~Loveaвle
272 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
تــو یکیو پیدا کن مثلِ من نگات کنهــ👁
من خودم گورمو گم میکنمــ🚶🏻‍♀
@luvablee
کمبودِ کلسیم ناخونارو سفید میکنه ،
کمبودِ آدما ، موهارو . . .👵🏻
@luvablee
~Loveaвle
#گشتِ۲ 🤜🏽😹🕶 @luvablee
ببـــیـــن ، مــا بــَد🙌🏾
اصــن اون قدیـما یه مرغ بود انجیــر میخورد ، نـوکِش کَج بود ؛
اونــم تقصیرِ مــا :(😼
@luvablee
@luvablee🖤🎸
دلم گرفته خدایا
تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت
تو هم خدایی کن

#هوشنگ_ابتهاج
@luvablee🐼
بعضی از حقایق خیلی سادَس ولی درکِش پیچیده و سخته ..
مثلِ کنار اومدن با این جمله :

"خُب دوسِت نداره ، زور که نیست"🙃
@luvablee
قسمت دهم
"قانون سوم نیوتون"

خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد
دل ضعفه ای ست
که جان در جانِ آدم نمیگذارد!
اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند
حالی ست لاتوصیف!
.
خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!
وقتی یار لب نزدیک می آورد
بوسیدن وظیفه میشود!
و هنگامی که آغوش باز میکند
چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...
و اگر که بیخواب شود
راهی جز بیدار ماندن نیست....

ناهید تا صبح خوابش نبرد و خسرو پا به پایش بیدار مانده بود و چای دم کرده بود و سیگار میکشید و کتاب دست گرفته بود و شاملو میخواند.
دم دمای صبح بود و آسمان گرگ و میش.
خسرو دلش نمیخواست آفتاب طلوع کند، آخر چشمانِ قهوه ای روشن ناهید در تاریکی دیدن داشت،چشمانی که خمار میشدند برای شعرهای شاملو که با صدای دورگه ی خسرو، سکوت را به بازی گرفته بودند.

_خسرو نمیشه هم ویولن بزنی هم شعر بخونی؟

_نه دیگه پررو نشو

ناهید لبخندی زد و دماغش را جمع کرد
_چایی سرد شد...قند نیاواردی؟

_من قند نمیخوام

ناهید از جایش بلند شد و رفت تا قند بیاورد که خسرو زیر لب آرام و خفه گفت

_من با قند چشمای تو میخورم جیران

قندان را روی میز گذاشت و رفت کنار پنجره نشست با تماشای دریا

_خسرو اونسالی که کنکور داشتمو یادته؟خونه ماه بانو بیدار میموندیم باهام فیزیک کار میکردی؟

_بعد تو میگفتی خسرو اینو ول کن پاشو بریم موتور سواری

_توام که حریف من نمیشدی

_منم که حریف تو نمیشدم

_تو هیچ وقت حریف من نمیشدی

خسرو خندید اما حرف های زیادی از چشمانش میریخت که ناهید خبر نداشت.
خبر نداشت که خسرو در یک جنگ نابرابر با دلش همه چیز را باخته بود و تمام و کمال تسلیم ناهید شده بود و پرچم سفید فدایت شوم را بالا گرفته بود.
ناهید خبر نداشت که وقتی سرش را کج میکرد و چشمانش را جمع و با حالت سوالی میگفت خسرو؟!
دیگر جانی در خسرو نمیماند که مقاومت کند و درخواستش را رد کند.
خسرو دلش گرم ناهید بود و ناهید سرش گرم دنیای خودش.

آفتاب طلوع کرده بود که خسرو روی صندلی سرش بر روی کتاب، خوابش برده بود و ناهید شال بلندی که روی دوشش می انداخت را روی سر خسرو انداخته بود تا مگس ها اذیتش نکنند.
خسرو لحظه ای بیدار شد و وقتی شال ناهید را روی سرش دید شال را بغل کرد و دوباره خوابید و هر چه عمه فرحناز صدایش کرد که برود سرجایش بخوابد بلند نشد که نشد که نشد.
و کمر درد را تحمل کرد اما شال ناهید را رها نکرد،آخر،، خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی برای آدمِ عاشق بهتر از خوابیدن با عطرِ شالِ معشوق نیست.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
َلـــلّـــــه🖤
@luvablee
~Loveaвle
تــو یکیو پیدا کن مثلِ من نگات کنهــ👁 من خودم گورمو گم میکنمــ🚶🏻‍♀ @luvablee
ٺو
یکیو پیدا کن
مثلِ من نِگات کنهــ👁
من خودم
چشماشُ
در میارم 😌❤️
@luvablee
اولین بار که دیدمت نه شبیهِ اسطوره ی داستانهایی که مادرم از بچگی در گوشم میخواند بودی،
نه شبیه مردهای هنرمندِ ساز به دوش...
تو فقط شبیه خودت بودی و همین شبیه خودت بودن،تو را خاص کرده بود..

| #مهسا_پناهی |

@luvablee🐼
Forwarded from ~Loveaвle
امشب، شبِ بیدار شدنِ
نه بیدار موندن🙂
@luvablee🐼
خدایِ عزیزم
به من کمک کن اگر قرار است
چیزی را به فراموشی بسپارم؛
آن بــدی هـایِ آدم هـای بــدِ
زندگی‌ام بـاشد .

