تاحالا ندیده بودمش... حتی صداشم نشنیده بودم.... مریض بود اصلا .... برام از خودش ویدئو میگرفت حرف نمیزد ...فقط بی صدا میخندید ..اخراشم چشای نازشو میبست... لباشو غنچه میکرد و صدای بوسش تموم روز توی گوشم رژه میرفت .... بارها و بارها ویدئو رو میدیدمو محو لباش میشدم ... خودشم فهمیده بود معتاد شده بودم به خنده های بی صداش و بوس های اخرش ....وقتی میدیدمشون قیافم عااالی بود انگار یه بچه ی کارم که پول بستنی خریدن ندارمو صاحب مغازه میاد اروم سمتم بهم میگه امروز بستنی مجانیه ....همون قدر ذوق تو چهرم بود و خوش حالیه از ته دل همراش....نمیدونم اواخر دی بود یا اواسط بهمن ...سرد بود ... سوزه سرما تموم استخوناتو میلرزوند .... موقه خواب همیشه زنگ میزدم صدای نفساشو میشنیدمو بعد میخوابیدم اون شب نه فیلم داد نه گوشیشو برداشت ... گفتم امشب کلا میخوای اذیت کنی نه؟
گفت اگه پام به پام تا صبح بیدار بمونی... باهام حرف بزنی ...فردا میام پیشت با هم میریم سینما ...فیلم میبینیم گفتم اگه میخوای فردا هم همینجوری حرف نزنیو صداتو نشنوم نمیخواد بیای ...دیدم یه فیلم برام فرستاد... خودش بود ...بازم مثل همیشه بی صدا میخندید منتظر بودم به اخر فیلم برسه ...چشامو بستم میخواستم فقط به صدای بوسش دقت کنم ...گفت دوست دارم ... قلبم از شدت تپش داشت کنده میشد.... وااای .... گفت دوست دارم ... عااالی بود ...خط و نشون واسم کشید ... گفت حتی از صفحه چتم بری بیرونو دیر سین کنی فردا نمیام... گفتم حداقل هر نیم ساعت یبار وقت بده برم دوست دارمو گوش کنم زود بیام ... گفت نه ....دیگه داشت هوا روشن میشد ...خوابو بیدار بودم تا صبح بارها گوشی به دست به صورتم اب زدم تا خوابم بپره ... شب قبلشم شیفت بودم نخوابیده بودم ... خل بود دختره ... ساعت شد ۷ ... گفت بخواب یکم... ساعت ۱۲ بیا میدون انقلاب جلو سینما مرکزی میبینمت .... گفتم باشه... حالا مگه میشد خوابید ؟؟؟ ... رفتم سراغ ویدیو به دوست دارمی که گفت بود انقد لبخند زدم که فکم درد گرفت ... عالی بود ... عالی بود ... عااااالی براش کم بود ... عالی یه چیز کوچیک بود در مقابلش ... فکر کن برای اولین بار صداشو شنیدی اونم فقط یه جمله "دوست دارم " این دوست دارمایی که تایپ میشه به درد نمیخوره همشونو جمع کنید ۹ شب بزارینشون جلو در ... جلو سینما منتظرش بودم یک ساعت زود تر رسیدم .. ذوق داشتم دیگه اولین بار بود که از نزدیک میدیدمش ساعت ۱۱ شد زنگ زدم جواب نداد ... نیم ساعت گذشت زنگ زد .... تنها چیزی که شنیدم .... ایستگاه بعد میدان انقلاب ... با مترو داشت میومد ... دیوونس دختره .... گوشی قطع شد...بعد از چند دقیقه رسید ... از اونور خیابون دیدمش یه شال قرمز داشت با پالتوی مشکی ....منو دید برام دست تکون داد ... خنده رو لبای جفتمون بود .... برگشتم کولمو از زمین بردارم ... برم سمتش ... صدای ترمز ماشین امد ... برگشتم .... تصویرش هنوز تو ذهنمه... از اون قضیه دو سال گذشت ... من هر روز ساعت ۱۲ روبری سینما مرکزی سیگار میکشم ...ویدئویی که واسم فرستاده بود و نگاه میکنم فقط بخاطر جمله اخرش "دوست دارم...."
#عین_نجفی
@luvablee🐼
گفت اگه پام به پام تا صبح بیدار بمونی... باهام حرف بزنی ...فردا میام پیشت با هم میریم سینما ...فیلم میبینیم گفتم اگه میخوای فردا هم همینجوری حرف نزنیو صداتو نشنوم نمیخواد بیای ...دیدم یه فیلم برام فرستاد... خودش بود ...بازم مثل همیشه بی صدا میخندید منتظر بودم به اخر فیلم برسه ...چشامو بستم میخواستم فقط به صدای بوسش دقت کنم ...گفت دوست دارم ... قلبم از شدت تپش داشت کنده میشد.... وااای .... گفت دوست دارم ... عااالی بود ...خط و نشون واسم کشید ... گفت حتی از صفحه چتم بری بیرونو دیر سین کنی فردا نمیام... گفتم حداقل هر نیم ساعت یبار وقت بده برم دوست دارمو گوش کنم زود بیام ... گفت نه ....دیگه داشت هوا روشن میشد ...خوابو بیدار بودم تا صبح بارها گوشی به دست به صورتم اب زدم تا خوابم بپره ... شب قبلشم شیفت بودم نخوابیده بودم ... خل بود دختره ... ساعت شد ۷ ... گفت بخواب یکم... ساعت ۱۲ بیا میدون انقلاب جلو سینما مرکزی میبینمت .... گفتم باشه... حالا مگه میشد خوابید ؟؟؟ ... رفتم سراغ ویدیو به دوست دارمی که گفت بود انقد لبخند زدم که فکم درد گرفت ... عالی بود ... عالی بود ... عااااالی براش کم بود ... عالی یه چیز کوچیک بود در مقابلش ... فکر کن برای اولین بار صداشو شنیدی اونم فقط یه جمله "دوست دارم " این دوست دارمایی که تایپ میشه به درد نمیخوره همشونو جمع کنید ۹ شب بزارینشون جلو در ... جلو سینما منتظرش بودم یک ساعت زود تر رسیدم .. ذوق داشتم دیگه اولین بار بود که از نزدیک میدیدمش ساعت ۱۱ شد زنگ زدم جواب نداد ... نیم ساعت گذشت زنگ زد .... تنها چیزی که شنیدم .... ایستگاه بعد میدان انقلاب ... با مترو داشت میومد ... دیوونس دختره .... گوشی قطع شد...بعد از چند دقیقه رسید ... از اونور خیابون دیدمش یه شال قرمز داشت با پالتوی مشکی ....منو دید برام دست تکون داد ... خنده رو لبای جفتمون بود .... برگشتم کولمو از زمین بردارم ... برم سمتش ... صدای ترمز ماشین امد ... برگشتم .... تصویرش هنوز تو ذهنمه... از اون قضیه دو سال گذشت ... من هر روز ساعت ۱۲ روبری سینما مرکزی سیگار میکشم ...ویدئویی که واسم فرستاده بود و نگاه میکنم فقط بخاطر جمله اخرش "دوست دارم...."
#عین_نجفی
@luvablee🐼
-آقای قاضی من قاتلمو میشناسم
یه پسره چشم ابرو مشکی مغرورِ که لباسای تیره میپوشه و هیچ وقت شیو نمیکنه سربه زیرم هست ^^
یه پسره چشم ابرو مشکی مغرورِ که لباسای تیره میپوشه و هیچ وقت شیو نمیکنه سربه زیرم هست ^^