"چیزهایی هست که نمی دانی"
"قسمت آخر"
زنگ آخر بود، داشتم نامه را برای بار هزارم میخواندم که یکدفعه آقای ناظم وارد کلاس شد.
کمی از امتحانات صحبت کرد و بعد از اندکی سکوت گفت وای به حالتان اگر بفهمم کسی تقلب کرده، حواستان باشد دست از پا خطا نکنید،
همین امروز شیفت صبح پایه سوم راهنمایی یک دختر را که اتفاقا در همین کلاس هم بود به خاطر دزدیدن سوالات امتحانی و پخش کردن اش بین بچه های کلاس، از مدرسه اخراج کردند و فرستادند به یک مدرسه دیگر. امتحاناتشان هم قرار است دوباره از اول برگزار شود.
بدنم یخ کرد و دست پایم شل شد، دیگر ادامه ی حرف های اقای ناظم را نمیشنیدم، نمیدانستم باید چه خاکی توی سرم میریختم، اخراج؟ انگار دنیا روی سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم میگذشت و زل زده بودم به نامه...بغض داشت گلویم را خفه میکرد،
نامه را لای دفتری که تمام شعرهای نیما را برایش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کیفم انداختم و به بهانه ی دل درد لای حرف های آقای ناظم از کلاس خارج شدم.
پس از چند هفته با هزار بدبختی آدرس خانه اش را پیدا کردم اما دیر شده بود، بعد از عوض شدن مدرسه اش اسباب کشی کرده و از آنجا رفته بودند، هیچ کس هم خبر نداشت کجا.
سرگردان بودم، سرگردان و آشفته.
تا یک مدت طولانی هر دختری که در خیابان چند ثانیه نگاهم میکرد فکر میکردم خودش است اما نه، هیچ وقت خبری نشد
مانده بودم با یک حس سرگردان...
دیروز مادرم یک کارتن دفتر و کتاب قدیمی آورد توی اتاق و گفت این ها را نگاه کن ببین اگر به دردت نمیخورد بیاندازیم دور!
جزوات و کتاب های اول دبیرستان بود، هر کدام را که برمیداشتم خاطره ای در ذهنم مجسم میشد، رسیدم به یک دفتر قدیمی، همان دفتری که در آن شعر های نیما یوشیج نوشته شده بود، خدای من اصلن یادم نبود کی و کجا این دفتر را گم کرده بودم، کی و کجا آن روزها به خاطرات پیوست.
لای دفتر را باز کردم، نامه ای که بعد از چهارده سال جرات خواندن اش را نداشتم، تنگی نفس و لرزش دست و دلم از دستخط آشفته ام معلوم بود، چشم دوخته بودم به خط اول نامه که تلفن همراهم زنگ خورد
مدیر انتشارات بود، بعد از سلام بی معطلی پرسید بالاخره نگفتی اسم این مجموعه ای که نوشتی چیست؟ کتاب که بدون اسم نمی شود...!
چشم دوخته بودم به خط اول نامه،
مدیر انتشارات سوالش را تکرار کرد
من در جمله ی اول نامه غرق بودم
در تمام آن روزها
لابه لای لبخندی تلخ آب دهانم را قورت دادم و در پاسخ به سوال مدیر انتشارت گفتم "چیزهایی هست که نمی دانی"
گفتم و تلفن را قطع کردم و هر صفحه ی دفتر را که ورق میزدم جمله ی اول نامه را با خودم تکرار میکردم، چیزهایی هست که نمی دانی، هیچ وقت ندانستی...
📚چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
@luvablee🌹
"قسمت آخر"
زنگ آخر بود، داشتم نامه را برای بار هزارم میخواندم که یکدفعه آقای ناظم وارد کلاس شد.
کمی از امتحانات صحبت کرد و بعد از اندکی سکوت گفت وای به حالتان اگر بفهمم کسی تقلب کرده، حواستان باشد دست از پا خطا نکنید،
همین امروز شیفت صبح پایه سوم راهنمایی یک دختر را که اتفاقا در همین کلاس هم بود به خاطر دزدیدن سوالات امتحانی و پخش کردن اش بین بچه های کلاس، از مدرسه اخراج کردند و فرستادند به یک مدرسه دیگر. امتحاناتشان هم قرار است دوباره از اول برگزار شود.
بدنم یخ کرد و دست پایم شل شد، دیگر ادامه ی حرف های اقای ناظم را نمیشنیدم، نمیدانستم باید چه خاکی توی سرم میریختم، اخراج؟ انگار دنیا روی سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم میگذشت و زل زده بودم به نامه...بغض داشت گلویم را خفه میکرد،
نامه را لای دفتری که تمام شعرهای نیما را برایش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کیفم انداختم و به بهانه ی دل درد لای حرف های آقای ناظم از کلاس خارج شدم.
پس از چند هفته با هزار بدبختی آدرس خانه اش را پیدا کردم اما دیر شده بود، بعد از عوض شدن مدرسه اش اسباب کشی کرده و از آنجا رفته بودند، هیچ کس هم خبر نداشت کجا.
