~Loveaвle
قسمت یازدهم "آرامش" بیخوابی و شوریدگی ناهید هر لحظه بدتر و بدتر میشد. چشمانش گود رفته بود و هر دستی که روی پوستش میکشید کبودی اش تا چند دقیقه باقی میماند. قرص و دارو هم کارساز نبود. از بیخوابی ضعیف شده بود و مدام سرگیجه میگرفت. دیدن وضعیت ناهید، خسرو را پریشان…
قسمت دوازدهم
"حرف دل"
نه اینکه گفتنِ دوستت دارم کار سختی باشد
نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد.
اینکه بگویی فلانی,از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت.
اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست.
کار وقتی سخت میشود
که به ادامه اش فکر میکنی
به اینکه آمدیم و او هم عاشق من شد
حالا جگر میخواهد دلت هوایی نشود و پای حرف هایت بایسیتی
پای دوستت دارمی که گفتی
پای لحظات دو نفری تان بایستی
بایستی که دو نفری مرورشان کنید.
نه خاطره ای شود برای جمعه های یک نفری!
نه خاطره ای شود و مثل زگیل بچسبد به لحظات و کنده نشود.
نه تصاویری که...
هر لحظه به ملاقات چشمانت بیایند.
.
.
خسرو باید حرفش را به ناهید میگفت اما خوب میدانست یک زن وقتی حرف عاشقی کردن های مردی را بشنود، اولین کاری که میکند این است که میرود و مقابل آیینه می ایستد و خوب خودش را نگاه میکند....دستی روی گونه هایش میکشد و آرام زیر خنده میزند و خجالت میکشد و لب هایش را گاز میگیرد!
و از آن روز به بعد معمولی ترین حرف های آن مرد میشود شعر و هر دوستت دارم، بارانی که با دستانی باز و بی چتر زیر آن قدم میزند و مِه را بغل میکند.
خسرو خوب میدانست گفتن دوستت دارم جرات نمیخواهد، مرد میخواهد.
مرد،، یعنی حالِ خوب زن را بلد بودن!
.
.
خسرو باید یک چیزی می گفت، آخر ناهید از لحظه ای که بیدار شد و فهمید تمام شب را روی پای خسرو و زیر نگاه خیره اش خوابیده، حال چشمانش عوض شده بود و دیگر با احتیاط لبخند میزد.
.
.
خسرو در بالکن، زیر نور ماه نشسته بود که ناهید با فنجان چای بدون هیچ حرفی کنارش نشست.
_چرا نمیای داخل؟
_اینجا خوبه، صدای دریا میاد.
خسرو سیگار روشن کرد و نفس عمیق کشید
_خیلی میخوام بگم خسرویی سیگار نکش اما انقدر بهت میاد که ..
ادامه نمیدهد و میخندد
_دیگه یکاری نکن ممبعد سیگار از دستم نیفته ها
ناهید ابروهایش را با تعجب بالا انداخت
_ها؟!
_همیشه فکر میکردم به اینجا که برسه قلبم تند بزنه و نفسم بند بیاد و دست و پام بلرزه.....اما میدونی چیه؟ اینا واسه یه پسر بچه شونزده هیفده سالس که میخواد برای اولین بار حرف دلشو بزنه
ناهید آب دهانش را قورت داد و استرس گرفته بود...انگار از رفتار این چند روزه ی خسرو فهمیده بود که باید منتظر حرف غیر منتظره ای باشد اما به خرجش نمیرفت و در مقابل فهمیدن فدایت شوم هایی که خسرو نمیگفت و عمل میکرد از خودش مقاومت نشان میداد!
_اما خب....آدم وقتی یه عمر با یه نفری که کنارش نیست زندگی کنه...مثل الان که برام چایی آواردی براش چای بریزه، آهنگایی که دوست داره رو تو ماشین پِلی کنه....هرشبم موهایی که رو دستش نریخته رو شونه کنه
دیگه گفتن حرف دل....میشه تکرارِ مکررات!
ناهید هیچ نگفت و
خسرو گوشی تلفن همراه فرخ را از جیبش خارج کرد و در قسمت پیام ها رفت و رو به ناهید کرد و در چشمانش زل زد...
_اصل حرف من تویِ آخرین پیامی که واسه فرخ فرستادم هست....پیامی که هیچوقت نخوند...ولی دیگه بسته... تو باید بخونیش
تلفن همراه فرخ را به ناهید داد و رفت و آن شب را تا به صبح در خیابان سر کرد...
