میدانی عشق ما با تمامِ عشق ها و خواستن ها و نشدن ها تفاوت داشت
من و تو هیچ خیابانی را بالا پایین نکردیم
در هیچ کافه ایی قرار نگذاشتیم ؛
ساعت ها به هم خیره نشدیم... ؛
هرگز دستانمان در هم قفل نشد ؛
و هیچ عکس دونفره ایی هم حتی نداریم
اصلا میدانی
ما هیچ خاطره ی مشترکی نداریم ...
و من دختری در آستانه ۲۰سالگی
پر از حسرت نداشتنت حتی در خاطره هایم
#فاطمه_مقدم
@luvablee
من و تو هیچ خیابانی را بالا پایین نکردیم
در هیچ کافه ایی قرار نگذاشتیم ؛
ساعت ها به هم خیره نشدیم... ؛
هرگز دستانمان در هم قفل نشد ؛
و هیچ عکس دونفره ایی هم حتی نداریم
اصلا میدانی
ما هیچ خاطره ی مشترکی نداریم ...
و من دختری در آستانه ۲۰سالگی
پر از حسرت نداشتنت حتی در خاطره هایم
#فاطمه_مقدم
@luvablee
~Loveaвle
قسمت شانزدهم "باران" چند هفته ای از رابطه ی خسرو و ناهید گذشته بود چند هفته ای به هر بهانه دلتنگی شان گُل میکرد... سینما مکانی بود برای نوازشِ دست هم. خیابان جایی برای چند کلمه قدم زدن. کافه سکوتی برای مکالمه ی چشم ها. و پشت بامِ خانه ی ماه بانو به هنگام…
قسمت هفدهم
"پریشانیِ پریدخت"
ناهید کاری جز دوست داشتن خسرو نداشت اما خواستگارش همچنان پافشاری میکرد و پریدخت دلیلِ به یکباره عقب کشیدنِ ناهید را نمیفهمید و ناهید هر بهانه ای می آورد
قبول نمیکرد که نمیکرد.
کار ناهید سخت شده بود و هر روز با مادرش بحث و جدل داشت
از طرفی هم هنوز دو ماه از مرگ فرخ نمیگذشت و مطرح کردن خسرو و علاقه ای که شعرهای شاملو را از پا در آورده
بود کار نامعقولی به نظر میرسید!
.
.
یک بعد از ظهر که ناهید بعد از حرف زدن با خسرو،دورِ حوض چرخ میخورد و زیر لب فریدون فروغی زمزمه میکرد و دستانش را به موهای بلندش میکشید....پریدخت پرخاشگرانه سمتش آمد
_ناهید یا امروز یه دلیل درست درمون میاری که چرا خواستگارتو پس زدی یا میگم بیان خواستگاری
_یجوری حرف میزنی انگار تورو به زور شوهر دادن که میخوای منو به زور شوهر بدی
_احمق جان...پسر به این خوبی...چرا آیندتو خراب میکنی؟
_چیه چند وقته از اون خواستگار بازیگرت حرف نمیزنی که پسش زدی بخاطر بابا...کجا رفت اون حرفا؟
_وایسا ببینم...پای کسی در میونه؟!
ناهید بی اعتنا برگشت و رفت و روی پله نشست و شروع کردن با موبایلش وَر رفتن.
_میگم پای کسی وسطه؟!
_مامان ول میکنی یا نه ؟
_نه ول نمیکنم...با توام حرف بزن.
_آره پای کسی وسطه...خیالت راحت شد؟
_پس غلط کردی گفتی این پسره بیاد خواستگاریت...
_اون موقع پای کسی وسط نبود!
_یعنی چی ؟چند وقته با طرف آشنا شدی مگه؟
_به وقتش میگم بهتون
_موقش همین الانه....تو این مدت کوتاه آخه چقدر شناختیش که انقدر اعتماد داری و میخوای خواستگار به این خوبی رو پس بزنی؟
_مدتِ کوتاه نیست...خیلی ساله میشناسمش...توام میشناسیش...بیشتر از منم دوسش داری
_درست حرف بزن ببینم ناهید...راجع به کی حرف میزنی؟
_خسرو
پریدخت با شنیدن اسم خسرو به یکباره روی پله نشست و دستش را مقابل دهانش گرفت
_چی میگی تو ناهید...سر به سر من نذار
_مامان ما تقریبا دو ماهه با هم رابطه داریم...