سرگردان بودم، سرگردان و آشفته.
تا یک مدت طولانی هر دختری که در خیابان چند ثانیه نگاهم میکرد فکر میکردم خودش است اما نه، هیچ وقت خبری نشد
مانده بودم با یک حس سرگردان...
دیروز مادرم یک کارتن دفتر و کتاب قدیمی آورد توی اتاق و گفت این ها را نگاه کن ببین اگر به دردت نمیخورد بیاندازیم دور!
جزوات و کتاب های اول دبیرستان بود، هر کدام را که برمیداشتم خاطره ای در ذهنم مجسم میشد، رسیدم به یک دفتر قدیمی، همان دفتری که در آن شعر های نیما یوشیج نوشته شده بود، خدای من اصلن یادم نبود کی و کجا این دفتر را گم کرده بودم، کی و کجا آن روزها به خاطرات پیوست.
لای دفتر را باز کردم، نامه ای که بعد از چهارده سال جرات خواندن اش را نداشتم، تنگی نفس و لرزش دست و دلم از دستخط آشفته ام معلوم بود، چشم دوخته بودم به خط اول نامه که تلفن همراهم زنگ خورد
مدیر انتشارات بود، بعد از سلام بی معطلی پرسید بالاخره نگفتی اسم این مجموعه ای که نوشتی چیست؟ کتاب که بدون اسم نمی شود...!
چشم دوخته بودم به خط اول نامه،
مدیر انتشارات سوالش را تکرار کرد
من در جمله ی اول نامه غرق بودم
در تمام آن روزها
لابه لای لبخندی تلخ آب دهانم را قورت دادم و در پاسخ به سوال مدیر انتشارت گفتم "چیزهایی هست که نمی دانی"
گفتم و تلفن را قطع کردم و هر صفحه ی دفتر را که ورق میزدم جمله ی اول نامه را با خودم تکرار میکردم، چیزهایی هست که نمی دانی، هیچ وقت ندانستی...
📚چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
@luvablee🌹
~Loveaвle
Alireza Talischi – Ey Daad Bar Man
علیرضا طلیسچی اونجا که میگه:
"کاش بِش میگفتم قلبم به عشقش میتپه، فوقِش میگفت نه!"
حُجَت را بر همه ی ما تموم کرد
بگین بهش، فوقش میگه نه 🤗
@luvablee
"کاش بِش میگفتم قلبم به عشقش میتپه، فوقِش میگفت نه!"
حُجَت را بر همه ی ما تموم کرد
بگین بهش، فوقش میگه نه 🤗
@luvablee
- زن داری ؟
- نه، امیدوارم بگیرم
عصبانی گفت: خیلی خری. مرد که نباید زن بگیرد.
- چرا؟ سینیور ماجیوره
با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد. نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد. مرد که نباید خودش را توی هچل بیندازد و دنبال ِ چیزهایی باشد که آن ها را بعدا از دست می دهد.
- حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟
سرگرد گفت: به هر حال از دست می دهد. از دست می دهد پسر با من بحث نکن.
شنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت.
یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانه ام و گفت: شرمنده ام نباید گستاخی می کردم. زنم تازه مُرده. مرا ببخش!
📚 مردان بدون زنان
👤 #ارنست_همینگوِی
@luvablee🐼
- نه، امیدوارم بگیرم
عصبانی گفت: خیلی خری. مرد که نباید زن بگیرد.
- چرا؟ سینیور ماجیوره
با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد. نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد. مرد که نباید خودش را توی هچل بیندازد و دنبال ِ چیزهایی باشد که آن ها را بعدا از دست می دهد.
- حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟
سرگرد گفت: به هر حال از دست می دهد. از دست می دهد پسر با من بحث نکن.
شنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت.
یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانه ام و گفت: شرمنده ام نباید گستاخی می کردم. زنم تازه مُرده. مرا ببخش!
📚 مردان بدون زنان
👤 #ارنست_همینگوِی
@luvablee🐼
Zendegi
Ali Azimi
ما شاهکار خلقتیم
شاکیان ظلمتیم
در بندیم و آزاد از هفت دولتیم
با ذهن های سنتی
در انتطار نعمتیم
تشنه ی حقیقتو خسته از نصیحتیم
شاکیان ظلمتیم
در بندیم و آزاد از هفت دولتیم
با ذهن های سنتی
در انتطار نعمتیم
تشنه ی حقیقتو خسته از نصیحتیم
فیلترمان کنید!
