آرام جانم
کمی آرام تر صدایم کن
میخواهم غرق وجودت شوم
صدای تو با همه برایم فرق دارد...
#محمد_خسروابادی
@luvablee🐼
کمی آرام تر صدایم کن
میخواهم غرق وجودت شوم
صدای تو با همه برایم فرق دارد...
#محمد_خسروابادی
@luvablee🐼
قسمت دوم:
"عطر شال و گیسوی تو"
آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.
_خسرویی...لباسام خوبه؟
خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.
_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.
_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه
_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟
_بشین این ملودی رو برات بزنم
ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.
_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟
ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد
_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد
_اگه بوجود نیومد چی؟!
_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...
_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!
_اما عشق که فقط این چیزا نیس.
_پس چیه ؟!
_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!
ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
@luvablee❤️
"عطر شال و گیسوی تو"
آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.
_خسرویی...لباسام خوبه؟
خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.
_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.
_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه
_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟
_بشین این ملودی رو برات بزنم
ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.
_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟
ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد
_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد
_اگه بوجود نیومد چی؟!
_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...
_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!
_اما عشق که فقط این چیزا نیس.
_پس چیه ؟!
_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!
ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
@luvablee❤️
قسمت سوم:
"ضربه مغزی"
صدای زنگ خواستگار نفسش را بند آورده بود و به زور آب دهانش را قورت میداد اما ذره ای تغییر در چهره ی بی تفاوتش احساس نمیشد.
نامرتب بودن لباس هایش را بهانه کرد و از میان جمعیت خارج شد و سمت اتاق خواب رفت.
با عجله چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد تا ناهید را مقابل آیینه نبیند که دل در دلش نیست و از چشمانش ذوق و شوق سرازیر است!
وارد اتاق شد و تکیه بر دیوار داد و زانوهایش را بغل کرد.
خیره به در و دیوار و سیگار پشت سیگار.
این همان اتاقی بود که در کودکی برای اولین بار بافتن مو را لای گیسوهای ناهید یاد گرفته بود.
این همان اتاقی بود که ساعت ها نشسته و با ناهید ریاضی کار کرده بود.
این همان اتاقی بود که وقتی ناهید خبر مرگ پدر بزرگ را شنید،دو ساعت در بغل خسرو گریه کرده بود تا آرام شود.
این همان اتاقی بود که بوی کودکی شان را میداد!
بوی عشقی که شاید از همان روزها شعله ور شد اما دم نزد.
قاب عکسی روی دیوار چشمانش را گرفت که ناهید دستانش را دور گردن خسرو حلقه زده بود.
بی اختیار دستش را روی گردنش کشید و قاب عکس را محکم بغل کرد و روی زمین نشست.
صدای جمعیت به گوشش میرسید، صدای عروس خوشگلم به گوشش میرسید صدای خنده و صدای ناهید که پلک هایش را میدوخت!
در حال خودش به سقف زل زده بود که ناگهان ناهید به همراه خواستگارش بی هوا وارد اتاق شدند...
سراسیمه از جا پرید
_ایشون پسر عموی منه! خسرو خان، اومده اینجا قایم شده چون لباساش نامناسب بوده، اما ما که همش این تیپی دیدیمش شما هم ببین و عادت کن به این مدلی بودنش چون از بچگی همین بوده و تغییر نکرده...
خسرو مبهوت نگاه میکرد
_راستی خسرو یه زنگ به فرخ بزن ببین کجا مونده؟ تا الان باید میرسید.
زودترم صحنه رو ترک کن میخوایم به قول ماه بانو اینجا سنگامونو وا بکنیم.
ناهید میخندد و خسرو سلام سردی داده و گیج و سردرگم از اتاق خارج میشود و از درب پشتی، خانه را ترک میکند.
چند قدمی از خانه دور شد و دوباره بازمگشت و این مسیر را چند بار مثل دیوانه ها تکرار کرد و اخر سر روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پنجره ی اتاق را زیر نظر داشت و مدام سرش را تکان میدهد.
دیگر طاقت اش طاق شد و موبایلش را از جیبش درآورده و روی اسم فرخ رفت و پیامی نوشت
_فرخ یادته یبار از بالای درخت افتادی پایین و اگه من نگرفته بودمت ضربه مغزی میشدی؟! یادته؟
من یبار نذاشتم ضربه مغزی شی این بار نوبت توعه..
زودتر خودتو برسون و این خواستگاری رو به هم بزن.
بخدا ضربه مغزی میشم، بقیه زندگیم میره تو کما!
چرا و چجوری و از کِی نپرس!
حرف کهنست
مال وقتایی که دبیرستانی بودیم و هر روز صبح تا دم مدرسه پشت سرش میرفتم که کسی چپ نگاش نکنه و دیر میرسیدم مدرسه و کتک میخوردم.
حالا با اون همه آرایش با یه غریبه تو یه اتاق داره حرف میزنه.
