خبرِ خوب این است که روزی کسی میآید👣
در میانِ روزهایِ خاکستریتان ، دست هایتان را خواهد گرفت🤝
گرمتر ، صمیمی تر و هزار بار عاشقانه تر💞
کسی که شبیه به آفتابِ بعد از یک روزِ برفی ، به تنِ روزهایِ سردتان میچسبد☀️
کسی میآید از جنسِ محبت که مرهمِ تمامِ زخم هایتان میشود و تمامِ ترس و کابوس هایتان را در آغوشِ آرامَش حل خواهد کرد💛
کسی خواهد آمد برایِ ساختنِ دوبارهیِ شما♥️
که من آن شخص را
معجزه ای از طرفِ خدا میدانم✨
@luvablee
در میانِ روزهایِ خاکستریتان ، دست هایتان را خواهد گرفت🤝
گرمتر ، صمیمی تر و هزار بار عاشقانه تر💞
کسی که شبیه به آفتابِ بعد از یک روزِ برفی ، به تنِ روزهایِ سردتان میچسبد☀️
کسی میآید از جنسِ محبت که مرهمِ تمامِ زخم هایتان میشود و تمامِ ترس و کابوس هایتان را در آغوشِ آرامَش حل خواهد کرد💛
کسی خواهد آمد برایِ ساختنِ دوبارهیِ شما♥️
که من آن شخص را
معجزه ای از طرفِ خدا میدانم✨
@luvablee
۱۶ سالم بود که از "مرضیه" خوشم اومد ؛
چند خونه اونورتر از ما زندگی میکردن ؛
اونوقتا مثلِ حالا نبود بشه بری جلو و اقرار کنی ، که عاشق شدی ؛
عشق رو باید ذره ذره میریختی تو خودت ؛
شبها باهاش گریه میکردی
صبحها باهاش بیدار میشدی
و گاهی میبُردیش سرِ کلاس ؛
"مرضیه" دوسال بعدش شوهر کرد.
۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
خیلی شبیهِ "مرضیه" بود
رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم ؛
ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد
تُنِ صداش عجیب شبیهِ "مرضیه" بود
تو ۳۰ سالگی از دخترِ مستاجرمون که شبیهِ "مرضیه" میخندید
تو ۴۰ سالگی از کارمندِ بانکِ اون طرفِ خیابون که موهاشو مثلِ "مرضیه" از یه طرف میریخت تو صورتش ...
میترسم "مرضیه"
خیلی میترسم
۸۰ یا ۱۰۰ سالم بشه
همش تو رو ببینم
که هربار یجوری داری دست به سرم میکنی
من همهرو شبیهِ تو میبینم .
#حمیدجدیدی
@luvablee
چند خونه اونورتر از ما زندگی میکردن ؛
اونوقتا مثلِ حالا نبود بشه بری جلو و اقرار کنی ، که عاشق شدی ؛
عشق رو باید ذره ذره میریختی تو خودت ؛
شبها باهاش گریه میکردی
صبحها باهاش بیدار میشدی
و گاهی میبُردیش سرِ کلاس ؛
"مرضیه" دوسال بعدش شوهر کرد.
۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
خیلی شبیهِ "مرضیه" بود
رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم ؛
ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد
تُنِ صداش عجیب شبیهِ "مرضیه" بود
تو ۳۰ سالگی از دخترِ مستاجرمون که شبیهِ "مرضیه" میخندید
تو ۴۰ سالگی از کارمندِ بانکِ اون طرفِ خیابون که موهاشو مثلِ "مرضیه" از یه طرف میریخت تو صورتش ...
میترسم "مرضیه"
خیلی میترسم
۸۰ یا ۱۰۰ سالم بشه
همش تو رو ببینم
که هربار یجوری داری دست به سرم میکنی
من همهرو شبیهِ تو میبینم .
#حمیدجدیدی
@luvablee