~Loveaвle
272 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
Forwarded from ~Loveaвle
نکنــــــــــــــــــد ایـــــــــــــنـ شبــــــــــها🌙
کســـــــــــــــــیـ تــــــــو را بخواهد
نکنــــــــــــــــــد دعایشـ 💫
مستجاب شـــــــــــود ...
@luvablee😑
قلبم شکسته ولی میرم پیش شکسته بندم علی 🙌
@luvablee🐼
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
@luvablee🐼
ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺘﻨﻰ ﻧﺪﺍﺭﻡ.
ﺣﺮﻓﻢ ﺣﺮﻑ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺖ؛
ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺮﺍ ﻳﺎﺩ ﮐﻦ ﺩﺭﻫﺮ " ﺍﻟﻐﻮﺙ " ﮐﻪ
ﻣﻴﮕﻮﻳﻰ ،ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺣﻖ " ﻳﺎﺭﺏ " ﮔﻔﺘﻨﺖ
" ﺧﻠﺼﻨﺎ "ﻳﺖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ
ﺷﻮﺩ ...
ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎ
@luvablee🐼
امشب عاشقانه ها به اوج می رسد !
عاشقانه هایی از جنس بندگی...

@luvablee🙏🏻
نذر كرده ام امشب.......
يك تسبيح را تا ''آمدنت''بچرخانم.
لب به لب ....دانه به دانه؛
''أمن يجيب''بخوانم!
خدارا چه ديدي!؟
شايد از''رفتن''پشيمان بشوي!
@luvablee🙏🏻
+الهی
_جانم؟
+العفو
_باشه
+الهی
_جانم؟
+العفو
_باشه
+الهی
_بازهم العفو ؟
+نه ...
_درد اصلیت رو بگو پس

| قنوت سایه ها |

luvablee🐼
قسمت هشتم
"شوریده حال"

مقصد را نمیدانم اما مسیر و جاده برای آدمی که دلش تنگ است حکم یک موسیقی خاطره انگیز را دارد که در نصفه شبی پاییزی پا بر روی گلوی خاطرات میگذارد.
فرقی هم نمیکند سوار قطار یا اتوبوس یا ماشین خودت باشی ...
همینکه از پشت شیشه جاده را نگاه کنی و سایه ی درختان روی صورتت بیفتد انگار که پیاز رنده کنی،، اشکهایت بدون تغییرِ چهره سرازیر میشود.
و امان از باران که کاتالیزور عجیبی ست برای مرور هر چه دقیق تر گذشته!
حالا فکر کن در این جاده خاطراتی هم خوابیده باشند و تو خوابشان را برهم بزنی و آنها روانت را نشانه بروند.
ناهید سرشار از خاطره بود اما اشکی حاصل نمیشد.
سرشار از خاطراتی که نفسِ جاده را بند می آورد و مدام تصویر فریاد کشیدن فرخ در تونل،مقابل چشمانش مجسم میشد...
تصویر سر تکان دادن خسرو وقتی فرخ گیتار میزد و ناهید با آن صدای صاف و دخترانه اِبی میخواند.
خاطرات از مقابل چشمانش رد میشد و دلش را چنگ میزد اما انگار چشمانش روزه بودنند و قصد افطار هم نداشتند!

خسرو اما کنج تاریک اتاق نشسته بود و دلش میخواست دنیا را بر هم بریزدو پای پیاده خودش را برساند به ناهید و بغلش کند.
بغل کردن حال عجیبی ست...
شادی و گریه نمی داند...
سلام و خداحافظی هم سرش نمیشود اما عشق را از هوس جدا میکند...
خسرو دلش میخواست ناهید را بغل کند...
چون آدم ها گاهی برای گریه کردن آغوشی مطمئن میخواهند...
آغوشی از جنس آرامش....
آغوش کسی که هیچ حرفی نزند و بگذارد تو راحت اشک بریزی و پیراهنش را خیس کنی...
آغوشی که دلت هوایش را کرده...
گریه هایت که تمام شد گونه ات را پاک کند و دست روی ابروهایت بکشد...
که خسرو بلد بود این دلداری را...بلد بود اما آغوش ناهید را حتی در خواب هم لمس نکرده بود....
خسرو بلد بود اما نبودن اش کنار ناهید عذابی بود که تمامی نداشت!
.
.
جلوی درب ویلا که رسیدند ناهید از ماشین پیاده شد و یک راست خودش را به دریا رساند...
آسمان ابری و صدای امواج و دیگر سکوت کافی بود برای دیوانه شدن.
ناهیدی که لب به سیگار نمیزد..سیگار پشت سیگار روشن میکرد و موهایش را دست باد سپرده بود..
عمه فرحناز چشم از او برنمی داشت و میترسید خودش را به دریا بزند.
خورشید داشت غروب میکرد اما ناهید چشم از دریا بر نمیداشت و به صدای موج و صخره گوش میداد.

