~Loveaвle
271 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
" بهار " هم دیگر دارد نفس های
آخرش را میکشد ...🌱
به خودت بیا و
به من ..
برگرد🕊

#حمیدرضا_عبداللهی

@luvablee
عشقی در کار نیست
باور کن ..
من عاشقت نیستم ،
فقط اندکی میمیرم برایت *.*

•••••••••❥ ❤️ ❥•••••••••
@luvablee
‏وقتی میبینی حرفاشو نمیفهمی فقط بغلش کن،
اون خودشم یه وقتایی نمیدونه چی میخواد!

#🙂
@luvablee💜
~Loveaвle
قسمت چهاردهم "چشمان بسته" هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد! لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس شراب میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی…
قسمت پانزدهم
"آغوش"

دو روز از آن بوسه ی پرحرف میگذشت که خسرو و ناهید همدیگر را نه دیده بودنند نه تماسی گرفته بودنند نه... .
دست هر جفتشان رو شده بود و حالا دیگر همه چیز فرق میکرد.
خسرو همان خسرو بود و ناهید هم همان ناهید
اما حالا...لیوانِ چایِ ناهید یا عزیزم گفتن خسرو ،خورده شیشه داشت!
حرفِ اضافه داشت
پسوند و پیشوند داشت
پسوند و پیشوندی از جنس فدایت شوم و تصدقت بروم
حرف اضافه ای از جنس نفس!
دستشان رو شده بود و حالا عشق بود که جولان میداد!
عشق بود که ناهید دو روزِ تمام در گذشته غرق شده بود.
که با سلیقه سفره میچید.
که گل های روی پرده ی اتاق خوابش بوی نرگس گرفته بود!
که هزار بار میرفت روی شماره ی خسرو اما تماسی نمیگرفت و گوشی را بغل میکرد!
اما خسرو کاری با این حرف ها نداشت
مثل قدیم،صبح دست ناهید را میگرفت و میزد به شهر!
شلوغ ترین خیابان ها را انتخاب میکرد و مینشست گوشه ی پیاده رو و شروع میکرد به ساز زدن!
برای مردم عجیب بود که با این همه هنر چرا کنار خیابان ساز میزند؟!
خب عشق برای مردم عجیب است!
خسرو عاشق بود و برای بودن هایِ نبودنِ ناهید ساز میزد!
آخرِ سر هم تمام پول هایی که مردم در جعبه ی سازش ریخته بودنند را با بچه هایی که سر چهارراه گل میفروختند، پیتزا میخورد و دست گلی که برای ناهید خریده بود را در اتوبان رها میکرد تا باد بویش را به اتاق خواب ناهید ببرد!
.
.
آنشب هم خسته از ساز زدن های خیابان به دامن ماه بانو پناه برد
در اتاق خواب ولو شده بود و برای ماه بانو اله نازِ بنان را میخواند که زنگ خانه به صدا در آمد.
دلش ریخت
صدای این زنگ آشنا بود.
رفت تا از بالکن حیاط را نگاه کند که دید ناهید جلوی درب ایستاده و چشم دوخته به بالکن.
ناهید میدانست خسرو دوشنبه هر جا که باشد خودش را به خانه ی ماه بانو میرساند.
میدانست که در خانه بند نمیشد!
میدانست که کتلت درست کرده بود و به خانه ی ماه بانو آمده بود.
میدانست غذای مورد علاقه ی خسرو کتلت است!
.
.
ماه بانو سفره را در حیاط پهن کرد و به ناهید گفت خسرو را برای شام صدا بزند! ناهید هم که دل در دلش نبود برای دیدن خسرو، با تپش قلب خودش را به اتاق خواب رساند و خسرو به محض دیدن ناهید از جا بلند شد و چشم دوخت به چشمانش

_ای کاش دوست داشتنتو اعتراف نمیکردم...لا اقل قبلا یه زنگ میزدی...یه "خسرویی" میگفتی ....دو روزه رفتی که رفتی...نمیگی آدم دلش برات یذره میشه؟

