گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
#فروغ_فرخزاد
@luvablee🐼
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
#فروغ_فرخزاد
@luvablee🐼
کاف
امروز 2مهٔ، تولد ۴۳ سالگی سرور و سالار جذابان و خوشتیپان جهان مبارک😍 کسی که تمام دیوار های آرایشگر های مردونه یه زمان پر از عکساش بود! تو چه پیر بشی چه نشی خوبی لعنتی! Kandi @Kafiha
لنتی زن داره
بچه داره
عروس داره
هنوز چشمِ مادرامون و ما و بچه هامون دنبالشه 🤦🏽♀
بچه داره
عروس داره
هنوز چشمِ مادرامون و ما و بچه هامون دنبالشه 🤦🏽♀
اگه یکی باشه که دستمو بذارم تو دستش بگم لاکامو پاک کن دیگه از خدا چیزی نمیخوام.
وقتي از ته دل بخندی
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی،
وقتی برای شاد بودن،
نیاز به بهانه نداشته باشی،
آن زمان است که واقعا زندگی میکنی
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست
اندیشهها، کردارها و سخنان ما، دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد
📕 چهار اثر از فلورانس
✍🏻 #فلورانس_اسکاول_شین
@luvablee🐼
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی،
وقتی برای شاد بودن،
نیاز به بهانه نداشته باشی،
آن زمان است که واقعا زندگی میکنی
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست
اندیشهها، کردارها و سخنان ما، دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد
📕 چهار اثر از فلورانس
✍🏻 #فلورانس_اسکاول_شین
@luvablee🐼
میگن یه آدم ممکنه تو زندگیش بارها عاشق شه،
میگن اگه آدما فرصت بيشتري واسه زندگي داشتن قطعا با یک نفر نمیموندن!!
ولي من خیلی تلاش کردم که بشه دوباره عاشق شم،
همه راه ها رو هم رفتم ، فراموشش هم کردم !
دیگه هم سعی نکردم کسی رو شبیهش پیدا کنم،در حقيقت به این باور رسیده بودم که اون دیگه هيچوقت تکرار نمیشه!
با آدمای زیادی رفت و آمد داشتم،
دروغ هم نمیگم بعضيهاشون از همه لحاظ از اون بهتر بودن! حداقل میدونستم دوست داشتنشون واقعیه! ولی نشد...
عاشق نشدم و دیگه هيچوقت نتونستم حس های قشنگ تری تجربه کنم ، و هر لحظه فکر اینکه مابقي زندگيم رو باید با یه آدم دیگه بگذرونم منو میترسونه! من تمام دنیا رو هم بگردم نمیتونم باز به همون شکل عاشق شم.
"حتي دیگه نمیتونم به اون شکل عاشق خودش بشم"
به نظرم عشق فقط یه باره؛یه باره که ازش مراقبت کني که خرج آدم اشتباهش نکنی...که تباهش نکنی،
اگر خراب شه،اگر ترک بخوره دیگه هيچوقت به اون شدت برنمیگرده! چه برسه بخوای همون حس رو با یکی دیگه هم تجربه کني!!!
#شاینی_امیری
@a_miim
@luvablee 💜:)
میگن اگه آدما فرصت بيشتري واسه زندگي داشتن قطعا با یک نفر نمیموندن!!
ولي من خیلی تلاش کردم که بشه دوباره عاشق شم،
همه راه ها رو هم رفتم ، فراموشش هم کردم !
دیگه هم سعی نکردم کسی رو شبیهش پیدا کنم،در حقيقت به این باور رسیده بودم که اون دیگه هيچوقت تکرار نمیشه!
با آدمای زیادی رفت و آمد داشتم،
دروغ هم نمیگم بعضيهاشون از همه لحاظ از اون بهتر بودن! حداقل میدونستم دوست داشتنشون واقعیه! ولی نشد...
عاشق نشدم و دیگه هيچوقت نتونستم حس های قشنگ تری تجربه کنم ، و هر لحظه فکر اینکه مابقي زندگيم رو باید با یه آدم دیگه بگذرونم منو میترسونه! من تمام دنیا رو هم بگردم نمیتونم باز به همون شکل عاشق شم.
