~Loveaвle
267 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
Forwarded from Shahin Najafi
‏لبْپیک به تو ای هندِ جگرخوار من
‏تزریقِ ممکنِ مرگم

‏⁧ #ازازیل

بیا...
دنیا نمی ارزد
به این پرهیز و این دوری!

#فروغ_فرخ‌زاد

@luvablee🐼
you didn't love me like others...
گفتی چه کَسی؟ درچه خیالی؟ به کجایی؟
بی تابِ توام، محوِ توام، خانه خرابم 🤦🏻‍♀

#بیدل_دهلوی
@luvablee
میگفت:
هیچکس مرگ را دوست ندارد!
ولی من
همیشه راجع به غیرِممکن ها حرف میزنم ...
من به تنگ آمده ام
از همه چیز
بگذارید هَواری بزنم 🗣

#فریدون_مشیری
@luvablee
جُز دلِ من
جایِ دِگر بر تو حرام است ❤️
@luvablee
اگر کسی را میشناسید که به شما تعهد دارد، دوست داشتنش را آویزه ی گوشتان کنید
این روزها معجزه ی ماندن
کمتر از عصای موسی نیست!
@luvablee🐼
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
درآغوشی که گرم و آتشین بود 
گنه کردم میان بازوانی 
که داغ و کینه جوی و آهنین بود 
در آن خلوتگه تاریک و خاموش 
نگه کردم به چشم پر ز رازش 
دلم در سینه بی تابانه لرزید 
ز خواهش های چشم پر نیازش 
در آن خلوتگه تاریک و خاموش 
پریشان در کنار او نشستم 
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت 
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق 
ترا می خواهم ای جانانه من 
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش 
ترا ای عاشق دیوانه من 
هوس در دیدگانش شعله افروخت 
شراب سرخ در پیمانه رقصید 
تن من در میان بستر نرم 
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
#فروغ_فرخزاد
@luvablee🐼

لُکنت فقط از کار ماندنِ
زبان نیست،
چشم‌ها هم گاهی روی
یک چهره گیر می‌کنند...

#رسول_ادهمی

@luvablee🐼
Forwarded from کاف
امروز 2مهٔ، تولد ۴۳ سالگی سرور و سالار جذابان و خوشتیپان جهان مبارک😍

کسی که تمام دیوار های آرایشگر های مردونه یه زمان پر از عکساش بود!
تو چه پیر بشی چه نشی خوبی لعنتی!

Kandi @Kafiha
‏اگه یکی باشه که دستمو بذارم تو دستش بگم لاکامو پاک کن دیگه از خدا چیزی نمیخوام.
وقتي از ته دل بخندی
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی،
وقتی برای شاد بودن،
نیاز به بهانه نداشته باشی،
آن زمان است که واقعا زندگی میکنی
بازی زندگی، بازی بومرنگ‌هاست
اندیشه‌ها، کردارها و سخنان ما، دیر یا زود با دقت شگفت‌آوری به سوی ما بازمیگردند
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد


📕 چهار اثر از فلورانس
✍🏻 #فلورانس_اسکاول_شین
@luvablee🐼
‏هنراول:موسیقی
‏هنر دوم:رقص
‏هنر سوم:نقاشی
‏هنرچهارم:تجسمی
‏هنر پنجم:ادبیات
‏هنر ششم:تئاتر
‏هنرهفتم:سینما

‏تا هفتاد هم بشماریم باز دل شکستن هنر نمیباشد =))
@luvablee🐼
من 🙆‍♂🐬
شعرهای📃 زیبای زیادی🤷‍♂ بلدم!
اما🤗 به ُ 👩که می رسم🌐
هیچ 🙅‍♂کدامشان یادم نیست🤦‍♂
جز🙃🐋
دوستت.دارم!😘❤️

