~Loveaвle
271 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
~Loveaвle
قسمت هفدهم "پریشانیِ پریدخت" ناهید کاری جز دوست داشتن خسرو نداشت اما خواستگارش همچنان پافشاری میکرد و پریدخت دلیلِ به یکباره عقب کشیدنِ ناهید را نمیفهمید و ناهید هر بهانه ای می آورد قبول نمیکرد که نمیکرد. کار ناهید سخت شده بود و هر روز با مادرش بحث و جدل…
قسمت هجدهم
"ماه بانو"

خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است.
ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد.
حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت.
حرفی نزد و همان جلوی درب وردی روی پله نشست و لبهایش را میگزید.
ماه بانو دستش را گرفت که به داخل ببرد اما با عصبانیت دستانش را کشید و حتی ماه بانو را نگاه نکرد.
این اولین باری بود که با ماه بانو این رفتار را داشت اما ماه بانو هیچ نگفت و رفت و برایش آب قند آورد و کنارش نشست.

_پریدخت راستش خسرو اینجا بود و همه ی حرفاتو شنید

پریدخت لحظه ای به ماه بانو نگاه کرد و به صورتش سیلی زد و رفت داخل خانه و مقابل عکس آقا جون ایستاد

_آقا جون میخوام عروسی دعوتت کنم...عروسی پسرمو دخترم...آقا جون عاشقِ هم شدن...جای شما خالیه ببینی چه بلایی سر نوه هات آواردی...آقا جون ببخشیدا من بلند حرف میزنم...ما عادت داشتیم جلو شما لال باشیم...عادت داشتیم چشم بگیم...فرخم که مُرد
خسرو و ناهیدمم قراره پرپر بشن...چون ما عادت داشتیم لال باشیم آقا جون...الانم لال میشیم چشم ...لال میشیم

گفت و محکم با دست روی لبهایش زد و نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.

ماه بانو رفت و روی مبل نشست و منتظر ماند تا گریه کردنِ پریدخت تمام شد.
_یادته وقتی به اقاجونت گفتم از پرورشگاه بچه بیارن چی گفت؟
گفت باید از خون خودمون باشه

پریدخت به دیوار تکیه داد و ماه بانو را نگاه می کرد
_فرهاد عاشق دختر بچه بود اونموقع...هر قابله ای هم شکل و قیافه ء تورو میدید میگفت بَچَت دختره...توام ناراضی بودی اما کسی جرات نداشت بالا حرف صمد خان حرفی بزنه...فرهاد راضی بود چون اجاق داداشش کور بود اما من میدیدم تو راضی نیستی...اون یه ساله ای ام که رفتید شمال دور از چشم فامیل باشید من خیلی سعی کردم اما صمد حرف خودشو زد..
قرار بود این قضیه تو خانواده ء خودمون مخفی باشه و همین منو میترسوند...از این مخفی کردن خوف داشتم...خوف داشتم که طاقت نیاری و یه سال بعد بیای بگی بچمو میخوام...خوف داشتم که فرخ بزرگ شه و عاشق خواهرش شه ...خوف این روزارو داشتم ولی بچت پسر شد...
پسر شد اما..

ماه بانو بلند شد و سیگاری روشن کرد و دوباره سر جایش نشست
_یه ماه مونده بود به زایمانت
رفتم بیمارستان و یه پرستارِ میانسال گیر آواردم.
شوهرش مرده بود وضع مالیش خیلی بد بود...بهش گفتم بچه ی تورو با یکی دیگه عوض کنه

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

ادامه قسمت هجدهم 👇

@luvablee🎀
~Loveaвle
قسمت هجدهم "ماه بانو" خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است. ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد. حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت. حرفی نزد و همان…
ادامه قسمت هجدهم :