- رمیصا رستگار
@luvablee🐼
یأرَفیقَ مَنٌ لا رَفیقَ لَهُ
ای رفیقِ آن کس که رفیق ندارد
#خدا❤️
@luvablee🐼
وقتی یکیو تو مشتتون دارید ؛
#آدم باشید👊🏾
انقدر فشارش ندید که لِـــہ بشه ..
@luvablee
- حتّـــی اگه نیم وجب به بهشت مونده باشه ؛
صدات از جهتِ مخالف بیاد ...
برمیگردم 😌🚶🏻‍♀💜
@luvablee
قسمت یازدهم
"آرامش"

بیخوابی و شوریدگی ناهید هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
چشمانش گود رفته بود و هر دستی که روی پوستش میکشید کبودی اش تا چند دقیقه باقی میماند.
قرص و دارو هم کارساز نبود.
از بیخوابی ضعیف شده بود و مدام سرگیجه میگرفت.
دیدن وضعیت ناهید، خسرو را پریشان کرده بود و کاری هم از دستش بر نمی آمد و مدام نگاهش میکرد و چشمانش پر میشد و بغضش میگرفت.
تنها چیزی که ناهید را کمی آرام میکرد نواختن ویولن بود.
نواختن ویولنی که خسرو را نا آرام میکرد و ناهید را آرام.
خسرو تمام این نت ها را آماده کرده بود که شاید روزی برای چشمان سرشار از عشق ناهید بنوازد که برای بوسه برق میزند.
یا آن نیمه شبی که معاشقه به پایان رسیده و ناهید روی دستانش لم داده است.
برای آن بعد ازظهر پنج شنبه ای که ناهید پیراهن کوتاهی پوشیده و در بالکن موهایش را تاب میدهد و خورشید لای گیسویش عاشقی تمرین میکند.
برای آن زمانی که .....
اما حالا با تمام احساسش برای حال ناخوب ناهید مینواخت تا کمی رنگ آرامش بگیرد.
حالا تنها دغدغه اش خوب شدن ناهید بود و عاشقی یادش رفته بود.
آدم ها وقتی حالشان خوب نیست و دلشان گرفته باید یک نفر را داشته باشند که هر چه در دل دارند برایش بگویند و بگویند و بگویند و آخر از خستگی روی زانویش خوابشان ببرد.
حالا نوبت چنگ زدن گیسو و هر از چند گاهی بوسیدن پیشانی ست.
که خسرو دل در دلش نبود برای نوازش ناهید.

شب از نیمه گذشته بود و عمه فرحناز خوابش برده بود که خسرو زیلویی در حیاط پهن کرد و ناهید کنارش نشست تا شاید بی خوابی اش اندکی رنگ آرامش بگیرد.
خسرو ساز را در دست گرفت و ناهید خیره به تصویر فرخ در گوشی تلفن همراهش ،دل سپرد به سازی که غم چندین سال عاشقی و دم نزن در آن جاری بود.
خسرو آنشب بی پروا مینواخت و چشمانش را باز نمیکرد که ناهید به رسم گذشته شروع به خواندن کرد

_خودت که دیگه نیستی ...نبایدم بدونی ...عذاب غیر از این نیست که چشم به راه بمونی...

نواختن خسرو روانی شده بود و ناهید صدایش را بالا برد و به یکباره خیره به تصویر فرخ زیر گریه زده و هق هق زنان بغض چند روزه اش را شکست.
خسرو دست از ساز نمیکشید و از گریه کردن ناهید به پهلوی صورت اشک میریخت.
ناهید بعد از مدتی طولانی گریه هایش تمام شد و سرش را روی پای خسرو گذاشت و چشمانش را بست.
چشمانش را بست و بعد از چندین روز خواب را در آغوش کشید...
خسرو دستش را مقابل دهان گرفته بود و از خوشحالی اینکه ناهید خوابش برده گریه میکرد... و با ترس موهایش را نوازش میداد...
چند دفعه سرش را پایین برد تا پیشانی اش را ببوسد اما جرات نکرد و به نفس کشیدن صورت اشک آلودش اکتفا کرد و از دیدن سر ناهید روی پاهایش دلش غنج میرفت و نفس عمیق میکشید.
آن شب تا به صبح از جایش تکان نخورد تا مبادا ناهید بیدار شود.
پیراهنش را روی ناهید انداخت و از جایش تکان نخورد و تا صبح کمر درد و پا درد را به جان خرید ...
آخر خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی شیرین تر از این نیست که راحتی خودت را نادیده بگیری برای لحظه ای آرامش یار.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
میری خودکار بیک میخری 1000 تومن، ولی‌ لاک غلط‌گیر 3000 تومن.

تو این زندگی‌ حتی رو کاغذ هم اشتباه کنی‌ برات گرون تموم میشه، پس ...!

@luvablee🐼
وقتی میگن زن مثل گُلِ ، الکی نمیگن
آقایی که یه گل از بین گل ها انتخاب کردی
تو مسئولی
فرق نمیکنِ گلت ۸ سالش باشه ۲۰؛۵۰؛۸۰
اگر بی مناسبت براش هدیه نگرفتی
اگر بیشتر از انگشتای دست با گل توی دستت بهش سلام نکردی
اگر تو هوای بارونی نگفتی پاشو بریم راه بریم
اگر وقتی ناراحت بود سعی نکردی شادش کنی
اگر نمیدونی بستنی بیشتر دوست داره یا شکلات
اگر وقتی دعوا کردین فکر نکردی اون لطیف تر از تواِ
مقصر تویی اگر گلت دیگه خوشرنگ نیست
بوش سر مستت نمیکنه
رنگش به براقیِ روزای اول نیست
تو مقصری
پس حسرت گل های خوش آب رنگ شهر رو نخور
از گُلت مراقبت کن

#بهنوش_صابری_نژاد
@luvablee🐼