داشتم فکر میکردم هیچ مهم نیست که قدِ یه مرد ۱۹۰ باشه یا ۱۷۰ یا هرچی!
چاق و لاغر و یکم زشت تر و یه ذره خوشگل تر و بی ریش و با ریشش هم مهم نیست!
مهم هم نیست اینکه چقدر جذاب و دخترکُشه و دستاش چقدر استخونی و کشیده ست و عطرِ مارکِ فلانش تا چندتا خیابون اون طرف تر میپیچه و نمیپیچه و صداش چقدر بَم و شاعرانه ست!
حتی اینکه داراییش چقدره و مدلِ ماشینِ امروز و آیندش چیه و چی نیست و یه کوچه اینور تر یا اونور تر بودنِ خونه یِ داشته و نداشته یِ خودش و خونه یِ قدیمیِ پدریش زیاد اهمیت نداره!
مهم "شونه هایِ مردونشه" ...
مهم امنیتِ شونه هاشه، مهم اینه چقدر و تا کجا میشه بی دغدغه زن بود و با خیالِ راحت تکیه کرد به کوهِ شونه هایِ یه مرد و از جا زدن و شونه خالی کردن و نامردی و رفیقِ نیمه راه بودن نترسید ...
از تمامِ وجود و بودنِ یه مرد، مهم اون حسِ آرامش و امنیتیه که به زنی که پا میذاره تویِ زندگیش هدیه میده
از بینِ داشته هایِ یه مرد،
مهم ترین داراییش "شونه هاشه"
"شونه هاش" ...
@luvablee
چاق و لاغر و یکم زشت تر و یه ذره خوشگل تر و بی ریش و با ریشش هم مهم نیست!
مهم هم نیست اینکه چقدر جذاب و دخترکُشه و دستاش چقدر استخونی و کشیده ست و عطرِ مارکِ فلانش تا چندتا خیابون اون طرف تر میپیچه و نمیپیچه و صداش چقدر بَم و شاعرانه ست!
حتی اینکه داراییش چقدره و مدلِ ماشینِ امروز و آیندش چیه و چی نیست و یه کوچه اینور تر یا اونور تر بودنِ خونه یِ داشته و نداشته یِ خودش و خونه یِ قدیمیِ پدریش زیاد اهمیت نداره!
مهم "شونه هایِ مردونشه" ...
مهم امنیتِ شونه هاشه، مهم اینه چقدر و تا کجا میشه بی دغدغه زن بود و با خیالِ راحت تکیه کرد به کوهِ شونه هایِ یه مرد و از جا زدن و شونه خالی کردن و نامردی و رفیقِ نیمه راه بودن نترسید ...
از تمامِ وجود و بودنِ یه مرد، مهم اون حسِ آرامش و امنیتیه که به زنی که پا میذاره تویِ زندگیش هدیه میده
از بینِ داشته هایِ یه مرد،
مهم ترین داراییش "شونه هاشه"
"شونه هاش" ...
@luvablee
دو ترم از دانشگاه میگذشت
کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم.
سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه همه ی بچه ها از فرط خستگی ولو میشدند اما من می ایستادم جلوی پنجره و چشم میدوختم به منظره ی کویری پشت ساختمان خوابگاه.
نمیدانم چه سِری بود که سه شنبه ها وقتی آفتاب غروب میکرد بی قراری تمام جانم را میگرفت!
یکی از همین سه شنبه های بی قرار، بعد از تماس تلفنی با مادرم نشسته بودم کنار پنجره و داشتم با پاکت سیگار هم اتاقی ام بازی میکردم و بین کشیدن و نکشیدن مردد بودم که دیدم تلفن همراهم زنگ میخورد
شماره را با نام کتونی قرمز سیو کرده بودم!
نه اینکه اهل اسم گذاشتن روی آدم ها باشم، نه! فقط وقتی شماره تلفنم را پرسید و بعد تماس گرفت تا شماره اش را داشته باشم، رویِ پرسیدن اسمش را نداشتم!