ناهید ایستاده بود و با ذوق فقط خسرو را نگاه میکرد و یکدفعه بدون هیچ حرفی سمتش دوید و محکم بغلش کرد...
محکم همدیگر را بغل کردند و زمان ایستاده بود برایشان انگار!
ناهید یقه ی پیراهنِ خسرو را نفس میکشید و خسرو گیسوی ناهید را.
مثل دو نفر که سالها همدگیر را ندیده اند آنقدر بی حرف در آغوش هم ماندند که ماه بانو صدایشان کرد.
از هم که جدا شدند ناهید فقط زمین را نگاه میکرد و گوشه ی چشمش خیس شده بود
خسرو دستی به روی کنج پلک ناهید کشید و پیشانی اش را بوسید و موهایش را مرتب کرد و ناهید بدون اینکه نگاهش کند راهش را کشید و رفت!
خسرو ماند و عطر ناهید که در یقه ی پیراهنش جا مانده بود!
خسرو ماند و یک دنیا قربان صدقه رفتن!
آخر .... خسرو، ناهید را دوست دارد...
دوست دارد قربان صدقه اش برود تا دل ضعفه بگیرد تا با بوسه بمیرد!

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
عشق دوم مهم تر از عشق اوله!
کسی که بعد از مدت ها بیاید و بتواند
باورت را
اعتماد از دست رفته ات را
خرابه و ویرانه های روحت را
دوباره از نو بسازد و آباد کند
دست کم از یک معجزه گر ندارد...!
عشق دوم قطعاً مهم تر از عشق اوله!

#فربد_فروتن
@luvablee🐼
جنسِ من نیاز داره بشنوه😌❤️ @luvablee🐼
خــدا انقدر امتحانِ الهی اَزَمون گرفت که خودکارمون جوهر تموم کرد 😶🖊
@luvablee
سطحِ تحصیل اتفاقاً با شعــــور رابطه داره :/
تحصیل کرده بیشعــــور به مراتب از تحصیل نکـرده بیشعــــور ،
بیشعــــورتره 🔫
@luvablee
@luvablee😂👊
#🙂👍
@luvablee💜
وقتي قدرتو نمیدونن سکوت میشه بهترین حرف، و نبودن میشه بهترین حضور...

@luvablee💜
مظلوم ترین آدمم
اونیه که
حرفشو با پروفایلش میزنه...

@luvablee💜
- کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن میکنند ...

#صادق(جانِ)هدایت❤️
@luvablee
~Loveaвle
قسمت پانزدهم "آغوش" دو روز از آن بوسه ی پرحرف میگذشت که خسرو و ناهید همدیگر را نه دیده بودنند نه تماسی گرفته بودنند نه... . دست هر جفتشان رو شده بود و حالا دیگر همه چیز فرق میکرد. خسرو همان خسرو بود و ناهید هم همان ناهید اما حالا...لیوانِ چایِ ناهید یا عزیزم…
قسمت شانزدهم
"باران"

چند هفته ای از رابطه ی خسرو و ناهید گذشته بود
چند هفته ای به هر بهانه دلتنگی شان گُل میکرد...
سینما مکانی بود برای نوازشِ دست هم.
خیابان جایی برای چند کلمه قدم زدن.
کافه سکوتی برای مکالمه ی چشم ها.
و پشت بامِ خانه ی ماه بانو به هنگام شب
استراحت گاهِ گیسویِ ناهید روی سینه ی خسرو و خط و نشان کشیدن برای ماه و آسمان که ما عاشق تریم از شما!

آنشب.. بارانی ترین ابرهای سال را در خیابان پرسه زدند و ناهید با کوبیدن پاهایش در چاله های پر آب تمامِ تَنِ خسرو را خیس کرده بود.
خب نمیشود دو نفر که نفس هایشان از ریه های هم میگذرد زیر باران بمانند و خاطره ای آبستن نشود!
مگر میشود قطراتِ باران را از لبهای معشوقه نوشید و مست نشد؟
خسرو آنشب مست که نه! لایعقل شده بود.