پریدخت از جایش بلند شد و چند قدم جلو آمد و ایستاد و ماه بانو سیگار دیگری روشن کرد
_این حرفا یه عمره داره گلومو خفه میکنه پریدخت اما وقتش رسیده که بگم.....
به پرستاره گفتم اما قبول نمیکرد....من خیلی از این آینده میترسیدم....صمدم حرف تو سرش نمی رفت...هر روز میرفتم بیمارستان و میومدم اما قبول نمیکرد تا اینکه کل طلاهامو ... گردنبند سکه پهلوی مو دادم بهش...محتاج بود بیچاره و توی شک و تردید قبول کرد.
بعد از اینکه خسرو به دنیا اومد رفتم سراغش اما از بیمارستان رفته بود...
یه سال دنبالش گشتم تا بالاخره پیداش کردم...سخت مریض شده بود...وقتی رفتم بالا سرش داشت عذاب میکشید و منتظرم بود...
گفت بچه هارو عوض کرده...اما دست به طلاها نزده بود
همه رو بهم پس داد با یه آدرس.
و قسمم داد که برم و بچه هارو به پدر مادر واقعیشون برگردونم...که واقعیتو بگم ....قبول کردم که ای کاش نمیکردم...که این عذابه چند سال هر روز صد بار منو نمیکشت....

پریدخت میخکوب فقط ماه بانو را نگاه میکرد و ماه بانو لبهایش از گفتن حرف ها میلرزید
_تصمیم گرفتم واقعیتو به همه بگم و بچه هارو عوض کنم آخه اون زن اصلا وضع خوبی نداشت من بهش قول دادم....اما وقتی رفتم سراغ بچه .... دیدم بچَت معلوله.
نفسم بند اومد....من میدونستم وقتی قرار شد بچتو بدی فرزاد چقدر قرص خوردی و آمپول زدی که این بچه بیفته... اون بچه ناقص بدنیا اومده بود پریدخت...
پریدخت با شنیدن این حرف دوزانو روی زمین افتاد و نفسش تنگ شد
_اون بچه ناقص بدنیا اومده بود و فرزاد و سارا با اومدن خسرو تو زندگیشون تازه داشتن رنگ خوشبختی رو میدیدن...
دیدی امروز به خاطر بچت داشتی آتیش میگرفتی ؟ منم مادرم...نتونستم....اگه اون واقعیتو میگفتم زندگیمون میریخت به هم...نگفتم...بار یه عمر عذاب رو به دوش کشیدم اما دَم نزدم.
پریدخت اسم پسرت حمید رضاعه ... هر هفته میرم ناشناس بهش سر میزنم...پدر مادرش آدم حسابی ان ...دوسش دارن...بهش میرسن
پریدخت دست و پایش میلرزید و به نقطه ای خیره شده بود و ماه بانو از جایش بلند شد و با قدم های لرزان رفت و نوار کاستی آورد و به پریدخت داد
_پریدخت... خسرو و ناهید خواهر برادر نیستن
همه ی این حرفا ام دقیق و کامل تو این نوار ضبط شده...میخواستم قبل از مرگم بدمش خسرو اما ...
اینو بده ناهید گوش کنه...خسرو ناهید رو دوس داره...و ناهید حق داره همه چیو راجع به خسرو بدونه...

خسرو ام باید بدونه پدر مادر واقعیش کی ان...
بقیه ام با خودم...
سر این راز باز شده و خودم باید جمعش کنم.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
ما روزی دچار شما بوديم
حالا كه رابطه تمام شد،پشت سرمان بد نگوييد
باور كنيد ما كوچك نميشويم
ما بيشتر نگران شماييم
كه اين همه خودتان را زير سئوال ميبريد
روزي انتخاب شما بوديم
به ما نه
لااقل به انتخاب خودتان احترام بگذاريد!

- فريد صارمی
@luvablee🐼
نه من بعد از تو مي ميرم
نه تو با زندگي وداع خواهي كرد
و اين دايره ي تنهايي
تنگ تر و تنگ تر مي شود
و ما در تاريكي غرق خواهيم شد!
#پوریا_رمضانی
@luvablee🌚
اسكارِ بهترين صدا هم ميرسه به صداى نفساىِ دلبر...
@luvablee🐼
+اگه منو یه روز با یه پسر بیرون ببینی چیکار میکنی؟
-فرداش بیا سرخاکم:)
-توچی اگه منو با دختر ببینی چیکار میکنی؟
+هیچی فرداش بیا سر خاک دختره^_^
@luvablee🐼
گاهگاهی که دلم میگیرد
به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است ؛
به کجا باید رفت ؟
به که باید پیوست ؟
به که باید دل بست ؟

