دلبری کن برایِ خودت جآنم ..♡
یکروز هم برایِ خودت باش👩🏻
برایِ خودت آواز بخوان🗣
قربان صدقه خودت برو😍
حواست به جزئیاتِ خودت باشد ؛
چقدر خودت را بلدی؟
حالُ احوالِ افکارت چطور است؟🤔
دلت هوایِ چه کسی را کرده؟
خوبِ من
کمی برایِ خودت وقت بگذار⏰
غمها و کینه هایت را بنویس و تا جایی که ممکن است ریز ریز کن!
حیف است خودت را درگیرِ این همه احساساتِ بی نتیجه کنی ...
تا کی چشمهایت آرامش را کم داشته باشند؟👀
کمی خودت را بلد باش
مهربان باش با خودت🤝
تو باید تکیه گاهِ امنی برایِ خودت باشی
همیشه نمیتوان رویِ دیگران حساب کرد
دوست داشتنیِ خودت باش جآنآن😻
دلبری کن برایِ خودت🙌🏿
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
یکروز هم برایِ خودت باش👩🏻
برایِ خودت آواز بخوان🗣
قربان صدقه خودت برو😍
حواست به جزئیاتِ خودت باشد ؛
چقدر خودت را بلدی؟
حالُ احوالِ افکارت چطور است؟🤔
دلت هوایِ چه کسی را کرده؟
خوبِ من
کمی برایِ خودت وقت بگذار⏰
غمها و کینه هایت را بنویس و تا جایی که ممکن است ریز ریز کن!
حیف است خودت را درگیرِ این همه احساساتِ بی نتیجه کنی ...
تا کی چشمهایت آرامش را کم داشته باشند؟👀
کمی خودت را بلد باش
مهربان باش با خودت🤝
تو باید تکیه گاهِ امنی برایِ خودت باشی
همیشه نمیتوان رویِ دیگران حساب کرد
دوست داشتنیِ خودت باش جآنآن😻
دلبری کن برایِ خودت🙌🏿
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
قسمت چهارم
"تصادف"
تکیه داده بود به دیوارو چشم از پنجره اتاق بر نمیداشت.
در دلش غوغا بود که نکند این پسره ی لوس هنگام حرف زدن با ناهید دستش را گرفته باشد
نکند به چشمان قهوه ای روشنش چشم بدوزد.
نکند ناهید برایش دلبری کند.
خیره به پنجره ی اتاق بود و پوست لبش را میجویید که سیگار به فیلتر رسیدو دستش را سوزاند و به خودش آمد و دید تلفن همراهش زنگ میخورد.
دیدن نام فرخ روی صفحه رنگ چهره اش را عوض کرد و لبهایش به لرزه افتاد.
لحظه ای به حال و روز خودش فکر کرد.
یعنی ابراز یک دوست داشتن انقدر سخت است؟!
ابراز یک عشق پاک این همه مجازات دارد؟
دلش برای خودش سوخت که نمیتواند مثل خیلی ها برود جلو و بگوید ناهید دلم لک زده برای عبور از خیابان دستانت را بگیرم.
دلم لک زده بگویم جیران منی و اگر معنی اش را خواستی به چشمانت اشاره کنم که روی هزار آهو را کم میکند.
دلم برایت لک زده اما گفتنش یعنی زیر آوار نگاهت له شوم.
صدای زنگ موبایل دست بردار نبود...نفس عمیقی کشید و تلفن را بدون هیچ حرفی پاسخ داد... .
اما گویا خبری از صدای فرخ نبود
نفس هایش سنگین شد.
_وای ....وای ....کدوم بیمارستان؟!
ابروهایش بی اختیار تکان میخورد
_زود خودمونو میرسونیم...
گوشی را قطع کردو با عجله وارد خانه شد و بی تفاوت به بقیه ماه بانو را صدا زد و از جمعیت دور کرد
_با گوشیِ فرخ از بیمارستان باهام تماس گرفتن....تصادف کرده...حالش بده ماه بانو...گفتن زود خودتونو برسونید
ماه بانو بهت زده به خسرو نگاه کرد
و حرفی نزد...
ناهید با خنده از اتاق خارج شد و خسرو بدون توجه به اشاره های ماه بانو ، انگار که دنبال فرصتی بوده تا مراسم را خراب کند،،بلافاصله به ناهید گفت:
_آماده شو باید باید بریم بیمارستان..فرخ تصادف کرده
ناهید توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و به زمین افتاد و خسرو قبل از اینکه خواستگارِ ناهید کاری کند سمت ناهید دوید و از روی زمین بلندش کرد
_چیزی نیست ناهید...حالش خوبه...گفتن بیاید بیمارستان فقط...پاشو عزیزم پاشو بریم.
