~Loveaвle
Video
همه میگن تو بدی نمیدونی قدرمو
اگه بخورم زمین نمیگیری دستمو
همه میگن که چشات خیلی بی معرفته
میگن که خواستنِ تو آخرِ حماقته
نمیدونن تو شدی پایه ثابتِ دلم ❤
برا این حرفا دیره، نه! نمیتونم برم
نداره حرفِ اونا دیگه تاثیری رو من
بزار خیس باشه چشام، تو فقط برام بخند ❤️
اگه بخورم زمین نمیگیری دستمو
همه میگن که چشات خیلی بی معرفته
میگن که خواستنِ تو آخرِ حماقته
نمیدونن تو شدی پایه ثابتِ دلم ❤
برا این حرفا دیره، نه! نمیتونم برم
نداره حرفِ اونا دیگه تاثیری رو من
بزار خیس باشه چشام، تو فقط برام بخند ❤️
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
مث همیشه کلاسم که تموم شد، سریع وسایلم و جمع کردم برم دَمِ کلاسش منتظرش باشم
خدا میدونست این یک ساعتُ نیم چطوری میگذشت واسم
هرهفته همین برنامه بود، هیچی از کلاس حالیم نمیشد بعدشم که مَستِ دیدنش بودمُ هیچی از زندگی حالیم نمیشد😌
اومد...
همون لباس تنش بود
همون کلاه سرش بود
خودم واسش انتخاب کرده بودم، تا رسید بهم گفت: آخیش، آزاد شدم!
سیگارشُ درآورد و با فندکی که خودم بهش داده بودم، به خودم پُز میداد!
فقط نگاش میکردم... مغزم ثانیه به ثانیه حرفاشُ ضبط میکرد
بهم میگفت از تو وِلوِله بعیدِ این حجم از ساکتی ها!
ولی من بازم با لبخند به دود سیگارش نگاه میکردم
دانشگاه بود و پُرِ آدم!
ولی میدیدم تو چشاش که منُ بغل میگیره میدیدم قفل شدن دستاشُ تو دستام...
یهو همه ی وجودم گُر گرفت نفهمیدم چی شده بود، انقدر محو شده بودم از پیاده رو رفته بودم تو خیابون...
دستم و گرفته بود ولی نه تو چشاش نه تو مغز من گرفته بود که مراقبت کنه...
به خودم که اومدم دستشُ ول کردمُ دیگه رسیده بودیم به ایستگاه...
خداحافظی کردیم...
وقتی یکم دور شدم صدام زد
غزال؟؟
برگشتم
دروغ گفتم، اگه دستتُ نمیگرفتم ماشین نمیزدت فقط میخواستم دو دقیقه بیشتر داشته باشمت!
تَهِ همه ی خوشحالیم یه صدا تو مغزم میگفت این شادی و دیوونه بازی ها تا کِی موندگارِ؟؟!
تا کِی مالِ توِ؟!
ولش کن!
•بعضی وقتا بهترِ تو لحظه زندگی کرد•
#غزال_نوشت
@falloftheleaves
خدا میدونست این یک ساعتُ نیم چطوری میگذشت واسم
هرهفته همین برنامه بود، هیچی از کلاس حالیم نمیشد بعدشم که مَستِ دیدنش بودمُ هیچی از زندگی حالیم نمیشد😌
اومد...
همون لباس تنش بود
همون کلاه سرش بود
خودم واسش انتخاب کرده بودم، تا رسید بهم گفت: آخیش، آزاد شدم!
سیگارشُ درآورد و با فندکی که خودم بهش داده بودم، به خودم پُز میداد!
فقط نگاش میکردم... مغزم ثانیه به ثانیه حرفاشُ ضبط میکرد
بهم میگفت از تو وِلوِله بعیدِ این حجم از ساکتی ها!
ولی من بازم با لبخند به دود سیگارش نگاه میکردم
دانشگاه بود و پُرِ آدم!
ولی میدیدم تو چشاش که منُ بغل میگیره میدیدم قفل شدن دستاشُ تو دستام...
یهو همه ی وجودم گُر گرفت نفهمیدم چی شده بود، انقدر محو شده بودم از پیاده رو رفته بودم تو خیابون...
دستم و گرفته بود ولی نه تو چشاش نه تو مغز من گرفته بود که مراقبت کنه...
به خودم که اومدم دستشُ ول کردمُ دیگه رسیده بودیم به ایستگاه...
خداحافظی کردیم...
وقتی یکم دور شدم صدام زد
غزال؟؟
برگشتم
دروغ گفتم، اگه دستتُ نمیگرفتم ماشین نمیزدت فقط میخواستم دو دقیقه بیشتر داشته باشمت!
تَهِ همه ی خوشحالیم یه صدا تو مغزم میگفت این شادی و دیوونه بازی ها تا کِی موندگارِ؟؟!
تا کِی مالِ توِ؟!
ولش کن!