تلفن را جواب دادم
همانطور که در دانشگاه گفته بود راجع به جزوه درسی و امتحان چند سوال پرسید و بعد از اینکه سوال هایش را جواب دادم گفت:
ببخشید یه سوال دیگه
گفتم خواهش میکنم بفرمایید
یکدفعه پرسید
صدات چرا یه حالیه؟
چند ثانیه مکث کردم....انگار راه ارتباطیِ دلم و مغزم قطع شد، دلم از مغزم فرمان نگرفت، دلم میخواست برای یک نفر حرف بزنم....
گفتم سه شنبه ها عصر که از دانشگاه می آیم خوابگاه بی قرارم...
بدون معطلی گفت شاید دلتنگ خانواده ای
جواب دادم همین الان با مادرم حرف زدم اما همچنان بی قرارم، یک جا بند نمیشوم!
دیگر سوالی نپرسید اما من بی اختیار از حال و هوایم گفتم و گفتم و گفتم و تا غروب کامل خورشید و تاریکی هوا حرف زدم...
بعد از اینکه تلفن را قطع کردم
دیگر خبری از بی قراری نبود...
از هفته ی بعد هر سه شنبه عصر تماس میگرفت و حرف میزدیم
مدتی از این قرار سه شنبه عصرها گذشت!
لا به لای حرف هایمان سکوت میکردیم...
سکوت هایمان بو دار بود! بوی لبخند و شوره دل میداد!
دیگر بی قراری ام از سه شنبه ها شیوع پیدا کرده بود به تمام هفته و هر شب تا حرف نمیزدیم آرام و قرارم نمیگرفت!
یک روز در آلاچیق پشت ساختمان فنی دانشگاه نشسته بودیم که جریان سیو کردن
شماره اش با نام کتونی قرمز را برایش تعریف کردم
تلفن همراهم را گرفت و نام خودش را اصلاح کرد و نوشت قرار دل بی قرارم...
نوشت و لپ هایش گل انداخت و بدون اینکه نگاهم کند
گوشی تلفن همراهم را پس داد و راهش را کشید و رفت...
از آن روز به بعد شد قرار دل بی قرارم...
البته که بود، اما آن روز سکوت بو دارش هنگام مکالمه را معنا کرد!
یک سه شنبه که طبق قرار همیشگی مان داشتیم تلفتی حرف میزدیم
گفت میخواهم حقیقتی را فاش کنم
گفتم تو فاش ترین حقیقت منی دیوانه
ادامه داد
قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم،
هر سه شنبه،
کلاس آخر، که صندلی جلویی من مینشستی، تمام فکر و ذهنم پیش تو بود و از وقتی کلاس تمام میشد تا خود صبح نمیتوانستم فکرم را از فکر کردن به تو منصرف کنم!
راستش دلیل بی قراری عصر های سه شنبه ات این بود که من با حالی شوریده به تو فکر میکردم...
آن بی قراریِ تو، قراری بود بین دل هامان...
.
.
.
میدانم دوسال از نبودنت گذشته
میدانم تا به حال باید خوب میشدم
میدانم منطقی نیست
میدانم زمان همه چیز را درست میکند
همه ی اینها را میدانم
همه را
اما سه شنبه که نه، چند شبی ست عجیب بی قرارم
یا آن وقت ها در مستیِ جام عشقی که تازه سر کشیده بودیم، از روی دلخوشی حرفی بی سند زدی یا اینکه
چند شبی ست مدام به من می اندیشی...
ذهنت در اتمسفر بی کسی ام جا مانده و نمیتوانی فکرت را از فکر کردن به من منصرف کنی...
راستش را بگو
میدانم دو سال گذشته
میدانم باید فراموشمان میشد
میدانم همه چیز تمام شده
همه چیز تمام شده؟
مگر میشود که تمام شود؟
بگذریم....بگذریم
میشود باز هم قرار دل بی قرارشوی؟
@luvablee
کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم.
سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه همه ی بچه ها از فرط خستگی ولو میشدند اما من می ایستادم جلوی پنجره و چشم میدوختم به منظره ی کویری پشت ساختمان خوابگاه.
نمیدانم چه سِری بود که سه شنبه ها وقتی آفتاب غروب میکرد بی قراری تمام جانم را میگرفت!
