Forwarded from ~Loveaвle
اصلا یعنی چه دیوار صاف نباشد تا ثریا باید کج رفت...
خشت به خشت یک رابطه راباید کج گذاشت متمایل به مرد...
اصلا چ معنی دارد حقوق برابر زن ومرد...
توی عشق از اینها نداریم...
عشق عین بی قانونی ست...
عین زن سالاریست...
عشق نجابت مرد است
وصلابت زن
زن را باید بند بند وجودت بطلبد..
زن لوس نمیشود..
سوار نمیشود..
فقط سخت می پذیرد...
دیر تسلیم تو میشود..
بایدصبوری کرد...
جنگید..اصرار ورزید..وکج رفت!!!
زن را که دوست بداری...زن که بفهمد درتو نفوذکرده...
پیاده و نه سواره همراه تو تا ثریا زیر دیوار کج راه می آید...!!
@luvablee❤
خشت به خشت یک رابطه راباید کج گذاشت متمایل به مرد...
اصلا چ معنی دارد حقوق برابر زن ومرد...
توی عشق از اینها نداریم...
عشق عین بی قانونی ست...
عین زن سالاریست...
عشق نجابت مرد است
وصلابت زن
زن را باید بند بند وجودت بطلبد..
زن لوس نمیشود..
سوار نمیشود..
فقط سخت می پذیرد...
دیر تسلیم تو میشود..
بایدصبوری کرد...
جنگید..اصرار ورزید..وکج رفت!!!
زن را که دوست بداری...زن که بفهمد درتو نفوذکرده...
پیاده و نه سواره همراه تو تا ثریا زیر دیوار کج راه می آید...!!
@luvablee❤
قسمت ششم
"خواب است و بیدارش کنید"
مراسم خاکسپاری و ختم تمام شده بود و خورشید داشت غروب میکرد و باد ملایمی می وزید.
اقوامِ درجه یک در خانه ی ماه بانو جمع بودند و اشک چشمان همه خشک شده بود اما ناهید یک قطره اشک هم نریخته بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد.
دو شب چشم روی هم نگذاشته بود.
حال و روز خوبی نداشت و به گفته ی پزشک باید زودتر گریه میکرد تا خودش را خالی کند اما نه در مراسم ختم نه خاکسپاری یک قطره اشک هم از چشمانش خارج نشد.
خسرو کنج حیاط زیر درخت زردآلو که جای همیشگیِ فرخ بود و آنجا کتاب میخواند، نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته،، میلرزیدو اشک میریخت.
در حال خودش بود که دید ناهید در بالکن ایستاده و تماشایش میکند.
وضعیت مات و مبهوت ناهید نگرانش کرده بود.
از جایش بلند شد و رفت داخل خانه و بی توجه از میان جمعیت رد شد و خودش را به ناهید رساند که در بالکن ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد.
_ناهید ؟
ناهید پاسخی نداد و همچنان به آسمان و غروبی که دلش را چنگ میزد خیره شده بود.
_ناهید تو حالت خوب نیست.نریز تو خودت.دکتر گفته باید زودتر گریه کنی...دق میکنیا ناهید.
گفت و دستش را جلوی دهانش گرفت
_ناهید تو رو به امام رضا گریه کن.
ناهید بر گشت و به چهره ی پریشان خسرو چشم دوخت
_من رو قول تو حساب کرده بودم خسرو.
خسرو لال شد و حرفی نزد و سازش را برداشت و رفت کف بالکن نشست و شروع کرد به ساز زدن
ناهید چشمانش را بست و بی اختیار زمزمه کرد...
_امشب شبِ مهتابه حبیبم رو میخوام...حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...خواب است و بیدارش....
خسرو طاقت نیاورد و بلند گریه کرد اما ناهید با حالی شوریده فقط میخواند
_آمده حالتو احوالتو سیه خالتو ..سفید رویِ تو... ببیند برود....
خسرو ساز را زمین گذاشت
_میدونی خسرو...فرخ با ازدواجم با این پسره مخالف بود...حتم دارم اون حرفایی ام که اونروز میزدی رو فرخ بهت گفته بود بهم بگی.
گفته بود صبر کن بیام، باید خودم با پسره حرف بزنم.
