شب میگوید :
منطقی باش ، بُگذار خواب مهمانِ چشمانت شود🌜
فکر و خیال کافیست ..
من اما میگویم :
عشق که منطق نمی شناسد ..
و شب سکوت میکند ..
#مژگان_بوربور
@luvablee
منطقی باش ، بُگذار خواب مهمانِ چشمانت شود🌜
فکر و خیال کافیست ..
من اما میگویم :
عشق که منطق نمی شناسد ..
و شب سکوت میکند ..
#مژگان_بوربور
@luvablee
وضعیتم قرمزه
اصلا حالم درست نیست
مثل ادمی شده ام که دلم میخواد فریاد بزنم ولی چه ؟
نمیدونم به صدای قلبم گوش بدم یا صدایی که از مغزم میاد...
یا حرف های که از تو میشنوم .
سردرگمی...
پیچیده ایی دارم
قلبم میگه هنوز دوستش دارم
مغزم از اونور میگه که تو غلط میکنی اون نمیخوادت اون دیگه نیست اون فراموشت کرده
قلب اما جواب میده پس من چی من مهم نیستم که میخوامش ، عشق چند ساله چی، اصلا بدون من خوشبخت نمیشه ..
مغزت میزنه تو گوش قلبت مگه عاشقت نیست بذار با عشقش شاد باشه نرو جلو ...
قلبم الان چند سالی میشه که خرابه .
-محمد عمادی
@luvablee🐼
اصلا حالم درست نیست
مثل ادمی شده ام که دلم میخواد فریاد بزنم ولی چه ؟
نمیدونم به صدای قلبم گوش بدم یا صدایی که از مغزم میاد...
یا حرف های که از تو میشنوم .
سردرگمی...
پیچیده ایی دارم
قلبم میگه هنوز دوستش دارم
مغزم از اونور میگه که تو غلط میکنی اون نمیخوادت اون دیگه نیست اون فراموشت کرده
قلب اما جواب میده پس من چی من مهم نیستم که میخوامش ، عشق چند ساله چی، اصلا بدون من خوشبخت نمیشه ..
مغزت میزنه تو گوش قلبت مگه عاشقت نیست بذار با عشقش شاد باشه نرو جلو ...
قلبم الان چند سالی میشه که خرابه .
-محمد عمادی
@luvablee🐼
ببین جآنم!
رفت که رفت ..🚶🏻
با آهنگ هایِ مشترکتان فرو میریزی؟ قبول🎵
دوستش داری؟ قبول💗
خاطره داری؟ قبول💭
شبها یهو همه چیز آوار میشود رویِ سرت؟ قبول🌖
امّا حق نداری خودت را زیرِ بارِ بد و بیراه له کنی ..
حق نداری به حسِ صادقانه ات به جایِ عشق بگویی جاهلیت!
حق نداری خودت را احمق صدا بزنی و بلندتر گریه کنی ...
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست "بی لیاقتیِ مطلقشان" را سرِ خودت خالی کنی و گوشتِ تنت را آب کنی ..
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست که یک عمر این "بی لیاقت هایِ مطلق" را در زندگی ات زنده نگه داری!!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
رفت که رفت ..🚶🏻
با آهنگ هایِ مشترکتان فرو میریزی؟ قبول🎵
دوستش داری؟ قبول💗
خاطره داری؟ قبول💭
شبها یهو همه چیز آوار میشود رویِ سرت؟ قبول🌖
امّا حق نداری خودت را زیرِ بارِ بد و بیراه له کنی ..
حق نداری به حسِ صادقانه ات به جایِ عشق بگویی جاهلیت!
حق نداری خودت را احمق صدا بزنی و بلندتر گریه کنی ...
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست "بی لیاقتیِ مطلقشان" را سرِ خودت خالی کنی و گوشتِ تنت را آب کنی ..
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست که یک عمر این "بی لیاقت هایِ مطلق" را در زندگی ات زنده نگه داری!!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
کاش مـن و تـو
دو جلد از یک رمان عاشـقانه بودیم..
تنـگ در آغوش هم
خوابیده در قفسـه های
کتابخانه ای روستایی
گاهی تـو را
گاهی مـرا
تنها به سبب
تشدید دلتنـگی هایمان
به امانت می بردند..
| #عباس_معروفی |
@luvablee🐼
دو جلد از یک رمان عاشـقانه بودیم..