یکی از همین سه شنبه های بی قرار، بعد از تماس تلفنی با مادرم نشسته بودم کنار پنجره و داشتم با پاکت سیگار هم اتاقی ام بازی میکردم و بین کشیدن و نکشیدن مردد بودم که دیدم تلفن همراهم زنگ میخورد
شماره را با نام کتونی قرمز سیو کرده بودم!
نه اینکه اهل اسم گذاشتن روی آدم ها باشم، نه! فقط وقتی شماره تلفنم را پرسید و بعد تماس گرفت تا شماره اش را داشته باشم، رویِ پرسیدن اسمش را نداشتم!
تلفن را جواب دادم
همانطور که در دانشگاه گفته بود راجع به جزوه درسی و امتحان چند سوال پرسید و بعد از اینکه سوال هایش را جواب دادم گفت:
ببخشید یه سوال دیگه
گفتم خواهش میکنم بفرمایید
یکدفعه پرسید
صدات چرا یه حالیه؟
چند ثانیه مکث کردم....انگار راه ارتباطیِ دلم و مغزم قطع شد، دلم از مغزم فرمان نگرفت، دلم میخواست برای یک نفر حرف بزنم....
گفتم سه شنبه ها عصر که از دانشگاه می آیم خوابگاه بی قرارم...
بدون معطلی گفت شاید دلتنگ خانواده ای
جواب دادم همین الان با مادرم حرف زدم اما همچنان بی قرارم، یک جا بند نمیشوم!
دیگر سوالی نپرسید اما من بی اختیار از حال و هوایم گفتم و گفتم و گفتم و تا غروب کامل خورشید و تاریکی هوا حرف زدم...
بعد از اینکه تلفن را قطع کردم
دیگر خبری از بی قراری نبود...
از هفته ی بعد هر سه شنبه عصر تماس میگرفت و حرف میزدیم
مدتی از این قرار سه شنبه عصرها گذشت!
لا به لای حرف هایمان سکوت میکردیم...
سکوت هایمان بو دار بود! بوی لبخند و شوره دل میداد!
دیگر بی قراری ام از سه شنبه ها شیوع پیدا کرده بود به تمام هفته و هر شب تا حرف نمیزدیم آرام و قرارم نمیگرفت!
یک روز در آلاچیق پشت ساختمان فنی دانشگاه نشسته بودیم که جریان سیو کردن
شماره اش با نام کتونی قرمز را برایش تعریف کردم
تلفن همراهم را گرفت و نام خودش را اصلاح کرد و نوشت قرار دل بی قرارم...
نوشت و لپ هایش گل انداخت و بدون اینکه نگاهم کند
گوشی تلفن همراهم را پس داد و راهش را کشید و رفت...
از آن روز به بعد شد قرار دل بی قرارم...
البته که بود، اما آن روز سکوت بو دارش هنگام مکالمه را معنا کرد!
یک سه شنبه که طبق قرار همیشگی مان داشتیم تلفتی حرف میزدیم
گفت میخواهم حقیقتی را فاش کنم
گفتم تو فاش ترین حقیقت منی دیوانه
ادامه داد
قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم،
هر سه شنبه،
کلاس آخر، که صندلی جلویی من مینشستی، تمام فکر و ذهنم پیش تو بود و از وقتی کلاس تمام میشد تا خود صبح نمیتوانستم فکرم را از فکر کردن به تو منصرف کنم!
راستش دلیل بی قراری عصر های سه شنبه ات این بود که من با حالی شوریده به تو فکر میکردم...
آن بی قراریِ تو، قراری بود بین دل هامان...
.
.
.
میدانم دوسال از نبودنت گذشته
میدانم تا به حال باید خوب میشدم
میدانم منطقی نیست
میدانم زمان همه چیز را درست میکند
همه ی اینها را میدانم
همه را
اما سه شنبه که نه، چند شبی ست عجیب بی قرارم
یا آن وقت ها در مستیِ جام عشقی که تازه سر کشیده بودیم، از روی دلخوشی حرفی بی سند زدی یا اینکه
چند شبی ست مدام به من می اندیشی...
ذهنت در اتمسفر بی کسی ام جا مانده و نمیتوانی فکرت را از فکر کردن به من منصرف کنی...