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و فکر کردن به چشمان مملو از سوال ناهید...
احتیاج به قدم زدن در سکوت و شب و خیابان داشت...
سکوت و شب و خیابان و شاید کمی باران!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
"حرف دل"
نه اینکه گفتنِ دوستت دارم کار سختی باشد
نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد.
اینکه بگویی فلانی,از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت.
اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست.
کار وقتی سخت میشود
که به ادامه اش فکر میکنی
به اینکه آمدیم و او هم عاشق من شد
حالا جگر میخواهد دلت هوایی نشود و پای حرف هایت بایسیتی
پای دوستت دارمی که گفتی
پای لحظات دو نفری تان بایستی
بایستی که دو نفری مرورشان کنید.
نه خاطره ای شود برای جمعه های یک نفری!
نه خاطره ای شود و مثل زگیل بچسبد به لحظات و کنده نشود.
نه تصاویری که...
هر لحظه به ملاقات چشمانت بیایند.
.
.
خسرو باید حرفش را به ناهید میگفت اما خوب میدانست یک زن وقتی حرف عاشقی کردن های مردی را بشنود، اولین کاری که میکند این است که میرود و مقابل آیینه می ایستد و خوب خودش را نگاه میکند....دستی روی گونه هایش میکشد و آرام زیر خنده میزند و خجالت میکشد و لب هایش را گاز میگیرد!
و از آن روز به بعد معمولی ترین حرف های آن مرد میشود شعر و هر دوستت دارم، بارانی که با دستانی باز و بی چتر زیر آن قدم میزند و مِه را بغل میکند.
خسرو خوب میدانست گفتن دوستت دارم جرات نمیخواهد، مرد میخواهد.
مرد،، یعنی حالِ خوب زن را بلد بودن!
.
.
خسرو باید یک چیزی می گفت، آخر ناهید از لحظه ای که بیدار شد و فهمید تمام شب را روی پای خسرو و زیر نگاه خیره اش خوابیده، حال چشمانش عوض شده بود و دیگر با احتیاط لبخند میزد.
.
.
خسرو در بالکن، زیر نور ماه نشسته بود که ناهید با فنجان چای بدون هیچ حرفی کنارش نشست.
_چرا نمیای داخل؟
_اینجا خوبه، صدای دریا میاد.
خسرو سیگار روشن کرد و نفس عمیق کشید
_خیلی میخوام بگم خسرویی سیگار نکش اما انقدر بهت میاد که ..
ادامه نمیدهد و میخندد
_دیگه یکاری نکن ممبعد سیگار از دستم نیفته ها
ناهید ابروهایش را با تعجب بالا انداخت
_ها؟!
_همیشه فکر میکردم به اینجا که برسه قلبم تند بزنه و نفسم بند بیاد و دست و پام بلرزه.....اما میدونی چیه؟ اینا واسه یه پسر بچه شونزده هیفده سالس که میخواد برای اولین بار حرف دلشو بزنه
ناهید آب دهانش را قورت داد و استرس گرفته بود...انگار از رفتار این چند روزه ی خسرو فهمیده بود که باید منتظر حرف غیر منتظره ای باشد اما به خرجش نمیرفت و در مقابل فهمیدن فدایت شوم هایی که خسرو نمیگفت و عمل میکرد از خودش مقاومت نشان میداد!
_اما خب....آدم وقتی یه عمر با یه نفری که کنارش نیست زندگی کنه...مثل الان که برام چایی آواردی براش چای بریزه، آهنگایی که دوست داره رو تو ماشین پِلی کنه....هرشبم موهایی که رو دستش نریخته رو شونه کنه
دیگه گفتن حرف دل....میشه تکرارِ مکررات!
ناهید هیچ نگفت و
خسرو گوشی تلفن همراه فرخ را از جیبش خارج کرد و در قسمت پیام ها رفت و رو به ناهید کرد و در چشمانش زل زد...
_اصل حرف من تویِ آخرین پیامی که واسه فرخ فرستادم هست....پیامی که هیچوقت نخوند...ولی دیگه بسته... تو باید بخونیش
تلفن همراه فرخ را به ناهید داد و رفت و آن شب را تا به صبح در خیابان سر کرد...
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و فکر کردن به چشمان مملو از سوال ناهید...
احتیاج به قدم زدن در سکوت و شب و خیابان داشت...
سکوت و شب و خیابان و شاید کمی باران!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
آدمش را که پیدا کردید
همه را کنار بزنید و برایش جا باز کنید
مغز و قلبتان را از همه چیز خالی کنید
و هیچ ترازویی برای مقایسه باقی نگذارید!