عمه فرحناز برای چند دقیقه داخل خانه رفت و وقتی برگشت خبری از ناهید نبود...دست و پایش یخ کرد و تا خودش را به لب دریا برساند ده بار زمین خورد..اما اثری از ناهید نبود و نفسش داشت بند می آمد.
پا برهنه به هر سوی میدوید اما ناهید را پیدا نمیکرد که در همین حالِ پریشان خسرو با او تماس گرفت

_عمه سلام...چرا نفس نفس میزنی؟

_خسرو بدبخت شدیم...ناهید نیست...لب دریا بود...رفتم برگشتم نیست...خودشو ننداخته باشه تو آب ...وای یا امام رضا.

عمه فرحناز با پریشانی این خبر را به خسرو داد اما نمیدانست خسرو ، ناهید را دوست دارد و با شنیدن این حرف ها شوریده حال و پریشان شبانه به سمت شمال راه افتاد.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee😔
کاش
"جعبه سیاه"
داشتی ...
بعد از رفتنت زیرُ رویش میکردم
تا بیابم علتِ رفتنت را ...👣
من به جهنّم
جوابِ اذهانِ عمومی را باید بدهم😶
#علی_قاضی_نظام
@luvablee
زحمت کشیده ای حضرتِ معشوقِ بی وفا ..
این روزها به لطفِ شما سیرِ غصه ایم!

|‌علیرضافراهانی|
@luvablee
بانو !
خوب نیست یک زنِ زیبا
اخبارِ جنگ را از رسانه ها تعقیب کند ؛
تو موهایت را بباف
من جنگ را تمام خواهم کرد..

@luvablee🐼
قسمت نهم
"نیمه شب"

شب از نیمه گذشته بود که خسرو خودش را به ویلا رساند و سراسیمه داخل شد و دید که عمه فرحناز روی کاناپه خوابش برده و ناهید کنار پنجره نشسته و آهنگ "چرا رفتی" همایون شجریان که فرخ خیلی دوست داشت را ،گوش میدهد.
موسیقی از آن مواردی ست که بعد از رفتن آدم ها جا میماند و نه در جسم که در روح خالکوبی میشود!
به گونه ای که گاهی آدم جرات گوش دادن بعضی آهنگ ها را ندارد..حذفشان هم نمیکند و مدام با خودش میگوید بالاخره یک روز قلبم را میگذارم داخل لیوانی پر از یخ و این آهنگ را گوش میدهم.
گوش هم میدهد...اما وقتی که نبودن آن آدم را باور کرده باشد.
باور کردن نبودن آدم ها برای همیشه ،اتفاق دردناکی ست که باعث میشود خاطرات را کالبد شکافی کرد.

ناهید نگاه از دریا برداشت و به حال و روز پریشان خسرو که با موهایی برهم ریخته و لباسی نامرتب کنار درب ایستاده بود چشم دوخت.

_من پشت ویلا بودم...میدونستم با اون حرفای عمه پا میشی میای ..خیلی زنگ زدیم جواب ندادی

_گوشیم خاموش شد

خسرو نزدیک ناهید رفت و دستانش را گرفت

_پاشو برو دراز بکش...شاید خوابت برد..چشمات خستس ناهید، رنگت پریده...چیزی خوردی؟

_خسرو واقعا تموم شد فرخ؟! تو باور میکنی؟

_دستات یخ کرده ناهید...غصه ی تو فرخو از یادم برده

_تو قول بده من اگه بخوابم خواب فرخو میبینم ... تو قول بده....منم قول میدم با هر بدبختی ای شده خوابم ببره.

_من پیش تو بدقول شدم یبار...دیگه قول نمیدم.

_نامرد پنج روز خبری ازت نبود...نگفتی ناهید الان لازمه باهات حرف بزنه...زیر قولت که زدی لااقل وایمیسادی یکم سرزنشت میکردم...تو که اینجوری نبودی.

خسرو دیگر نتوانست تحمل کند و گوشه ی شال ناهید را جلوی چشمانش گرفت و زیر گریه زد.
آرام گریه میکرد اما شانه هایش میلرزید.

ناهید دستانش را فشار داد...

_گریه نکن خسرویی....تو روخدا.

خسرو از جایش بلند شدو رفت کنار دریا نشست و زانوهایش رابغل کرد.
ناهید هم بعد از چند دقیقه رفت و کنارش نشست.
هیچ کدام حرفی نمیزدنند...صدای سکوت و امواج همه جا را فرا گرفته بود....خسرو بلند شد و پیراهنش را درآورد و روی شانه ی ناهید انداخت و خواست برود...
که ناهید برگشت و نگاهش کرد...

_نرو دیگه....بشین اینجا

خسرو آب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست.

حالِ لاتوصیفی ست وقتی یک نفر که دوستش داری موقع رفتن این پا آن پا کند که کمی دیرتر بروی...
در این یک دقیقه اضافه ماندن ها و لفتش دادن ها اتفاق خاصی نمی افتد اما این احساس نیاز کردن دل آدم را روانی میکند.