_تو داری چی میگی ناهید؟ این امکان نداره...تو و خسرو مثه خواهر برادر بودین...چرت و پرت تحویل من نده
_من هیچوقت به چشم به برادر به خسرو نگاه نکردم...چون ...چون برادر داشتم..دوس داشتم برادرم فقط فرخ باشه
ناهید گریه اش گرفت و اشک هایش را پاک کرد
_مامان، خسرو از بچگی منو دوست داشته...وقتی اینو بهم گفت تازه فهمیدم منم چقدر دوسش دارم...مامان راستشو بخوای هیچی نمیتونه مارو از هم جدا کنه....
اگه تا الانم حرفی نزدیم بخاطر اینه که میگفتن هنوز کفن برادرش خشک نشده و ....از این حرفا
اما راستش عشق این چیزا سرش نمیشه.....من تازه دارم فکر میکنم این همه مدت چجوری بدون خسرو زندگی کردم...
_پریدخت فقط بُهت زده ناهید را نگاه میکرد
_لطفا به این خواستگاره ام بگو انقدر آرامش منو خسرو رو به هم نزنه
حرف هایش را گفت و رفت و پریدخت رنگ صورتش مثل گچ دیوار شده بود و دستهایش میلرزید.
از جایش بلند شد و رفت کنج حیاط و تلفنِ خانه ی ماه بانو را گرفت.
خسرو در خانه ی ماه بانو در حال تعمیرِ شیر ظرفشویی بود و ماه بانو هم کمکش میکرد که تلفن خانه به صدا در آمد..
دست هر جفتشان بند بود و تلفن را جواب ندادند که رفت روی پیغام گیر و پریدخت با صدایی لرزان شروع به حرف زدن کرد
_ماه بانو ناهید میگه عاشق خسرو شده
میگه خسرو از بچگی منو دوس داشته
ماه بانو ناهید میگه دو ماهه با هم رابطه داریم...میگه عاشق همیم
ماه بانو ناهید عاشق برادرش شده.
پسرم و دخترم عاشق هم شدن.
روزی که آقا جون گفت بچه ی تو شِکمتو بده فرزاد اینا باید فکر اینجارو میکردید
باید فکر این مخفی کردنو میکردید ماه بانو.
ماه بانو تو میدونی یه دختر پسری که رابطه دارن، باهم چیکار میکنن؟
تو میدونی ماه بانو...
ماه بانو دارم میام پیشت...دارم میام که راه حلشو بگی ...دارم میام که سکته نکنم...
حرف هایش را گفت و تلفن را قطع کرد.
ماه بانو زل زده بود به خسرو که مات و مبهوت به تلفن خیره شده بود.
آچار از دستش افتاد و به چشمان ماه بانو نگاهی کرد و رفت و هر چه ماه بانو صدایش کرد جوابی نداد و از خانه زد بیرون....
ماه بانو دست و پایش میلرزید چون فهمیده بود...خسرو، ناهید را دوست دارد
و حالا خسرو از زبان پریدخت شنیده بود که ناهید...خواهر اوست...!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
"پریشانیِ پریدخت"
ناهید کاری جز دوست داشتن خسرو نداشت اما خواستگارش همچنان پافشاری میکرد و پریدخت دلیلِ به یکباره عقب کشیدنِ ناهید را نمیفهمید و ناهید هر بهانه ای می آورد
قبول نمیکرد که نمیکرد.
کار ناهید سخت شده بود و هر روز با مادرش بحث و جدل داشت
از طرفی هم هنوز دو ماه از مرگ فرخ نمیگذشت و مطرح کردن خسرو و علاقه ای که شعرهای شاملو را از پا در آورده
بود کار نامعقولی به نظر میرسید!
.
.