در شبگردی هایشان سر از خانه ی خسرو در آوردنند.

سشوار شاید بهشتی ترین وسیله باشد برای شب هایی که باران گیسوی معشوقه را خیس کرده!
بعد از خشک کردن موهای ناهید نوبت به دَر کردنِ خستگی در آغوش هم رسید.


_تو چشام نگاه کن

_باشه بیا .... خب ؟

_به یه چیز فکر کن

_به چی مثلن؟

_هرچی...میخوام بخونم ذهنتو...

_وای...صبر کن....خب به چی فکر می کنم؟

_چشماتو نبندا...

_چشم

خسرو صورتش را نزدیک صورت ناهید برد

_عه ... میگم نبند

_نمیشه

_نبند

_چشم

صورتش را نزدیک صورت ناهید برد و لبهایش را به لبهایش....
ناهید چشمانش را نبسته بود و نگاهشان در هم قفل شده بود
لحظاتی که حواسِ عقربه هم پرت شده بود با این حال سپری شد
خسرو سرش را کمی عقب کشید

_داشتی به این فکر میکردی چرا این مدت بهت نگفتم قلبم تو دستاته

_لعنتی....چرا همه ی این مدت این لحظه هارو از جفتمون گرفتی؟

_از خودم نه از تو گرفتم

_میشه قربونتون برم؟!

_پاشو

_ها؟!!

خسرو از حالت دراز کش بلند شد و لبه ی تخت نشست

_موهات بافتن میخواد...پاشو

_نیان اینجا عمو اینا

_بیان عمو اینا...مگه عموت هر شب با مامان من میخوابه من بهش چیزی میگم؟!

ناهید خندید و از جایش بلند شد و رفت روی پاهای خسرو نشست

_بشین رو زمین اینجوری موهات تو دهنمه

_اون دیگه مشکل توعه من راحتم...

خسرو شروع به بافتن موهای ناهید کرد و ناهید پلک هایش را روی هم گذاشت

_همینجوری که داری میبافی به حرفام گوش کن

_اگه حواسم پرتِ صدات نشه گوش میکنم بانو...بگو

_اون شبی که اون پیامو خوندم تا صبح داشتم به بچگیمون فکر میکردم...اینکه چجوری میشه یه آدم این همه عاشق باشه و حرفی نزنه....بعد گفتم اره میشه...چون تو خسرویی...راز آلودترین پسری که تا حالا دیدم....راستش من میدونم تو هر شب میری و کنار خیابون ساز میزنی...بعضی وقتا میومدم نگاتم میکردم.

_میدونم جیران من!

_دروغ میگی

_اون بچه هایی که سر چهارراه گل میفروختن آمارتو بهم داده بودن...

_خیلی نامردی...
راستی نگفتی جیران یعنی چی؟

_یه دوستی داشتم دوره سربازی،بچه تبریز....عاشق دختر همسایشون بود...همیشه ته نامه هاش مینوشت

"تمام شب
بالای برجک
چشمانت را نگهبانی میدهم جیران من"

به معشوقه ی زیبا میگن جیران...آهو.
میدونی چیه....کاری به اون کلمه ندارم...وقتی داشت جمله ی آخرو مینوشت به جیران من که میرسید چشماش یه حالی میشد

_حالا به هم رسیدن؟

_بعد از پایان دوره دیگه بهش زنگ نزدم...شمارشو داشتما اما بهش زنگ نزدم...خواستم آخرین تصویری که ازش میمونه تو ذهنم، همون حال...

_حالِ چی؟ ساکت شدی چرا؟....خسرویی؟

_داشتم موهاتو بو میکردم....تموم شد بافتنش...

_نکن این کارارو ...میمیرم از دل ضعفه من

ناهید از جایش بلند شد و جلوی آیینه موهایش را دستی کشید و چراغ اتاق را خاموش کرد و خودش را در آغوش خسرو پرت کرد و خسرو طلب یک عمر بوسه را از لبهایش گرفت
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و دوستت دارم هایِ نیمه تمامِ آخر شب را باید با بوسه تحویل یار داد.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