~Loveaвle
271 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
~Loveaвle
قسمت دوازدهم "حرف دل" نه اینکه گفتنِ دوستت دارم کار سختی باشد نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد. اینکه بگویی فلانی,از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت. اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست. کار وقتی سخت میشود که به ادامه…
قسمت سیزدهم
"ساز دهنی"

برای یک مرد
صبح روزی که عشق را اعتراف کرده ...لبخند ترین روز جهان است!!
با آرامش از خواب بیدار میشود
هیچ عجله ای برای ادامه ندارد
چشمانش را باز میکند و لحظه ای در فکر فرو میرود و لحاف را بغل میکند و عمیق نفس میکشد.
مثل دونده ای که به خط پایان رسیده و بعد از عبور از خط
دلش فقط آرامش میخواهد و بس!
.
خسرو اما بعد از ابراز علاقه ی خفته اش اصلا نخوابیده بود که حالِ بیدار شدن را بداند و تا صبح با خیالِ گرفتنِ دستانِ ناهید آسمان را وادار به باران کرده بود.
حرفش را گفته بود و حالا تمام گذشته از مقابل چشمان ناهید میگذشت و پاسخ آن همه از خود گذشتگی را عشق می یافت!
حالا دیگر ناهید میدانست پشتِ نگاه نکردن های خسرو...سکوت هایش...ساز زدن هایش...عشق پنهان بوده است.
.
.
هوا کاملا روشن شده بود که خسرو به خانه برگشت و با دست خط عمه فرحناز مواجه شد که به اصرار فرهاد (پدر ناهید) به تهران برگشته بودند.

صبحِ زود بود و دریا حال و هوای عجیبی داشت...
پنجره را باز کرد و موسیقیِ فرانسوی ای گذاشت و روی کانالپه ولو شد که دید شال ناهید ....همان شالی که تا صبح به خودش پیچیده و خوابیده بود ....روی چوب لباسی جا مانده است.
نشست روی کاناپه و انگشت اشاره را روی لبهایش گذاشت و خیره شد به شال ناهید....
نزدیک رفت و شال را برداشت
عطرش تازه بود!
روی صورتش کشید و خودش را بغل کرد!
سرِ ظهر بود که از خواب بیدار شد.
دل در دلش نبود برای دیدن ناهید اما پای برگشتن به تهران را هم نداشت.
آدم وقتی احساس می کند یک نفر منتظر اوست بین رفتن و ماندن گیر میکند.
بین ماندن و رفتن گیر کرده بود اما نمیتوانست جلوی چشمانش را بگیرد که شال ناهید را نشانه رفته بودند.

زد به جاده اما این جاده با تمام زیبایی هایش یک ناهید را کم داشت که به جنگل، بساطِ چای و زیلو برپاکند و شاید ساز!
.
.
خورشید داشت غروب میکرد که به خانه ی ماه بانو رسید.
همه جمع بودند و از اینکه حالِ ناهید خوب شده بود کمی رنگ به رخساره داشتند.

مثل قبل بی تفاوت رفت و روی کاناپه نشست.
چشمانش دنبال ناهید میگشتند که دید از اتاق خارج شد و سمت او می آید.
از همیشه زیباتر شده بود و نگاهش تیزتر.
آمد سمت خسرو و سلام داد و اینبار دستش را کمی بیشتر در دستان خسرو نگه داشت و کنارش نشست.
عطر همان عطر بود.

خسرو فنجان قهوه ای برداشت و رفت پشت خانه ی ماه بانو زیر درخت زردآلو نشست و در حال خودش ساز دهنی میزد که عطر آشنایی را بالای سرش حس کرد.
بی اختیار دهن از ساز کشید و سکوت کرد....آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و شنیدن عطر یار...نفس کشیدن را از یادِ آدم میبرد ...چه برسد به ساز.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
شب میگوید :
منطقی باش ، بُگذار خواب مهمانِ چشمانت شود🌜
فکر و خیال کافیست ..
من اما میگویم :
عشق که منطق نمی شناسد ..
و شب سکوت میکند ..