"حتي دیگه نمیتونم به اون شکل عاشق خودش بشم"
به نظرم عشق فقط یه باره؛یه باره که ازش مراقبت کني که خرج آدم اشتباهش نکنی...که تباهش نکنی،
اگر خراب شه،اگر ترک بخوره دیگه هيچوقت به اون شدت برنمیگرده! چه برسه بخوای همون حس رو با یکی دیگه هم تجربه کني!!!
#شاینی_امیری
@a_miim
@luvablee 💜:)
"چیزهایی هست که نمی دانی"
"قسمت اول"
اواخر سال اول دبیرستان بود
پس از گود برداری ساختمانی که دقیقا کنار مدرسه مان بود، ترک هایی روی دیوار مدرسه بوجود آمد و هر لحظه احتمال تخریب مدرسه وجود داشت.
مدرسه تعطیل شد و بعد از اعتراض دسته جمعی اولیا باید فکری به حال ما دانش آموزانِ خرسند از اتفاق، میکردند.
خلاصه پس از کلی اعتراض و رفت و آمد اولیا و مربیان چاره ای جز این نبود که چند ماهِ پایانی آن سال تحصیلی، شیفت بعد از ظهر مدرسه راهنمایی دخترانه که چند خیابان با مدرسه ما فاصله داشت، در اختیار دبیرستان پسرانه بگذارند تا در این مدت فکری به حال مدرسه ی در حال تخریبِ ما بکنند.
بعد از دو هفته تعطیلی باید دوباره میرفتیم مدرسه، به یک مدرسه جدید با فضایی کاملا دخترانه،
همیشه وقتی از مقابل مدرسه دخترانه میگذشتم برایم جالب بود بدانم مدرسه ی دخترها چه فرقی با مدرسه ما دارد؟
برای همین از همان لحظه ی اول که وارد مدرسه دخترانه شدیم با دقت به اطرافم نگاه میکردم، انصافا همه چیز با سلیقه تر بود و مدیر و ناظم هم خیلی حواسشان جمع ما بود که دست از پا خطا نکنیم.
تحصیل در این مدرسه حس غریبی داشت، بوی عطر روپوش دخترانه ای که در کلاس جا میماند و تارهای بلند موهایی که هر از چند گاهی روی میز و نیمکت دیده میشد، بیانگر دنیایی از جنس دیگر بود، دنیایی پر از قصه، لااقل برای من که اینگونه بود.
همیشه برایم سوال بود دختری که در شیفت صبح جای من روی این نیمکت مینشیند چه شکلی ست؟ درسش خوب است یا نه؟ موهایش بور است یا مشکی؟ رنگ چشمانش چطور؟ شلوغ است یا آرام؟
هیچ وقت هیچ ردی از خودش به جا نمیگذاشت
نیمکت ما دو نفره بود و آن سمتی که من مینشستم برخلاف سمت دیگر حتی یک خط خوردگی هم روی میز دیده نمیشد.
دو هفته ای از رفتنمان به مدرسه میگذشت، یک روز وقتی روی نیمکت نشستم و طبق عادت خواستم کیفم را در جامیزی بگذارم متوجه کتابی در زیر میز شدم.
همان رمانی بود که سه روز تمام خانه را زیر و رو کرده بودم اما پیدایش نمیکردم، یک برگه ی کوچک در صفحه ی اول کتاب قرار داشت که با دست خطی دخترانه روی آن نوشته شده بود سه روز پیش این کتاب را زیر میز جا گذاشته بودی، دو خط اولش را که خواندم نتوانستم ادامه اش را نخوانم، امیدوارم من را ببخشی که کتابت را بی اجازه بردم.
بی معطلی کتاب را باز کردم و نزدیک صورتم بردم و نفس کشیدم، عطر دخترانه اش در صفحات کتاب جا مانده بود و حالا میان این همه ابهام، سه نشانه از دختری که شیفت صبح روی نیمکت من مینشست را پیدا کرده بودم،
دست خطش، بوی عطرش و اینکه ادبیات دوست دارد، اهل قصه بود و نمیدانست خودش در ذهن من به قصه ای پرحرف و راز تبدیل شده.