"سهراب_سپهری"
@luvablee
بعضی آدما یه جوری گـــاوَن که میشه ازشون تــبِ کریمه‌یِ کنگو گرفت حتــّی 🐮
@luvablee
~Loveaвle
ادامه قسمت هجدهم : پریدخت از جایش بلند شد و چند قدم جلو آمد و ایستاد و ماه بانو سیگار دیگری روشن کرد _این حرفا یه عمره داره گلومو خفه میکنه پریدخت اما وقتش رسیده که بگم..... به پرستاره گفتم اما قبول نمیکرد....من خیلی از این آینده میترسیدم....صمدم حرف تو سرش…
قسمت نوزدهم
"خسرو"

عصرِ نامرتبی بود و ناهید تمام حرف هایِ ماه بانو را کلمه به کلمه و قافیه به قافیه در ذهنش بلعیده بود و حالش به بیماری میماند که باید همزمان چند درد را تحمل میکرد....
اما دردِ دو روز نبودنِ خسرو نفسش را تنگ کرده بود و هی حرف هایش را میخواند و قربان صدقه اش میرفت که کجایی
که خبری نمیگیری
که دارم اینجا به هر لحظه
خدا را قسم میدهم یا خورشید غروب نکند یا با غروبش تلفنم را زنگ بزنی...
آخر؛ قرارِ تماس داشتند به هر غروب و خسرو هر کجا که بود باید زنگ میزد و یاد آوری میکرد که نسل مجنون نَمُرده است!
که هِی دخترِ پِدَرَش! امشب که خواستی بخوابی به مادرت بگو حق ندارد قصه های مردانِ اسطوره ایِ تاریخ را برایت بگوید....اسطوره نیستم اما دست کم برایت تهران را که بر هم میریزم...
به مادرت بگو خودم قصه میشوم...اسطوره میشوم
نه اسطوره ای جنگ آور....همین که به وقتِ باران خیابان را با آواز قدم میزنم و انگشت نمای مردم میشوم کافی نیست؟!
بگو من، به نام های مردانه ای که درِ گوشَت صدا میکند هم حساسم!
بگو که برایت قصه ی خسرویِ ناهید پرست را بخواند!
.
.
حال ناهید خوش نبود و پریدخت هم با دیدن فرزند واقعی اش آرام و قرار نداشت و قرص پشت قرص در شوریدگی اش حل میکرد!
.
بعد از فاش شدنِ این راز چند ساله تمام خانواده احوال عجیبی داشتند و ماه بانو پنهان کاری اش را ...ظلمی که به آن بچه ی معلول شده بود را....برزخ این حال میدانست و نگرانی اش از خسرو که واقعیت را غلط فهمیده بود و حالا پیدایش نبود و هر کجا زنگ میزدند خبری نمیشد...
.
.
صبح روزِ سوم از نبودنِ خسرو...صبح چهارشنبه ای سرد و سفید
ناهید از خواب بیدار شد و تا چشمش به تقویم خورد شروع کردن به گریه کردن....
آخر ،چهار شنبه ها صبح قرار داشتند...قراری در کافه ی طبقه ی سومِ
کافه ای که پاتوقِ تمام وقتِ خسرو بود در یک خانه ی چهار طبقه ی قدیمی که طبقه ی اولش گالری نقاشی بود و طبقه ی دومش جایی پر از فیلم های دهه ی چهل و طبقه ی سوم کافه ای ساده با پنج میزِ دونفره و دیواری به رنگِ آسمان و مشتری هایی که تعدادشان ثابت و محدود بود..
و طبقه ی چهارم که کسی نمیدانست در آن بالا چه خبر است...!
ناهید بی اختیار لباسش را پوشید و راهیِ کافه شد....
.
.
با تپش قلب به خیابان بیست و سوم رسید که از دور دید مقابل کافه شلوغ است
چند قدم برداشته بود که آمبولانس وارد کوچه شد و با سرعت به سمت جمعیت حرکت کرد
دست و پای ناهید یخ کرد و آن بیست قدم را بیست بار زمین خورد...
پاهای کرخت و فریادهای خفه ی ناهید گواهی میداد که اتفاق افتاده است و
خسرو در صبح چهارشنبه ای سرد و سفید خودش را از طبقه ی چهارم کافه آنژو
پایین انداخته بود
با نامه ای در جیب پیراهنش که ...

