~Loveaвle
271 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
سطحِ تحصیل اتفاقاً با شعــــور رابطه داره :/
تحصیل کرده بیشعــــور به مراتب از تحصیل نکـرده بیشعــــور ،
بیشعــــورتره 🔫
@luvablee
@luvablee😂👊
#🙂👍
@luvablee💜
وقتي قدرتو نمیدونن سکوت میشه بهترین حرف، و نبودن میشه بهترین حضور...

@luvablee💜
مظلوم ترین آدمم
اونیه که
حرفشو با پروفایلش میزنه...

@luvablee💜
- کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن میکنند ...

#صادق(جانِ)هدایت❤️
@luvablee
~Loveaвle
قسمت پانزدهم "آغوش" دو روز از آن بوسه ی پرحرف میگذشت که خسرو و ناهید همدیگر را نه دیده بودنند نه تماسی گرفته بودنند نه... . دست هر جفتشان رو شده بود و حالا دیگر همه چیز فرق میکرد. خسرو همان خسرو بود و ناهید هم همان ناهید اما حالا...لیوانِ چایِ ناهید یا عزیزم…
قسمت شانزدهم
"باران"

چند هفته ای از رابطه ی خسرو و ناهید گذشته بود
چند هفته ای به هر بهانه دلتنگی شان گُل میکرد...
سینما مکانی بود برای نوازشِ دست هم.
خیابان جایی برای چند کلمه قدم زدن.
کافه سکوتی برای مکالمه ی چشم ها.
و پشت بامِ خانه ی ماه بانو به هنگام شب
استراحت گاهِ گیسویِ ناهید روی سینه ی خسرو و خط و نشان کشیدن برای ماه و آسمان که ما عاشق تریم از شما!

آنشب.. بارانی ترین ابرهای سال را در خیابان پرسه زدند و ناهید با کوبیدن پاهایش در چاله های پر آب تمامِ تَنِ خسرو را خیس کرده بود.
خب نمیشود دو نفر که نفس هایشان از ریه های هم میگذرد زیر باران بمانند و خاطره ای آبستن نشود!
مگر میشود قطراتِ باران را از لبهای معشوقه نوشید و مست نشد؟
خسرو آنشب مست که نه! لایعقل شده بود.

در شبگردی هایشان سر از خانه ی خسرو در آوردنند.

سشوار شاید بهشتی ترین وسیله باشد برای شب هایی که باران گیسوی معشوقه را خیس کرده!
بعد از خشک کردن موهای ناهید نوبت به دَر کردنِ خستگی در آغوش هم رسید.


_تو چشام نگاه کن

_باشه بیا .... خب ؟

_به یه چیز فکر کن

_به چی مثلن؟

_هرچی...میخوام بخونم ذهنتو...

_وای...صبر کن....خب به چی فکر می کنم؟

_چشماتو نبندا...

_چشم

خسرو صورتش را نزدیک صورت ناهید برد

_عه ... میگم نبند

_نمیشه

_نبند

_چشم

صورتش را نزدیک صورت ناهید برد و لبهایش را به لبهایش....
ناهید چشمانش را نبسته بود و نگاهشان در هم قفل شده بود
لحظاتی که حواسِ عقربه هم پرت شده بود با این حال سپری شد
خسرو سرش را کمی عقب کشید

_داشتی به این فکر میکردی چرا این مدت بهت نگفتم قلبم تو دستاته

_لعنتی....چرا همه ی این مدت این لحظه هارو از جفتمون گرفتی؟

_از خودم نه از تو گرفتم

_میشه قربونتون برم؟!

_پاشو

_ها؟!!

خسرو از حالت دراز کش بلند شد و لبه ی تخت نشست

_موهات بافتن میخواد...پاشو

_نیان اینجا عمو اینا

_بیان عمو اینا...مگه عموت هر شب با مامان من میخوابه من بهش چیزی میگم؟!

ناهید خندید و از جایش بلند شد و رفت روی پاهای خسرو نشست

_بشین رو زمین اینجوری موهات تو دهنمه

_اون دیگه مشکل توعه من راحتم...