_خسرو قول بده هیچیش نیست
خسرو آب دهانش رو قورت داد
اینکه هنوز ناهید به رسم گذشته خسرو را پشتیبان خودش میدید بی تابی اش را دوچندان میکرد
_قول میدم ...قول
ناهید نفس عمیق کشید، انگار که به قولِ خسرو ایمان داشت
انگار که تا به حال هیچ دروغی از او نشنیده بود
اما نمیدانست بزرگترین پنهان کاری از خسرو سر زده که ناهید را دوست دارد اما یک بار هم به او نگفته است..
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
"تصادف"
تکیه داده بود به دیوارو چشم از پنجره اتاق بر نمیداشت.
در دلش غوغا بود که نکند این پسره ی لوس هنگام حرف زدن با ناهید دستش را گرفته باشد
نکند به چشمان قهوه ای روشنش چشم بدوزد.
نکند ناهید برایش دلبری کند.
خیره به پنجره ی اتاق بود و پوست لبش را میجویید که سیگار به فیلتر رسیدو دستش را سوزاند و به خودش آمد و دید تلفن همراهش زنگ میخورد.
دیدن نام فرخ روی صفحه رنگ چهره اش را عوض کرد و لبهایش به لرزه افتاد.
لحظه ای به حال و روز خودش فکر کرد.
یعنی ابراز یک دوست داشتن انقدر سخت است؟!
ابراز یک عشق پاک این همه مجازات دارد؟
دلش برای خودش سوخت که نمیتواند مثل خیلی ها برود جلو و بگوید ناهید دلم لک زده برای عبور از خیابان دستانت را بگیرم.
دلم لک زده بگویم جیران منی و اگر معنی اش را خواستی به چشمانت اشاره کنم که روی هزار آهو را کم میکند.
دلم برایت لک زده اما گفتنش یعنی زیر آوار نگاهت له شوم.
صدای زنگ موبایل دست بردار نبود...نفس عمیقی کشید و تلفن را بدون هیچ حرفی پاسخ داد... .
اما گویا خبری از صدای فرخ نبود
نفس هایش سنگین شد.
_وای ....وای ....کدوم بیمارستان؟!
ابروهایش بی اختیار تکان میخورد
_زود خودمونو میرسونیم...
گوشی را قطع کردو با عجله وارد خانه شد و بی تفاوت به بقیه ماه بانو را صدا زد و از جمعیت دور کرد
_با گوشیِ فرخ از بیمارستان باهام تماس گرفتن....تصادف کرده...حالش بده ماه بانو...گفتن زود خودتونو برسونید
ماه بانو بهت زده به خسرو نگاه کرد
و حرفی نزد...
ناهید با خنده از اتاق خارج شد و خسرو بدون توجه به اشاره های ماه بانو ، انگار که دنبال فرصتی بوده تا مراسم را خراب کند،،بلافاصله به ناهید گفت:
_آماده شو باید باید بریم بیمارستان..فرخ تصادف کرده
ناهید توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و به زمین افتاد و خسرو قبل از اینکه خواستگارِ ناهید کاری کند سمت ناهید دوید و از روی زمین بلندش کرد
_چیزی نیست ناهید...حالش خوبه...گفتن بیاید بیمارستان فقط...پاشو عزیزم پاشو بریم.
_خسرو قول بده هیچیش نیست
خسرو آب دهانش رو قورت داد
اینکه هنوز ناهید به رسم گذشته خسرو را پشتیبان خودش میدید بی تابی اش را دوچندان میکرد
_قول میدم ...قول
ناهید نفس عمیق کشید، انگار که به قولِ خسرو ایمان داشت
انگار که تا به حال هیچ دروغی از او نشنیده بود
اما نمیدانست بزرگترین پنهان کاری از خسرو سر زده که ناهید را دوست دارد اما یک بار هم به او نگفته است..
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
می خواهی
رژ صورتی بزن
دامن گلدار بپوش
یا هرچه دوست داری
تنت کن!
اما
دست به موهایت نزن!
من از
موهای بلندت
کوتاه نمی آیم
| #محسن_حسینخانی |
@luvablee🐼
رژ صورتی بزن
دامن گلدار بپوش
یا هرچه دوست داری
تنت کن!