این قصه وقتی جذاب تر شد که آخرین صفحه ی کتاب را باز کردم و دیدم مصرع دوم بیت شعری که مدت ها بود هر چه فکر میکردم یادم نمی آمد را برایم نوشته است، با همان دست خط دخترانه اش.
از آن اتفاق به بعد همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفته بود،
برای رفتن به مدرسه ذوق داشتم و هر روز به محض رسیدن به کلاس زیر میزم را نگاه میکردم، تمام کتاب های مورد علاقه مان را رد و بدل میکردیم، در صفحه اول تمام رمان هایی که زیر میز برایم جا میگذاشت شعری از نیما یوشیج نوشته شده بود.
گاهی از دنیای دخترها برایم مینوشت، از هم میزی اش که در آن سن و سال کم عاشق پسر خاله اش شده بود، از رتبه اول کلاسشان که پدرش اعتیاد داشت و میخواست به زور شوهرش دهد به مردی که پانزده سال از او بزرگتر بود، از همکلاسی دیگرش که از ترس برادر بزرگتر و خانواده ی سخت گیرش در خیابان سرش را بالا نمی آورد و همیشه حسرت آزادی های پیش پا افتاده دخترهای دیگر را میخورد...
هر دفعه برایم قصه ای داشت،
با خواندن این قصه ها هر روز بیشتر با دنیای پرالتهاب و راز آلود دخترها آشنا میشدم.
هنگامی که نوشته هایش را میخواندم صدایش در سرم میپیچید، صدایی که هیچ وقت نشنیده بودم!
اما در این میان هیچ گاه از خودش حرفی نمیزد، من هم هیچ وقت چیزی نمیپرسیدم، دلم میخواست تصورش کنم، کشف اش کنم، از روی دست خط اش، از شعرهایی که در کتاب هایش مینوشت، از بوی عطری که در کتاب هایم جا میگذاشت.
ما عجیب شبیه هم بودیم، او هم مثل من حواسش پرت قصه های اطرافش بود، شاید خودش را میان این همه آشفتگی گم کرده بود، شاید هم من دلم میخواست اینگونه نگاهش کنم.
شب ها قبل از خواب زل میزدم به سقف و فکر میکردم یعنی الان او هم به من فکر میکند؟ الان مشغول خواندن کتابی ست که امروزم برایش بردم یا دارد برایم مینویسد؟ کاری جز فکر کردن به او نداشتم، فکر کردن به کسی که حتی اسمش را نمیدانستم، تا به حال ندیده بودمش، نمیدانستم نام این حس را چه باید میگذاشتم اما خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است...
ادامه دارد...
📚چیزهایی هست که نمی دانی / #علی_سلطانی
@luvablee🌹
"قسمت اول"
اواخر سال اول دبیرستان بود
پس از گود برداری ساختمانی که دقیقا کنار مدرسه مان بود، ترک هایی روی دیوار مدرسه بوجود آمد و هر لحظه احتمال تخریب مدرسه وجود داشت.
مدرسه تعطیل شد و بعد از اعتراض دسته جمعی اولیا باید فکری به حال ما دانش آموزانِ خرسند از اتفاق، میکردند.
خلاصه پس از کلی اعتراض و رفت و آمد اولیا و مربیان چاره ای جز این نبود که چند ماهِ پایانی آن سال تحصیلی، شیفت بعد از ظهر مدرسه راهنمایی دخترانه که چند خیابان با مدرسه ما فاصله داشت، در اختیار دبیرستان پسرانه بگذارند تا در این مدت فکری به حال مدرسه ی در حال تخریبِ ما بکنند.
بعد از دو هفته تعطیلی باید دوباره میرفتیم مدرسه، به یک مدرسه جدید با فضایی کاملا دخترانه،
همیشه وقتی از مقابل مدرسه دخترانه میگذشتم برایم جالب بود بدانم مدرسه ی دخترها چه فرقی با مدرسه ما دارد؟
برای همین از همان لحظه ی اول که وارد مدرسه دخترانه شدیم با دقت به اطرافم نگاه میکردم، انصافا همه چیز با سلیقه تر بود و مدیر و ناظم هم خیلی حواسشان جمع ما بود که دست از پا خطا نکنیم.