فرخ بیا این پسره رو از خونه بنداز بیرون
من از بغض گلو درد گرفتم
صدام در نمیاد
بیا به همه بگو
خسرو ناهیدو دوست داره..
زودتر بیا تا ضربه مغزی نشدم!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
"ضربه مغزی"
صدای زنگ خواستگار نفسش را بند آورده بود و به زور آب دهانش را قورت میداد اما ذره ای تغییر در چهره ی بی تفاوتش احساس نمیشد.
نامرتب بودن لباس هایش را بهانه کرد و از میان جمعیت خارج شد و سمت اتاق خواب رفت.
با عجله چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد تا ناهید را مقابل آیینه نبیند که دل در دلش نیست و از چشمانش ذوق و شوق سرازیر است!
وارد اتاق شد و تکیه بر دیوار داد و زانوهایش را بغل کرد.
خیره به در و دیوار و سیگار پشت سیگار.
این همان اتاقی بود که در کودکی برای اولین بار بافتن مو را لای گیسوهای ناهید یاد گرفته بود.
این همان اتاقی بود که ساعت ها نشسته و با ناهید ریاضی کار کرده بود.
این همان اتاقی بود که وقتی ناهید خبر مرگ پدر بزرگ را شنید،دو ساعت در بغل خسرو گریه کرده بود تا آرام شود.
این همان اتاقی بود که بوی کودکی شان را میداد!
بوی عشقی که شاید از همان روزها شعله ور شد اما دم نزد.
قاب عکسی روی دیوار چشمانش را گرفت که ناهید دستانش را دور گردن خسرو حلقه زده بود.
بی اختیار دستش را روی گردنش کشید و قاب عکس را محکم بغل کرد و روی زمین نشست.
صدای جمعیت به گوشش میرسید، صدای عروس خوشگلم به گوشش میرسید صدای خنده و صدای ناهید که پلک هایش را میدوخت!
در حال خودش به سقف زل زده بود که ناگهان ناهید به همراه خواستگارش بی هوا وارد اتاق شدند...
سراسیمه از جا پرید
_ایشون پسر عموی منه! خسرو خان، اومده اینجا قایم شده چون لباساش نامناسب بوده، اما ما که همش این تیپی دیدیمش شما هم ببین و عادت کن به این مدلی بودنش چون از بچگی همین بوده و تغییر نکرده...
خسرو مبهوت نگاه میکرد
_راستی خسرو یه زنگ به فرخ بزن ببین کجا مونده؟ تا الان باید میرسید.
زودترم صحنه رو ترک کن میخوایم به قول ماه بانو اینجا سنگامونو وا بکنیم.
ناهید میخندد و خسرو سلام سردی داده و گیج و سردرگم از اتاق خارج میشود و از درب پشتی، خانه را ترک میکند.
چند قدمی از خانه دور شد و دوباره بازمگشت و این مسیر را چند بار مثل دیوانه ها تکرار کرد و اخر سر روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پنجره ی اتاق را زیر نظر داشت و مدام سرش را تکان میدهد.
دیگر طاقت اش طاق شد و موبایلش را از جیبش درآورده و روی اسم فرخ رفت و پیامی نوشت
_فرخ یادته یبار از بالای درخت افتادی پایین و اگه من نگرفته بودمت ضربه مغزی میشدی؟! یادته؟
من یبار نذاشتم ضربه مغزی شی این بار نوبت توعه..
زودتر خودتو برسون و این خواستگاری رو به هم بزن.
بخدا ضربه مغزی میشم، بقیه زندگیم میره تو کما!
چرا و چجوری و از کِی نپرس!
حرف کهنست
مال وقتایی که دبیرستانی بودیم و هر روز صبح تا دم مدرسه پشت سرش میرفتم که کسی چپ نگاش نکنه و دیر میرسیدم مدرسه و کتک میخوردم.
حالا با اون همه آرایش با یه غریبه تو یه اتاق داره حرف میزنه.
فرخ بیا این پسره رو از خونه بنداز بیرون
من از بغض گلو درد گرفتم
صدام در نمیاد
بیا به همه بگو
خسرو ناهیدو دوست داره..
