Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
آدمی که دوستت دارد
خیلی زود برایت عادی میشود ،
حرف هایش ، دوستت دارم هایش
و تو خیلی زود کلافه میشوی
از بهانه هایش ، اشکهایش ، توقع هایش
و چون تصور میکنی که همیشه هست ، همیشه دوستت دارد
هیچوقت نگاهش نمیکنی
نگرانش نمیشوی
برای از دست دادنش نمیترسی
او همیشه هست
اما
او هم آدم است
روزی که کارد به استخوانش برسد
کوله بار اندوهش را برمی دارد
و بی سر و صدا میرود
حسی به من میگوید آنروز
بی اراده صدایش میزنی
اما
جوابی نمی آید
فقط برایت
جای پایش می ماند...
#پریسا_زابلی_پور
@falloftheleaves
خیلی زود برایت عادی میشود ،
حرف هایش ، دوستت دارم هایش
و تو خیلی زود کلافه میشوی
از بهانه هایش ، اشکهایش ، توقع هایش
و چون تصور میکنی که همیشه هست ، همیشه دوستت دارد
هیچوقت نگاهش نمیکنی
نگرانش نمیشوی
برای از دست دادنش نمیترسی
او همیشه هست
اما
او هم آدم است
روزی که کارد به استخوانش برسد
کوله بار اندوهش را برمی دارد
و بی سر و صدا میرود
حسی به من میگوید آنروز
بی اراده صدایش میزنی
اما
جوابی نمی آید
فقط برایت
جای پایش می ماند...
#پریسا_زابلی_پور
@falloftheleaves
"کافه ی دانشگاه"
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند،
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..
📚چیزهایی هست که نمیدانی/ #علی_سلطانی
@luvablee
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند،
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..
📚چیزهایی هست که نمیدانی/ #علی_سلطانی
@luvablee
نظر داری، نظر داری
نظر با پوستین پوشِ حقیری مثلِ ما داری
نگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دوتا چشمِ سیاه داری
دوتا موی رها داری..❤️
نظر با پوستین پوشِ حقیری مثلِ ما داری
نگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دوتا چشمِ سیاه داری
دوتا موی رها داری..❤️
~Loveaвle
Amin Bani – Che Kardi
تو با قلبِ ویرانه یِ من چه کردی ببین عشقه دیوانه ی من چه کردی
در ابریشمِ عادت آسوده بودم، تو با حالِ پروانه یِ من چه کردی
ننوشیده از جامِ چشمِ تو مستم خمارست میخانه یِ من چه کردی
"مگر لایقِ تکیه دادن نبودم تو با حسرتِ شانه یِ من چه کردی"
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده با خانه ی من چه کردی
در ابریشمِ عادت آسوده بودم، تو با حالِ پروانه یِ من چه کردی
ننوشیده از جامِ چشمِ تو مستم خمارست میخانه یِ من چه کردی
"مگر لایقِ تکیه دادن نبودم تو با حسرتِ شانه یِ من چه کردی"
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده با خانه ی من چه کردی
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
نگاش که میکردم، به خودم افتخار میکردم
به انتخابم
به خواسته ام
بودنش و به نبود همه چیز ترجیح میدادم
تک تک خطوط صورتش و از بَر بودم
همینقدر بهش نزدیک بودم و دور...
همه چیزِ ظاهرش مال من بود، جسمش با من بود
ولی اون اصلیه، اونکه باید بلرزه، اون دلِ لعنتی •نه•
میدونی یه وقتایی انقدر فکر میکنم که حدس میزنم مُخَم شده باشه شکلِ صورتِ اون
بعدش به خودم میگم تا کی قرارِ خودتُ گول بزنی؟!
تا کی قرارِ یه تنه جاده به این سختی و بالا بری؟؟!!
راستی!
یه دختر چقدر باید قوی باشه، که از پسِ دوست داشته نشدن بر بیاد؟؟ 😊
#غزال_نوشت
@falloftheleaves
به انتخابم
به خواسته ام
بودنش و به نبود همه چیز ترجیح میدادم
تک تک خطوط صورتش و از بَر بودم
همینقدر بهش نزدیک بودم و دور...
همه چیزِ ظاهرش مال من بود، جسمش با من بود
ولی اون اصلیه، اونکه باید بلرزه، اون دلِ لعنتی •نه•
میدونی یه وقتایی انقدر فکر میکنم که حدس میزنم مُخَم شده باشه شکلِ صورتِ اون
بعدش به خودم میگم تا کی قرارِ خودتُ گول بزنی؟!
تا کی قرارِ یه تنه جاده به این سختی و بالا بری؟؟!!
راستی!
یه دختر چقدر باید قوی باشه، که از پسِ دوست داشته نشدن بر بیاد؟؟ 😊
#غزال_نوشت
@falloftheleaves
Forwarded from Shahin Najafi
بیست و هشتم ام ماه مِیْ روز بهداشت قاعدگیست.
و «زنِ» قوی میآموزد که در دوران «دشتان/قاعدگی/پریود/عادت ماهیانه/حیض/رِگْلْ» با شجاعت وضع خود را بیان کند و نگوید:
مریضم و شکمدرد و سردرد دارم ...
و مرد باید با شگفتی جهانِ پیچیده و عمیقِ بدنِ زن آشنا شود و آنرا بیاموزد.
پ.ن:
مسئلهی آینده تنها آموزش و تکنیک است و هرکه با «آینده» هماهنگ نباشد، حذف خواهد شد.
شکستنِ تابوها از سر عشق به «انسان» نیست، در جهت آینده و عشق به «موجودِ آینده» است؛ موجودی که جنسیت ندارد!
و «زنِ» قوی میآموزد که در دوران «دشتان/قاعدگی/پریود/عادت ماهیانه/حیض/رِگْلْ» با شجاعت وضع خود را بیان کند و نگوید:
مریضم و شکمدرد و سردرد دارم ...
و مرد باید با شگفتی جهانِ پیچیده و عمیقِ بدنِ زن آشنا شود و آنرا بیاموزد.
پ.ن:
مسئلهی آینده تنها آموزش و تکنیک است و هرکه با «آینده» هماهنگ نباشد، حذف خواهد شد.
شکستنِ تابوها از سر عشق به «انسان» نیست، در جهت آینده و عشق به «موجودِ آینده» است؛ موجودی که جنسیت ندارد!
دوست نداشتم نشانی از کوه در وجودش بماند. کوه وقتی شکار بشود. وقتی سنگ از کوهی جدا بشود، همان بهتر که دیگر سنگ نماند. همان بهتر که تکه تکه شود. همان بهتر که دیگر در دلش هوایی نماند برای برگشتن. سنگ تا وقتی سنگ است که تویِ دلِ کوهستان نشسته باشد و سنگ ها تا وقتی باهم هستند که کنار هم نشسته باشند وگرنه سنگ وقتی از کوه کنده شد، دیگر سنگ نیست. و کوه بدون سنگ، یعنی دشت. یعنی اسارت. یعنی دربدری. و کوهی که از کوهستان تبعید بشود به شهر، خوی شهری پیدا میکند و راهی برایش نمیماند که برگردد به خانه اش؛ به کوهستان.
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