تحصیل در این مدرسه حس غریبی داشت، بوی عطر روپوش دخترانه ای که در کلاس جا میماند و تارهای بلند موهایی که هر از چند گاهی روی میز و نیمکت دیده میشد، بیانگر دنیایی از جنس دیگر بود، دنیایی پر از قصه، لااقل برای من که اینگونه بود.
همیشه برایم سوال بود دختری که در شیفت صبح جای من روی این نیمکت مینشیند چه شکلی ست؟ درسش خوب است یا نه؟ موهایش بور است یا مشکی؟ رنگ چشمانش چطور؟ شلوغ است یا آرام؟
هیچ وقت هیچ ردی از خودش به جا نمیگذاشت
نیمکت ما دو نفره بود و آن سمتی که من مینشستم برخلاف سمت دیگر حتی یک خط خوردگی هم روی میز دیده نمیشد.
دو هفته ای از رفتنمان به مدرسه میگذشت، یک روز وقتی روی نیمکت نشستم و طبق عادت خواستم کیفم را در جامیزی بگذارم متوجه کتابی در زیر میز شدم.
همان رمانی بود که سه روز تمام خانه را زیر و رو کرده بودم اما پیدایش نمیکردم، یک برگه ی کوچک در صفحه ی اول کتاب قرار داشت که با دست خطی دخترانه روی آن نوشته شده بود سه روز پیش این کتاب را زیر میز جا گذاشته بودی، دو خط اولش را که خواندم نتوانستم ادامه اش را نخوانم، امیدوارم من را ببخشی که کتابت را بی اجازه بردم.
بی معطلی کتاب را باز کردم و نزدیک صورتم بردم و نفس کشیدم، عطر دخترانه اش در صفحات کتاب جا مانده بود و حالا میان این همه ابهام، سه نشانه از دختری که شیفت صبح روی نیمکت من مینشست را پیدا کرده بودم،
دست خطش، بوی عطرش و اینکه ادبیات دوست دارد، اهل قصه بود و نمیدانست خودش در ذهن من به قصه ای پرحرف و راز تبدیل شده.
این قصه وقتی جذاب تر شد که آخرین صفحه ی کتاب را باز کردم و دیدم مصرع دوم بیت شعری که مدت ها بود هر چه فکر میکردم یادم نمی آمد را برایم نوشته است، با همان دست خط دخترانه اش.
از آن اتفاق به بعد همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفته بود،
برای رفتن به مدرسه ذوق داشتم و هر روز به محض رسیدن به کلاس زیر میزم را نگاه میکردم، تمام کتاب های مورد علاقه مان را رد و بدل میکردیم، در صفحه اول تمام رمان هایی که زیر میز برایم جا میگذاشت شعری از نیما یوشیج نوشته شده بود.
گاهی از دنیای دخترها برایم مینوشت، از هم میزی اش که در آن سن و سال کم عاشق پسر خاله اش شده بود، از رتبه اول کلاسشان که پدرش اعتیاد داشت و میخواست به زور شوهرش دهد به مردی که پانزده سال از او بزرگتر بود، از همکلاسی دیگرش که از ترس برادر بزرگتر و خانواده ی سخت گیرش در خیابان سرش را بالا نمی آورد و همیشه حسرت آزادی های پیش پا افتاده دخترهای دیگر را میخورد...
هر دفعه برایم قصه ای داشت،
با خواندن این قصه ها هر روز بیشتر با دنیای پرالتهاب و راز آلود دخترها آشنا میشدم.
هنگامی که نوشته هایش را میخواندم صدایش در سرم میپیچید، صدایی که هیچ وقت نشنیده بودم!
اما در این میان هیچ گاه از خودش حرفی نمیزد، من هم هیچ وقت چیزی نمیپرسیدم، دلم میخواست تصورش کنم، کشف اش کنم، از روی دست خط اش، از شعرهایی که در کتاب هایش مینوشت، از بوی عطری که در کتاب هایم جا میگذاشت.
ما عجیب شبیه هم بودیم، او هم مثل من حواسش پرت قصه های اطرافش بود، شاید خودش را میان این همه آشفتگی گم کرده بود، شاید هم من دلم میخواست اینگونه نگاهش کنم.