آنوقت اجازه بدهید
اجازه بدهید به چشم هایتان خیره شود
اجازه بدهید دستانتان را ببوسد
اجازه بدهید هرچقدر که دلش میخواهد،شما را به آغوش بگیرد.
اجازه بدهید پشت بند حرف هایتان ذوق کند،بگوید الهی بمیرم،الهی دورت بگردم و...
باور کنید،بی آنکه بفهمید وابسته میشوید
و عشق دوباره جان میگیرد!
زندگی زیست است؛ نه فیزیک و ریاضی که انقدر قاعده وعددو ماشین حسابی اش کرده اید!
- حامد رجبپور
@luvablee🐼
همه را کنار بزنید و برایش جا باز کنید
مغز و قلبتان را از همه چیز خالی کنید
و هیچ ترازویی برای مقایسه باقی نگذارید!
آنوقت اجازه بدهید
اجازه بدهید به چشم هایتان خیره شود
اجازه بدهید دستانتان را ببوسد
اجازه بدهید هرچقدر که دلش میخواهد،شما را به آغوش بگیرد.
اجازه بدهید پشت بند حرف هایتان ذوق کند،بگوید الهی بمیرم،الهی دورت بگردم و...
باور کنید،بی آنکه بفهمید وابسته میشوید
و عشق دوباره جان میگیرد!
زندگی زیست است؛ نه فیزیک و ریاضی که انقدر قاعده وعددو ماشین حسابی اش کرده اید!
- حامد رجبپور
@luvablee🐼
~Loveaвle
قسمت دوازدهم "حرف دل" نه اینکه گفتنِ دوستت دارم کار سختی باشد نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد. اینکه بگویی فلانی,از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت. اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست. کار وقتی سخت میشود که به ادامه…
قسمت سیزدهم
"ساز دهنی"
برای یک مرد
صبح روزی که عشق را اعتراف کرده ...لبخند ترین روز جهان است!!
با آرامش از خواب بیدار میشود
هیچ عجله ای برای ادامه ندارد
چشمانش را باز میکند و لحظه ای در فکر فرو میرود و لحاف را بغل میکند و عمیق نفس میکشد.
مثل دونده ای که به خط پایان رسیده و بعد از عبور از خط
دلش فقط آرامش میخواهد و بس!
.
خسرو اما بعد از ابراز علاقه ی خفته اش اصلا نخوابیده بود که حالِ بیدار شدن را بداند و تا صبح با خیالِ گرفتنِ دستانِ ناهید آسمان را وادار به باران کرده بود.
حرفش را گفته بود و حالا تمام گذشته از مقابل چشمان ناهید میگذشت و پاسخ آن همه از خود گذشتگی را عشق می یافت!
حالا دیگر ناهید میدانست پشتِ نگاه نکردن های خسرو...سکوت هایش...ساز زدن هایش...عشق پنهان بوده است.
.
.
هوا کاملا روشن شده بود که خسرو به خانه برگشت و با دست خط عمه فرحناز مواجه شد که به اصرار فرهاد (پدر ناهید) به تهران برگشته بودند.
صبحِ زود بود و دریا حال و هوای عجیبی داشت...
پنجره را باز کرد و موسیقیِ فرانسوی ای گذاشت و روی کانالپه ولو شد که دید شال ناهید ....همان شالی که تا صبح به خودش پیچیده و خوابیده بود ....روی چوب لباسی جا مانده است.
نشست روی کاناپه و انگشت اشاره را روی لبهایش گذاشت و خیره شد به شال ناهید....
نزدیک رفت و شال را برداشت
عطرش تازه بود!
روی صورتش کشید و خودش را بغل کرد!
سرِ ظهر بود که از خواب بیدار شد.
دل در دلش نبود برای دیدن ناهید اما پای برگشتن به تهران را هم نداشت.
آدم وقتی احساس می کند یک نفر منتظر اوست بین رفتن و ماندن گیر میکند.
بین ماندن و رفتن گیر کرده بود اما نمیتوانست جلوی چشمانش را بگیرد که شال ناهید را نشانه رفته بودند.
زد به جاده اما این جاده با تمام زیبایی هایش یک ناهید را کم داشت که به جنگل، بساطِ چای و زیلو برپاکند و شاید ساز!
.
.
خورشید داشت غروب میکرد که به خانه ی ماه بانو رسید.
همه جمع بودند و از اینکه حالِ ناهید خوب شده بود کمی رنگ به رخساره داشتند.