یک بعد از ظهر که ناهید بعد از حرف زدن با خسرو،دورِ حوض چرخ میخورد و زیر لب فریدون فروغی زمزمه میکرد و دستانش را به موهای بلندش میکشید....پریدخت پرخاشگرانه سمتش آمد
_ناهید یا امروز یه دلیل درست درمون میاری که چرا خواستگارتو پس زدی یا میگم بیان خواستگاری
_یجوری حرف میزنی انگار تورو به زور شوهر دادن که میخوای منو به زور شوهر بدی
_احمق جان...پسر به این خوبی...چرا آیندتو خراب میکنی؟
_چیه چند وقته از اون خواستگار بازیگرت حرف نمیزنی که پسش زدی بخاطر بابا...کجا رفت اون حرفا؟
_وایسا ببینم...پای کسی در میونه؟!
ناهید بی اعتنا برگشت و رفت و روی پله نشست و شروع کردن با موبایلش وَر رفتن.
_میگم پای کسی وسطه؟!
_مامان ول میکنی یا نه ؟
_نه ول نمیکنم...با توام حرف بزن.
_آره پای کسی وسطه...خیالت راحت شد؟
_پس غلط کردی گفتی این پسره بیاد خواستگاریت...
_اون موقع پای کسی وسط نبود!
_یعنی چی ؟چند وقته با طرف آشنا شدی مگه؟
_به وقتش میگم بهتون
_موقش همین الانه....تو این مدت کوتاه آخه چقدر شناختیش که انقدر اعتماد داری و میخوای خواستگار به این خوبی رو پس بزنی؟
_مدتِ کوتاه نیست...خیلی ساله میشناسمش...توام میشناسیش...بیشتر از منم دوسش داری
_درست حرف بزن ببینم ناهید...راجع به کی حرف میزنی؟
_خسرو
پریدخت با شنیدن اسم خسرو به یکباره روی پله نشست و دستش را مقابل دهانش گرفت
_چی میگی تو ناهید...سر به سر من نذار
_مامان ما تقریبا دو ماهه با هم رابطه داریم...
_تو داری چی میگی ناهید؟ این امکان نداره...تو و خسرو مثه خواهر برادر بودین...چرت و پرت تحویل من نده
_من هیچوقت به چشم به برادر به خسرو نگاه نکردم...چون ...چون برادر داشتم..دوس داشتم برادرم فقط فرخ باشه
ناهید گریه اش گرفت و اشک هایش را پاک کرد
_مامان، خسرو از بچگی منو دوست داشته...وقتی اینو بهم گفت تازه فهمیدم منم چقدر دوسش دارم...مامان راستشو بخوای هیچی نمیتونه مارو از هم جدا کنه....
اگه تا الانم حرفی نزدیم بخاطر اینه که میگفتن هنوز کفن برادرش خشک نشده و ....از این حرفا
اما راستش عشق این چیزا سرش نمیشه.....من تازه دارم فکر میکنم این همه مدت چجوری بدون خسرو زندگی کردم...
_پریدخت فقط بُهت زده ناهید را نگاه میکرد
_لطفا به این خواستگاره ام بگو انقدر آرامش منو خسرو رو به هم نزنه
حرف هایش را گفت و رفت و پریدخت رنگ صورتش مثل گچ دیوار شده بود و دستهایش میلرزید.
از جایش بلند شد و رفت کنج حیاط و تلفنِ خانه ی ماه بانو را گرفت.
خسرو در خانه ی ماه بانو در حال تعمیرِ شیر ظرفشویی بود و ماه بانو هم کمکش میکرد که تلفن خانه به صدا در آمد..
دست هر جفتشان بند بود و تلفن را جواب ندادند که رفت روی پیغام گیر و پریدخت با صدایی لرزان شروع به حرف زدن کرد
_ماه بانو ناهید میگه عاشق خسرو شده
میگه خسرو از بچگی منو دوس داشته
ماه بانو ناهید میگه دو ماهه با هم رابطه داریم...میگه عاشق همیم
ماه بانو ناهید عاشق برادرش شده.
پسرم و دخترم عاشق هم شدن.
روزی که آقا جون گفت بچه ی تو شِکمتو بده فرزاد اینا باید فکر اینجارو میکردید
باید فکر این مخفی کردنو میکردید ماه بانو.