شب ها قبل از خواب زل میزدم به سقف و فکر میکردم یعنی الان او هم به من فکر میکند؟ الان مشغول خواندن کتابی ست که امروزم برایش بردم یا دارد برایم مینویسد؟ کاری جز فکر کردن به او نداشتم، فکر کردن به کسی که حتی اسمش را نمیدانستم، تا به حال ندیده بودمش، نمیدانستم نام این حس را چه باید میگذاشتم اما خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است...
ادامه دارد...
📚چیزهایی هست که نمی دانی / #علی_سلطانی
@luvablee🌹
ما زن ها
بیزاریم از همیشه سانسور شدن
همیشه پنهان شدن، همیشه دیده نشدن
بیزاریم که باید تویِ یک برنامه یِ مفرحِ تلویزیونی با دستکش دست بزنیم به خاطرِ لاکِ رویِ ناخن هایمان💅🏻
و بیزاریم از خفه شدنِ صدایِ آوازمان تویِ چهاردیواریِ خانه و صفحه هایِ مجازی
میفهمید؟
خسته ایم از پشتِ پرده بودن
از بی صدا بودن
بیماریم از هیس شنیدن
پُریم، لبریزیم از جملاتِ هشداردهنده یِ رژت، موهایت، فلانت که با لبخندهایِ گول زنکِ احمقانه از مردها شنیده ایم
دوست داریم همه یِ این مجبور بودن ها، دیده نشدن ها، این ترس هایِ احمقانه از ون هایِ سبز رنگِ حوالیِ ولیعصر و دمِ مترویِ تجریش را، همه و همه اش را بالا بیاوریم رویِ در و دیوارهایِ جهان که همیشه دستش را گذاشته بود بیخِ گلویِ زندگی و آرامشمان
خسته ایم، بفهمید
نمیخواهیم حقِ مُسلم مان را
تویِ مرد
با اسمِ غیرت
زنِ جلویِ حرم
به بهانه یِ حُرمت
و خیلی ها به اسمِ قانون، آن هم از نوعِ نقض کننده یِ حقوقِ بشرش از ما بدزدند
از ما سلب کنند
میفهمید؟
ما زن ها
حالمان از سانسور شدن به هم میخورد
و یک روز تمامِ تنفرمان را رویِ جهان بالا می آوریم ...
#فاطمه_صابری_نیا
@luvablee
بیزاریم از همیشه سانسور شدن
همیشه پنهان شدن، همیشه دیده نشدن
بیزاریم که باید تویِ یک برنامه یِ مفرحِ تلویزیونی با دستکش دست بزنیم به خاطرِ لاکِ رویِ ناخن هایمان💅🏻
و بیزاریم از خفه شدنِ صدایِ آوازمان تویِ چهاردیواریِ خانه و صفحه هایِ مجازی
میفهمید؟
خسته ایم از پشتِ پرده بودن
از بی صدا بودن
بیماریم از هیس شنیدن
پُریم، لبریزیم از جملاتِ هشداردهنده یِ رژت، موهایت، فلانت که با لبخندهایِ گول زنکِ احمقانه از مردها شنیده ایم
دوست داریم همه یِ این مجبور بودن ها، دیده نشدن ها، این ترس هایِ احمقانه از ون هایِ سبز رنگِ حوالیِ ولیعصر و دمِ مترویِ تجریش را، همه و همه اش را بالا بیاوریم رویِ در و دیوارهایِ جهان که همیشه دستش را گذاشته بود بیخِ گلویِ زندگی و آرامشمان
خسته ایم، بفهمید
نمیخواهیم حقِ مُسلم مان را
تویِ مرد
با اسمِ غیرت
زنِ جلویِ حرم
به بهانه یِ حُرمت
و خیلی ها به اسمِ قانون، آن هم از نوعِ نقض کننده یِ حقوقِ بشرش از ما بدزدند
از ما سلب کنند
میفهمید؟
ما زن ها
حالمان از سانسور شدن به هم میخورد
و یک روز تمامِ تنفرمان را رویِ جهان بالا می آوریم ...