تنـگ در آغوش هم
خوابیده در قفسـه های
کتابخانه ای روستایی
گاهی تـو را
گاهی مـرا
تنها به سبب
تشدید دلتنـگی هایمان
به امانت می بردند..
| #عباس_معروفی |
@luvablee🐼
~Loveaвle
قسمت سیزدهم "ساز دهنی" برای یک مرد صبح روزی که عشق را اعتراف کرده ...لبخند ترین روز جهان است!! با آرامش از خواب بیدار میشود هیچ عجله ای برای ادامه ندارد چشمانش را باز میکند و لحظه ای در فکر فرو میرود و لحاف را بغل میکند و عمیق نفس میکشد. مثل دونده ای که به…
قسمت چهاردهم
"چشمان بسته"
هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند
وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد
لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد!
لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس شراب میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند.
ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود.
نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد که
ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد.
ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد.
خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است!
.
.
سرِ میزِ شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمتِ دیگرش.
پریدخت رو به ناهید کرد
_این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه...میگفت ناهید جوابمو نمیده
خسرو با شنیدن این حرف لقمه را با بدبختی قورت داد
و ناهید کاملا حواسش به خسرو بود
_من تو موقعیتی نبودم که جوابشو بدم
_گفتن وقتی برگشتی خبرشون کنم که بیان دیدنت
_خواهش میکنم مامان...من حوصلشونو ندارم...اصلا بگید تا یه مدت طولانی نمیتونم به این چیزا فکر کنم.
_یعنی چی...
ماه بانو وسط حرف های پریدخت آمد
_باشه عزیزم...هر جور که تو راحت باشی
خسرو دستی بر روی سبیل هایش کشید و برای ماه بانو نوشابه ریخت
_من کِی نوشابه خوردم خسرو؟!
_نه واسه خودم ریختم
ناهید به خسرو نگاه کرد
_تو که لیوانت پُره
_عه..راست میگی...حواسم نبود...بیا تو بخور
ناهید لبخند ریزی زد و لیوان را از خسرو گرفت
لبخند ریز ناهید یعنی هِی پسر حواسم هست دست و پایت را گم کرده ای...
خب دست و پا گم کردن جزئی از عاشقی ست.
یک نفر عینکش را در تاکسی جا میگذارد
یک نفر مسیر هر روزش را گم میکند
یک نفر بقیه ی پولش را نمیگیرد
یک نفر سبز شدن چراغ قرمز را یادش می رود
یک نفر هم مثل خسرو....دو بار برای خودش نوشابه میریزد!
بهترین قسمتِ این حواس پرتی ها آن هنگامی ست که میگویند : عاشقی؟!
.
.
خسرو بعد از شام رفت و جای همیشگی اش ...زیر درخت زرد آلو نشست و سیگاری روشن کرد...
سیگار کشیدن های امشب اش فرق میکرد و نگاه از ماه بر نمیداشت و گاهی چشمانش را می بست.
در حالِ خودش بود که ناهید ویولن به دست سمتش آمد و ساز را روی پایش گذاشت....
_حالا که حالم خوب شده دیگه نمی خوای برام ساز بزنی؟
خسرو لحظه ای به چشمان ناهید خیره شد که در تاریکیِ شب ماه را به طعنه گرفته بود...!
تو که انقدر ساز دوست داری...چرا هیچوقت خودت یاد نگرفتی؟!
ناهید نگاه از چشمان خسرو بر نمیداشت
_آخه همیشه یه نفر بود که وقتی میزد دلم میرفت
خسرو نگاه از ناهید دزدید
_واسه خودش یا سازش؟
ناهید خیره مانده بود به چشمان خسرو که سمت دیگر را نگاه میکرد
_تا دیروز واسه سازش ....از امروز واسه خودش
گفت و صورتش سرخ شد و نتوانست بایستد و قدم بر داشت که برود...
_ناهید...؟
ایستاد و دوباره برگشت
_دستتو بده من
دستش را دراز کرد و خسرو دستش را گرفت و جلوی صورتش برد و چشمانش را بست و با آرامش دستش را بوسید...
ناهید جرات باز کردن چشمانش را نداشت و نفس عمیق کشید و رفت...