قرار نبود بیاد...بخاطر خواستگاری من داشت میومد
خسرو من خودمو نمیبخشم.
فرخ بهترین داداش دنیا بود.
یادته یبار بخاطر اینکه توپشو بهش نمیدادم منو زد بعد تو باهاش دعوا کردی و زدی دماغش خون اومد؟!
اون شب با دماغ شکسته، با اینکه بخاطر دیوونه بازی من از تو کتک خورده بود با اون سن و سال کم رفته بود تا کجا گشته بود و واسم همون توپو گرفته بود که یوقت من پیش خودم فکر نکنم تو بیشتر از اون رو من حساسی!
انقدرم از تو بد گفت اونشب.
فرخ بهترین داداش دنیا بود خسرو، من بعد از فرخ میمیرم.
خسرو به چشمان پژمرده و لب های ناهید که رنگی نداشت خیره مانده بود و تمام آن شب را دوره کرد که چهارده سال بیشتر نداشت اما وقتی فرخ که دو سال هم از او بزرگتر بود دست روی ناهید بلند کرد انگار که خون جلویِ چشمانش را گرفته باشد، با مشت دماغ فرخ را شکسته بود!
خسرو تمام آن شب را دوره کرد و یاد چشمان رضایتمند ناهید رسید که از طرفداری اش خوشحال شده بود،،دلش ریخت.
فرخ بعد از آن شب یک ماه با خسرو قهر کرده بود اما نمیدانست که عشق از یک پسر بچه مرد میسازد و تاب نمی آورد احدی نگاه چپ به معشوقه کند.
فرخ تا یک ماه بی محلی میکرد چون نمیدانست
خسرو، ناهید را دوست دارد
و این رگ غیرتی ست که نمیتوانست جلویش را بگیرد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee😔
"خواب است و بیدارش کنید"
مراسم خاکسپاری و ختم تمام شده بود و خورشید داشت غروب میکرد و باد ملایمی می وزید.
اقوامِ درجه یک در خانه ی ماه بانو جمع بودند و اشک چشمان همه خشک شده بود اما ناهید یک قطره اشک هم نریخته بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد.
دو شب چشم روی هم نگذاشته بود.
حال و روز خوبی نداشت و به گفته ی پزشک باید زودتر گریه میکرد تا خودش را خالی کند اما نه در مراسم ختم نه خاکسپاری یک قطره اشک هم از چشمانش خارج نشد.
خسرو کنج حیاط زیر درخت زردآلو که جای همیشگیِ فرخ بود و آنجا کتاب میخواند، نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته،، میلرزیدو اشک میریخت.
در حال خودش بود که دید ناهید در بالکن ایستاده و تماشایش میکند.
وضعیت مات و مبهوت ناهید نگرانش کرده بود.
از جایش بلند شد و رفت داخل خانه و بی توجه از میان جمعیت رد شد و خودش را به ناهید رساند که در بالکن ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد.
_ناهید ؟
ناهید پاسخی نداد و همچنان به آسمان و غروبی که دلش را چنگ میزد خیره شده بود.
_ناهید تو حالت خوب نیست.نریز تو خودت.دکتر گفته باید زودتر گریه کنی...دق میکنیا ناهید.
گفت و دستش را جلوی دهانش گرفت
_ناهید تو رو به امام رضا گریه کن.
ناهید بر گشت و به چهره ی پریشان خسرو چشم دوخت
_من رو قول تو حساب کرده بودم خسرو.
خسرو لال شد و حرفی نزد و سازش را برداشت و رفت کف بالکن نشست و شروع کرد به ساز زدن
ناهید چشمانش را بست و بی اختیار زمزمه کرد...
_امشب شبِ مهتابه حبیبم رو میخوام...حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...خواب است و بیدارش....
خسرو طاقت نیاورد و بلند گریه کرد اما ناهید با حالی شوریده فقط میخواند
_آمده حالتو احوالتو سیه خالتو ..سفید رویِ تو... ببیند برود....
خسرو ساز را زمین گذاشت
_میدونی خسرو...فرخ با ازدواجم با این پسره مخالف بود...حتم دارم اون حرفایی ام که اونروز میزدی رو فرخ بهت گفته بود بهم بگی.
