خریدارم!
خریدار تمام بغض هایتان یک جا،
عمده ، بی تخفیف،
به بالاترین قیمت بازار،
پرداخت نقدی در محل...
میفروشید آفا ؟
من سیاه مست نگاه تان شده ام!
نکند..."می" فروش اید آقا؟!
#ناهید_سعادتیان
@luvablee🐼
خریدار تمام بغض هایتان یک جا،
عمده ، بی تخفیف،
به بالاترین قیمت بازار،
پرداخت نقدی در محل...
میفروشید آفا ؟
من سیاه مست نگاه تان شده ام!
نکند..."می" فروش اید آقا؟!
#ناهید_سعادتیان
@luvablee🐼
برف هفت سالگی ام را بخاطر صدای پدر دوست داشتم...
پاشو ببین چه برفی اومده!
برف ده سالگی ام را بخاطر آدم برفیهایش
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش
برف هجده سالگی درست یادم نیست در میان افکار
یخ زده بود!
برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم...
برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد بود...
@luvablee🐼
پاشو ببین چه برفی اومده!
برف ده سالگی ام را بخاطر آدم برفیهایش
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش
برف هجده سالگی درست یادم نیست در میان افکار
یخ زده بود!
برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم...
برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد بود...
@luvablee🐼
~Loveaвle
Mohsen Ebrahimzadeh – Bahone Pore
واسه کسی که نخواد بمونه، بهونه پُره 👋🏻
یک عمر به تَرکه هایتان پیر شدیم
در چارقدی سیاه زنجیر شدیم
سرسبزترین بهار را بهمن دید!
در دختر انقلاب تکثیر شدیم...
#باران_معتمدی
۹بهمن ۱۳۹۶
@luvablee🐼
در چارقدی سیاه زنجیر شدیم
سرسبزترین بهار را بهمن دید!
در دختر انقلاب تکثیر شدیم...
#باران_معتمدی
۹بهمن ۱۳۹۶
@luvablee🐼
Forwarded from ~Loveaвle (سارا)
كائنات فداى لبخندِ شيرينِ اولِ صبحت...
بخند جانم!
تو دلخوشىِ روزهاىِ كسلِ كنندهاى!
#علی_قاضی_نظام
@luvablee🐼
كائنات فداى لبخندِ شيرينِ اولِ صبحت...
بخند جانم!
تو دلخوشىِ روزهاىِ كسلِ كنندهاى!
#علی_قاضی_نظام
@luvablee🐼
زنانگیش را برداشته بود و در لابه لای شال گردنی پیچیده بود
گرمایه نتش پالتویه ژولیده و کهنه قدیمیش را گرم میکرد
با لباس هایه ژولیده
با دستانی یخ زده
باچشمانی قندیل بسته
با روسریه در هم پیچیده
با هزاران فکرو خیالو پریشانی
در میان خودش بود
اما باز فکرش را سرزنش میکرد
مدام در پی رهایی بود
مدام در پی ازادی بود
او با رخت سفید شهر با رخت سیاهش رقص کلاسیک کرد
تا خود خانه...
در پی ازادی ازادگانی کرد
@luvablee🐼
گرمایه نتش پالتویه ژولیده و کهنه قدیمیش را گرم میکرد
با لباس هایه ژولیده
با دستانی یخ زده
باچشمانی قندیل بسته
با روسریه در هم پیچیده
با هزاران فکرو خیالو پریشانی
در میان خودش بود
اما باز فکرش را سرزنش میکرد
مدام در پی رهایی بود
مدام در پی ازادی بود
او با رخت سفید شهر با رخت سیاهش رقص کلاسیک کرد
تا خود خانه...
در پی ازادی ازادگانی کرد
@luvablee🐼