~Loveaвle
267 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
من قهر کردن بلد نیستم
تلافی کردن بلد نیستم
کنایه زدن بلد نیستم
فقط کم کم کمرنگ میشم از زندگیتون 🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀
@luvablee
^^
ما زن ها
بیزاریم از همیشه سانسور شدن
همیشه پنهان شدن، همیشه دیده نشدن
بیزاریم که باید تویِ یک برنامه یِ مفرحِ تلویزیونی با دستکش دست بزنیم به خاطرِ لاکِ رویِ ناخن هایمان💅🏻
و بیزاریم از خفه شدنِ صدایِ آوازمان تویِ چهاردیواریِ خانه و صفحه هایِ مجازی
میفهمید؟
خسته ایم از پشتِ پرده بودن
از بی صدا بودن
بیماریم از هیس شنیدن
پُریم، لبریزیم از جملاتِ هشداردهنده یِ رژت، موهایت، فلانت که با لبخندهایِ گول زنکِ احمقانه از مردها شنیده ایم
دوست داریم همه یِ این مجبور بودن ها، دیده نشدن ها، این ترس هایِ احمقانه از ون هایِ سبز رنگِ حوالیِ ولیعصر و دمِ مترویِ تجریش را، همه و همه اش را بالا بیاوریم رویِ در و دیوارهایِ جهان که همیشه دستش را گذاشته بود بیخِ گلویِ زندگی و آرامشمان
خسته ایم، بفهمید
نمیخواهیم حقِ مُسلم مان را
تویِ مرد
با اسمِ غیرت
زنِ جلویِ حرم
به بهانه یِ حُرمت
و خیلی ها به اسمِ قانون، آن هم از نوعِ نقض کننده یِ حقوقِ بشرش از ما بدزدند
از ما سلب کنند
میفهمید؟
ما زن ها
حالمان از سانسور شدن به هم میخورد
و یک روز تمامِ تنفرمان را رویِ جهان بالا می آوریم ...

