دوست نداشتم نشانی از کوه در وجودش بماند. کوه وقتی شکار بشود. وقتی سنگ از کوهی جدا بشود، همان بهتر که دیگر سنگ نماند. همان بهتر که تکه تکه شود. همان بهتر که دیگر در دلش هوایی نماند برای برگشتن. سنگ تا وقتی سنگ است که تویِ دلِ کوهستان نشسته باشد و سنگ ها تا وقتی باهم هستند که کنار هم نشسته باشند وگرنه سنگ وقتی از کوه کنده شد، دیگر سنگ نیست. و کوه بدون سنگ، یعنی دشت. یعنی اسارت. یعنی دربدری. و کوهی که از کوهستان تبعید بشود به شهر، خوی شهری پیدا میکند و راهی برایش نمیماند که برگردد به خانه اش؛ به کوهستان.
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
میفهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟ تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین میکردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم میمردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی رمق بود جملهای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی بود که میتوانستم بزنم: دلم برایت تنگ شده بود !
✍🏼 #جوجو_مویز
📙 من پیش از تو
@luvablee🐼
✍🏼 #جوجو_مویز
📙 من پیش از تو
@luvablee🐼
~Loveaвle
ما چشم قهوه ایا خیلی گناه داریم ؛ نه سیاهه که واسش شعر بگن ، نه رنگیه که بهمون بگن چشم قشنگ 👁☹️ @luvablee
همه از زیباییِ چشم هایِ رنگی میگویند
و دل به زیباییِ فریبنده یِ آن میبندند
من اما جایِ گم شدن در سبزیِ جنگل
و غرقِ آبیِ دریایِ خیالیِ این چشم ها شدن
مدت هاست که بی خوابِ قهوه یِ نابِ چشمانِ کسی شدم که میشود هزاران شعر برایش گفت
هزار تصویر از چشمانش کشید
فقط کافیست دل ببازی به آن
آن وقت است که تا ابد
میشود کنارش به تماشایِ دریا بنشینی و به موسیقیِ صدایش گوش کنی و از قهوه یِ چشمانش بنوشی
و چه اعتیادِ ترک ناشدنی ست این قهوه یِ کمیابِ چشمانِ دلبر 👁
@luvablee
و دل به زیباییِ فریبنده یِ آن میبندند
من اما جایِ گم شدن در سبزیِ جنگل
و غرقِ آبیِ دریایِ خیالیِ این چشم ها شدن
مدت هاست که بی خوابِ قهوه یِ نابِ چشمانِ کسی شدم که میشود هزاران شعر برایش گفت
هزار تصویر از چشمانش کشید
فقط کافیست دل ببازی به آن
آن وقت است که تا ابد
میشود کنارش به تماشایِ دریا بنشینی و به موسیقیِ صدایش گوش کنی و از قهوه یِ چشمانش بنوشی
و چه اعتیادِ ترک ناشدنی ست این قهوه یِ کمیابِ چشمانِ دلبر 👁
@luvablee
_شاعر نشدی خوبه خلیل!
_تا تو کنارم هستی، شاعرم.
_اتفاقا باید بروم تا تو شاعر بشوی.
_شعر بدونِ تو چه فایده دارد؟
_شعر ماندگاره، من چی؟
_شعر تورا ماندگار می کند.
_ای زبان باز!
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
_تا تو کنارم هستی، شاعرم.
_اتفاقا باید بروم تا تو شاعر بشوی.
_شعر بدونِ تو چه فایده دارد؟
_شعر ماندگاره، من چی؟
_شعر تورا ماندگار می کند.
_ای زبان باز!
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
كاش رابطه ها هميشه مث روزاي اول ميموند،شورو و شوق اولين روزاي چت كردن،
تا صب بیدار بیدار موندنا،
دلهره يكي دوتا ديدار اول،
تنها نزاشتن تو هرشرایطو حالی!
تا صب بیدار بیدار موندنا،
دلهره يكي دوتا ديدار اول،
تنها نزاشتن تو هرشرایطو حالی!
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
#وحشى_بافقى
@luvablee🐼
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
#وحشى_بافقى
@luvablee🐼
"پسر بچگی"
پنجم دبستان بودم
یک روز در خیابان یک دختر دبیرستانی بی هوا محکم بغلم کرد و سفت لپ هایم را بوسید.
شش سال از من بزرگتر بود، قد بلند وچشم ابرو مشکی و خوشبو.
من فقط یازده سال داشتم .. به ندرت پیش می آمد وقتی بیرون میرفتم آینه را نگاه کنم!
اما به یکباره همه چیز فرق کرد!
هنگام رفتن به مدرسه یک ساعت جلوی آیینه می ایستادم و موهایم را ژل میزدم، روپوش مدرسه را در کیفم قایم میکردم و بهترین لباسم را میپوشیدم!
با کلی تپش قلب و مدیریت زمان راهی مدرسه میشدم.
نمیدانستم چه حسی بود اما وقتی در راه مدرسه نگاهم میکرد و لبخند میزد و حالم را میپرسید قند در دلم آب میشد.
من فقط یازده سال داشتم...
و تا آن روز بیشترین زمانی که به یک نفر فکر کرده بودم پنج دقیقه بود، آن هم به هم باشگاهی ام که میخواستم حالش را بگیرم!