"عاشقانه هایم را ببخش خواهرِ زیبای من!
قرار بود اولین شب ، بعد از عروسی مان دستت را بگیرم و ببرم به طبقه ی بالای این کافه که پنج سال است آماده اش میکنم"

طبقه ی چهارم، خانه ای بود به سبک فیلم های دهه ی چهل فرانسوی و دیوار هایی که با عکس های ناهید پوشانده شده بود....
عکس هایی از کودکی تا روز خواستگاری اش.
عکس هایی که خسرو قایمکی از ناهید گرفته بود و با آن ها زندگی میکرد
آخر، خسرو ناهید را دوست دارد
خسرو ناهید را دوست دارد.
و بدونِ ناهید
زندگی کردن برایش
جز هدر رفتنِ اکسیژن نبود!

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
دلتنگی، همچون کودکِ پابرهنه ایست
در خیابانی پُر از هجمه ی اتومبیل ها
که هرگاه میخواهد عرض خیابان را طی کند
اتومبیلی با بوق ممتد از مقابلش عبور میکند

و دلتنگی
هِی میماند
هِی میماند
و هِی میماند
پشتِ چراغِ قرمزی که نامش زندگیست .

- کامل غلامی
@luvablee🐼
اینجا ایران است
محلِ کودکان بوسه ای
چه بسیارند کودکانی که به دنیا می ایند
که در ابتداقراربوده فقط یک بوسه باشند🤗💋
@luvablee🐼
خوب بودن
مثلِ فقیر بودنِ ..
هیچکس آدم حسابت نمیکنه 😪
@luvablee
دُختَـرى كِهـ تو رابِطهــ❤️🖖🏾
حَسـودیـ نَكُــنِهـ🙃🍃
شَكـ نَكُنـ بَراشـ👄🎈
مُهِــمـ نيستیـ🎭🖤

🍃🌸JOiN👇🏼
•••❥ @luvablee
🥀🙈💦💋🍭
🤷🏽‍♀: تو چکارمی !! پدرمی ، رئیسمی ، شوهرمی ، پسرمی؟

🙋🏾‍♂: من میخوام همـــش باشم ..

🎬نیمه‌شب‌اتفاق‌افتاد
@luvablee
یکی باشه که باهاش مبادله‌یِ کالا به کالا بکنی ؛
مثلاً قلبتو بهش بدی ، قلبشو بهت بده 🔙♥️
@luvablee
ماه به سر آمدُ تو نیامدی ..🌙
@luvablee
~Loveaвle
قسمت نوزدهم "خسرو" عصرِ نامرتبی بود و ناهید تمام حرف هایِ ماه بانو را کلمه به کلمه و قافیه به قافیه در ذهنش بلعیده بود و حالش به بیماری میماند که باید همزمان چند درد را تحمل میکرد.... اما دردِ دو روز نبودنِ خسرو نفسش را تنگ کرده بود و هی حرف هایش را میخواند…
قسمت بیستم (قسمت پایانی)
"ناهید"

دو هفته بود از کنار خسرو جُم نخورده بود
دو هفته بود که آب و غذا از گلویش پایین نمیرفت
دو هفته بود که هیچ کس جرات نمیکرد بگوید ناهید بیمارستان را ترک کن.
دو هفته بود هر شب کنار تخت خسرو مینشست و جوری صحبت میکرد که انگار نه انگار در حالت کماست.
.
.
صبح روز پانزدهم بود
صبح روزی که طبق معمول ناهید گوشه ای از سالن بیمارستان خوابش برده بود که پرستار بالای سرش آمد

