مثلاً بغلم کنی و کنارِ گوشم آهسته بگویی:
بیخیالِ تقویم ها نازخاتونم💜
دامنِ گلدارت را که بپوشی،
بهار میشود🌱
روسریِ آبیت را که سر کنی،
بهار تر🌱🌱
مثلاً سر رویِ شانه ات بگذارم و با ناز بگویم:
فروردین و مهر و اسفندش چه فرقی دارد وقتی بهار، آغوشِ شماست آقا💙
اصلاً به رفت و آمدِ این فصلها اعتباری نیست...
بهار، خودِ خودِ شمایی حضرتِ دلبر❤️
@luvablee
بیخیالِ تقویم ها نازخاتونم💜
دامنِ گلدارت را که بپوشی،
بهار میشود🌱
روسریِ آبیت را که سر کنی،
بهار تر🌱🌱
مثلاً سر رویِ شانه ات بگذارم و با ناز بگویم:
فروردین و مهر و اسفندش چه فرقی دارد وقتی بهار، آغوشِ شماست آقا💙
اصلاً به رفت و آمدِ این فصلها اعتباری نیست...
بهار، خودِ خودِ شمایی حضرتِ دلبر❤️
@luvablee
محبوب نه چندان عزیز
همه چیز فانی است. من، شما و حتی این حسی که نامش را آدمیان علاقه نهاده اند نیز فانی هستیم ولی بیا تا وقتی هنوز زنده است یکدیگر را ببوسیم و از پایان دنیا و سوختنش لذت ببریم.
همه چیز فانی است. من، شما و حتی این حسی که نامش را آدمیان علاقه نهاده اند نیز فانی هستیم ولی بیا تا وقتی هنوز زنده است یکدیگر را ببوسیم و از پایان دنیا و سوختنش لذت ببریم.
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
حبیب آقا، نه کافه رفته است، نه کتاب خوانده است و نه سیگارِ برگ بر لب گذاشته و کلاهِ کج بر سر...
نه با فیلمِ تایتانیک گریه کرده است و نه ولنتاین میداند چیست...!
اما صدیقه خانم که مریض شد، شبها کار میکرد و صبحها به کارِ خانه میرسید...
در چشمانش خستگی فریاد میزد، خواب، یک آرزو بود، اما جلویِ بچه ها و صدیقه خانم ذره ای ضعف بروز نمیداد...
حبیب آقا، عشق را معنا میکرد، نمایش نمیداد...💖
@luvablee
نه با فیلمِ تایتانیک گریه کرده است و نه ولنتاین میداند چیست...!
اما صدیقه خانم که مریض شد، شبها کار میکرد و صبحها به کارِ خانه میرسید...
در چشمانش خستگی فریاد میزد، خواب، یک آرزو بود، اما جلویِ بچه ها و صدیقه خانم ذره ای ضعف بروز نمیداد...
حبیب آقا، عشق را معنا میکرد، نمایش نمیداد...💖
@luvablee