خسرو شروع به بافتن موهای ناهید کرد و ناهید پلک هایش را روی هم گذاشت

_همینجوری که داری میبافی به حرفام گوش کن

_اگه حواسم پرتِ صدات نشه گوش میکنم بانو...بگو

_اون شبی که اون پیامو خوندم تا صبح داشتم به بچگیمون فکر میکردم...اینکه چجوری میشه یه آدم این همه عاشق باشه و حرفی نزنه....بعد گفتم اره میشه...چون تو خسرویی...راز آلودترین پسری که تا حالا دیدم....راستش من میدونم تو هر شب میری و کنار خیابون ساز میزنی...بعضی وقتا میومدم نگاتم میکردم.

_میدونم جیران من!

_دروغ میگی

_اون بچه هایی که سر چهارراه گل میفروختن آمارتو بهم داده بودن...

_خیلی نامردی...
راستی نگفتی جیران یعنی چی؟

_یه دوستی داشتم دوره سربازی،بچه تبریز....عاشق دختر همسایشون بود...همیشه ته نامه هاش مینوشت

"تمام شب
بالای برجک
چشمانت را نگهبانی میدهم جیران من"

به معشوقه ی زیبا میگن جیران...آهو.
میدونی چیه....کاری به اون کلمه ندارم...وقتی داشت جمله ی آخرو مینوشت به جیران من که میرسید چشماش یه حالی میشد

_حالا به هم رسیدن؟

_بعد از پایان دوره دیگه بهش زنگ نزدم...شمارشو داشتما اما بهش زنگ نزدم...خواستم آخرین تصویری که ازش میمونه تو ذهنم، همون حال...

_حالِ چی؟ ساکت شدی چرا؟....خسرویی؟

_داشتم موهاتو بو میکردم....تموم شد بافتنش...

_نکن این کارارو ...میمیرم از دل ضعفه من

ناهید از جایش بلند شد و جلوی آیینه موهایش را دستی کشید و چراغ اتاق را خاموش کرد و خودش را در آغوش خسرو پرت کرد و خسرو طلب یک عمر بوسه را از لبهایش گرفت
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و دوستت دارم هایِ نیمه تمامِ آخر شب را باید با بوسه تحویل یار داد.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
رویاهای قشنگی داشتم ..
ناگهانی چیزی شبیه باد🌬
یا نمیدانم طوفان🌪
شبیه زلزله
آمد
همه را برد
دیگر رویا ندارم
تمام شد ...🔮
تمام شدم ..
#سیما_امیرخانی
@luvablee
مردی که سیگار نمیکشد🚬
زنی که گریه نمیکند👩🏻‍💼
و عشقی که متولد نمیشود ...
همه بیانگرِ یک چیز است :
"جهان به پایانش نزدیک است"🌏
@luvablee
میدانی عشق ما با تمامِ عشق ها و خواستن ها و نشدن ها تفاوت داشت
من و تو هیچ خیابانی را بالا پایین نکردیم
در هیچ کافه ایی قرار نگذاشتیم ؛
ساعت ها به هم خیره نشدیم... ؛
هرگز دستانمان در هم قفل نشد ؛
و هیچ عکس دونفره ایی هم حتی نداریم
اصلا میدانی
ما هیچ خاطره ی مشترکی نداریم ...
و من دختری در آستانه ۲۰سالگی
پر از حسرت نداشتنت حتی در خاطره هایم

#فاطمه_مقدم

@luvablee
~Loveaвle
قسمت شانزدهم "باران" چند هفته ای از رابطه ی خسرو و ناهید گذشته بود چند هفته ای به هر بهانه دلتنگی شان گُل میکرد... سینما مکانی بود برای نوازشِ دست هم. خیابان جایی برای چند کلمه قدم زدن. کافه سکوتی برای مکالمه ی چشم ها. و پشت بامِ خانه ی ماه بانو به هنگام…
قسمت هفدهم
"پریشانیِ پریدخت"

ناهید کاری جز دوست داشتن خسرو نداشت اما خواستگارش همچنان پافشاری میکرد و پریدخت دلیلِ به یکباره عقب کشیدنِ ناهید را نمیفهمید و ناهید هر بهانه ای می آورد
قبول نمیکرد که نمیکرد.
کار ناهید سخت شده بود و هر روز با مادرش بحث و جدل داشت
از طرفی هم هنوز دو ماه از مرگ فرخ نمیگذشت و مطرح کردن خسرو و علاقه ای که شعرهای شاملو را از پا در آورده
بود کار نامعقولی به نظر میرسید!
.
.
یک بعد از ظهر که ناهید بعد از حرف زدن با خسرو،دورِ حوض چرخ میخورد و زیر لب فریدون فروغی زمزمه میکرد و دستانش را به موهای بلندش میکشید....پریدخت پرخاشگرانه سمتش آمد