•بعضی وقتا بهترِ تو لحظه زندگی کرد•
#غزال_نوشت
@falloftheleaves
دیر میرسی، شبیهِ رویایِ رنگ و رو رفته ای که صبح به سراغم می آید💫
شبیهِ جامِ شرابی که دیگر کسی را مست نمیکند🍷
شبیهِ روزی که بخواهی ام و نباشم
دیر میرسی ...
آنقدر که ممکن است این حجم از احساس و عاطفه را دیگر در هیچ کسی نبینی
آنقدر که ممکن است یکبار برایِ همیشه از خودم رفته باشم، از این منی که جز یک پوسته چیزی از آن باقی نمانده است و تو هنوز هم دیر میرسی ... به این خیابان، زمان، به حالِ من ...
دیر میرسی، که پیش از آمدنت، طوفان، شمع هایِ خانه ام را خاموش میکند و من دیگر از تنهایی و سکوت و رعدوبرق هایِ همیشگیِ پشتِ این پنجره ها نمیترسم⚡️
دیر میرسی، که از من پشتِ این صندلیِ رو به در مترسکی مانده است که خاموش است و بی جان، که هنوز به هوایِ دیدنِ دوباره ات پلک نمیزند، که هنوز از ترسِ آمدن و ندیدنت به خواب نمیرود ...
دیر میرسی محبوبِ من🖤
درست وقتی که در تمامِ آلبوم هایت، عکسی جامانده و قدیمی ام
وقتی برایِ فرزندانت خاطره ای دورم که یک شب گلویِ پیری ات را گرفته است و هرچه هست را بازگو میکنی که این سرفه ها امانت دهند ...
دیر میرسی، وقتی که وجب به وجبِ تنِ مرا به خاک سپرده باشند و چشم هایم به خاموشیِ ابدی رفته باشند ...
آنقدر دیر که اندوهِ جایِ خالیِ پیشانی ام رویِ شانه هایت بماند ...
بماند و حسرتِ در آغوش گرفتنت مرا در آن دنیا هم رها نکند🙃
آنقدر دیر که تاریک ترین گوشه یِ گورستان، آن قطعه یِ فراموش شده از آنِ من باشد، از آنِ همان کسی که آوازه یِ عشقش را بارها به گوشَت رساند
به تو که همیشه دیر میرسی ...
@luvablee
شبیهِ جامِ شرابی که دیگر کسی را مست نمیکند🍷
شبیهِ روزی که بخواهی ام و نباشم
دیر میرسی ...
آنقدر که ممکن است این حجم از احساس و عاطفه را دیگر در هیچ کسی نبینی
آنقدر که ممکن است یکبار برایِ همیشه از خودم رفته باشم، از این منی که جز یک پوسته چیزی از آن باقی نمانده است و تو هنوز هم دیر میرسی ... به این خیابان، زمان، به حالِ من ...
دیر میرسی، که پیش از آمدنت، طوفان، شمع هایِ خانه ام را خاموش میکند و من دیگر از تنهایی و سکوت و رعدوبرق هایِ همیشگیِ پشتِ این پنجره ها نمیترسم⚡️
دیر میرسی، که از من پشتِ این صندلیِ رو به در مترسکی مانده است که خاموش است و بی جان، که هنوز به هوایِ دیدنِ دوباره ات پلک نمیزند، که هنوز از ترسِ آمدن و ندیدنت به خواب نمیرود ...
دیر میرسی محبوبِ من🖤
درست وقتی که در تمامِ آلبوم هایت، عکسی جامانده و قدیمی ام
وقتی برایِ فرزندانت خاطره ای دورم که یک شب گلویِ پیری ات را گرفته است و هرچه هست را بازگو میکنی که این سرفه ها امانت دهند ...
دیر میرسی، وقتی که وجب به وجبِ تنِ مرا به خاک سپرده باشند و چشم هایم به خاموشیِ ابدی رفته باشند ...
آنقدر دیر که اندوهِ جایِ خالیِ پیشانی ام رویِ شانه هایت بماند ...
بماند و حسرتِ در آغوش گرفتنت مرا در آن دنیا هم رها نکند🙃
آنقدر دیر که تاریک ترین گوشه یِ گورستان، آن قطعه یِ فراموش شده از آنِ من باشد، از آنِ همان کسی که آوازه یِ عشقش را بارها به گوشَت رساند
به تو که همیشه دیر میرسی ...
@luvablee
_خاما؟
_خلیل!
_خاما؟
_خلیل!
_خاما؟
_ها؟
نگفته بودم که حسرت به دل مانده بودم وقتی بهش می گفتم ((خاما)) به وزنِ اسمش بگوید ((جانا)) و چقدر می چسبید اگر خاما یک بار، فقط یک بار گفته بود جانا و..
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
_خلیل!
_خاما؟
_خلیل!
_خاما؟
_ها؟
نگفته بودم که حسرت به دل مانده بودم وقتی بهش می گفتم ((خاما)) به وزنِ اسمش بگوید ((جانا)) و چقدر می چسبید اگر خاما یک بار، فقط یک بار گفته بود جانا و..
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