جارو برقی را روشن کردم
چرخِ گوشت را کار انداختم
لباس شویی را راه انداختم
شیرِ آب را برایِ شستنِ ظرف ها باز کردم
صدایِ تلویزیون رو زیاد کردم
که ...
تو میانِ این همه صدا گُم شوی
امّا
خانه یِ برق افتاده
گوشت هایِ چرخ کرده
لباس هایِ چروک
ظرف هایِ شسته شده
و صدایِ آقایِ رییس جمهور ...
تو را به یادم آورد -_-
فهمیدم :
"از تو راهِ فراری نیست"
به بن بست رسیده بودم ...🚶🏻♀
@luvablee
چرخِ گوشت را کار انداختم
لباس شویی را راه انداختم
شیرِ آب را برایِ شستنِ ظرف ها باز کردم
صدایِ تلویزیون رو زیاد کردم
که ...
تو میانِ این همه صدا گُم شوی
امّا
خانه یِ برق افتاده
گوشت هایِ چرخ کرده
لباس هایِ چروک
ظرف هایِ شسته شده
و صدایِ آقایِ رییس جمهور ...
تو را به یادم آورد -_-
فهمیدم :
"از تو راهِ فراری نیست"
به بن بست رسیده بودم ...🚶🏻♀
@luvablee
جُذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند .
حلاج بر سفره یِ آنها نشست و چند لقمه بر دهان بُرد .
جُذامیان گفتند : دیگران بر سفره یِ ما نمینشینند و از ما میترسند !
حلاج گفت : آنها روزه اند و برخاست .
غروب هنگامِ افطار حلاج گفت : خدایا روزه یِ مرا قبول بفرما !
شاگردان گفتند : استاد ، ما دیدیم که تو روزه شکستی !!
حلاج گفت :
ما مهمانِ خدا بودیم ،
روزه شکستیم ،
اما دل نشکستیم ،
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم ،
آن توبه یِ صدساله به پیمانه شکستیم ..
از آتشِ دوزخ نهراسیم که آن شب ،
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم 👌🏽
#عطار
@luvablee
حلاج بر سفره یِ آنها نشست و چند لقمه بر دهان بُرد .
جُذامیان گفتند : دیگران بر سفره یِ ما نمینشینند و از ما میترسند !
حلاج گفت : آنها روزه اند و برخاست .
غروب هنگامِ افطار حلاج گفت : خدایا روزه یِ مرا قبول بفرما !
شاگردان گفتند : استاد ، ما دیدیم که تو روزه شکستی !!
حلاج گفت :
ما مهمانِ خدا بودیم ،
روزه شکستیم ،
اما دل نشکستیم ،
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم ،
آن توبه یِ صدساله به پیمانه شکستیم ..
از آتشِ دوزخ نهراسیم که آن شب ،
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم 👌🏽
#عطار
@luvablee