#فاطمه_صابری_نیا
@luvablee
"چیزهایی هست که نمی دانی"
قسمت دوم

خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است.
میدانستم چون وقتی گل سر نارنجی رنگش را زیر میز جا گذاشت دیگر سراغش را نگرفت، همان گل سری که شده بود بزرگترین راز زندگی ام و لابه لای لباس هایم پنهانش کرده بودم و هر شب وقتی چراغ اتاق را خاموش میکردم با چراغ قوه میرفتم سر میز لباس هایم و
سیر نگاهش میکردم.
یک اتفاق هایی داشت بینمان رخ میداد اما به روی خودمان نمی آوردیم، بارها خواستم از لرز دست و دلم به هنگام خواندن نوشته هایش بگویم اما نمیتوانستم و این رابطه ی شیرین و پنهانی و مبهم همانگونه ادامه داشت.
ایام امتحانات میان ترم دوم دخترها بود و از هفته ی بعدش هم قرار بود امتحانات میان ترم ما آغاز شود و به همین دلیل کمی رابطه مان ضعیف تر از قبل شده بود.
من مامور سالن بودم و معمولا ده دقیقه پس از به صدا در آمدن زنگ آخر مدرسه، بعد از اینکه مطمئن میشدم هیچ کس در سالن نیست از ساختمان خارج میشدم.
یک روز که وقتی همه رفتند و سالن خالی شد ایستاده بودم و به نیمکت خودم که فردا قرار بود او روی این نیمکت بنشیند نگاه میکردم، غرق نگاه به کسی بودم که روی میز ننشسته بود، در همین احوال زمان از دستم خارج شد و کمی دیرتر از روزهای قبل از ساختمان مدرسه خارج شدم و دیدم درب حیاط مدرسه بسته شده.
هر چه صدا زدم از مستخدم مدرسه خبری نبود،
مجبور شدم نزدیک خانه اش که کنج حیاط مدرسه بود بروم، نزدیک خانه اش که شدم، در سطل آشغالی که گوشه ی دیوار بود و زیاد مورد استفاده قرار نمیگرفت تعدادی برگه ی امتحانی چاپ شده به چشمم خورد،
نزدیک سطل آشغال رفتم و از روی سربرگ ها فهمیدم برای کلاس سوم راهنمایی دخترانه است، همان پایه که شیفت صبح کلاس ما بودند.
خبر داشتم که دستگاه چاپ مدرسه خراب است و دو سری اول را بد چاپ میکند و از سری سوم چاپ اش درست میشود، برگه ها مشکل چاپی داشت اما تا حدود زیادی قابل خواندن بود.
مستخدم بیچاره هم هر بعد از ظهر پس از نظافت دفتر مدرسه این برگه هایی که برای امتحان بود و بد چاپ شده بودند و مورد استفاده نبودند را در این سطل اشغال میریخت و شب همراه باقی اشغال ها از مدرسه بیرون میبرد.
دست بردم در سطل آشغال و آن برگه ی امتحانی که برای سوم راهنمایی بود را برداشتم و در کیفم پنهان کردم.
تاریخ امتحان روی برگه برای پس فردا بود.
سراسیمه برگشتم به داخل سالن و برگه را لوله کردم و به همراه یک نوشته که بفهمد قضیه از چه قرار است، برایش زیر میز گذاشتم و دور از چشم مستخدم مدرسه از دیوار پشتی پریدم بیرون و رفتم.
تمام شب به این فکر میکردم که فردا با دیدن برگه ی امتحان میان ترم ریاضی چه حالی میشود و خنده اش که تا به حال ندیده بودم را در ذهنم مجسم میکردم و از خنده اش خنده ام میگرفت.
فردا ظهر وقتی رفتم مدرسه زیر میزم برگه ای گذاشته بود با یک متن بلند بالا و کلمه به کلمه قربان صدقه ام رفته بود و در آخر برگه هم یک نقاشی کشیده بود که در آن دختر بچه ای روی پنجه ی پا ایستاده بود و چشمایش را بسته بود و پسر بچه ای خجالتی که لپ هایش گل انداخته بود را میبوسید.
قند در دلم آب شد و از شدت دل ضعفه پلک هایم روی هم افتادند، اما چه فایده که او از این احوال من خبری نداشت.
دیگر تمام آن یک هفته که ایام امتحاناتشان بود کارم این بود که بعد از زنگ آخر قایمکی میرفتم و از سطل آشغال برگه ی امتحانی که برای روز آینده بود را کش میرفتم و زیر میز میگذاشتم تا فردا حرف های جدید و قربان صدقه های جدید برایم بنویسد، همه ی این ها بعلاوه ی آن نقاشی بوسه که تکرار میشد.
بعد از گذشت این چند روز و حرف هایی که مدام دلم را میبرد دیگر طاقتم طاق شده بود، دلم میخواست از نزدیک ببینم اش، دلم میخواست صدایش را بشنوم، دلم میخواست نامش را صدا کنم،
تمام آن شعرهای نیما را که ابتدای کتاب ها مینوشت در یک دفترچه نوشته بودم و هر شب میخواندم، دلم میخواست دستش را بگیرم و با هم قدم بزنیم و درست وقتی محو نگاه کردن به قدم هایش کنار قدم هایم هستم، تمام آن شعرهای نیما را برایم بخواند.
دلم میخواست بگویم در تمام این مدت چه حالی بودم.
تصمیم ام را گرفتم و نامه ای نوشتم و تمام حرف های دلم را برایش گفتم....

ادامه دارد

📚چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی

@luvablee🌹
‏پسری که صب تا شب میره سر کار برمیگرده قربون صدقه ت میره می ارزه به پسری که صب تا شب باهات چت میکنه و قربون صدقه ت میره ^^❤️
به مَردی که دیر به خانه می آید
در آغوشم نمیگیرد
نوازشم نمیکند
شعری نمیگوید
شعری نمیخواند
مرا نمی بیند
مرا نمیخواهد
به مَردی که دیگر مثلِ قبل دوستم ندارد
بگویید
با وعده هایِ سالیانِ پیشِ ما چه کرده است؟ 🙃

#نیکی_فیروزکوهی
@luvablee
حملت بک أمس ...
و کأنت قطعة سکر ...

خوابت را دیدم دیشب ...
گویی یک حبه قند بودی ...
یک تکه نبات ...💛

#نزار_قبانی
@luvablee
خدایا خودت به راه راستی هدایتمون کن که پول توشه🙏🏼


@luvablee🐼
دیگر نیستی
گُم شده ای در قاب هایِ خانه

تو را از خاطراتم پاک کرده ام

فقط من مانده ام
و سایه یِ سرد و ساکتم
و بوسه ای سرگردان
در انحنایِ شب 🌘

👤 نیما استواری "تانگو با تنهایی"
@luvablee
"چیزهایی هست که نمی دانی"
"قسمت آخر"