#مژگان_بوربور
@luvablee
ما چجوری میتونیم از آدمایی که تو رابطه هاشون موندگار نیستن بخوایم تو کانال ما موندگار باشن😐

@luvablee🐼
‏رابطتون که عمیق شه میفهمید اینکه مامان یه پسر دوستتون داشته باشه خیلی مهم تر از اینه که خودش دوستتون داشته باشه!
🦄🙂
@luvablee🐼
چشمانت ... موشکِ سپاه بود *_*
و من مقرِ داعش :(
@luvablee
وضعیتم قرمزه
اصلا حالم درست نیست
مثل ادمی شده ام که دلم میخواد فریاد بزنم ولی چه ؟
نمیدونم به صدای قلبم گوش بدم یا صدایی که از مغزم میاد...
یا حرف های که از تو میشنوم .
سردرگمی...
پیچیده ایی دارم
قلبم میگه هنوز دوستش دارم
مغزم از اونور میگه که تو غلط میکنی اون نمیخوادت اون دیگه نیست اون فراموشت کرده
قلب اما جواب میده پس من چی من مهم نیستم که میخوامش ، عشق چند ساله چی، اصلا بدون من خوشبخت نمیشه ..
مغزت میزنه تو گوش قلبت مگه عاشقت نیست بذار با عشقش شاد باشه نرو جلو ...
قلبم الان چند سالی میشه که خرابه .

-محمد عمادی
@luvablee🐼
فی الواقع سرمون تو همین گوشیامون باشه
خیلی بهتر از اینه که
تو زندگی مردم باشه.
@luvablee🐼
ببین جآنم!
رفت که رفت ..🚶🏻
با آهنگ هایِ مشترکتان فرو میریزی؟ قبول🎵
دوستش داری؟ قبول💗
خاطره داری؟ قبول💭
شبها یهو همه چیز آوار میشود رویِ سرت؟ قبول🌖

امّا حق نداری خودت را زیرِ بارِ بد و بیراه له کنی ..
حق نداری به حسِ صادقانه ات به جایِ عشق بگویی جاهلیت!
حق نداری خودت را احمق صدا بزنی و بلندتر گریه کنی ...
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست "بی لیاقتیِ مطلق‌شان" را سرِ خودت خالی کنی و گوشتِ تنت را آب کنی ..
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست که یک عمر این "بی لیاقت هایِ مطلق" را در زندگی ات زنده نگه داری!!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
کاش مـن و تـو
دو جلد از یک رمان عاشـقانه بودیم..
تنـگ در آغوش هم
خوابیده در قفسـه های
کتابخانه ای روستایی
گاهی تـو را
گاهی مـرا
تنها به سبب
تشدید دلتنـگی هایمان
به امانت می بردند..


| #عباس_معروفی |
@luvablee🐼
~Loveaвle
قسمت سیزدهم "ساز دهنی" برای یک مرد صبح روزی که عشق را اعتراف کرده ...لبخند ترین روز جهان است!! با آرامش از خواب بیدار میشود هیچ عجله ای برای ادامه ندارد چشمانش را باز میکند و لحظه ای در فکر فرو میرود و لحاف را بغل میکند و عمیق نفس میکشد. مثل دونده ای که به…
قسمت چهاردهم
"چشمان بسته"

هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند
وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد
لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد!
لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس شراب میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند.

ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود.
نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد که
ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد.
ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد.
خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است!
.
.
سرِ میزِ شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمتِ دیگرش.
پریدخت رو به ناهید کرد

_این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه...میگفت ناهید جوابمو نمیده

خسرو با شنیدن این حرف لقمه را با بدبختی قورت داد
و ناهید کاملا حواسش به خسرو بود

_من تو موقعیتی نبودم که جوابشو بدم

_گفتن وقتی برگشتی خبرشون کنم که بیان دیدنت

_خواهش میکنم مامان...من حوصلشونو ندارم...اصلا بگید تا یه مدت طولانی نمیتونم به این چیزا فکر کنم.