#فاطمه_صابری_نیا
@luvablee
"چیزهایی هست که نمی دانی"
قسمت دوم
خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است.
میدانستم چون وقتی گل سر نارنجی رنگش را زیر میز جا گذاشت دیگر سراغش را نگرفت، همان گل سری که شده بود بزرگترین راز زندگی ام و لابه لای لباس هایم پنهانش کرده بودم و هر شب وقتی چراغ اتاق را خاموش میکردم با چراغ قوه میرفتم سر میز لباس هایم و
سیر نگاهش میکردم.
یک اتفاق هایی داشت بینمان رخ میداد اما به روی خودمان نمی آوردیم، بارها خواستم از لرز دست و دلم به هنگام خواندن نوشته هایش بگویم اما نمیتوانستم و این رابطه ی شیرین و پنهانی و مبهم همانگونه ادامه داشت.
ایام امتحانات میان ترم دوم دخترها بود و از هفته ی بعدش هم قرار بود امتحانات میان ترم ما آغاز شود و به همین دلیل کمی رابطه مان ضعیف تر از قبل شده بود.
من مامور سالن بودم و معمولا ده دقیقه پس از به صدا در آمدن زنگ آخر مدرسه، بعد از اینکه مطمئن میشدم هیچ کس در سالن نیست از ساختمان خارج میشدم.
یک روز که وقتی همه رفتند و سالن خالی شد ایستاده بودم و به نیمکت خودم که فردا قرار بود او روی این نیمکت بنشیند نگاه میکردم، غرق نگاه به کسی بودم که روی میز ننشسته بود، در همین احوال زمان از دستم خارج شد و کمی دیرتر از روزهای قبل از ساختمان مدرسه خارج شدم و دیدم درب حیاط مدرسه بسته شده.
هر چه صدا زدم از مستخدم مدرسه خبری نبود،
مجبور شدم نزدیک خانه اش که کنج حیاط مدرسه بود بروم، نزدیک خانه اش که شدم، در سطل آشغالی که گوشه ی دیوار بود و زیاد مورد استفاده قرار نمیگرفت تعدادی برگه ی امتحانی چاپ شده به چشمم خورد،
نزدیک سطل آشغال رفتم و از روی سربرگ ها فهمیدم برای کلاس سوم راهنمایی دخترانه است، همان پایه که شیفت صبح کلاس ما بودند.
خبر داشتم که دستگاه چاپ مدرسه خراب است و دو سری اول را بد چاپ میکند و از سری سوم چاپ اش درست میشود، برگه ها مشکل چاپی داشت اما تا حدود زیادی قابل خواندن بود.
مستخدم بیچاره هم هر بعد از ظهر پس از نظافت دفتر مدرسه این برگه هایی که برای امتحان بود و بد چاپ شده بودند و مورد استفاده نبودند را در این سطل اشغال میریخت و شب همراه باقی اشغال ها از مدرسه بیرون میبرد.
دست بردم در سطل آشغال و آن برگه ی امتحانی که برای سوم راهنمایی بود را برداشتم و در کیفم پنهان کردم.
تاریخ امتحان روی برگه برای پس فردا بود.
سراسیمه برگشتم به داخل سالن و برگه را لوله کردم و به همراه یک نوشته که بفهمد قضیه از چه قرار است، برایش زیر میز گذاشتم و دور از چشم مستخدم مدرسه از دیوار پشتی پریدم بیرون و رفتم.
تمام شب به این فکر میکردم که فردا با دیدن برگه ی امتحان میان ترم ریاضی چه حالی میشود و خنده اش که تا به حال ندیده بودم را در ذهنم مجسم میکردم و از خنده اش خنده ام میگرفت.
فردا ظهر وقتی رفتم مدرسه زیر میزم برگه ای گذاشته بود با یک متن بلند بالا و کلمه به کلمه قربان صدقه ام رفته بود و در آخر برگه هم یک نقاشی کشیده بود که در آن دختر بچه ای روی پنجه ی پا ایستاده بود و چشمایش را بسته بود و پسر بچه ای خجالتی که لپ هایش گل انداخته بود را میبوسید.
