~Loveaвle
271 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
@luvablee💓💓
Azabam Nade
Alishmas & Milad Kiani
@luvablee
طُ سمتِ من باشـــــ🙇🏻‍♀
قسمت دوم:
"عطر شال و گیسوی تو"

آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.

_خسرویی...لباسام خوبه؟

خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.

_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.

_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه

_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟

_بشین این ملودی رو برات بزنم

ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.

_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟

ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد

_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد

_اگه بوجود نیومد چی؟!

_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...

_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!


_اما عشق که فقط این چیزا نیس.

_پس چیه ؟!

_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!

ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!


#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

#علی_سلطانی
@luvablee❤️
@luvablee :)❤️
معلّمِ ریاضی نمیدانست!
ولی ...
ایکس ٺو بودی✖️
که پیدا نمیشدی ..!

مریم قهرمانلو
@luavblee
اَندَر تَنِ من ؛
جانُ رگُ خون
همه اوســــــت🙌🏽

#حضرت_مولانا
@luvablee
قسمت سوم:
"ضربه مغزی"

صدای زنگ خواستگار نفسش را بند آورده بود و به زور آب دهانش را قورت میداد اما ذره ای تغییر در چهره ی بی تفاوتش احساس نمیشد.
نامرتب بودن لباس هایش را بهانه کرد و از میان جمعیت خارج شد و سمت اتاق خواب رفت.
با عجله چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد تا ناهید را مقابل آیینه نبیند که دل در دلش نیست و از چشمانش ذوق و شوق سرازیر است!
وارد اتاق شد و تکیه بر دیوار داد و زانوهایش را بغل کرد.
خیره به در و دیوار و سیگار پشت سیگار.
این همان اتاقی بود که در کودکی برای اولین بار بافتن مو را لای گیسوهای ناهید یاد گرفته بود.
این همان اتاقی بود که ساعت ها نشسته و با ناهید ریاضی کار کرده بود.
این همان اتاقی بود که وقتی ناهید خبر مرگ پدر بزرگ را شنید،دو ساعت در بغل خسرو گریه کرده بود تا آرام شود.
این همان اتاقی بود که بوی کودکی شان را میداد!
بوی عشقی که شاید از همان روزها شعله ور شد اما دم نزد.
قاب عکسی روی دیوار چشمانش را گرفت که ناهید دستانش را دور گردن خسرو حلقه زده بود.
بی اختیار دستش را روی گردنش کشید و قاب عکس را محکم بغل کرد و روی زمین نشست.
صدای جمعیت به گوشش میرسید، صدای عروس خوشگلم به گوشش میرسید صدای خنده و صدای ناهید که پلک هایش را میدوخت!
در حال خودش به سقف زل زده بود که ناگهان ناهید به همراه خواستگارش بی هوا وارد اتاق شدند...
سراسیمه از جا پرید

_ایشون پسر عموی منه! خسرو خان، اومده اینجا قایم شده چون لباساش نامناسب بوده، اما ما که همش این تیپی دیدیمش شما هم ببین و عادت کن به این مدلی بودنش چون از بچگی همین بوده و تغییر نکرده...

خسرو مبهوت نگاه میکرد

_راستی خسرو یه زنگ به فرخ بزن ببین کجا مونده؟ تا الان باید میرسید.
زودترم صحنه رو ترک کن میخوایم به قول ماه بانو اینجا سنگامونو وا بکنیم.

ناهید میخندد و خسرو سلام سردی داده و گیج و سردرگم از اتاق خارج میشود و از درب پشتی، خانه را ترک میکند.

چند قدمی از خانه دور شد و دوباره بازمگشت و این مسیر را چند بار مثل دیوانه ها تکرار کرد و اخر سر روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پنجره ی اتاق را زیر نظر داشت و مدام سرش را تکان میدهد.
دیگر طاقت اش طاق شد و موبایلش را از جیبش درآورده و روی اسم فرخ رفت و پیامی نوشت