خسرو کنار ناهید نشست و لحظه ای به چشمانش که دریا را نشانه رفته بود زل زد و از درون آه کشید.
ناهید بی اعتنا به حال روانی خسرو سرش را روی شانه ی او گذاشت.
سرش را بی اعتنا روی شانه ی خسرو گذاشت و موهای پریشانش روی لب های خسرو ریخت.
سرش را روی شانه اش گذاشت اما نمیدانست خسرو، او را دوست دارد و تلفیق نیمه ی شب و صدای امواج و سر یار روی شانه و گیسویش روی لب،،، برای فرد عاشق بسیار مضر است و احتمال ضعف و تب، بسیار زیاد.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀
تــو یکیو پیدا کن مثلِ من نگات کنهــ👁
من خودم گورمو گم میکنمــ🚶🏻‍♀
@luvablee
کمبودِ کلسیم ناخونارو سفید میکنه ،
کمبودِ آدما ، موهارو . . .👵🏻
@luvablee
~Loveaвle
#گشتِ۲ 🤜🏽😹🕶 @luvablee
ببـــیـــن ، مــا بــَد🙌🏾
اصــن اون قدیـما یه مرغ بود انجیــر میخورد ، نـوکِش کَج بود ؛
اونــم تقصیرِ مــا :(😼
@luvablee
@luvablee🖤🎸
دلم گرفته خدایا
تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت
تو هم خدایی کن

#هوشنگ_ابتهاج
@luvablee🐼
بعضی از حقایق خیلی سادَس ولی درکِش پیچیده و سخته ..
مثلِ کنار اومدن با این جمله :

"خُب دوسِت نداره ، زور که نیست"🙃
@luvablee
قسمت دهم
"قانون سوم نیوتون"

خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد
دل ضعفه ای ست
که جان در جانِ آدم نمیگذارد!
اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند
حالی ست لاتوصیف!
.
خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!
وقتی یار لب نزدیک می آورد
بوسیدن وظیفه میشود!
و هنگامی که آغوش باز میکند
چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...
و اگر که بیخواب شود
راهی جز بیدار ماندن نیست....

ناهید تا صبح خوابش نبرد و خسرو پا به پایش بیدار مانده بود و چای دم کرده بود و سیگار میکشید و کتاب دست گرفته بود و شاملو میخواند.
دم دمای صبح بود و آسمان گرگ و میش.
خسرو دلش نمیخواست آفتاب طلوع کند، آخر چشمانِ قهوه ای روشن ناهید در تاریکی دیدن داشت،چشمانی که خمار میشدند برای شعرهای شاملو که با صدای دورگه ی خسرو، سکوت را به بازی گرفته بودند.

_خسرو نمیشه هم ویولن بزنی هم شعر بخونی؟

_نه دیگه پررو نشو

ناهید لبخندی زد و دماغش را جمع کرد
_چایی سرد شد...قند نیاواردی؟

_من قند نمیخوام

ناهید از جایش بلند شد و رفت تا قند بیاورد که خسرو زیر لب آرام و خفه گفت

_من با قند چشمای تو میخورم جیران

قندان را روی میز گذاشت و رفت کنار پنجره نشست با تماشای دریا

_خسرو اونسالی که کنکور داشتمو یادته؟خونه ماه بانو بیدار میموندیم باهام فیزیک کار میکردی؟

_بعد تو میگفتی خسرو اینو ول کن پاشو بریم موتور سواری

_توام که حریف من نمیشدی

_منم که حریف تو نمیشدم

_تو هیچ وقت حریف من نمیشدی

خسرو خندید اما حرف های زیادی از چشمانش میریخت که ناهید خبر نداشت.
خبر نداشت که خسرو در یک جنگ نابرابر با دلش همه چیز را باخته بود و تمام و کمال تسلیم ناهید شده بود و پرچم سفید فدایت شوم را بالا گرفته بود.
ناهید خبر نداشت که وقتی سرش را کج میکرد و چشمانش را جمع و با حالت سوالی میگفت خسرو؟!
دیگر جانی در خسرو نمیماند که مقاومت کند و درخواستش را رد کند.
خسرو دلش گرم ناهید بود و ناهید سرش گرم دنیای خودش.

آفتاب طلوع کرده بود که خسرو روی صندلی سرش بر روی کتاب، خوابش برده بود و ناهید شال بلندی که روی دوشش می انداخت را روی سر خسرو انداخته بود تا مگس ها اذیتش نکنند.
خسرو لحظه ای بیدار شد و وقتی شال ناهید را روی سرش دید شال را بغل کرد و دوباره خوابید و هر چه عمه فرحناز صدایش کرد که برود سرجایش بخوابد بلند نشد که نشد که نشد.
و کمر درد را تحمل کرد اما شال ناهید را رها نکرد،آخر،، خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی برای آدمِ عاشق بهتر از خوابیدن با عطرِ شالِ معشوق نیست.

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee🎀