به تو نمی گویم از ساختمان چند طبقه بپر پایین یا کنار نهنگ ها شنا کن یا اینجور کارها ( گرچه ته دلم دوست دارم این کارهارا بکنی)، اما جسورانه زندگی کن؛ در زندگی ات شجاعت به خرج بده..
#من_پیش_از_تو
#من_پیش_از_تو
گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاقِ خوب میخواهد
اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد
اتفاقی که حالت را خوب کند
حتی حاضری در هوایِ یخ زده یِ زمستان پیاده قدم بزنی، به هوایِ اینکه آفتابی بتابد و تورا گرم کند
نمیدانی چه میخواهی!
فقط میگویی منتظرِ یک اتفاقِ تازه هستی
به ترنمی دلبسته میشوی و روزی هزاربار با گوشِ جان آن نوایِ موسیقی را میشنوی
اما باز هم نمیدانی که چه میخواهی
آشفته و بیقرار هستی
و باز هم نمیدانی که چه میخواهی...
من رازِ این بی قراری ات را میدانم
دلت یک دوست میخواهد
کسی را که بشود با او چند کلام حرف زد
شاید هم گاهی دلت یواشکی چیزِ بیشتری بخواهد
شاید هم دلت به سرش زده باز عاشق شود ...🍃
@luvablee
اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد
اتفاقی که حالت را خوب کند
حتی حاضری در هوایِ یخ زده یِ زمستان پیاده قدم بزنی، به هوایِ اینکه آفتابی بتابد و تورا گرم کند
نمیدانی چه میخواهی!
فقط میگویی منتظرِ یک اتفاقِ تازه هستی
به ترنمی دلبسته میشوی و روزی هزاربار با گوشِ جان آن نوایِ موسیقی را میشنوی
اما باز هم نمیدانی که چه میخواهی
آشفته و بیقرار هستی
و باز هم نمیدانی که چه میخواهی...
من رازِ این بی قراری ات را میدانم
دلت یک دوست میخواهد
کسی را که بشود با او چند کلام حرف زد
شاید هم گاهی دلت یواشکی چیزِ بیشتری بخواهد
شاید هم دلت به سرش زده باز عاشق شود ...🍃
@luvablee
چه بگوییم تب و شب، چه بگوییم تو شو؛ در هردو،تو هستی خاما.، تورا تمام وقت دارم.کاش هر وقت هواییِ تو شدم، تب بکنم که تمامِ شب، با تو باشم وشب های بی تو بودنم رااینجور پرکنم. باران ببارد و تو بباری بر تن ام و هربار که سرم را تکانی بدهم،با تو ببارم و این بارش مدام باشد .خواب نیاید اگر هم بیاید باز تب است و شب است و تویی و من! من اصلا معنی ندارد وقتی تو هستی که شب است و تب است و بیداری ام همین است که که کنارم می آیی و من باتو همقدم میشوم. سُر می خورم ی خیالات و دیگر لازم نیست از پُشتِ پُشته ای نگاه ات کنم و بترسم کسی می آید یا نمی آید. چه خیالی! بگذار ببینند که دستانت را گرفته ام و داغِ داغم و آرزو با من است که دیگر آرزویی نیست وقتی تو هستی. وقتی می آیی و می مانی. باران نیست این که از چشمانِ من سرازیر است؛ اشکِ شوق است برای دیدارت. حرفِ قلبم همین هاست که سیل شده برصورتم و حالاست که تمام تن ام غرق شود در سیلابِ آمدن ات. آراراتِ تن ام آتشفشانی شده. از خاکسترِ تن ام اگر مشتی خاک مانده، برای دیدن تو و تیمارِ خستگی پاهایت، مرهم. گلوله ای اگر مانده بر رگِ تفنگ ات، روشن کن بر این باران که می بارد و بی امان و بادوام، خواب میخواهد. سرم می چرخد و رقص دارد با رفتن هایت. رفتن چرا، تو همه آمدنی. همیشه بیا و بمان! هر دو کوهِ آرارات را خیلی راحت بالا می آیم اما از آراراتی که تو باشی، چطور می توانم بالا بیایم که شب، تاریک است و پایی برایم نمانده. دلم نمی آید بگویمت درختِ وجودم گل داده و وقتِ شکوفه دادن شده. دلم حتی نمی آید که بگویمت بیا! من اصلا اینجا معنا ندارد. همه تویی. من، توام. باران، تویی.
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
📙خاما
#یوسف_علیخانی
@luvablee🐼
نصف خستگیاو دردا با ماچ اونی که باید باشه، از بین میره. نصف دیگه اش با چایی ^^
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
اگه بوی عطر معشوقتون تو ذهنتون بمونه
تو سخت ترین شرایط زندگی هم بش فکر کنین
آروم میگیرین.😌❣
@falloftheleaves
تو سخت ترین شرایط زندگی هم بش فکر کنین
آروم میگیرین.😌❣
@falloftheleaves
صورتم تو فاصله یه نفس از صورتش باشه نگفته ببوسَمِش!
چشاشو جمع کنه بخنده ^^
چشاشو جمع کنه بخنده ^^