خسرو ماند با جانی که تاب نداشت و دلی که پرواز می خواست..... آخر ....خسرو، ناهید را دوست دارد و نفس های پی در پیِ ناهید به او خبر داده بودند که
ناهید ، خسرو را دوست دارد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
"چشمان بسته"
هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند
وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد
لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد!
لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس شراب میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند.
ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود.
نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد که
ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد.
ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد.
خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است!
.
.
سرِ میزِ شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمتِ دیگرش.
پریدخت رو به ناهید کرد
_این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه...میگفت ناهید جوابمو نمیده
خسرو با شنیدن این حرف لقمه را با بدبختی قورت داد
و ناهید کاملا حواسش به خسرو بود
_من تو موقعیتی نبودم که جوابشو بدم
_گفتن وقتی برگشتی خبرشون کنم که بیان دیدنت
_خواهش میکنم مامان...من حوصلشونو ندارم...اصلا بگید تا یه مدت طولانی نمیتونم به این چیزا فکر کنم.
_یعنی چی...
ماه بانو وسط حرف های پریدخت آمد
_باشه عزیزم...هر جور که تو راحت باشی
خسرو دستی بر روی سبیل هایش کشید و برای ماه بانو نوشابه ریخت
_من کِی نوشابه خوردم خسرو؟!
_نه واسه خودم ریختم
ناهید به خسرو نگاه کرد
_تو که لیوانت پُره
_عه..راست میگی...حواسم نبود...بیا تو بخور
ناهید لبخند ریزی زد و لیوان را از خسرو گرفت
لبخند ریز ناهید یعنی هِی پسر حواسم هست دست و پایت را گم کرده ای...
خب دست و پا گم کردن جزئی از عاشقی ست.
یک نفر عینکش را در تاکسی جا میگذارد
یک نفر مسیر هر روزش را گم میکند
یک نفر بقیه ی پولش را نمیگیرد
یک نفر سبز شدن چراغ قرمز را یادش می رود
یک نفر هم مثل خسرو....دو بار برای خودش نوشابه میریزد!
بهترین قسمتِ این حواس پرتی ها آن هنگامی ست که میگویند : عاشقی؟!
.
.
خسرو بعد از شام رفت و جای همیشگی اش ...زیر درخت زرد آلو نشست و سیگاری روشن کرد...
سیگار کشیدن های امشب اش فرق میکرد و نگاه از ماه بر نمیداشت و گاهی چشمانش را می بست.
در حالِ خودش بود که ناهید ویولن به دست سمتش آمد و ساز را روی پایش گذاشت....
_حالا که حالم خوب شده دیگه نمی خوای برام ساز بزنی؟
خسرو لحظه ای به چشمان ناهید خیره شد که در تاریکیِ شب ماه را به طعنه گرفته بود...!
تو که انقدر ساز دوست داری...چرا هیچوقت خودت یاد نگرفتی؟!
ناهید نگاه از چشمان خسرو بر نمیداشت
_آخه همیشه یه نفر بود که وقتی میزد دلم میرفت
خسرو نگاه از ناهید دزدید
_واسه خودش یا سازش؟
ناهید خیره مانده بود به چشمان خسرو که سمت دیگر را نگاه میکرد
_تا دیروز واسه سازش ....از امروز واسه خودش
گفت و صورتش سرخ شد و نتوانست بایستد و قدم بر داشت که برود...
_ناهید...؟
ایستاد و دوباره برگشت
_دستتو بده من
دستش را دراز کرد و خسرو دستش را گرفت و جلوی صورتش برد و چشمانش را بست و با آرامش دستش را بوسید...
ناهید جرات باز کردن چشمانش را نداشت و نفس عمیق کشید و رفت...
خسرو ماند با جانی که تاب نداشت و دلی که پرواز می خواست..... آخر ....خسرو، ناهید را دوست دارد و نفس های پی در پیِ ناهید به او خبر داده بودند که
ناهید ، خسرو را دوست دارد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
guzo gashi gap gara🙌❤️ @luvablee🐼
" بهار " هم دیگر دارد نفس های
آخرش را میکشد ...🌱
به خودت بیا و
به من ..
برگرد🕊
#حمیدرضا_عبداللهی
@luvablee
آخرش را میکشد ...🌱
به خودت بیا و
به من ..
برگرد🕊
#حمیدرضا_عبداللهی
@luvablee