راستش را بگو
میدانم دو سال گذشته
میدانم باید فراموشمان میشد
میدانم همه چیز تمام شده
همه چیز تمام شده؟
مگر میشود که تمام شود؟
بگذریم....بگذریم
میشود باز هم قرار دل بی قرارشوی؟
@luvablee
انشايم كه تمام شد
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم
و گفت جمله هايت زيباست ...
گفتم اجازه آقا ...
پس چرا ميزنيد؟؟؟
نگاهم كرد ...
پوزخندِ تلخی زدو گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند
خوب نوشتن و زيبا فكر كردن در اين دنيا
تاوان دارد!
#احمد_شاملو
💌 @luvablee🐼
انشايم كه تمام شد
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم
و گفت جمله هايت زيباست ...
گفتم اجازه آقا ...
پس چرا ميزنيد؟؟؟
نگاهم كرد ...
پوزخندِ تلخی زدو گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند
خوب نوشتن و زيبا فكر كردن در اين دنيا
تاوان دارد!
#احمد_شاملو
💌 @luvablee🐼
🔴 ارزشِ خوندن داره، بارها و بارها...
ماه ها بعد با پیغامی از عشقِ سابقتان امیدوار نشوید:
«چه میکنی؟»
قاتل، همیشه به محلِ قتل برمیگردد.
تازگی ها با هرکَسی صحبت میکنی از یک رابطه یِ نیمه تمام و بَرهم خورده سخن میگوید!
بعضی ها هم قربانش بروم بَرهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است: همیشگی ام!
یعنی این همیشگی را مکرراً به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثلِ یک سریالِ شاید ۹۰قسمتی همچنان ادامه دارد...شاید ۹۰قسمتی شاید هم ۱۲۰... چه میدانم!🤷🏻♀
خلاصه پی در پی دچارِ سوء تفاهم میشوند!
دلیل دارم که میگویم سوء تفاهم!
به خدا یک جایِ کار میلنگد!
هیچ کجایِ رابطه شان به عشق نمیخورد.
در بسیاری از موارد با معشوقه یِ قبلی که بَرهم زده اند، میشوند دوستِ معمولی که این مورد را اصلاً نمیفهمم!
در برخی موارد باهم بیرون هم میروند...الله اکبر!!!
آیا نامی جُز سوء تفاهم برایِ رابطه شان سراغ دارید؟!
اینها فقط میخواهند تنها نباشند😊
مثلاً برایشان تعریف نشده که صبح ها بدونِ صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طولِ روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برایِ آخرِ هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و اینها بروند و آخرِ شب هم الفاظِ فراگیرِ شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوشِ هم به خواب بروند!
هدف از این رابطه هم اصلاً مهم نیست
برایشان، فقط باید یک نفر باشد
بعد از مدتی هم دیگر نفرِ مقابلشان چیزِ جدیدی برایِ ارائه ندارد و تکراری شده است...😊
اینجا نوبتِ کوچیدن در فازِ سنگین است، نوبتِ بَرهم زدنِ رابطه و رفتن در لاکِ خود!
حالا اینها که در لاکِ خود میروند، دمشان گرم!
خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته، آن را سلام میکنند😏
آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!
بله میشود.
میشود، چون اصالتِ آدمها زیرِ سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند..
اما در همین رابطه ها، هستند "بعضی ها" که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند
"بعضی ها" که شاید بی گُدار عاشق شده اند اما بی هدف واردِ رابطه نشده اند...
"بعضی ها" که شاید رَکَب خورده اند و دوستت دارم هایِ قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمامِ زندگیشان گیر کرده است...
خدا به این "بعضی ها" رحم کند که در مواجهِ با رنگ عوض کردنِ فردِ مقابل، زندگیشان بَرهم میریزد...
دوستِ من
آقایِ محترم
خانومِ عزیز
که همانندِ تعویضِ پیراهن، به تعویضِ عشقت عادت کرده ای،
سراغِ این "بعضی ها" نرو🙏🏻
سراغِ یکی مثلِ خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برایِ زندگیش ندارد
یک مقدار مراقب باشیم و بی اعتماد...
ردِ پایِ رابطه ها از احساساتِ آدمها پاک نمیشود...