ماه بانو تو میدونی یه دختر پسری که رابطه دارن، باهم چیکار میکنن؟
تو میدونی ماه بانو...
ماه بانو دارم میام پیشت...دارم میام که راه حلشو بگی ...دارم میام که سکته نکنم...
حرف هایش را گفت و تلفن را قطع کرد.
ماه بانو زل زده بود به خسرو که مات و مبهوت به تلفن خیره شده بود.
آچار از دستش افتاد و به چشمان ماه بانو نگاهی کرد و رفت و هر چه ماه بانو صدایش کرد جوابی نداد و از خانه زد بیرون....
ماه بانو دست و پایش میلرزید چون فهمیده بود...خسرو، ناهید را دوست دارد
و حالا خسرو از زبان پریدخت شنیده بود که ناهید...خواهر اوست...!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
بهت میگم میدونی قشنگترین عکسی که ازت دیدم، کدومه؟
میگی کدومه؟ نشونم بده!
بعد لابد منتظری یکی از اون پرترههای جذابت که عکاس ازت گرفته رو برات بفرستم!
ولی من اولین سلفیِ تار و تاریکی که باهم گرفتیم و میفرستم برات و میگم این قشنگترین عکسته!
ببین لبخندتو!
بهم میگی عه من تاحالا تو این عکس فقط حواسم به تو بود!
ندیده بودم خودمو؟
حالا تو خودت اصن دقت کردی لبخندت تو همین سلفیه قشنگترین لبخندِ زندگیته؟
منم جوابتو این شکلی میدم:
همونجور که یه سلفی تار دونفره میارزه به صدتا عکس تکی هنری قشنگ، کنار تو بودن حتا تو شرایط بد، میارزه به همهچیو داشتن ولی بدونِ تو بودن!
من خیلی وقته از زندگیم هیچی نمیخوام!
جز تویی که همه چیز منی!
| #مانگ_میرزایی |
@luvablee🐼
میگی کدومه؟ نشونم بده!
بعد لابد منتظری یکی از اون پرترههای جذابت که عکاس ازت گرفته رو برات بفرستم!
ولی من اولین سلفیِ تار و تاریکی که باهم گرفتیم و میفرستم برات و میگم این قشنگترین عکسته!
ببین لبخندتو!
بهم میگی عه من تاحالا تو این عکس فقط حواسم به تو بود!
ندیده بودم خودمو؟
حالا تو خودت اصن دقت کردی لبخندت تو همین سلفیه قشنگترین لبخندِ زندگیته؟
منم جوابتو این شکلی میدم:
همونجور که یه سلفی تار دونفره میارزه به صدتا عکس تکی هنری قشنگ، کنار تو بودن حتا تو شرایط بد، میارزه به همهچیو داشتن ولی بدونِ تو بودن!
من خیلی وقته از زندگیم هیچی نمیخوام!
جز تویی که همه چیز منی!
| #مانگ_میرزایی |
@luvablee🐼
میدانی به نظرم در دنیا هیچ چیز به اندازه عاشق چیزهای کوچک بودن نمیتواند لذت بخش باشد ،
مثل یک اسم ام اس کوتاه چند کلمه ای که به حالت سوالی میپرسد :
مراقب خودت هستی ؟
به این فکر میکردم که چقدر آدم های همیشه حاضر را دوست دارم ،
آدم هایی که هنوز مسیج ات send نشده جوابت را میدهند ،
آدم هایی که معطل کردن را بلد نیستند ، آدم هایی که انگار میخواهند به ساده ترین زبان ممکن بگویند :
تو اولویت من هستی ،
اولیت دوست داشتنی من ،
آدم هایی که از پشت تکنولوژی لعنتی هم آنچنان خود را حاضر نشان میدهند که انگار ور دل ات در آن طرف میز نشسته اند و
همانطور که کف دستشان را چسبانده اند به لیوان قهوه یشان دارند تو را نظاره میکنند ،
آنقدری که تو میگویی گور پدر تکنولوژی ، تو خودت اینجایی ، باور دارم که اینجایی
همینجا درست روبروی من
بنظرم ما آدم ها از همانجایی قافیه زندگی را باختیم که از کنار چیزهای لذت بخش کوچک زندگی مان گذشتیم و چشم هایمان به دنبال اتفاقات بزرگ زندگی گشت
از یاد بردیم که میتوانستیم از همین چیزهای کوچک چقدر کیف کنیم و لذت ببریم.