_ناهید یا امروز یه دلیل درست درمون میاری که چرا خواستگارتو پس زدی یا میگم بیان خواستگاری

_یجوری حرف میزنی انگار تورو به زور شوهر دادن که میخوای منو به زور شوهر بدی

_احمق جان...پسر به این خوبی...چرا آیندتو خراب میکنی؟

_چیه چند وقته از اون خواستگار بازیگرت حرف نمیزنی که پسش زدی بخاطر بابا...کجا رفت اون حرفا؟

_وایسا ببینم...پای کسی در میونه؟!

ناهید بی اعتنا برگشت و رفت و روی پله نشست و شروع کردن با موبایلش وَر رفتن.

_میگم پای کسی وسطه؟!

_مامان ول میکنی یا نه ؟

_نه ول نمیکنم...با توام حرف بزن.

_آره پای کسی وسطه...خیالت راحت شد؟

_پس غلط کردی گفتی این پسره بیاد خواستگاریت...

_اون موقع پای کسی وسط نبود!

_یعنی چی ؟چند وقته با طرف آشنا شدی مگه؟

_به وقتش میگم بهتون

_موقش همین الانه....تو این مدت کوتاه آخه چقدر شناختیش که انقدر اعتماد داری و میخوای خواستگار به این خوبی رو پس بزنی؟

_مدتِ کوتاه نیست...خیلی ساله میشناسمش...توام میشناسیش...بیشتر از منم دوسش داری

_درست حرف بزن ببینم ناهید...راجع به کی حرف میزنی؟

_خسرو

پریدخت با شنیدن اسم خسرو به یکباره روی پله نشست و دستش را مقابل دهانش گرفت

_چی میگی تو ناهید...سر به سر من نذار

_مامان ما تقریبا دو ماهه با هم رابطه داریم...

_تو داری چی میگی ناهید؟ این امکان نداره...تو و خسرو مثه خواهر برادر بودین...چرت و پرت تحویل من نده

_من هیچوقت به چشم به برادر به خسرو نگاه نکردم...چون ...چون برادر داشتم..دوس داشتم برادرم فقط فرخ باشه

ناهید گریه اش گرفت و اشک هایش را پاک کرد

_مامان، خسرو از بچگی منو دوست داشته...وقتی اینو بهم گفت تازه فهمیدم منم چقدر دوسش دارم...مامان راستشو بخوای هیچی نمیتونه مارو از هم جدا کنه....
اگه تا الانم حرفی نزدیم بخاطر اینه که میگفتن هنوز کفن برادرش خشک نشده و ....از این حرفا
اما راستش عشق این چیزا سرش نمیشه.....من تازه دارم فکر میکنم این همه مدت چجوری بدون خسرو زندگی کردم...

_پریدخت فقط بُهت زده ناهید را نگاه میکرد

_لطفا به این خواستگاره ام بگو انقدر آرامش منو خسرو رو به هم نزنه

حرف هایش را گفت و رفت و پریدخت رنگ صورتش مثل گچ دیوار شده بود و دستهایش میلرزید.
از جایش بلند شد و رفت کنج حیاط و تلفنِ خانه ی ماه بانو را گرفت.
خسرو در خانه ی ماه بانو در حال تعمیرِ شیر ظرفشویی بود و ماه بانو هم کمکش میکرد که تلفن خانه به صدا در آمد..
دست هر جفتشان بند بود و تلفن را جواب ندادند که رفت روی پیغام گیر و پریدخت با صدایی لرزان شروع به حرف زدن کرد

_ماه بانو ناهید میگه عاشق خسرو شده
میگه خسرو از بچگی منو دوس داشته
ماه بانو ناهید میگه دو ماهه با هم رابطه داریم...میگه عاشق همیم
ماه بانو ناهید عاشق برادرش شده.
پسرم و دخترم عاشق هم شدن.
روزی که آقا جون گفت بچه ی تو شِکمتو بده فرزاد اینا باید فکر اینجارو میکردید
باید فکر این مخفی کردنو میکردید ماه بانو.
ماه بانو تو میدونی یه دختر پسری که رابطه دارن، باهم چیکار میکنن؟
تو میدونی ماه بانو...
ماه بانو دارم میام پیشت...دارم میام که راه حلشو بگی ...دارم میام که سکته نکنم...