@luvablee
ماه ها بعد با پیغامی از عشقِ سابقتان امیدوار نشوید:
«چه میکنی؟»
قاتل، همیشه به محلِ قتل برمیگردد.
تازگی ها با هرکَسی صحبت میکنی از یک رابطه یِ نیمه تمام و بَرهم خورده سخن میگوید!
بعضی ها هم قربانش بروم بَرهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است: همیشگی ام!
یعنی این همیشگی را مکرراً به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثلِ یک سریالِ شاید ۹۰قسمتی همچنان ادامه دارد...شاید ۹۰قسمتی شاید هم ۱۲۰... چه میدانم!🤷🏻♀
خلاصه پی در پی دچارِ سوء تفاهم میشوند!
دلیل دارم که میگویم سوء تفاهم!
به خدا یک جایِ کار میلنگد!
هیچ کجایِ رابطه شان به عشق نمیخورد.
در بسیاری از موارد با معشوقه یِ قبلی که بَرهم زده اند، میشوند دوستِ معمولی که این مورد را اصلاً نمیفهمم!
در برخی موارد باهم بیرون هم میروند...الله اکبر!!!
آیا نامی جُز سوء تفاهم برایِ رابطه شان سراغ دارید؟!
اینها فقط میخواهند تنها نباشند😊
مثلاً برایشان تعریف نشده که صبح ها بدونِ صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طولِ روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برایِ آخرِ هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و اینها بروند و آخرِ شب هم الفاظِ فراگیرِ شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوشِ هم به خواب بروند!
هدف از این رابطه هم اصلاً مهم نیست
برایشان، فقط باید یک نفر باشد
بعد از مدتی هم دیگر نفرِ مقابلشان چیزِ جدیدی برایِ ارائه ندارد و تکراری شده است...😊
اینجا نوبتِ کوچیدن در فازِ سنگین است، نوبتِ بَرهم زدنِ رابطه و رفتن در لاکِ خود!
حالا اینها که در لاکِ خود میروند، دمشان گرم!
خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته، آن را سلام میکنند😏
آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!
بله میشود.
میشود، چون اصالتِ آدمها زیرِ سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند..
اما در همین رابطه ها، هستند "بعضی ها" که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند
"بعضی ها" که شاید بی گُدار عاشق شده اند اما بی هدف واردِ رابطه نشده اند...
"بعضی ها" که شاید رَکَب خورده اند و دوستت دارم هایِ قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمامِ زندگیشان گیر کرده است...
خدا به این "بعضی ها" رحم کند که در مواجهِ با رنگ عوض کردنِ فردِ مقابل، زندگیشان بَرهم میریزد...
دوستِ من
آقایِ محترم
خانومِ عزیز
که همانندِ تعویضِ پیراهن، به تعویضِ عشقت عادت کرده ای،
سراغِ این "بعضی ها" نرو🙏🏻
سراغِ یکی مثلِ خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برایِ زندگیش ندارد
یک مقدار مراقب باشیم و بی اعتماد...
ردِ پایِ رابطه ها از احساساتِ آدمها پاک نمیشود...
@luvablee
Forwarded from [ بیشُعوری ]
شنیدم ماهی ها حافظشون خیلی کوتاهه🐠
در حدِ چند ثانیه!
ولی فیل ها هیچی از یادشون نمیره🐘
هیچی!
من، اون لعنتی رو خیلی دوست داشتم،
چشم هاش آدم رو به مرزِ نابودی میکشوند...👀
واسه همین احساس کردم
دارم آب شُشَم رو از دست میدم و جاش خرطوم درمیارم!!
🖋روزبه معین
📕آنتارکتیکا، ۸۹درجه جنوبی
@luvablee
در حدِ چند ثانیه!
ولی فیل ها هیچی از یادشون نمیره🐘
هیچی!
من، اون لعنتی رو خیلی دوست داشتم،
چشم هاش آدم رو به مرزِ نابودی میکشوند...👀
واسه همین احساس کردم
دارم آب شُشَم رو از دست میدم و جاش خرطوم درمیارم!!
🖋روزبه معین
📕آنتارکتیکا، ۸۹درجه جنوبی
@luvablee