#روانشناسی
@luvablee🐼
مثل یک اسم ام اس کوتاه چند کلمه ای که به حالت سوالی میپرسد :
مراقب خودت هستی ؟
به این فکر میکردم که چقدر آدم های همیشه حاضر را دوست دارم ،
آدم هایی که هنوز مسیج ات send نشده جوابت را میدهند ،
آدم هایی که معطل کردن را بلد نیستند ، آدم هایی که انگار میخواهند به ساده ترین زبان ممکن بگویند :
تو اولویت من هستی ،
اولیت دوست داشتنی من ،
آدم هایی که از پشت تکنولوژی لعنتی هم آنچنان خود را حاضر نشان میدهند که انگار ور دل ات در آن طرف میز نشسته اند و
همانطور که کف دستشان را چسبانده اند به لیوان قهوه یشان دارند تو را نظاره میکنند ،
آنقدری که تو میگویی گور پدر تکنولوژی ، تو خودت اینجایی ، باور دارم که اینجایی
همینجا درست روبروی من
بنظرم ما آدم ها از همانجایی قافیه زندگی را باختیم که از کنار چیزهای لذت بخش کوچک زندگی مان گذشتیم و چشم هایمان به دنبال اتفاقات بزرگ زندگی گشت
از یاد بردیم که میتوانستیم از همین چیزهای کوچک چقدر کیف کنیم و لذت ببریم.
#روانشناسی
@luvablee🐼
~Loveaвle
عشق باید دوطرفه باشه ولی متاسفانه پیتزا اصن نمیدونه عشق چی هست 😔🍕 @luvablee❤
همه چیزای خوب دنیا با حرف پ شروع میشن:
پیتزا، پنیر پیتزا ، پیتزا پپرونی، پیتزا پپرونی پر از پنیر پیتزا، پنج تا پیتزا پپرونی پر از پنیر پیتزا
🍕🍕🍕🍕🍕
@luvablee🐼
پیتزا، پنیر پیتزا ، پیتزا پپرونی، پیتزا پپرونی پر از پنیر پیتزا، پنج تا پیتزا پپرونی پر از پنیر پیتزا
🍕🍕🍕🍕🍕
@luvablee🐼
~Loveaвle
قسمت هفدهم "پریشانیِ پریدخت" ناهید کاری جز دوست داشتن خسرو نداشت اما خواستگارش همچنان پافشاری میکرد و پریدخت دلیلِ به یکباره عقب کشیدنِ ناهید را نمیفهمید و ناهید هر بهانه ای می آورد قبول نمیکرد که نمیکرد. کار ناهید سخت شده بود و هر روز با مادرش بحث و جدل…
قسمت هجدهم
"ماه بانو"
خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است.
ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد.
حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت.
حرفی نزد و همان جلوی درب وردی روی پله نشست و لبهایش را میگزید.
ماه بانو دستش را گرفت که به داخل ببرد اما با عصبانیت دستانش را کشید و حتی ماه بانو را نگاه نکرد.
این اولین باری بود که با ماه بانو این رفتار را داشت اما ماه بانو هیچ نگفت و رفت و برایش آب قند آورد و کنارش نشست.
_پریدخت راستش خسرو اینجا بود و همه ی حرفاتو شنید
پریدخت لحظه ای به ماه بانو نگاه کرد و به صورتش سیلی زد و رفت داخل خانه و مقابل عکس آقا جون ایستاد
_آقا جون میخوام عروسی دعوتت کنم...عروسی پسرمو دخترم...آقا جون عاشقِ هم شدن...جای شما خالیه ببینی چه بلایی سر نوه هات آواردی...آقا جون ببخشیدا من بلند حرف میزنم...ما عادت داشتیم جلو شما لال باشیم...عادت داشتیم چشم بگیم...فرخم که مُرد
خسرو و ناهیدمم قراره پرپر بشن...چون ما عادت داشتیم لال باشیم آقا جون...الانم لال میشیم چشم ...لال میشیم
گفت و محکم با دست روی لبهایش زد و نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.