قند در دلم آب شد و از شدت دل ضعفه پلک هایم روی هم افتادند، اما چه فایده که او از این احوال من خبری نداشت.
دیگر تمام آن یک هفته که ایام امتحاناتشان بود کارم این بود که بعد از زنگ آخر قایمکی میرفتم و از سطل آشغال برگه ی امتحانی که برای روز آینده بود را کش میرفتم و زیر میز میگذاشتم تا فردا حرف های جدید و قربان صدقه های جدید برایم بنویسد، همه ی این ها بعلاوه ی آن نقاشی بوسه که تکرار میشد.
بعد از گذشت این چند روز و حرف هایی که مدام دلم را میبرد دیگر طاقتم طاق شده بود، دلم میخواست از نزدیک ببینم اش، دلم میخواست صدایش را بشنوم، دلم میخواست نامش را صدا کنم،
تمام آن شعرهای نیما را که ابتدای کتاب ها مینوشت در یک دفترچه نوشته بودم و هر شب میخواندم، دلم میخواست دستش را بگیرم و با هم قدم بزنیم و درست وقتی محو نگاه کردن به قدم هایش کنار قدم هایم هستم، تمام آن شعرهای نیما را برایم بخواند.
دلم میخواست بگویم در تمام این مدت چه حالی بودم.
تصمیم ام را گرفتم و نامه ای نوشتم و تمام حرف های دلم را برایش گفتم....
ادامه دارد
📚چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
@luvablee🌹
قسمت دوم
خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است.
میدانستم چون وقتی گل سر نارنجی رنگش را زیر میز جا گذاشت دیگر سراغش را نگرفت، همان گل سری که شده بود بزرگترین راز زندگی ام و لابه لای لباس هایم پنهانش کرده بودم و هر شب وقتی چراغ اتاق را خاموش میکردم با چراغ قوه میرفتم سر میز لباس هایم و
سیر نگاهش میکردم.
یک اتفاق هایی داشت بینمان رخ میداد اما به روی خودمان نمی آوردیم، بارها خواستم از لرز دست و دلم به هنگام خواندن نوشته هایش بگویم اما نمیتوانستم و این رابطه ی شیرین و پنهانی و مبهم همانگونه ادامه داشت.
ایام امتحانات میان ترم دوم دخترها بود و از هفته ی بعدش هم قرار بود امتحانات میان ترم ما آغاز شود و به همین دلیل کمی رابطه مان ضعیف تر از قبل شده بود.
من مامور سالن بودم و معمولا ده دقیقه پس از به صدا در آمدن زنگ آخر مدرسه، بعد از اینکه مطمئن میشدم هیچ کس در سالن نیست از ساختمان خارج میشدم.
یک روز که وقتی همه رفتند و سالن خالی شد ایستاده بودم و به نیمکت خودم که فردا قرار بود او روی این نیمکت بنشیند نگاه میکردم، غرق نگاه به کسی بودم که روی میز ننشسته بود، در همین احوال زمان از دستم خارج شد و کمی دیرتر از روزهای قبل از ساختمان مدرسه خارج شدم و دیدم درب حیاط مدرسه بسته شده.
هر چه صدا زدم از مستخدم مدرسه خبری نبود،
مجبور شدم نزدیک خانه اش که کنج حیاط مدرسه بود بروم، نزدیک خانه اش که شدم، در سطل آشغالی که گوشه ی دیوار بود و زیاد مورد استفاده قرار نمیگرفت تعدادی برگه ی امتحانی چاپ شده به چشمم خورد،
نزدیک سطل آشغال رفتم و از روی سربرگ ها فهمیدم برای کلاس سوم راهنمایی دخترانه است، همان پایه که شیفت صبح کلاس ما بودند.
خبر داشتم که دستگاه چاپ مدرسه خراب است و دو سری اول را بد چاپ میکند و از سری سوم چاپ اش درست میشود، برگه ها مشکل چاپی داشت اما تا حدود زیادی قابل خواندن بود.
مستخدم بیچاره هم هر بعد از ظهر پس از نظافت دفتر مدرسه این برگه هایی که برای امتحان بود و بد چاپ شده بودند و مورد استفاده نبودند را در این سطل اشغال میریخت و شب همراه باقی اشغال ها از مدرسه بیرون میبرد.
