~Loveaвle
271 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
نمیدانم
چگونه یک زن
میتواند ،
این همه قوی باشد
تا از پسِ دوست داشته "نشدن"
بربیاید .. 🤷🏻‍♀
@luvablee

مبتلا ،
یعنی من
وقتی " تو "
در آغوشم میگیری .. !

#ارمغان_مهدیقلی
@luvablee🐼
👌🏼😂
@luvablee🐼
Forwarded from Nima Kashi
Be Chi Zol Mizani
Ali Yasini
لا به لایِ زندگیت را
خوب بگرد ...
یکی مثلِ من را
کَم نداری ‌؟؟ 😑
@luvablee
Mantegh Nadaram
Kamran & Hooman
من بی نگاهت بی اعتبارم 💃💃
ما چاره‌یِ عالمیمُ
بیچاره‌یِ تو 🤦🏻‍♀💜
#مولانا
@luvablee
تو همان صبحِ قشنگی
که پس از هر تکرار؛
عاقبت این دلِ دیوانه
به نامت خورده...

#سید_مصطفی_ساداتی
#صبح_بخیر 🌞🍂

@luvablee🐼
Fasl Zard
Ali Zand Vakili
‏گر با همه‌ای، چو بی‌منی، بی همه‌ای!

#مولانا
@luvablee🐼
عجب
حلـوای
قندی
تـو...
#مولانا
@luvablee🐼
Eshghe Door
Siamak Abbasi
عشــقِ دورَم، تا تُ هستی مَـن صبورم 🖤
نه دستانش را گرفته ام
نه در آغوشش کشیده ام
و نه حتی اورا ، بوسیده ام ...
من فقط از دور
او را در خویش گریسته ام 🙃
عشقِ میانِ ما ، معصوم ترین عشقِ تاریخ بود ؛
به احترامش بایستید ...
@luvablee
Forwarded from melobit
Eshghe Man
Mehdi Ahmadvand
کآش پیدا بشوی
سخت تورا محتاجم
@luvablee
‏کاش استادا بفهمن ما آمده ایم برای اخذ مدرک نه برای درک مطلب -_-

@luvablee🐼
من ؟
من عاشق خودش بودم و کل خانواده‌اش
لعنتی‌های دوست‌داشتنی ، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش
به خانه ما که می‌آمدند ، حالم عوض می‌شد
نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد ؟
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان ....
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند..!
این بار اما داستان فرق می‌کرد
دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بی‌وقت هم آمده بودند ، وسط زمستان!!
زمستان برفی اوایل دهه شصت
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر
او دو سال از من کوچک‌تر
هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز، اما کم نیاوردم
رفتم تا رسیدم به حلیمی
بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود .
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند !
خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت !
نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم وقتی رسیدم خانه ، رفته‌بودند!!
اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان!!!
اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم
هیچکس نفهمیده‌بود
خستگیش به تنم ماند
خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند ، خستگیش به تنت می‌ماند..!
همین.

| #چيستا_يثربى |

@luvablee🐼