ماه بانو رفت و روی مبل نشست و منتظر ماند تا گریه کردنِ پریدخت تمام شد.
_یادته وقتی به اقاجونت گفتم از پرورشگاه بچه بیارن چی گفت؟
گفت باید از خون خودمون باشه
پریدخت به دیوار تکیه داد و ماه بانو را نگاه می کرد
_فرهاد عاشق دختر بچه بود اونموقع...هر قابله ای هم شکل و قیافه ء تورو میدید میگفت بَچَت دختره...توام ناراضی بودی اما کسی جرات نداشت بالا حرف صمد خان حرفی بزنه...فرهاد راضی بود چون اجاق داداشش کور بود اما من میدیدم تو راضی نیستی...اون یه ساله ای ام که رفتید شمال دور از چشم فامیل باشید من خیلی سعی کردم اما صمد حرف خودشو زد..
قرار بود این قضیه تو خانواده ء خودمون مخفی باشه و همین منو میترسوند...از این مخفی کردن خوف داشتم...خوف داشتم که طاقت نیاری و یه سال بعد بیای بگی بچمو میخوام...خوف داشتم که فرخ بزرگ شه و عاشق خواهرش شه ...خوف این روزارو داشتم ولی بچت پسر شد...
پسر شد اما..
ماه بانو بلند شد و سیگاری روشن کرد و دوباره سر جایش نشست
_یه ماه مونده بود به زایمانت
رفتم بیمارستان و یه پرستارِ میانسال گیر آواردم.
شوهرش مرده بود وضع مالیش خیلی بد بود...بهش گفتم بچه ی تورو با یکی دیگه عوض کنه
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
ادامه قسمت هجدهم 👇
@luvablee🎀
"ماه بانو"
خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است.
ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد.
حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت.
حرفی نزد و همان جلوی درب وردی روی پله نشست و لبهایش را میگزید.
ماه بانو دستش را گرفت که به داخل ببرد اما با عصبانیت دستانش را کشید و حتی ماه بانو را نگاه نکرد.
این اولین باری بود که با ماه بانو این رفتار را داشت اما ماه بانو هیچ نگفت و رفت و برایش آب قند آورد و کنارش نشست.
_پریدخت راستش خسرو اینجا بود و همه ی حرفاتو شنید
پریدخت لحظه ای به ماه بانو نگاه کرد و به صورتش سیلی زد و رفت داخل خانه و مقابل عکس آقا جون ایستاد
_آقا جون میخوام عروسی دعوتت کنم...عروسی پسرمو دخترم...آقا جون عاشقِ هم شدن...جای شما خالیه ببینی چه بلایی سر نوه هات آواردی...آقا جون ببخشیدا من بلند حرف میزنم...ما عادت داشتیم جلو شما لال باشیم...عادت داشتیم چشم بگیم...فرخم که مُرد
خسرو و ناهیدمم قراره پرپر بشن...چون ما عادت داشتیم لال باشیم آقا جون...الانم لال میشیم چشم ...لال میشیم
گفت و محکم با دست روی لبهایش زد و نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.
ماه بانو رفت و روی مبل نشست و منتظر ماند تا گریه کردنِ پریدخت تمام شد.
_یادته وقتی به اقاجونت گفتم از پرورشگاه بچه بیارن چی گفت؟
گفت باید از خون خودمون باشه
پریدخت به دیوار تکیه داد و ماه بانو را نگاه می کرد
_فرهاد عاشق دختر بچه بود اونموقع...هر قابله ای هم شکل و قیافه ء تورو میدید میگفت بَچَت دختره...توام ناراضی بودی اما کسی جرات نداشت بالا حرف صمد خان حرفی بزنه...فرهاد راضی بود چون اجاق داداشش کور بود اما من میدیدم تو راضی نیستی...اون یه ساله ای ام که رفتید شمال دور از چشم فامیل باشید من خیلی سعی کردم اما صمد حرف خودشو زد..