دست بردم در سطل آشغال و آن برگه ی امتحانی که برای سوم راهنمایی بود را برداشتم و در کیفم پنهان کردم.
تاریخ امتحان روی برگه برای پس فردا بود.
سراسیمه برگشتم به داخل سالن و برگه را لوله کردم و به همراه یک نوشته که بفهمد قضیه از چه قرار است، برایش زیر میز گذاشتم و دور از چشم مستخدم مدرسه از دیوار پشتی پریدم بیرون و رفتم.
تمام شب به این فکر میکردم که فردا با دیدن برگه ی امتحان میان ترم ریاضی چه حالی میشود و خنده اش که تا به حال ندیده بودم را در ذهنم مجسم میکردم و از خنده اش خنده ام میگرفت.
فردا ظهر وقتی رفتم مدرسه زیر میزم برگه ای گذاشته بود با یک متن بلند بالا و کلمه به کلمه قربان صدقه ام رفته بود و در آخر برگه هم یک نقاشی کشیده بود که در آن دختر بچه ای روی پنجه ی پا ایستاده بود و چشمایش را بسته بود و پسر بچه ای خجالتی که لپ هایش گل انداخته بود را میبوسید.
قند در دلم آب شد و از شدت دل ضعفه پلک هایم روی هم افتادند، اما چه فایده که او از این احوال من خبری نداشت.
دیگر تمام آن یک هفته که ایام امتحاناتشان بود کارم این بود که بعد از زنگ آخر قایمکی میرفتم و از سطل آشغال برگه ی امتحانی که برای روز آینده بود را کش میرفتم و زیر میز میگذاشتم تا فردا حرف های جدید و قربان صدقه های جدید برایم بنویسد، همه ی این ها بعلاوه ی آن نقاشی بوسه که تکرار میشد.
بعد از گذشت این چند روز و حرف هایی که مدام دلم را میبرد دیگر طاقتم طاق شده بود، دلم میخواست از نزدیک ببینم اش، دلم میخواست صدایش را بشنوم، دلم میخواست نامش را صدا کنم،
تمام آن شعرهای نیما را که ابتدای کتاب ها مینوشت در یک دفترچه نوشته بودم و هر شب میخواندم، دلم میخواست دستش را بگیرم و با هم قدم بزنیم و درست وقتی محو نگاه کردن به قدم هایش کنار قدم هایم هستم، تمام آن شعرهای نیما را برایم بخواند.
دلم میخواست بگویم در تمام این مدت چه حالی بودم.
تصمیم ام را گرفتم و نامه ای نوشتم و تمام حرف های دلم را برایش گفتم....
ادامه دارد
📚چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
@luvablee🌹
پسری که صب تا شب میره سر کار برمیگرده قربون صدقه ت میره می ارزه به پسری که صب تا شب باهات چت میکنه و قربون صدقه ت میره ^^❤️
به مَردی که دیر به خانه می آید
در آغوشم نمیگیرد
نوازشم نمیکند
شعری نمیگوید
شعری نمیخواند
مرا نمی بیند
مرا نمیخواهد
به مَردی که دیگر مثلِ قبل دوستم ندارد
بگویید
با وعده هایِ سالیانِ پیشِ ما چه کرده است؟ 🙃
#نیکی_فیروزکوهی
@luvablee
در آغوشم نمیگیرد
نوازشم نمیکند
شعری نمیگوید
شعری نمیخواند
مرا نمی بیند
مرا نمیخواهد
به مَردی که دیگر مثلِ قبل دوستم ندارد
بگویید
با وعده هایِ سالیانِ پیشِ ما چه کرده است؟ 🙃
#نیکی_فیروزکوهی
@luvablee
حملت بک أمس ...
و کأنت قطعة سکر ...
خوابت را دیدم دیشب ...
گویی یک حبه قند بودی ...
یک تکه نبات ...💛
#نزار_قبانی
@luvablee
و کأنت قطعة سکر ...
خوابت را دیدم دیشب ...
گویی یک حبه قند بودی ...
یک تکه نبات ...💛
#نزار_قبانی
@luvablee