مثل قبل بی تفاوت رفت و روی کاناپه نشست.
چشمانش دنبال ناهید میگشتند که دید از اتاق خارج شد و سمت او می آید.
از همیشه زیباتر شده بود و نگاهش تیزتر.
آمد سمت خسرو و سلام داد و اینبار دستش را کمی بیشتر در دستان خسرو نگه داشت و کنارش نشست.
عطر همان عطر بود.
خسرو فنجان قهوه ای برداشت و رفت پشت خانه ی ماه بانو زیر درخت زردآلو نشست و در حال خودش ساز دهنی میزد که عطر آشنایی را بالای سرش حس کرد.
بی اختیار دهن از ساز کشید و سکوت کرد....آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و شنیدن عطر یار...نفس کشیدن را از یادِ آدم میبرد ...چه برسد به ساز.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
"ساز دهنی"
برای یک مرد
صبح روزی که عشق را اعتراف کرده ...لبخند ترین روز جهان است!!
با آرامش از خواب بیدار میشود
هیچ عجله ای برای ادامه ندارد
چشمانش را باز میکند و لحظه ای در فکر فرو میرود و لحاف را بغل میکند و عمیق نفس میکشد.
مثل دونده ای که به خط پایان رسیده و بعد از عبور از خط
دلش فقط آرامش میخواهد و بس!
.
خسرو اما بعد از ابراز علاقه ی خفته اش اصلا نخوابیده بود که حالِ بیدار شدن را بداند و تا صبح با خیالِ گرفتنِ دستانِ ناهید آسمان را وادار به باران کرده بود.
حرفش را گفته بود و حالا تمام گذشته از مقابل چشمان ناهید میگذشت و پاسخ آن همه از خود گذشتگی را عشق می یافت!
حالا دیگر ناهید میدانست پشتِ نگاه نکردن های خسرو...سکوت هایش...ساز زدن هایش...عشق پنهان بوده است.
.
.
هوا کاملا روشن شده بود که خسرو به خانه برگشت و با دست خط عمه فرحناز مواجه شد که به اصرار فرهاد (پدر ناهید) به تهران برگشته بودند.
صبحِ زود بود و دریا حال و هوای عجیبی داشت...
پنجره را باز کرد و موسیقیِ فرانسوی ای گذاشت و روی کانالپه ولو شد که دید شال ناهید ....همان شالی که تا صبح به خودش پیچیده و خوابیده بود ....روی چوب لباسی جا مانده است.
نشست روی کاناپه و انگشت اشاره را روی لبهایش گذاشت و خیره شد به شال ناهید....
نزدیک رفت و شال را برداشت
عطرش تازه بود!
روی صورتش کشید و خودش را بغل کرد!
سرِ ظهر بود که از خواب بیدار شد.
دل در دلش نبود برای دیدن ناهید اما پای برگشتن به تهران را هم نداشت.
آدم وقتی احساس می کند یک نفر منتظر اوست بین رفتن و ماندن گیر میکند.
بین ماندن و رفتن گیر کرده بود اما نمیتوانست جلوی چشمانش را بگیرد که شال ناهید را نشانه رفته بودند.
زد به جاده اما این جاده با تمام زیبایی هایش یک ناهید را کم داشت که به جنگل، بساطِ چای و زیلو برپاکند و شاید ساز!
.
.
خورشید داشت غروب میکرد که به خانه ی ماه بانو رسید.
همه جمع بودند و از اینکه حالِ ناهید خوب شده بود کمی رنگ به رخساره داشتند.
مثل قبل بی تفاوت رفت و روی کاناپه نشست.
چشمانش دنبال ناهید میگشتند که دید از اتاق خارج شد و سمت او می آید.
از همیشه زیباتر شده بود و نگاهش تیزتر.
آمد سمت خسرو و سلام داد و اینبار دستش را کمی بیشتر در دستان خسرو نگه داشت و کنارش نشست.
عطر همان عطر بود.
خسرو فنجان قهوه ای برداشت و رفت پشت خانه ی ماه بانو زیر درخت زردآلو نشست و در حال خودش ساز دهنی میزد که عطر آشنایی را بالای سرش حس کرد.
بی اختیار دهن از ساز کشید و سکوت کرد....آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و شنیدن عطر یار...نفس کشیدن را از یادِ آدم میبرد ...چه برسد به ساز.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee🎀
شب میگوید :
منطقی باش ، بُگذار خواب مهمانِ چشمانت شود🌜
فکر و خیال کافیست ..