زنگ آخر بود، داشتم نامه را برای بار هزارم میخواندم که یکدفعه آقای ناظم وارد کلاس شد.
کمی از امتحانات صحبت کرد و بعد از اندکی سکوت گفت وای به حالتان اگر بفهمم کسی تقلب کرده، حواستان باشد دست از پا خطا نکنید،
همین امروز شیفت صبح پایه سوم راهنمایی یک دختر را که اتفاقا در همین کلاس هم بود به خاطر دزدیدن سوالات امتحانی و پخش کردن اش بین بچه های کلاس، از مدرسه اخراج کردند و فرستادند به یک مدرسه دیگر. امتحاناتشان هم قرار است دوباره از اول برگزار شود.
بدنم یخ کرد و دست پایم شل شد، دیگر ادامه ی حرف های اقای ناظم را نمیشنیدم، نمیدانستم باید چه خاکی توی سرم میریختم، اخراج؟ انگار دنیا روی سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم میگذشت و زل زده بودم به نامه...بغض داشت گلویم را خفه میکرد،
نامه را لای دفتری که تمام شعرهای نیما را برایش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کیفم انداختم و به بهانه ی دل درد لای حرف های آقای ناظم از کلاس خارج شدم.
پس از چند هفته با هزار بدبختی آدرس خانه اش را پیدا کردم اما دیر شده بود، بعد از عوض شدن مدرسه اش اسباب کشی کرده و از آنجا رفته بودند، هیچ کس هم خبر نداشت کجا.
سرگردان بودم، سرگردان و آشفته.
تا یک مدت طولانی هر دختری که در خیابان چند ثانیه نگاهم میکرد فکر میکردم خودش است اما نه، هیچ وقت خبری نشد
مانده بودم با یک حس سرگردان...

دیروز مادرم یک کارتن دفتر و کتاب قدیمی آورد توی اتاق و گفت این ها را نگاه کن ببین اگر به دردت نمیخورد بیاندازیم دور!
جزوات و کتاب های اول دبیرستان بود، هر کدام را که برمیداشتم خاطره ای در ذهنم مجسم میشد، رسیدم به یک دفتر قدیمی، همان دفتری که در آن شعر های نیما یوشیج نوشته شده بود، خدای من اصلن یادم نبود کی و کجا این دفتر را گم کرده بودم، کی و کجا آن روزها به خاطرات پیوست.
لای دفتر را باز کردم، نامه ای که بعد از چهارده سال جرات خواندن اش را نداشتم، تنگی نفس و لرزش دست و دلم از دستخط آشفته ام معلوم بود، چشم دوخته بودم به خط اول نامه که تلفن همراهم زنگ خورد
مدیر انتشارات بود، بعد از سلام بی معطلی پرسید بالاخره نگفتی اسم این مجموعه ای که نوشتی چیست؟ کتاب که بدون اسم نمی شود...!
چشم دوخته بودم به خط اول نامه،
مدیر انتشارات سوالش را تکرار کرد
من در جمله ی اول نامه غرق بودم
در تمام آن روزها
لابه لای لبخندی تلخ آب دهانم را قورت دادم و در پاسخ به سوال مدیر انتشارت گفتم "چیزهایی هست که نمی دانی"
گفتم و تلفن را قطع کردم و هر صفحه ی دفتر را که ورق میزدم جمله ی اول نامه را با خودم تکرار میکردم، چیزهایی هست که نمی دانی، هیچ وقت ندانستی...

📚چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی

@luvablee🌹
گفته بودم بی تو میمیرم، ولی این بار نع 🤗
+ اشیا با ر:
- رییس جمهور
~Loveaвle
Alireza Talischi – Ey Daad Bar Man
علیرضا طلیسچی اونجا که میگه:
"کاش بِش میگفتم قلبم به عشقش میتپه، فوقِش میگفت نه!"
حُجَت را بر همه ی ما تموم کرد

بگین بهش، فوقش میگه نه 🤗
@luvablee
اَشرفِ مخلوقات
اونیه که سرش تو کارِ خودشه و تو کارِ کسی دخالت نمیکنه 🙄🤙🏼
@luvablee
- زن داری ؟
- نه، امیدوارم بگیرم
عصبانی گفت: خیلی خری. مرد که نباید زن بگیرد.
- چرا؟ سینیور ماجیوره
با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد. نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد. مرد که نباید خودش را توی هچل بیندازد و دنبال ِ چیزهایی باشد که آن ها را بعدا از دست می دهد.
- حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟
سرگرد گفت: به هر حال از دست می دهد. از دست می دهد پسر با من بحث نکن.
شنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت.
یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانه ام و گفت: شرمنده ام نباید گستاخی می کردم. زنم تازه مُرده. مرا ببخش!


📚 مردان بدون زنان
👤 #ارنست_همینگوِی

@luvablee🐼
Zendegi
Ali Azimi
ما شاهکار خلقتیم
شاکیان ظلمتیم
در بندیم و آزاد از هفت دولتیم

با ذهن های سنتی
در انتطار نعمتیم
تشنه ی حقیقتو خسته از نصیحتیم
🆘 به یک نفر، مسلط به دوست داشتن و با پیش فرضِ همیشه ماندن نیازمندیم.
گفتی که
شاهکارِ شما در زمانه چیست؟
باللّه که زنده بودنِ ما، شاهکارِ ماست 😐💪🏾
@luvablee