نسلِ ما چیزی برایِ از دست دادن ندارد
با مدارکی که محضِ اطلاع است و هیچ ارزشِ قانونیِ دیگریِ ندارد، واقعاً هم ندارد
وقتی تمامِ ارزش ها به انتخاب و انتصاب و دل بخواهِ کسانی بند است که با ما هیچ نسبتِ فامیلی ندارند
وقتی سالها با خونِ دل درس خواندیم و انتهایِ راه فهمیدیم، آینده سازیِ اینجا را موروثی گزینش میکنند
وقتی هرثانیه شرمنده یِ پدر و مادری میشویم که عمرشان را به پایِ ما گذاشتند و این روزها نمیشود عصایِ پیری شان باشیم
مشکل از شما نیست، ما نباید به دنیا می آمدیم...ببخشید!
ما باید قبل از آمدنمان در میزدیم
اصلاً از اولش هم اشتباه آمده بودیم
دیگر فایده ای ندارد، نسلِ زبان نفهمِ ما چیزهایی فهمیده که نباید میفهمید
تمامِ بحران ها هم که درست شود، ذهنِ از خواب پریده مان، به هیچ وعده و فریبی نخواهد خوابید و چقدر این بیداریِ عمیق، تاوان دارد این روزها
کارِ ما خیلی وقت است که از کار گذشته
زندگی برایمان پشتِ ویترین است
خودمان هم کم آورده ایم، بزنید از بیخ و بُن فیلترمان کنید، راحت شویم...▪️
🖋نرگس صرافیان طوفان
@luvablee
نسلِ ما چیزی برایِ از دست دادن ندارد
با مدارکی که محضِ اطلاع است و هیچ ارزشِ قانونیِ دیگریِ ندارد، واقعاً هم ندارد
وقتی تمامِ ارزش ها به انتخاب و انتصاب و دل بخواهِ کسانی بند است که با ما هیچ نسبتِ فامیلی ندارند
وقتی سالها با خونِ دل درس خواندیم و انتهایِ راه فهمیدیم، آینده سازیِ اینجا را موروثی گزینش میکنند
وقتی هرثانیه شرمنده یِ پدر و مادری میشویم که عمرشان را به پایِ ما گذاشتند و این روزها نمیشود عصایِ پیری شان باشیم
مشکل از شما نیست، ما نباید به دنیا می آمدیم...ببخشید!
ما باید قبل از آمدنمان در میزدیم
اصلاً از اولش هم اشتباه آمده بودیم
دیگر فایده ای ندارد، نسلِ زبان نفهمِ ما چیزهایی فهمیده که نباید میفهمید
تمامِ بحران ها هم که درست شود، ذهنِ از خواب پریده مان، به هیچ وعده و فریبی نخواهد خوابید و چقدر این بیداریِ عمیق، تاوان دارد این روزها
کارِ ما خیلی وقت است که از کار گذشته
زندگی برایمان پشتِ ویترین است
خودمان هم کم آورده ایم، بزنید از بیخ و بُن فیلترمان کنید، راحت شویم...▪️
🖋نرگس صرافیان طوفان
@luvablee
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
به تو نمی گویم از ساختمان چند طبقه بپر پایین یا کنار نهنگ ها شنا کن یا اینجور کارها ( گرچه ته دلم دوست دارم این کارهارا بکنی)، اما جسورانه زندگی کن؛ در زندگی ات شجاعت به خرج بده..
#من_پیش_از_تو
#من_پیش_از_تو
گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاقِ خوب میخواهد
اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد
اتفاقی که حالت را خوب کند
حتی حاضری در هوایِ یخ زده یِ زمستان پیاده قدم بزنی، به هوایِ اینکه آفتابی بتابد و تورا گرم کند
نمیدانی چه میخواهی!
فقط میگویی منتظرِ یک اتفاقِ تازه هستی
به ترنمی دلبسته میشوی و روزی هزاربار با گوشِ جان آن نوایِ موسیقی را میشنوی
اما باز هم نمیدانی که چه میخواهی
آشفته و بیقرار هستی
و باز هم نمیدانی که چه میخواهی...
من رازِ این بی قراری ات را میدانم
دلت یک دوست میخواهد
کسی را که بشود با او چند کلام حرف زد
شاید هم گاهی دلت یواشکی چیزِ بیشتری بخواهد
شاید هم دلت به سرش زده باز عاشق شود ...🍃
@luvablee
اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد
اتفاقی که حالت را خوب کند
حتی حاضری در هوایِ یخ زده یِ زمستان پیاده قدم بزنی، به هوایِ اینکه آفتابی بتابد و تورا گرم کند
نمیدانی چه میخواهی!
فقط میگویی منتظرِ یک اتفاقِ تازه هستی
به ترنمی دلبسته میشوی و روزی هزاربار با گوشِ جان آن نوایِ موسیقی را میشنوی
اما باز هم نمیدانی که چه میخواهی
آشفته و بیقرار هستی
و باز هم نمیدانی که چه میخواهی...
من رازِ این بی قراری ات را میدانم
دلت یک دوست میخواهد
کسی را که بشود با او چند کلام حرف زد
شاید هم گاهی دلت یواشکی چیزِ بیشتری بخواهد
شاید هم دلت به سرش زده باز عاشق شود ...🍃
@luvablee