@luvablee❤️
میگن یه آدم ممکنه تو زندگیش بارها عاشق شه،
میگن اگه آدما فرصت بيشتري واسه زندگي داشتن قطعا با یک نفر نمیموندن!!
ولي من خیلی تلاش کردم که بشه دوباره عاشق شم،
همه راه ها رو هم رفتم ، فراموشش هم کردم !
دیگه هم سعی نکردم کسی رو شبیهش پیدا کنم،در حقيقت به این باور رسیده بودم که اون دیگه هيچوقت تکرار نمیشه!
با آدمای زیادی رفت و آمد داشتم،
دروغ هم نمیگم بعضيهاشون از همه لحاظ از اون بهتر بودن! حداقل میدونستم دوست داشتنشون واقعیه! ولی نشد...
عاشق نشدم و دیگه هيچوقت نتونستم حس های قشنگ تری تجربه کنم ، و هر لحظه فکر اینکه مابقي زندگيم رو باید با یه آدم دیگه بگذرونم منو میترسونه! من تمام دنیا رو هم بگردم نمیتونم باز به همون شکل عاشق شم.
"حتي دیگه نمیتونم به اون شکل عاشق خودش بشم"
به نظرم عشق فقط یه باره؛یه باره که ازش مراقبت کني که خرج آدم اشتباهش نکنی...که تباهش نکنی،
اگر خراب شه،اگر ترک بخوره دیگه هيچوقت به اون شدت برنمیگرده! چه برسه بخوای همون حس رو با یکی دیگه هم تجربه کني!!!
#شاینی_امیری
@a_miim
@luvablee 💜:)
"چیزهایی هست که نمی دانی"
"قسمت اول"