_یعنی چی...

ماه بانو وسط حرف های پریدخت آمد

_باشه عزیزم...هر جور که تو راحت باشی

خسرو دستی بر روی سبیل هایش کشید و برای ماه بانو نوشابه ریخت

_من کِی نوشابه خوردم خسرو؟!

_نه واسه خودم ریختم

ناهید به خسرو نگاه کرد

_تو که لیوانت پُره

_عه..راست میگی...حواسم نبود...بیا تو بخور

ناهید لبخند ریزی زد و لیوان را از خسرو گرفت

لبخند ریز ناهید یعنی هِی پسر حواسم هست دست و پایت را گم کرده ای...
خب دست و پا گم کردن جزئی از عاشقی ست.
یک نفر عینکش را در تاکسی جا میگذارد
یک نفر مسیر هر روزش را گم میکند
یک نفر بقیه ی پولش را نمیگیرد
یک نفر سبز شدن چراغ قرمز را یادش می رود
یک نفر هم مثل خسرو....دو بار برای خودش نوشابه میریزد!
بهترین قسمتِ این حواس پرتی ها آن هنگامی ست که میگویند : عاشقی؟!
.
.
خسرو بعد از شام رفت و جای همیشگی اش ...زیر درخت زرد آلو نشست و سیگاری روشن کرد...
سیگار کشیدن های امشب اش فرق میکرد و نگاه از ماه بر نمیداشت و گاهی چشمانش را می بست.
در حالِ خودش بود که ناهید ویولن به دست سمتش آمد و ساز را روی پایش گذاشت....

_حالا که حالم خوب شده دیگه نمی خوای برام ساز بزنی؟

خسرو لحظه ای به چشمان ناهید خیره شد که در تاریکیِ شب ماه را به طعنه گرفته بود...!

تو که انقدر ساز دوست داری...چرا هیچوقت خودت یاد نگرفتی؟!

ناهید نگاه از چشمان خسرو بر نمیداشت

_آخه همیشه یه نفر بود که وقتی میزد دلم میرفت

خسرو نگاه از ناهید دزدید

_واسه خودش یا سازش؟

ناهید خیره مانده بود به چشمان خسرو که سمت دیگر را نگاه میکرد

_تا دیروز واسه سازش ....از امروز واسه خودش

گفت و صورتش سرخ شد و نتوانست بایستد و قدم بر داشت که برود...

_ناهید...؟

ایستاد و دوباره برگشت

_دستتو بده من

دستش را دراز کرد و خسرو دستش را گرفت و جلوی صورتش برد و چشمانش را بست و با آرامش دستش را بوسید...

ناهید جرات باز کردن چشمانش را نداشت و نفس عمیق کشید و رفت...

خسرو ماند با جانی که تاب نداشت و دلی که پرواز می خواست..... آخر ....خسرو، ناهید را دوست دارد و نفس های پی در پیِ ناهید به او خبر داده بودند که
ناهید ، خسرو را دوست دارد.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
‏حالا میگید دختر فولان باشه نمیدونم پسر قدش بیصار باشه
اون لبش اونجور این چشمش اینجور
ولی باکسی برو تورابطه تو جمع دهن بازکرد سرت بالاباشه

@luvablee🐼
‏دبيرستان كه بوديم روزي نبود كه يكي ازدخترا باگريه نياد سركلاس😐
‏ديگه نميپرسيديم چته فقط بغلش ميكرديم و ميگفتيم ولش كن لياقت تورونداشت عزيزم 😂😂🖕🏼
@luvablee🐼
" بهار " هم دیگر دارد نفس های
آخرش را میکشد ...🌱
به خودت بیا و
به من ..
برگرد🕊

#حمیدرضا_عبداللهی

@luvablee
عشقی در کار نیست
باور کن ..
من عاشقت نیستم ،
فقط اندکی میمیرم برایت *.*

•••••••••❥ ❤️ ❥•••••••••
@luvablee