اما
دست به موهایت نزن!
من از
موهای بلندت
کوتاه نمی آیم
| #محسن_حسینخانی |
@luvablee🐼
خواب دیدم تو به خاطره های من با خودت حسادت می کردی.
می گفتی: کدامشان را بیشتر دوست داری؟ و من مات نگاهت می کردم.
می گفتی: دیگر جایی نرویم، کاری نکنیم؛ تو آنقدر به آنها فکر می کنی که من را فراموش می کنی و من مات نگاهت می کردم.
می گفتی: دیگر تعریف نکن که کجا خیلی خوش گذشت، کجا خیلی خوب بود.
خیلی چیزها می گفتی و من همان وقت داشتم در سرم خاطره جدید با تو را می ساختم ؛
اینکه تو چقدر ماه بودی،
وقتی به خاطره هامون حسادت می کردی!
- صابر ابر
@luvablee🐼
می گفتی: کدامشان را بیشتر دوست داری؟ و من مات نگاهت می کردم.
می گفتی: دیگر جایی نرویم، کاری نکنیم؛ تو آنقدر به آنها فکر می کنی که من را فراموش می کنی و من مات نگاهت می کردم.
می گفتی: دیگر تعریف نکن که کجا خیلی خوش گذشت، کجا خیلی خوب بود.
خیلی چیزها می گفتی و من همان وقت داشتم در سرم خاطره جدید با تو را می ساختم ؛
اینکه تو چقدر ماه بودی،
وقتی به خاطره هامون حسادت می کردی!
- صابر ابر
@luvablee🐼
قسمت پنجم
"مات و مبهوت"
خسرو در حال رانندگی چشم از نگاه نگران ناهید بر نمی داشت و مدام از آینه حواسش جمعِ او بود.
داشتند به بیمارستان نزدیک میشدند و دلهره امانش را بریده بود.
اینبار قولش شوخی بردار نبود.
اینبار فرق داشت
تا به حال کاری نبوده که ناهید بخواهد و خسرو انجام نداده باشد.
از همان کودکی و دوچرخه سواریِ قایمکیِ نیمه شب در خیابان های تجریش گرفته تا دست کاری کردن ماشینِ پدر بزرگ برای اینکه یک روز بیشتر در شمال بمانند!
آخر ناهید عاشق دریا بود و جنگل.
عاشق ساز زدن های خسرو وقتی ساحل تاریک بود و صدای امواج و باد...نفس را بند می آورد.
فرخ از همان اول سرش به درس و کتاب بود و تنها پایِ دیوانه بازی های ناهید، خسرو بود و بس.
خسرو حق داشت عاشق ناهید شود وقتی آهنگ های اِبی را با آن صدایِ دخترانه اش فریاد میکشید.
وقتی کنار ساحل می ایستاد و موهایش را دست باد میسپرد.
وقتی هنگام تماشای فیلم مژه هایش را با تاخیر باز و بسته میکرد.
خسرو حق داشت اما براستی چرا ناهید عاشق خسرو نشده بود؟!
شاید زن ها برای عاشق شدن نیاز به شنیدن حرف های بی پروا دارند ، نیاز به نگاه کردن و خیره شدن بدون اینکه حتی نفسی ردو بدل شود.
نیاز دارند که سرشان گرم باشد به ناز کردن برای مردی که عاشقی کردن بلد است.
که خسرو هیچ کدام را بلد نبود.
که خسرو عاشق شد و عاشقی کردن نمی دانست.
نمی دانست که به این روز افتاده بود.
.
سراسیمه وارد بیمارستان شدند و نام فرخ را پرسیدند که پرستار نزدیک آمد
_خسرو کیه؟!
خسرو سمت پرستار رفت و سرش را تکان داد
_من با شما صحبت کردم؟
_بله
_چند لحظه تشریف بیارید.
خسرو به همراه پرستار کمی از بقیه دور شد و چند لحظه ای با او حرف زد و برگشت.
رنگش شبیه جسد شده و بود توان راه رفتن نداشت...
با پاهای سست و کرخت و کشان کشان نزدیک آمد.
همه در چشم های خسرو نگاه میکردند و او چشم دوخته بود به نگاه پر از التماس ناهید که نگرانی از آرایش غلیظ اش پیدا بود.
خسرو چشم دوخت به چشمان ناهید...
_بد قول شدم ناهید...
