Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
#برشی_از_یک_کتاب 📚
-دستای همو بگیریم؟
-نمیشه.
- چرا؟
-چون مردم میفهمن
-چی رو ؟
-قضیه منو تورو
-خب بفهمن چی میشه؟
-بهتره راز بمونه .
-چرا؟
-که کسی اونو از ما نگیره !
#تاریخ_عشق
#نیکول_کراوس
@falloftheleaves
-دستای همو بگیریم؟
-نمیشه.
- چرا؟
-چون مردم میفهمن
-چی رو ؟
-قضیه منو تورو
-خب بفهمن چی میشه؟
-بهتره راز بمونه .
-چرا؟
-که کسی اونو از ما نگیره !
#تاریخ_عشق
#نیکول_کراوس
@falloftheleaves
قرار نیست که
یک کسی از همان لحظه اول که شما را می بیند
شما را دوست داشته باشد
و عاشقِ شما بشود.
قرار است
شما را در چهارچوبِ خودش ببیند
از شما خوشش بیاد
و در حقیقت از این سه مرحله بگذرد
✔ خوش آمدن
✔ دوست داشتن
✔ و عاشق شدن
این سه مرحله هم
چیزی نزدیک به 6 تا 9 ماه
در یک رابطه سالم طول خواهد کشید.
شما قرار است با هم بیرون بروید
و چیزی حدود 500 ساعت با هم صحبت کنید
تا ببینید چی هستید
کی هستید
چه می خواهید
و چه نمی خواهید
و آن موقع تازه تصمیم بگیرید که
آیا می خواهید با هم ازدواج کنید یا نه ...
ولی اگر شما می خواهید
با 5 ساعت و 50 ساعت
سر و ته این موضوع را هم بیاورید
اسم این دیگر
ازدواجِ امروز نیست
اسمش عشق نیست
اسمش ازدواج مبتنی بر شناخت نیست
اسمش خرید و فروش زن و مرد است
در حقیقت خرید و فروش کالایی است که
باید ارزان خرید
و گران فروخت و انداخت.
دکتر فرهنگ هلاکویی
@luvablee🐼
یک کسی از همان لحظه اول که شما را می بیند
شما را دوست داشته باشد
و عاشقِ شما بشود.
قرار است
شما را در چهارچوبِ خودش ببیند
از شما خوشش بیاد
و در حقیقت از این سه مرحله بگذرد
✔ خوش آمدن
✔ دوست داشتن
✔ و عاشق شدن
این سه مرحله هم
چیزی نزدیک به 6 تا 9 ماه
در یک رابطه سالم طول خواهد کشید.
شما قرار است با هم بیرون بروید
و چیزی حدود 500 ساعت با هم صحبت کنید
تا ببینید چی هستید
کی هستید
چه می خواهید
و چه نمی خواهید
و آن موقع تازه تصمیم بگیرید که
آیا می خواهید با هم ازدواج کنید یا نه ...
ولی اگر شما می خواهید
با 5 ساعت و 50 ساعت
سر و ته این موضوع را هم بیاورید
اسم این دیگر
ازدواجِ امروز نیست
اسمش عشق نیست
اسمش ازدواج مبتنی بر شناخت نیست
اسمش خرید و فروش زن و مرد است
در حقیقت خرید و فروش کالایی است که
باید ارزان خرید
و گران فروخت و انداخت.
دکتر فرهنگ هلاکویی
@luvablee🐼
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
آدمی که دوستت دارد
خیلی زود برایت عادی میشود ،
حرف هایش ، دوستت دارم هایش
و تو خیلی زود کلافه میشوی
از بهانه هایش ، اشکهایش ، توقع هایش
و چون تصور میکنی که همیشه هست ، همیشه دوستت دارد
هیچوقت نگاهش نمیکنی
نگرانش نمیشوی
برای از دست دادنش نمیترسی
او همیشه هست
اما
او هم آدم است
روزی که کارد به استخوانش برسد
کوله بار اندوهش را برمی دارد
و بی سر و صدا میرود
حسی به من میگوید آنروز
بی اراده صدایش میزنی
اما
جوابی نمی آید
فقط برایت
جای پایش می ماند...
#پریسا_زابلی_پور
@falloftheleaves
خیلی زود برایت عادی میشود ،
حرف هایش ، دوستت دارم هایش
و تو خیلی زود کلافه میشوی
از بهانه هایش ، اشکهایش ، توقع هایش
و چون تصور میکنی که همیشه هست ، همیشه دوستت دارد
هیچوقت نگاهش نمیکنی
نگرانش نمیشوی
برای از دست دادنش نمیترسی
او همیشه هست
اما
او هم آدم است
روزی که کارد به استخوانش برسد
کوله بار اندوهش را برمی دارد
و بی سر و صدا میرود
حسی به من میگوید آنروز
بی اراده صدایش میزنی
اما
جوابی نمی آید
فقط برایت
جای پایش می ماند...
#پریسا_زابلی_پور
@falloftheleaves
"کافه ی دانشگاه"
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند،
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..
📚چیزهایی هست که نمیدانی/ #علی_سلطانی
@luvablee
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند،
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..
📚چیزهایی هست که نمیدانی/ #علی_سلطانی
@luvablee
نظر داری، نظر داری
نظر با پوستین پوشِ حقیری مثلِ ما داری
نگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دوتا چشمِ سیاه داری
دوتا موی رها داری..❤️
نظر با پوستین پوشِ حقیری مثلِ ما داری
نگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دوتا چشمِ سیاه داری
دوتا موی رها داری..❤️
~Loveaвle
Amin Bani – Che Kardi
تو با قلبِ ویرانه یِ من چه کردی ببین عشقه دیوانه ی من چه کردی
در ابریشمِ عادت آسوده بودم، تو با حالِ پروانه یِ من چه کردی
ننوشیده از جامِ چشمِ تو مستم خمارست میخانه یِ من چه کردی
"مگر لایقِ تکیه دادن نبودم تو با حسرتِ شانه یِ من چه کردی"
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده با خانه ی من چه کردی
در ابریشمِ عادت آسوده بودم، تو با حالِ پروانه یِ من چه کردی
ننوشیده از جامِ چشمِ تو مستم خمارست میخانه یِ من چه کردی
"مگر لایقِ تکیه دادن نبودم تو با حسرتِ شانه یِ من چه کردی"
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده با خانه ی من چه کردی