گفته بود صبر کن بیام، باید خودم با پسره حرف بزنم.
قرار نبود بیاد...بخاطر خواستگاری من داشت میومد
خسرو من خودمو نمیبخشم.
فرخ بهترین داداش دنیا بود.
یادته یبار بخاطر اینکه توپشو بهش نمیدادم منو زد بعد تو باهاش دعوا کردی و زدی دماغش خون اومد؟!
اون شب با دماغ شکسته، با اینکه بخاطر دیوونه بازی من از تو کتک خورده بود با اون سن و سال کم رفته بود تا کجا گشته بود و واسم همون توپو گرفته بود که یوقت من پیش خودم فکر نکنم تو بیشتر از اون رو من حساسی!
انقدرم از تو بد گفت اونشب.
فرخ بهترین داداش دنیا بود خسرو، من بعد از فرخ میمیرم.
خسرو به چشمان پژمرده و لب های ناهید که رنگی نداشت خیره مانده بود و تمام آن شب را دوره کرد که چهارده سال بیشتر نداشت اما وقتی فرخ که دو سال هم از او بزرگتر بود دست روی ناهید بلند کرد انگار که خون جلویِ چشمانش را گرفته باشد، با مشت دماغ فرخ را شکسته بود!
خسرو تمام آن شب را دوره کرد و یاد چشمان رضایتمند ناهید رسید که از طرفداری اش خوشحال شده بود،،دلش ریخت.
فرخ بعد از آن شب یک ماه با خسرو قهر کرده بود اما نمیدانست که عشق از یک پسر بچه مرد میسازد و تاب نمی آورد احدی نگاه چپ به معشوقه کند.
فرخ تا یک ماه بی محلی میکرد چون نمیدانست
خسرو، ناهید را دوست دارد
و این رگ غیرتی ست که نمیتوانست جلویش را بگیرد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee😔
کاش میشد
یک صبح☀️
کسی زنگِ خانه هامان را بزند بگوید
با دستِ پُر آمده ام
با لبخند🙂
با قلبهایی آکنده از عشق هایِ واقعی
از آن سویِ دوست داشتنها💛
آمدهام بمانم و هرگز نروم∞💕
#سید_علی_صالحی
@luvablee
یک صبح☀️
کسی زنگِ خانه هامان را بزند بگوید
با دستِ پُر آمده ام
با لبخند🙂
با قلبهایی آکنده از عشق هایِ واقعی
از آن سویِ دوست داشتنها💛
آمدهام بمانم و هرگز نروم∞💕
#سید_علی_صالحی
@luvablee
نه مو طلایی ها 👱🏻♀👱🏻
نه مو خُرمایی ها 👩🏽👦🏽
نه مو مشکی ها 👩🏻👦🏻 ؛
مو سفید ها 👵🏻👴🏻
وفادارترین زنان و مردان هستند!
#چارلی_چاپلین
@luvablee
نه مو خُرمایی ها 👩🏽👦🏽
نه مو مشکی ها 👩🏻👦🏻 ؛
مو سفید ها 👵🏻👴🏻
وفادارترین زنان و مردان هستند!
#چارلی_چاپلین
@luvablee
قسمت هفتم
"بی خوابی"
چهار روز از مرگ ناگهانی فرخ میگذشت اما ناهید نتوانسته بود بغضی که گلویش را خفه میکرد بشکند و اشک بریزد.
جواب خواستگارش را نمیداد و چهار روز حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود و حالش هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
ناهید دچار شوک عصبی شده بود و با هیچ دارویی رنگ خواب را نمیدید.
ناهید از شوک عصبی بی خوابی میکشید و خسرو از بی خوابی ناهید نمیتوانست پلک روی هم بگذارد.
هر دو وضعی مشابه داشتند.
چشمان گود افتاده و پوستی مریض!
شاید مفهوم عشق برای خسرو همین بود
مفهومی که از همان کودکی پا به پایش بزرگ شده بود و اگر برای ناهید مشکلی پیش می آمد آرام و قرارش نمیگرفت.