قرار بود این قضیه تو خانواده ء خودمون مخفی باشه و همین منو میترسوند...از این مخفی کردن خوف داشتم...خوف داشتم که طاقت نیاری و یه سال بعد بیای بگی بچمو میخوام...خوف داشتم که فرخ بزرگ شه و عاشق خواهرش شه ...خوف این روزارو داشتم ولی بچت پسر شد...
پسر شد اما..
ماه بانو بلند شد و سیگاری روشن کرد و دوباره سر جایش نشست
_یه ماه مونده بود به زایمانت
رفتم بیمارستان و یه پرستارِ میانسال گیر آواردم.
شوهرش مرده بود وضع مالیش خیلی بد بود...بهش گفتم بچه ی تورو با یکی دیگه عوض کنه
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
ادامه قسمت هجدهم 👇
@luvablee🎀
~Loveaвle
قسمت هجدهم "ماه بانو" خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است. ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد. حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت. حرفی نزد و همان…
ادامه قسمت هجدهم :
پریدخت از جایش بلند شد و چند قدم جلو آمد و ایستاد و ماه بانو سیگار دیگری روشن کرد
_این حرفا یه عمره داره گلومو خفه میکنه پریدخت اما وقتش رسیده که بگم.....
به پرستاره گفتم اما قبول نمیکرد....من خیلی از این آینده میترسیدم....صمدم حرف تو سرش نمی رفت...هر روز میرفتم بیمارستان و میومدم اما قبول نمیکرد تا اینکه کل طلاهامو ... گردنبند سکه پهلوی مو دادم بهش...محتاج بود بیچاره و توی شک و تردید قبول کرد.
بعد از اینکه خسرو به دنیا اومد رفتم سراغش اما از بیمارستان رفته بود...
یه سال دنبالش گشتم تا بالاخره پیداش کردم...سخت مریض شده بود...وقتی رفتم بالا سرش داشت عذاب میکشید و منتظرم بود...
گفت بچه هارو عوض کرده...اما دست به طلاها نزده بود
همه رو بهم پس داد با یه آدرس.
و قسمم داد که برم و بچه هارو به پدر مادر واقعیشون برگردونم...که واقعیتو بگم ....قبول کردم که ای کاش نمیکردم...که این عذابه چند سال هر روز صد بار منو نمیکشت....
پریدخت میخکوب فقط ماه بانو را نگاه میکرد و ماه بانو لبهایش از گفتن حرف ها میلرزید
_تصمیم گرفتم واقعیتو به همه بگم و بچه هارو عوض کنم آخه اون زن اصلا وضع خوبی نداشت من بهش قول دادم....اما وقتی رفتم سراغ بچه .... دیدم بچَت معلوله.
نفسم بند اومد....من میدونستم وقتی قرار شد بچتو بدی فرزاد چقدر قرص خوردی و آمپول زدی که این بچه بیفته... اون بچه ناقص بدنیا اومده بود پریدخت...
پریدخت با شنیدن این حرف دوزانو روی زمین افتاد و نفسش تنگ شد
_اون بچه ناقص بدنیا اومده بود و فرزاد و سارا با اومدن خسرو تو زندگیشون تازه داشتن رنگ خوشبختی رو میدیدن...
دیدی امروز به خاطر بچت داشتی آتیش میگرفتی ؟ منم مادرم...نتونستم....اگه اون واقعیتو میگفتم زندگیمون میریخت به هم...نگفتم...بار یه عمر عذاب رو به دوش کشیدم اما دَم نزدم.
پریدخت اسم پسرت حمید رضاعه ... هر هفته میرم ناشناس بهش سر میزنم...پدر مادرش آدم حسابی ان ...دوسش دارن...بهش میرسن
پریدخت دست و پایش میلرزید و به نقطه ای خیره شده بود و ماه بانو از جایش بلند شد و با قدم های لرزان رفت و نوار کاستی آورد و به پریدخت داد
_پریدخت... خسرو و ناهید خواهر برادر نیستن
همه ی این حرفا ام دقیق و کامل تو این نوار ضبط شده...میخواستم قبل از مرگم بدمش خسرو اما ...
اینو بده ناهید گوش کنه...خسرو ناهید رو دوس داره...و ناهید حق داره همه چیو راجع به خسرو بدونه...