_فرخ یادته یبار از بالای درخت افتادی پایین و اگه من نگرفته بودمت ضربه مغزی میشدی؟! یادته؟
من یبار نذاشتم ضربه مغزی شی این بار نوبت توعه..
زودتر خودتو برسون و این خواستگاری رو به هم بزن.
بخدا ضربه مغزی میشم، بقیه زندگیم میره تو کما!
چرا و چجوری و از کِی نپرس!
حرف کهنست
مال وقتایی که دبیرستانی بودیم و هر روز صبح تا دم مدرسه پشت سرش میرفتم که کسی چپ نگاش نکنه و دیر میرسیدم مدرسه و کتک میخوردم.
حالا با اون همه آرایش با یه غریبه تو یه اتاق داره حرف میزنه.
فرخ بیا این پسره رو از خونه بنداز بیرون
من از بغض گلو درد گرفتم
صدام در نمیاد
بیا به همه بگو
خسرو ناهیدو دوست داره..
زودتر بیا تا ضربه مغزی نشدم!

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee❤️
- چقدر اسمِ طُ به لبـــهایم میآید👄💕
@luvablee
هر زنی یکبار هم که شده قیدِ زنانگی هایش را زده ؛
کِز کرده یک گوشه و موهایِ سفیدش هم که تویِ چشم میزده برایش مهم نبوده👵🏻
با بی خیالی موهایش را بالایِ سرش بسته و حتی گریه هم نکرده👱🏻‍♀
دستانش را گرفته جلویِ صورتش و حتی دیدنِ لاکهایِ رنگُ رو پریده اش هم اخم نیاورده رویِ صورتش💅🏻
هر زنی یکروزی بیخیالِ تمیزی و کثیفیِ اتاقش شده ، چایِ تازه دم نکرده و اتو کردنِ لباسها را هم به وقتِ دیگری موکول کرده👚
هر زنی یکبار رژهایِ قرمزش را شکسته و دلش برایِ لاکهایِ قرمز نلرزیده و رو به رویِ آیینه تویِ دلش اقرار کرده که از خودش متنفر است💄
هر زنی یکبار دوستت دارمهایِ نشنیده شده اش را حرص کرده و ریخته رویِ دفتر و کاغذ📃
بوسه هایِ نکاشته رویِ لبهایش ، شده اشک و فرود آمده رویِ گونه اش🙍🏻
هر زنی یکبار زانوهایش را بغل گرفته ، شادترین آهنگِ ممکن را پلی کرده و دلش دامنِ پلیسه دار و رقصیدن نخواسته👗
هر زنی یکبار زل زده به سقف و ساعتها به هیچ چیز فکر نکرده💬
هر زنی یکبار از موهایش متنفر شده ، از دستانش و حتی از بویِ عطرِ محبوبش💇🏻
هر زنی یکبار ، یکروز ، زمین و زمان و خودش را فراموش کرده ولی نتوانسته چشمانِ کسی که مسببِ این حال و روزش بوده را فراموش کند👁
#فاطمه_جوادی
@luvablee
@luvablee❤️
بوسه های مجازی...!
هوسهای سرد...!
آغوشهای خیالی...!
حرفهای مبهم...!
احساساتی از جنس دکمه های کیبورد...!
واین است سرانجام عشقهای امروزی... !
یکی بود.... و یکی نابود...!

∞※✾❃❈❉🌸❉❈❃✾※∞
@luvablee😉

Yekam vagheiii bashim😏

∞※✾❃❈❉🌸❉❈❃✾※∞
دلبری کن برایِ خودت جآنم ..♡
یکروز هم برایِ خودت باش👩🏻
برایِ خودت آواز بخوان🗣
قربان صدقه خودت برو😍
حواست به جزئیاتِ خودت باشد ؛
چقدر خودت را بلدی؟
حالُ احوالِ افکارت چطور است؟🤔
دلت هوایِ چه کسی را کرده؟
خوبِ من
کمی برایِ خودت وقت بگذار
غمها و کینه هایت را بنویس و تا جایی که ممکن است ریز ریز کن!
حیف است خودت را درگیرِ این همه احساساتِ بی نتیجه کنی ...
تا کی چشمهایت آرامش را کم داشته باشند؟👀
کمی خودت را بلد باش
مهربان باش با خودت🤝
تو باید تکیه گاهِ امنی برایِ خودت باشی
همیشه نمیتوان رویِ دیگران حساب کرد
دوست داشتنیِ خودت باش جآنآن😻
دلبری کن برایِ خودت🙌🏿
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
مُرغِ دلِ ما را به کسی رام نگردد ..
آرام توئی ، دام توئی ، دانه توئی
تــــــ♡ـــو ..💞