من اما میگویم :
عشق که منطق نمی شناسد ..
و شب سکوت میکند ..
#مژگان_بوربور
@luvablee
منطقی باش ، بُگذار خواب مهمانِ چشمانت شود🌜
فکر و خیال کافیست ..
من اما میگویم :
عشق که منطق نمی شناسد ..
و شب سکوت میکند ..
#مژگان_بوربور
@luvablee
وضعیتم قرمزه
اصلا حالم درست نیست
مثل ادمی شده ام که دلم میخواد فریاد بزنم ولی چه ؟
نمیدونم به صدای قلبم گوش بدم یا صدایی که از مغزم میاد...
یا حرف های که از تو میشنوم .
سردرگمی...
پیچیده ایی دارم
قلبم میگه هنوز دوستش دارم
مغزم از اونور میگه که تو غلط میکنی اون نمیخوادت اون دیگه نیست اون فراموشت کرده
قلب اما جواب میده پس من چی من مهم نیستم که میخوامش ، عشق چند ساله چی، اصلا بدون من خوشبخت نمیشه ..
مغزت میزنه تو گوش قلبت مگه عاشقت نیست بذار با عشقش شاد باشه نرو جلو ...
قلبم الان چند سالی میشه که خرابه .
-محمد عمادی
@luvablee🐼
اصلا حالم درست نیست
مثل ادمی شده ام که دلم میخواد فریاد بزنم ولی چه ؟
نمیدونم به صدای قلبم گوش بدم یا صدایی که از مغزم میاد...
یا حرف های که از تو میشنوم .
سردرگمی...
پیچیده ایی دارم
قلبم میگه هنوز دوستش دارم
مغزم از اونور میگه که تو غلط میکنی اون نمیخوادت اون دیگه نیست اون فراموشت کرده
قلب اما جواب میده پس من چی من مهم نیستم که میخوامش ، عشق چند ساله چی، اصلا بدون من خوشبخت نمیشه ..
مغزت میزنه تو گوش قلبت مگه عاشقت نیست بذار با عشقش شاد باشه نرو جلو ...
قلبم الان چند سالی میشه که خرابه .
-محمد عمادی
@luvablee🐼
ببین جآنم!
رفت که رفت ..🚶🏻
با آهنگ هایِ مشترکتان فرو میریزی؟ قبول🎵
دوستش داری؟ قبول💗
خاطره داری؟ قبول💭
شبها یهو همه چیز آوار میشود رویِ سرت؟ قبول🌖
امّا حق نداری خودت را زیرِ بارِ بد و بیراه له کنی ..
حق نداری به حسِ صادقانه ات به جایِ عشق بگویی جاهلیت!
حق نداری خودت را احمق صدا بزنی و بلندتر گریه کنی ...
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست "بی لیاقتیِ مطلقشان" را سرِ خودت خالی کنی و گوشتِ تنت را آب کنی ..
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست که یک عمر این "بی لیاقت هایِ مطلق" را در زندگی ات زنده نگه داری!!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
رفت که رفت ..🚶🏻
با آهنگ هایِ مشترکتان فرو میریزی؟ قبول🎵
دوستش داری؟ قبول💗
خاطره داری؟ قبول💭
شبها یهو همه چیز آوار میشود رویِ سرت؟ قبول🌖
امّا حق نداری خودت را زیرِ بارِ بد و بیراه له کنی ..
حق نداری به حسِ صادقانه ات به جایِ عشق بگویی جاهلیت!
حق نداری خودت را احمق صدا بزنی و بلندتر گریه کنی ...
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست "بی لیاقتیِ مطلقشان" را سرِ خودت خالی کنی و گوشتِ تنت را آب کنی ..
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست که یک عمر این "بی لیاقت هایِ مطلق" را در زندگی ات زنده نگه داری!!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافیست
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
کاش مـن و تـو
دو جلد از یک رمان عاشـقانه بودیم..
تنـگ در آغوش هم
خوابیده در قفسـه های
کتابخانه ای روستایی
گاهی تـو را
گاهی مـرا
تنها به سبب
تشدید دلتنـگی هایمان
به امانت می بردند..
| #عباس_معروفی |
@luvablee🐼
دو جلد از یک رمان عاشـقانه بودیم..
تنـگ در آغوش هم
خوابیده در قفسـه های
کتابخانه ای روستایی
گاهی تـو را
گاهی مـرا
تنها به سبب
تشدید دلتنـگی هایمان
به امانت می بردند..
| #عباس_معروفی |
@luvablee🐼