گفت و مثل کودکی شش ساله خودش را در آغوش ماه بانو پرت کرد.
صدای شیون و گریه بیمارستان را برداشت اما ناهید مات و مبهوت فقط به خسرو نگاه میکرد و هیچ حرفی نمیزد.
پرستار خسرو را کنار کشید و تلفن همراه فرخ را به او داد.
_ فرخ هیچ وقت پیامی که فرستاده بودی رو نخوند،راستش تلفن همراهش دست من بود...
من میدونم که ناهیدو دوست داری...
مراقبش باش...برادرش تا لحظه ی آخر فقط میگفت ناهید...ناهید!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
"مات و مبهوت"
خسرو در حال رانندگی چشم از نگاه نگران ناهید بر نمی داشت و مدام از آینه حواسش جمعِ او بود.
داشتند به بیمارستان نزدیک میشدند و دلهره امانش را بریده بود.
اینبار قولش شوخی بردار نبود.
اینبار فرق داشت
تا به حال کاری نبوده که ناهید بخواهد و خسرو انجام نداده باشد.
از همان کودکی و دوچرخه سواریِ قایمکیِ نیمه شب در خیابان های تجریش گرفته تا دست کاری کردن ماشینِ پدر بزرگ برای اینکه یک روز بیشتر در شمال بمانند!
آخر ناهید عاشق دریا بود و جنگل.
عاشق ساز زدن های خسرو وقتی ساحل تاریک بود و صدای امواج و باد...نفس را بند می آورد.
فرخ از همان اول سرش به درس و کتاب بود و تنها پایِ دیوانه بازی های ناهید، خسرو بود و بس.
خسرو حق داشت عاشق ناهید شود وقتی آهنگ های اِبی را با آن صدایِ دخترانه اش فریاد میکشید.
وقتی کنار ساحل می ایستاد و موهایش را دست باد میسپرد.
وقتی هنگام تماشای فیلم مژه هایش را با تاخیر باز و بسته میکرد.
خسرو حق داشت اما براستی چرا ناهید عاشق خسرو نشده بود؟!
شاید زن ها برای عاشق شدن نیاز به شنیدن حرف های بی پروا دارند ، نیاز به نگاه کردن و خیره شدن بدون اینکه حتی نفسی ردو بدل شود.
نیاز دارند که سرشان گرم باشد به ناز کردن برای مردی که عاشقی کردن بلد است.
که خسرو هیچ کدام را بلد نبود.
که خسرو عاشق شد و عاشقی کردن نمی دانست.
نمی دانست که به این روز افتاده بود.
.
سراسیمه وارد بیمارستان شدند و نام فرخ را پرسیدند که پرستار نزدیک آمد
_خسرو کیه؟!
خسرو سمت پرستار رفت و سرش را تکان داد
_من با شما صحبت کردم؟
_بله
_چند لحظه تشریف بیارید.
خسرو به همراه پرستار کمی از بقیه دور شد و چند لحظه ای با او حرف زد و برگشت.
رنگش شبیه جسد شده و بود توان راه رفتن نداشت...
با پاهای سست و کرخت و کشان کشان نزدیک آمد.
همه در چشم های خسرو نگاه میکردند و او چشم دوخته بود به نگاه پر از التماس ناهید که نگرانی از آرایش غلیظ اش پیدا بود.
خسرو چشم دوخت به چشمان ناهید...
_بد قول شدم ناهید...
گفت و مثل کودکی شش ساله خودش را در آغوش ماه بانو پرت کرد.
صدای شیون و گریه بیمارستان را برداشت اما ناهید مات و مبهوت فقط به خسرو نگاه میکرد و هیچ حرفی نمیزد.
پرستار خسرو را کنار کشید و تلفن همراه فرخ را به او داد.
_ فرخ هیچ وقت پیامی که فرستاده بودی رو نخوند،راستش تلفن همراهش دست من بود...
من میدونم که ناهیدو دوست داری...
مراقبش باش...برادرش تا لحظه ی آخر فقط میگفت ناهید...ناهید!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
خیلی روزا گذشت ولی
غم از دلِ ما نرفت ..
بی تو پاییز از اینجا نرفت
پاییز از اینجا نرفت🍁
"ما چه کردیم با دلامون؟"
#سیروان_خسروی
@luvablee
غم از دلِ ما نرفت ..
بی تو پاییز از اینجا نرفت
پاییز از اینجا نرفت🍁
"ما چه کردیم با دلامون؟"
#سیروان_خسروی
@luvablee