*حبیبِ‌خراسانی
@luvablee
قسمت چهارم
"تصادف"

تکیه داده بود به دیوارو چشم از پنجره اتاق بر نمیداشت.
در دلش غوغا بود که نکند این پسره ی لوس هنگام حرف زدن با ناهید دستش را گرفته باشد
نکند به چشمان قهوه ای روشنش چشم بدوزد.
نکند ناهید برایش دلبری کند.
خیره به پنجره ی اتاق بود و پوست لبش را میجویید که سیگار به فیلتر رسیدو دستش را سوزاند و به خودش آمد و دید تلفن همراهش زنگ میخورد.
دیدن نام فرخ روی صفحه رنگ چهره اش را عوض کرد و لبهایش به لرزه افتاد.
لحظه ای به حال و روز خودش فکر کرد.
یعنی ابراز یک دوست داشتن انقدر سخت است؟!
ابراز یک عشق پاک این همه مجازات دارد؟
دلش برای خودش سوخت که نمیتواند مثل خیلی ها برود جلو و بگوید ناهید دلم لک زده برای عبور از خیابان دستانت را بگیرم.
دلم لک زده بگویم جیران منی و اگر معنی اش را خواستی به چشمانت اشاره کنم که روی هزار آهو را کم میکند.
دلم برایت لک زده اما گفتنش یعنی زیر آوار نگاهت له شوم.
صدای زنگ موبایل دست بردار نبود...نفس عمیقی کشید و تلفن را بدون هیچ حرفی پاسخ داد... .
اما گویا خبری از صدای فرخ نبود
نفس هایش سنگین شد.

_وای ....وای ....کدوم بیمارستان؟!

ابروهایش بی اختیار تکان میخورد

_زود خودمونو میرسونیم...

گوشی را قطع کردو با عجله وارد خانه شد و بی تفاوت به بقیه ماه بانو را صدا زد و از جمعیت دور کرد

_با گوشیِ فرخ از بیمارستان باهام تماس گرفتن....تصادف کرده...حالش بده ماه بانو...گفتن زود خودتونو برسونید

ماه بانو بهت زده به خسرو نگاه کرد
و حرفی نزد...
ناهید با خنده از اتاق خارج شد و خسرو بدون توجه به اشاره های ماه بانو ، انگار که دنبال فرصتی بوده تا مراسم را خراب کند،،بلافاصله به ناهید گفت:

_آماده شو باید باید بریم بیمارستان..فرخ تصادف کرده

ناهید توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و به زمین افتاد و خسرو قبل از اینکه خواستگارِ ناهید کاری کند سمت ناهید دوید و از روی زمین بلندش کرد

_چیزی نیست ناهید...حالش خوبه...گفتن بیاید بیمارستان فقط...پاشو عزیزم پاشو بریم.

_خسرو قول بده هیچیش نیست

خسرو آب دهانش رو قورت داد
اینکه هنوز ناهید به رسم گذشته خسرو را پشتیبان خودش میدید بی تابی اش را دوچندان میکرد

_قول میدم ...قول

ناهید نفس عمیق کشید، انگار که به قولِ خسرو ایمان داشت
انگار که تا به حال هیچ دروغی از او نشنیده بود
اما نمیدانست بزرگترین پنهان کاری از خسرو سر زده که ناهید را دوست دارد اما یک بار هم به او نگفته است..

#علی_سلطانی

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد

@luvablee❤️
می خواهی
رژ صورتی بزن
دامن گلدار بپوش
یا هرچه دوست داری
تنت کن!
اما
دست به موهایت نزن!
من از
موهای بلندت
کوتاه نمی آیم

| #محسن_حسینخانی |
@luvablee🐼
همان اولِ رابطه،
اگر با تمامِ وجود خاطرَش را بخواهى و
قدرِ تك تكِ لحظه هاى كنارِ او بودن را بدانى،
ديگر لازم نيست براى فرصتِ دوباره خواستن
خودَت را كوچك كنى...
حتماً نبايد چيزى را از دست داد تا قدرَش را دانست؛ ميتوانيم داشته هايمان را محكم بچسبيم!

- علی قاضی‌نظام
@luvablee🐼