خسرو ام باید بدونه پدر مادر واقعیش کی ان...
بقیه ام با خودم...
سر این راز باز شده و خودم باید جمعش کنم.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
پریدخت از جایش بلند شد و چند قدم جلو آمد و ایستاد و ماه بانو سیگار دیگری روشن کرد
_این حرفا یه عمره داره گلومو خفه میکنه پریدخت اما وقتش رسیده که بگم.....
به پرستاره گفتم اما قبول نمیکرد....من خیلی از این آینده میترسیدم....صمدم حرف تو سرش نمی رفت...هر روز میرفتم بیمارستان و میومدم اما قبول نمیکرد تا اینکه کل طلاهامو ... گردنبند سکه پهلوی مو دادم بهش...محتاج بود بیچاره و توی شک و تردید قبول کرد.
بعد از اینکه خسرو به دنیا اومد رفتم سراغش اما از بیمارستان رفته بود...
یه سال دنبالش گشتم تا بالاخره پیداش کردم...سخت مریض شده بود...وقتی رفتم بالا سرش داشت عذاب میکشید و منتظرم بود...
گفت بچه هارو عوض کرده...اما دست به طلاها نزده بود
همه رو بهم پس داد با یه آدرس.
و قسمم داد که برم و بچه هارو به پدر مادر واقعیشون برگردونم...که واقعیتو بگم ....قبول کردم که ای کاش نمیکردم...که این عذابه چند سال هر روز صد بار منو نمیکشت....
پریدخت میخکوب فقط ماه بانو را نگاه میکرد و ماه بانو لبهایش از گفتن حرف ها میلرزید
_تصمیم گرفتم واقعیتو به همه بگم و بچه هارو عوض کنم آخه اون زن اصلا وضع خوبی نداشت من بهش قول دادم....اما وقتی رفتم سراغ بچه .... دیدم بچَت معلوله.
نفسم بند اومد....من میدونستم وقتی قرار شد بچتو بدی فرزاد چقدر قرص خوردی و آمپول زدی که این بچه بیفته... اون بچه ناقص بدنیا اومده بود پریدخت...
پریدخت با شنیدن این حرف دوزانو روی زمین افتاد و نفسش تنگ شد
_اون بچه ناقص بدنیا اومده بود و فرزاد و سارا با اومدن خسرو تو زندگیشون تازه داشتن رنگ خوشبختی رو میدیدن...
دیدی امروز به خاطر بچت داشتی آتیش میگرفتی ؟ منم مادرم...نتونستم....اگه اون واقعیتو میگفتم زندگیمون میریخت به هم...نگفتم...بار یه عمر عذاب رو به دوش کشیدم اما دَم نزدم.
پریدخت اسم پسرت حمید رضاعه ... هر هفته میرم ناشناس بهش سر میزنم...پدر مادرش آدم حسابی ان ...دوسش دارن...بهش میرسن
پریدخت دست و پایش میلرزید و به نقطه ای خیره شده بود و ماه بانو از جایش بلند شد و با قدم های لرزان رفت و نوار کاستی آورد و به پریدخت داد
_پریدخت... خسرو و ناهید خواهر برادر نیستن
همه ی این حرفا ام دقیق و کامل تو این نوار ضبط شده...میخواستم قبل از مرگم بدمش خسرو اما ...
اینو بده ناهید گوش کنه...خسرو ناهید رو دوس داره...و ناهید حق داره همه چیو راجع به خسرو بدونه...
خسرو ام باید بدونه پدر مادر واقعیش کی ان...
بقیه ام با خودم...
سر این راز باز شده و خودم باید جمعش کنم.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
نه من بعد از تو مي ميرم
نه تو با زندگي وداع خواهي كرد
و اين دايره ي تنهايي
تنگ تر و تنگ تر مي شود
و ما در تاريكي غرق خواهيم شد!
#پوریا_رمضانی
@luvablee🌚
نه تو با زندگي وداع خواهي كرد
و اين دايره ي تنهايي
تنگ تر و تنگ تر مي شود
و ما در تاريكي غرق خواهيم شد!
#پوریا_رمضانی
@luvablee🌚