زودتر بیا تا ضربه مغزی نشدم!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
هر زنی یکبار هم که شده قیدِ زنانگی هایش را زده ؛
کِز کرده یک گوشه و موهایِ سفیدش هم که تویِ چشم میزده برایش مهم نبوده👵🏻
با بی خیالی موهایش را بالایِ سرش بسته و حتی گریه هم نکرده👱🏻♀
دستانش را گرفته جلویِ صورتش و حتی دیدنِ لاکهایِ رنگُ رو پریده اش هم اخم نیاورده رویِ صورتش💅🏻
هر زنی یکروزی بیخیالِ تمیزی و کثیفیِ اتاقش شده ، چایِ تازه دم نکرده و اتو کردنِ لباسها را هم به وقتِ دیگری موکول کرده👚
هر زنی یکبار رژهایِ قرمزش را شکسته و دلش برایِ لاکهایِ قرمز نلرزیده و رو به رویِ آیینه تویِ دلش اقرار کرده که از خودش متنفر است💄
هر زنی یکبار دوستت دارمهایِ نشنیده شده اش را حرص کرده و ریخته رویِ دفتر و کاغذ📃
بوسه هایِ نکاشته رویِ لبهایش ، شده اشک و فرود آمده رویِ گونه اش🙍🏻
هر زنی یکبار زانوهایش را بغل گرفته ، شادترین آهنگِ ممکن را پلی کرده و دلش دامنِ پلیسه دار و رقصیدن نخواسته👗
هر زنی یکبار زل زده به سقف و ساعتها به هیچ چیز فکر نکرده💬
هر زنی یکبار از موهایش متنفر شده ، از دستانش و حتی از بویِ عطرِ محبوبش💇🏻
هر زنی یکبار ، یکروز ، زمین و زمان و خودش را فراموش کرده ولی نتوانسته چشمانِ کسی که مسببِ این حال و روزش بوده را فراموش کند👁
#فاطمه_جوادی
@luvablee
کِز کرده یک گوشه و موهایِ سفیدش هم که تویِ چشم میزده برایش مهم نبوده👵🏻
با بی خیالی موهایش را بالایِ سرش بسته و حتی گریه هم نکرده👱🏻♀
دستانش را گرفته جلویِ صورتش و حتی دیدنِ لاکهایِ رنگُ رو پریده اش هم اخم نیاورده رویِ صورتش💅🏻
هر زنی یکروزی بیخیالِ تمیزی و کثیفیِ اتاقش شده ، چایِ تازه دم نکرده و اتو کردنِ لباسها را هم به وقتِ دیگری موکول کرده👚
هر زنی یکبار رژهایِ قرمزش را شکسته و دلش برایِ لاکهایِ قرمز نلرزیده و رو به رویِ آیینه تویِ دلش اقرار کرده که از خودش متنفر است💄
هر زنی یکبار دوستت دارمهایِ نشنیده شده اش را حرص کرده و ریخته رویِ دفتر و کاغذ📃
بوسه هایِ نکاشته رویِ لبهایش ، شده اشک و فرود آمده رویِ گونه اش🙍🏻
هر زنی یکبار زانوهایش را بغل گرفته ، شادترین آهنگِ ممکن را پلی کرده و دلش دامنِ پلیسه دار و رقصیدن نخواسته👗
هر زنی یکبار زل زده به سقف و ساعتها به هیچ چیز فکر نکرده💬
هر زنی یکبار از موهایش متنفر شده ، از دستانش و حتی از بویِ عطرِ محبوبش💇🏻
هر زنی یکبار ، یکروز ، زمین و زمان و خودش را فراموش کرده ولی نتوانسته چشمانِ کسی که مسببِ این حال و روزش بوده را فراموش کند👁
#فاطمه_جوادی
@luvablee
دلبری کن برایِ خودت جآنم ..♡
یکروز هم برایِ خودت باش👩🏻
برایِ خودت آواز بخوان🗣
قربان صدقه خودت برو😍
حواست به جزئیاتِ خودت باشد ؛
چقدر خودت را بلدی؟
حالُ احوالِ افکارت چطور است؟🤔
دلت هوایِ چه کسی را کرده؟
خوبِ من
کمی برایِ خودت وقت بگذار⏰
غمها و کینه هایت را بنویس و تا جایی که ممکن است ریز ریز کن!
حیف است خودت را درگیرِ این همه احساساتِ بی نتیجه کنی ...
تا کی چشمهایت آرامش را کم داشته باشند؟👀
کمی خودت را بلد باش
مهربان باش با خودت🤝
تو باید تکیه گاهِ امنی برایِ خودت باشی
همیشه نمیتوان رویِ دیگران حساب کرد
دوست داشتنیِ خودت باش جآنآن😻
دلبری کن برایِ خودت🙌🏿
#آناهیتا_محلفی
@luvablee
یکروز هم برایِ خودت باش👩🏻
برایِ خودت آواز بخوان🗣
قربان صدقه خودت برو😍
حواست به جزئیاتِ خودت باشد ؛
چقدر خودت را بلدی؟
حالُ احوالِ افکارت چطور است؟🤔
دلت هوایِ چه کسی را کرده؟
خوبِ من
کمی برایِ خودت وقت بگذار⏰
غمها و کینه هایت را بنویس و تا جایی که ممکن است ریز ریز کن!
حیف است خودت را درگیرِ این همه احساساتِ بی نتیجه کنی ...
تا کی چشمهایت آرامش را کم داشته باشند؟👀
کمی خودت را بلد باش
مهربان باش با خودت🤝
تو باید تکیه گاهِ امنی برایِ خودت باشی
همیشه نمیتوان رویِ دیگران حساب کرد
دوست داشتنیِ خودت باش جآنآن😻
دلبری کن برایِ خودت🙌🏿
#آناهیتا_محلفی
@luvablee