_علائم حیاتی نامزدت برگشته

ناهید در حالت خواب و بیداری از جایش بلند شد و با موهای بر هم ریخته و لباسی نامرتب خودش را به خسرو رساند و با لبخند زیر گریه زد و روی زمین نشست و سجده کرد.
دو هفته بیدار ماندن و خدا خدا کردنش جواب داده بود و پزشکان امیدوار بودند که از حالت کما خارج میشود.
انگار که دنیا را به ناهید داده بودند ....انگار که جانی دوباره گرفته بود
...انگار که خسرو در تمام مدتی که در حالت کما بوده
حرف هایش را مو به مو گوش کرده و از خدا خواسته که ناهیدش را تنها نگذارد...
که حرف هایش رنگ بدقولی نگیرد
که نکند ناهید هر بعد از ظهر چشم بدوزد به گوشی تلفن و خسرویی نباشد که حال دلش را بخرد
انگار که از خدا عشق را خواسته بود!
.
.
دو روز نکشید که خسرو از حالت کما خارج شد و به هوش آمد اما...
اما به گفته ی پزشک به دلیل ضربه ای که هنگام برخورد با زمین به نخاعش وارد شده پاهایش فلج شده بود و باید ادامه ی زندگی را روی ویلچر میگذراند و تا آخر عمر دیگر نمیتوانست راه برود.
.
ناهید نمی توانست از این خبر ناراحت باشد
آخر فقط از خدا بودن خسرو را خواسته بود...همین نفس کشیدنِ خسرو برایش دنیایی رضایت داشت.
خسرویی که پس از گذشت سه روز انتقالش به بخش با هیچکس حرف نمیزد و واقعیت را نمی دانست
.
.

آنروز با اندکی ریشِ بلند و موهای پریشان تر از همیشه روی تخت دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف که ناهید را بالای سرش دید
ناهید ایستاده بود و فقط نگاهش میکرد و بی صدا اشک میریخت.
بی حرف شال ناهید را مقابل صورت گرفت و بو کرد و سرش را برگرداند، بغض داشت گلویش را خفه میکرد
.
.

_نامردی بود زنده بمونم....برو ناهید ...فقط برو

ناهید هیچ حرفی نزد و خم شد و پیشانی اش را بوسید و نوار کاستِ صدایِ ضبط شده ی ماه بانو را در ضبط صوتی کنار خسرو گذاشت و روشن کرد و رفت.
.
.
ناهید رفت اما چه رفتنی
با وضعیتی که برای خسرو بوجود آمده بود تمام خانواده با زبان بی زبانی میگفتند فکر خسرو را از سرت بیرون کن!
اما ناهید به عشق فکر میکرد
به زندگی
به خسرو!
به خسرویی که بعد از فهمیدنِ واقعیت چون نمیخواست ناهید به پایش بسوزد در خانه پنهان شده بود و دیدار با ناهید را ممنوع!
ممنوع کرده بود و دلش مثل سیرو سرکه میجوشید
ممنوع کرد بود و فکرِ اینکه ناهید مال دیگری شود رگ هایش را بند می آورد.
.
.
بالاخره یک روز ناهید تصمیمش را گرفت و مقابل همه ی خانواده ایستاد و فریاد کشید که خسرو...تمام آن چیزی ست که من از زندگی میخواهم
تمام عشقی ست که در گلویم گیر کرده
تمام نفسی ست که در سینه ام پیچیده
تصمیمش را گرفت و با هر بدبختی که بود خودش را به خسرو رساند و این حَصرِ ممنوع را شکست و کنارش نشست...
هر نفسشان پر از عشق بود اما نمیتوانستند این سکوت سرشار از حرف های نگفته را بشکنند....
.
.
خسرو راهی جز تسلیم در مقابل ناهید پیش رویش نبود
دیگر همه میدانستند ناهید، خسرو رادوست دارد
همه میدانستند زن ها اگر عاشق شوند
اگر عشق را باور کنند
هیچکس جلو دارشان نمیشود
ناهید عشق را باور کرده بود
خسرویِ مجنون را باور کرده بود
باور کرده بود و برایش ماند
باور کرده بود که....
خسرو، ناهید را دوست دارد

خسرو، ناهید را دوست دارد/ #علی_سلطانی

@luvablee🎀
همه با دوس پسر،دوس دخترشون میرن بیرون،
اونوقت ما نشستیم صلوات میفرستیم شمالفت ندین😒

@luvablee🐼
نمیيدانم از دلتنگي عاشق‌ترم
یا از عاشقي دلتنگ‌تر !
فقط مي‌دانم
در آغوش مني بي آنکه باشي
و رفته‌ای بي آنکه نباشي ...

- عباس معروفی
@luvablee🐼