حرف هایش را گفت و تلفن را قطع کرد.
ماه بانو زل زده بود به خسرو که مات و مبهوت به تلفن خیره شده بود.
آچار از دستش افتاد و به چشمان ماه بانو نگاهی کرد و رفت و هر چه ماه بانو صدایش کرد جوابی نداد و از خانه زد بیرون....
ماه بانو دست و پایش میلرزید چون فهمیده بود...خسرو، ناهید را دوست دارد
و حالا خسرو از زبان پریدخت شنیده بود که ناهید...خواهر اوست...!

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
فرقِ بسیار زیادی است بینِ کسی که "کم می‌آورد" با کسی که "کوتاه می‌آید" ..
#سیمین_دانشور
@luvablee
بهت میگم میدونی قشنگ‌‌ترین عکسی که ازت دیدم، کدومه؟
میگی کدومه؟ نشونم بده!
بعد لابد منتظری یکی از اون پرتره‌های جذابت که عکاس ازت گرفته رو برات بفرستم!
ولی من اولین سلفی‌ِ تار و تاریکی که باهم گرفتیم و میفرستم برات و میگم این قشنگ‌ترین عکسته!
ببین لبخندتو!
بهم میگی عه من تاحالا تو این عکس فقط حواسم به تو بود!
ندیده بودم خودمو؟
حالا تو خودت اصن دقت کردی لبخندت تو همین سلفیه قشنگ‌ترین لبخندِ زندگیته؟
منم جوابتو این شکلی میدم:
همونجور که یه سلفی تار دونفره می‌ارزه به صدتا عکس تکی هنری قشنگ، کنار تو بودن حتا تو شرایط بد، می‌ارزه به همه‌چیو داشتن ولی بدونِ تو بودن!
من خیلی وقته از زندگیم هیچی نمیخوام!
جز تویی که همه چیز منی!

| #مانگ_میرزایی |

@luvablee🐼
هری :می خواستم سریع ازت رد شم و برم سراغ نفر بعدی، ولی نشد ، شاگردم بودی بعد همخونه شدیم و قبل از اینکه بفهمم کنترل تلوزیون هم تو دستای تو بود!

🎥Deconstructing Harry


@luvablee🐼
‏از یه جایی به‌بعد کسی تو زندگیت دخالت نمیکنه
تو توی دخالتِ دیگران زندگی می‌کنی/:

@luvablee🐼
میدانی به نظرم در دنیا هیچ چیز به اندازه عاشق چیزهای کوچک بودن نمیتواند لذت بخش باشد ،
مثل یک اسم ام اس کوتاه چند کلمه ای که به حالت سوالی میپرسد :
مراقب خودت هستی ؟

به این فکر میکردم که چقدر آدم های همیشه حاضر را دوست دارم ،
آدم هایی که هنوز مسیج ات send نشده جوابت را میدهند ،
آدم هایی که معطل کردن را بلد نیستند ، آدم هایی که انگار میخواهند به ساده ترین زبان ممکن بگویند :
تو اولویت من هستی ،
اولیت دوست داشتنی من ،
آدم هایی که از پشت تکنولوژی لعنتی هم آنچنان خود را حاضر نشان میدهند که انگار ور دل ات در آن طرف میز نشسته اند و
همانطور که کف دستشان را چسبانده اند به لیوان قهوه یشان دارند تو را نظاره میکنند ،
آنقدری که تو میگویی گور پدر تکنولوژی ، تو خودت اینجایی ، باور دارم که اینجایی
همینجا درست روبروی من
بنظرم ما آدم ها از همانجایی قافیه زندگی را باختیم که از کنار چیزهای لذت بخش کوچک زندگی مان گذشتیم و چشم هایمان به دنبال اتفاقات بزرگ زندگی گشت
از یاد بردیم که میتوانستیم از همین چیزهای کوچک چقدر کیف کنیم و لذت ببریم.

#روانشناسی
@luvablee🐼