مثل همان تابستانی که پای ناهید شکست و غصه میخورد که نمیتواند با بچه ها بازی کند و خسرو برای اینکه ناهید خودش را تنها نبیند در یک حادثه ی ساختگی،پایش از مچ شکست و یک ماه از تابستان پایش را گچ گرفت،،،عوضش مدام کنار ناهید بود...هر چند حرفی نمیزد و نگاهش خطا نمیرفت اما وقتی خواب بود دست کم موهایش را بو میکشید و پیراهنش را بغل میکرد.
حالا ناهید تنها شده بود
اما خسرو چهار روز بود جرات دیدنش را نداشت...دل دیدنش را نداشت.
ناهید تنها شده بود و خسرو اینبار دوری میکرد تا پژمرده شدنش را نبیند.
چهار روز بود از بی خوابی ناهید بی خواب بود.
بی خوابی چیز عجیبی ست...آدم ها وقتی زیادی کنار هم اند و دلشان برای هم میرود بیخواب میشوند.. .
وقتی هم که از هم دورند و زیادی دلشان یکدیگر را میخواهد باز هم بی خواب میشوند...
در هر دو حالت یک چیزی وجود دارد به نام انتظار...!
انتظار اول نگرانی از گذر زمان است و انتظار دوم بی تابی از توقف زمان!
ناهید تنها شده بود و خسرو از او تنهاتر
مینشست در خانه و برای عکس اش ویولن میزد.
البته که این کار امروز و دیروزش نبود...مدت هاست با عکس ناهید حرف میزد و دردو دل میکرد
مدت هاست شب ها چراغ اتاق را
خاموش میکرد و از روی شیشه ی قاب عکس، آرایش ناهید را پاک میکرد و قربان صدقه اش میرفت.
مدت هاست قبل از خواب گره از گیسویش باز میکرد و پیشانی اش را میبوسید.
و شاید همین زندگی کردن و حرف زدن با ناهید خیالی اش باعث میشد حرف دلش را نزند.
حال ناهید هر لحظه بدتر میشد و به گفته ی پزشک اگر این بی خوابی و بغض و پریشانی ادامه پیدا میکرد برایش خطرناک میشد.
دوا و دکتر فایده نداشت و تصمیم گرفتند برای مدتی ناهید را از تهران دور کنند.
جنگل و دریا تنها جایی بود که آرامش میگرفت و تصمیم گرفتند ناهید به همراه عمه فرحناز برای مدتی به مسافرت برود تا شاید حالش بهتر شود.
تصمیم را گرفتند و ناهید راهی شمال شد...
بی خبر از آنکه بیچاره خسرو، ناهید را دوست دارد و این فاصله و دوری دخلش را می آورد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee😔
"بی خوابی"
چهار روز از مرگ ناگهانی فرخ میگذشت اما ناهید نتوانسته بود بغضی که گلویش را خفه میکرد بشکند و اشک بریزد.
جواب خواستگارش را نمیداد و چهار روز حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود و حالش هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
ناهید دچار شوک عصبی شده بود و با هیچ دارویی رنگ خواب را نمیدید.
ناهید از شوک عصبی بی خوابی میکشید و خسرو از بی خوابی ناهید نمیتوانست پلک روی هم بگذارد.
هر دو وضعی مشابه داشتند.
چشمان گود افتاده و پوستی مریض!
شاید مفهوم عشق برای خسرو همین بود
مفهومی که از همان کودکی پا به پایش بزرگ شده بود و اگر برای ناهید مشکلی پیش می آمد آرام و قرارش نمیگرفت.
مثل همان تابستانی که پای ناهید شکست و غصه میخورد که نمیتواند با بچه ها بازی کند و خسرو برای اینکه ناهید خودش را تنها نبیند در یک حادثه ی ساختگی،پایش از مچ شکست و یک ماه از تابستان پایش را گچ گرفت،،،عوضش مدام کنار ناهید بود...هر چند حرفی نمیزد و نگاهش خطا نمیرفت اما وقتی خواب بود دست کم موهایش را بو میکشید و پیراهنش را بغل میکرد.
حالا ناهید تنها شده بود
اما خسرو چهار روز بود جرات دیدنش را نداشت...دل دیدنش را نداشت.
ناهید تنها شده بود و خسرو اینبار دوری میکرد تا پژمرده شدنش را نبیند.
چهار روز بود از بی خوابی ناهید بی خواب بود.