اما این پسر یازده ساله ی شر و شلوغ به یکباره آرام شد.
انگار بزرگ شده بودم...
دیگر با کسی کاری نداشتم ، زنگ ورزش به بهانه ی پینگ پنگ داخل سالن میماندم و فکر میکردم، فکر میکردم به یک دختر دبیرستانی که از من شش سال بزرگتر بود!
همان یک باری که بغلم کرد کافی بود تا عطر مقنعه اش روی گردنم شوره ببندد و هی حسش کنم!
خلاصه هر روز با شوق روانه ی مدرسه میشدم.
اصلا هم نمیفهمیدم این چه حالی ست اما کافی بود مثلا یک روز نبینم اش دیگر تا شب انگار یک چیزی را گم کرده بودم.
چند هفته ای گذشت...
یک روز با دوستش مشغول حرف زدن بود و اصلا من را ندید...
روز دیگر حواسش پرت کتاب خواندن بود
روز دیگر دید و توجه نکرد
روز دیگر دید و توجه نکرد
باز هم دید و توجه نکرد
بهت زده بودم
نمیدانستم چه شده؟ اصلا شاید چیزی نشده بود
اما برای من شده بود، هیچ کس نمیفهمد پسر بچه ها چقدر زود دل میبندند
دیگر طاقت این بی توجهی را نداشتم
و تصمیم گرفتم این بار که دیدم اش با دوستم یک دعوای ساختگی به راه بیاندازیم تا توجه اش را جلب کنم
تا شاید باز هم آن دستان ظریف را روی صورتم حس کنم!
اما..
انقدر همه چیز بچه گانه و مصنوعی بود که توجه هیج کس را جلب نکردیم
از هفته ی بعد هم هوا سرد شد و با سرویس می آمد و میرفت...
نمیدانم چه بود
نمیدانم چه شد
فقط یک پسر بچه
در سن یازده سالگی فهمید
انسان ها خیلی زود برای هم عادی میشوند!
خیلی زود
📚چیزهایی هست که نمیدانی/ #علی_سلطانی
@luvablee
پنجم دبستان بودم
یک روز در خیابان یک دختر دبیرستانی بی هوا محکم بغلم کرد و سفت لپ هایم را بوسید.
شش سال از من بزرگتر بود، قد بلند وچشم ابرو مشکی و خوشبو.
من فقط یازده سال داشتم .. به ندرت پیش می آمد وقتی بیرون میرفتم آینه را نگاه کنم!
اما به یکباره همه چیز فرق کرد!
هنگام رفتن به مدرسه یک ساعت جلوی آیینه می ایستادم و موهایم را ژل میزدم، روپوش مدرسه را در کیفم قایم میکردم و بهترین لباسم را میپوشیدم!
با کلی تپش قلب و مدیریت زمان راهی مدرسه میشدم.
نمیدانستم چه حسی بود اما وقتی در راه مدرسه نگاهم میکرد و لبخند میزد و حالم را میپرسید قند در دلم آب میشد.
من فقط یازده سال داشتم...
و تا آن روز بیشترین زمانی که به یک نفر فکر کرده بودم پنج دقیقه بود، آن هم به هم باشگاهی ام که میخواستم حالش را بگیرم!
اما این پسر یازده ساله ی شر و شلوغ به یکباره آرام شد.
انگار بزرگ شده بودم...
دیگر با کسی کاری نداشتم ، زنگ ورزش به بهانه ی پینگ پنگ داخل سالن میماندم و فکر میکردم، فکر میکردم به یک دختر دبیرستانی که از من شش سال بزرگتر بود!
همان یک باری که بغلم کرد کافی بود تا عطر مقنعه اش روی گردنم شوره ببندد و هی حسش کنم!
خلاصه هر روز با شوق روانه ی مدرسه میشدم.
اصلا هم نمیفهمیدم این چه حالی ست اما کافی بود مثلا یک روز نبینم اش دیگر تا شب انگار یک چیزی را گم کرده بودم.
چند هفته ای گذشت...
یک روز با دوستش مشغول حرف زدن بود و اصلا من را ندید...
روز دیگر حواسش پرت کتاب خواندن بود
روز دیگر دید و توجه نکرد
روز دیگر دید و توجه نکرد
باز هم دید و توجه نکرد
بهت زده بودم
نمیدانستم چه شده؟ اصلا شاید چیزی نشده بود
اما برای من شده بود، هیچ کس نمیفهمد پسر بچه ها چقدر زود دل میبندند
دیگر طاقت این بی توجهی را نداشتم
و تصمیم گرفتم این بار که دیدم اش با دوستم یک دعوای ساختگی به راه بیاندازیم تا توجه اش را جلب کنم
تا شاید باز هم آن دستان ظریف را روی صورتم حس کنم!
اما..
انقدر همه چیز بچه گانه و مصنوعی بود که توجه هیج کس را جلب نکردیم
از هفته ی بعد هم هوا سرد شد و با سرویس می آمد و میرفت...
نمیدانم چه بود
نمیدانم چه شد
فقط یک پسر بچه
در سن یازده سالگی فهمید
انسان ها خیلی زود برای هم عادی میشوند!
خیلی زود
📚چیزهایی هست که نمیدانی/ #علی_سلطانی
@luvablee