اواخر سال اول دبیرستان بود
پس از گود برداری ساختمانی که دقیقا کنار مدرسه مان بود، ترک هایی روی دیوار مدرسه بوجود آمد و هر لحظه احتمال تخریب مدرسه وجود داشت.
مدرسه تعطیل شد و بعد از اعتراض دسته جمعی اولیا باید فکری به حال ما دانش آموزانِ خرسند از اتفاق، میکردند.
خلاصه پس از کلی اعتراض و رفت و آمد اولیا و مربیان چاره ای جز این نبود که چند ماهِ پایانی آن سال تحصیلی، شیفت بعد از ظهر مدرسه راهنمایی دخترانه که چند خیابان با مدرسه ما فاصله داشت، در اختیار دبیرستان پسرانه بگذارند تا در این مدت فکری به حال مدرسه ی در حال تخریبِ ما بکنند.
بعد از دو هفته تعطیلی باید دوباره میرفتیم مدرسه، به یک مدرسه جدید با فضایی کاملا دخترانه،
همیشه وقتی از مقابل مدرسه دخترانه میگذشتم برایم جالب بود بدانم مدرسه ی دخترها چه فرقی با مدرسه ما دارد؟
برای همین از همان لحظه ی اول که وارد مدرسه دخترانه شدیم با دقت به اطرافم نگاه میکردم، انصافا همه چیز با سلیقه تر بود و مدیر و ناظم هم خیلی حواسشان جمع ما بود که دست از پا خطا نکنیم.
تحصیل در این مدرسه حس غریبی داشت، بوی عطر روپوش دخترانه ای که در کلاس جا میماند و تارهای بلند موهایی که هر از چند گاهی روی میز و نیمکت دیده میشد، بیانگر دنیایی از جنس دیگر بود، دنیایی پر از قصه، لااقل برای من که اینگونه بود.
همیشه برایم سوال بود دختری که در شیفت صبح جای من روی این نیمکت مینشیند چه شکلی ست؟ درسش خوب است یا نه؟ موهایش بور است یا مشکی؟ رنگ چشمانش چطور؟ شلوغ است یا آرام؟
هیچ وقت هیچ ردی از خودش به جا نمیگذاشت
نیمکت ما دو نفره بود و آن سمتی که من مینشستم برخلاف سمت دیگر حتی یک خط خوردگی هم روی میز دیده نمیشد.
دو هفته ای از رفتنمان به مدرسه میگذشت، یک روز وقتی روی نیمکت نشستم و طبق عادت خواستم کیفم را در جامیزی بگذارم متوجه کتابی در زیر میز شدم.
همان رمانی بود که سه روز تمام خانه را زیر و رو کرده بودم اما پیدایش نمیکردم، یک برگه ی کوچک در صفحه ی اول کتاب قرار داشت که با دست خطی دخترانه روی آن نوشته شده بود سه روز پیش این کتاب را زیر میز جا گذاشته بودی، دو خط اولش را که خواندم نتوانستم ادامه اش را نخوانم، امیدوارم من را ببخشی که کتابت را بی اجازه بردم.
بی معطلی کتاب را باز کردم و نزدیک صورتم بردم و نفس کشیدم، عطر دخترانه اش در صفحات کتاب جا مانده بود و حالا میان این همه ابهام، سه نشانه از دختری که شیفت صبح روی نیمکت من مینشست را پیدا کرده بودم،
دست خطش، بوی عطرش و اینکه ادبیات دوست دارد، اهل قصه بود و نمیدانست خودش در ذهن من به قصه ای پرحرف و راز تبدیل شده.
این قصه وقتی جذاب تر شد که آخرین صفحه ی کتاب را باز کردم و دیدم مصرع دوم بیت شعری که مدت ها بود هر چه فکر میکردم یادم نمی آمد را برایم نوشته است، با همان دست خط دخترانه اش.
از آن اتفاق به بعد همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفته بود،
برای رفتن به مدرسه ذوق داشتم و هر روز به محض رسیدن به کلاس زیر میزم را نگاه میکردم، تمام کتاب های مورد علاقه مان را رد و بدل میکردیم، در صفحه اول تمام رمان هایی که زیر میز برایم جا میگذاشت شعری از نیما یوشیج نوشته شده بود.
گاهی از دنیای دخترها برایم مینوشت، از هم میزی اش که در آن سن و سال کم عاشق پسر خاله اش شده بود، از رتبه اول کلاسشان که پدرش اعتیاد داشت و میخواست به زور شوهرش دهد به مردی که پانزده سال از او بزرگتر بود، از همکلاسی دیگرش که از ترس برادر بزرگتر و خانواده ی سخت گیرش در خیابان سرش را بالا نمی آورد و همیشه حسرت آزادی های پیش پا افتاده دخترهای دیگر را میخورد...
هر دفعه برایم قصه ای داشت،
با خواندن این قصه ها هر روز بیشتر با دنیای پرالتهاب و راز آلود دخترها آشنا میشدم.
هنگامی که نوشته هایش را میخواندم صدایش در سرم میپیچید، صدایی که هیچ وقت نشنیده بودم!
اما در این میان هیچ گاه از خودش حرفی نمیزد، من هم هیچ وقت چیزی نمیپرسیدم، دلم میخواست تصورش کنم، کشف اش کنم، از روی دست خط اش، از شعرهایی که در کتاب هایش مینوشت، از بوی عطری که در کتاب هایم جا میگذاشت.
ما عجیب شبیه هم بودیم، او هم مثل من حواسش پرت قصه های اطرافش بود، شاید خودش را میان این همه آشفتگی گم کرده بود، شاید هم من دلم میخواست اینگونه نگاهش کنم.
شب ها قبل از خواب زل میزدم به سقف و فکر میکردم یعنی الان او هم به من فکر میکند؟ الان مشغول خواندن کتابی ست که امروزم برایش بردم یا دارد برایم مینویسد؟ کاری جز فکر کردن به او نداشتم، فکر کردن به کسی که حتی اسمش را نمیدانستم، تا به حال ندیده بودمش، نمیدانستم نام این حس را چه باید میگذاشتم اما خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است...

ادامه دارد...

📚چیزهایی هست که نمی دانی / #علی_سلطانی

@luvablee🌹