بی خوابی چیز عجیبی ست...آدم ها وقتی زیادی کنار هم اند و دلشان برای هم میرود بیخواب میشوند.. .
وقتی هم که از هم دورند و زیادی دلشان یکدیگر را میخواهد باز هم بی خواب میشوند...
در هر دو حالت یک چیزی وجود دارد به نام انتظار...!
انتظار اول نگرانی از گذر زمان است و انتظار دوم بی تابی از توقف زمان!
ناهید تنها شده بود و خسرو از او تنهاتر
مینشست در خانه و برای عکس اش ویولن میزد.
البته که این کار امروز و دیروزش نبود...مدت هاست با عکس ناهید حرف میزد و دردو دل میکرد
مدت هاست شب ها چراغ اتاق را
خاموش میکرد و از روی شیشه ی قاب عکس، آرایش ناهید را پاک میکرد و قربان صدقه اش میرفت.
مدت هاست قبل از خواب گره از گیسویش باز میکرد و پیشانی اش را میبوسید.
و شاید همین زندگی کردن و حرف زدن با ناهید خیالی اش باعث میشد حرف دلش را نزند.
حال ناهید هر لحظه بدتر میشد و به گفته ی پزشک اگر این بی خوابی و بغض و پریشانی ادامه پیدا میکرد برایش خطرناک میشد.
دوا و دکتر فایده نداشت و تصمیم گرفتند برای مدتی ناهید را از تهران دور کنند.
جنگل و دریا تنها جایی بود که آرامش میگرفت و تصمیم گرفتند ناهید به همراه عمه فرحناز برای مدتی به مسافرت برود تا شاید حالش بهتر شود.
تصمیم را گرفتند و ناهید راهی شمال شد...
بی خبر از آنکه بیچاره خسرو، ناهید را دوست دارد و این فاصله و دوری دخلش را می آورد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee😔
اگه هنوزم بعد از چند سال گاهى وقتا
پروفايلمو چكـ ميكنى و
فكر اينكه عكسم دونفره باشه ، آزارت ميده ..
اگه هنوز عاشقانه هامو ميخونى و به خودت ميگيرى ..
اگه هنوز گاهى وقتا چشماتو ميبندى و به روياهايى كه با هم ميبافتيم،
فكر ميكنى و ناخودآگاه يه لبخند روى صورتت ميشينه ..
يعنى من جاى درستى رو هدفگيرى كردم !
حتى اگه هفتاد سال ديگه ام بگذره، نميتونى فراموشم كنى ..
بيشتر ازين خودتو گول نزن،
نه اون، نه هيچ دخترِ ديگه اى نميتونه جاى منو توى قلبت پر كنه !
من تكرار نشدنى ترين دخترِ زندگيت بودم ...
#الناز_شهركى
@luvablee🐼
پروفايلمو چكـ ميكنى و
فكر اينكه عكسم دونفره باشه ، آزارت ميده ..
اگه هنوز عاشقانه هامو ميخونى و به خودت ميگيرى ..
اگه هنوز گاهى وقتا چشماتو ميبندى و به روياهايى كه با هم ميبافتيم،
فكر ميكنى و ناخودآگاه يه لبخند روى صورتت ميشينه ..
يعنى من جاى درستى رو هدفگيرى كردم !
حتى اگه هفتاد سال ديگه ام بگذره، نميتونى فراموشم كنى ..
بيشتر ازين خودتو گول نزن،
نه اون، نه هيچ دخترِ ديگه اى نميتونه جاى منو توى قلبت پر كنه !
من تكرار نشدنى ترين دخترِ زندگيت بودم ...
#الناز_شهركى
@luvablee🐼
یک روز صبح ☀️
بیدار میشوی
و حس میکنی
چقدر دوستش داری ...♡
و خدا
از خیلی دورترها
دلش برایِ جایِ خالیِ کسی که دیگر نیست ؛
میگیرد🥀
#نیکی_فیروزکوهی
@luvablee
بیدار میشوی
و حس میکنی
چقدر دوستش داری ...♡
و خدا
از خیلی دورترها
دلش برایِ جایِ خالیِ کسی که دیگر نیست ؛
میگیرد🥀
#نیکی_فیروزکوهی
@luvablee