melobot | ربات موزیک ملوبات
Chaartaar – Zaneh Divaaneh
کجا می روی کمی بمان عشق
زمینم نزن از آسمان عشق
بیا به باران تکیه کن قدم قدم این پرسه را
بیا بگیر از چهره ام غم و شب و تب هر سه را
مرا به طوفان داده ای خودت کجایی؟
@luvable🐼
زمینم نزن از آسمان عشق
بیا به باران تکیه کن قدم قدم این پرسه را
بیا بگیر از چهره ام غم و شب و تب هر سه را
مرا به طوفان داده ای خودت کجایی؟
@luvable🐼
شما میتونید به زنتون خیانت کنید و یک زن دیگه رو بیارین خونه باهاش همبستر شین ، زنتونم ببینتتون ، له شه ، نابود شه، خورد شه و چند سال بعد توسط برنامه ماہ عسل دعوت شین تا زنتون جلو دوربین ببخشت تون و دوباره باهاتون ازدواج کنه به همین راحتی!!!! شما میتوانید زن و بچتون رو در بدترین شرایط مالی رها کنید برید یه زن دیگه بگیرید و گم و گور شین و بعد چند سال توسط برنامه ماه عسل دعوت شین و خیلی راحت و بدون هیچ ابراز پشیمانی بخشیده شین !!!! جدی چقدر اخه این برنامه درس مهربانی و گذشت میده به ما آدما....
من از آقایی عليخاني میخوام حالا که انقدر درس گذشت و مهرباني به ما میدن یکدفعه هم یک اقا رو دعوت کنن که زنش بهش خیانت کرده و مچ زنش رو هنگام عشق بازی گرفته، بعد هم مرد رو بیارن تا زن رو ببخشه و دوباره باهاش ازدواج کنه!!!! یا یک زن رو بیارن که شش تا بچه رو رها کرده رفته یه شوهر دیگه پیدا کرده و فضایی رو ایجاد کنن که بچه ها مادرشون رو ببخشن چون مادر و احترام و بخشش در هر شرایط واجبه !!!!🤗🖕🏼
@luvablee🐼
من از آقایی عليخاني میخوام حالا که انقدر درس گذشت و مهرباني به ما میدن یکدفعه هم یک اقا رو دعوت کنن که زنش بهش خیانت کرده و مچ زنش رو هنگام عشق بازی گرفته، بعد هم مرد رو بیارن تا زن رو ببخشه و دوباره باهاش ازدواج کنه!!!! یا یک زن رو بیارن که شش تا بچه رو رها کرده رفته یه شوهر دیگه پیدا کرده و فضایی رو ایجاد کنن که بچه ها مادرشون رو ببخشن چون مادر و احترام و بخشش در هر شرایط واجبه !!!!🤗🖕🏼
@luvablee🐼
بعد از دعوا...
اونجایی که من داشتم زیر لب غر میزدم...
به جای گره کردن اون اخمای لعنتیش میومد پیشم مینشست...
دستاشو میزد زیر چونش و مثل روز اول نگاهم میکرد...
انقدر نگام میکرد تا دست از غر زدن بردارم...
بعدم میگفت خب تموم شد..؟
الان دیگه هیچی تو دلت نیست..؟
از اون چیزا که میمونه تو دل و یه دفعه میشه یه فاصله گنده بین آدما...
بعد بغلم میکرد...
نفساش قلقلکم میداد و آروم میگفت:
هر وقت خواستی غر بزن...
داد بزن حتی اگر خواستی بیا منو بزن!
ولی نریز تو دلت...
حرفاتو میگم،
نریز تو دلت...
من از وقتایی که غر نمیزنی،
از وقتایی که ناراحتی ولی غذای مورد علاقمو میپزی،
از وقتایی که بابت فلان رفتار مادرم بهم خرده نمیگیری،
از وقتایی که نمیگی به نظرت موهامو کوتاه کنم تا حرص منو در بیاری بدجور میترسم...
من از شبایی که بالشتتو برمیداری میری اونور میخوابی...
از پتویی که شب یهو از روم کشیده نمیشه میترسم...
مَردُم از هرچی دوست دارن بترسن...
از مرگ،
جنگ،زلزله...
من از نبودنت...
از نشنیدن صدای دورگت وقتی عصبانی هستی...
از نپیچیدن بوی موهات تو بینیم موقع خواب بدجور میترسم...
@luvablee🐼
اونجایی که من داشتم زیر لب غر میزدم...
به جای گره کردن اون اخمای لعنتیش میومد پیشم مینشست...
دستاشو میزد زیر چونش و مثل روز اول نگاهم میکرد...
انقدر نگام میکرد تا دست از غر زدن بردارم...
بعدم میگفت خب تموم شد..؟
الان دیگه هیچی تو دلت نیست..؟
از اون چیزا که میمونه تو دل و یه دفعه میشه یه فاصله گنده بین آدما...
بعد بغلم میکرد...
نفساش قلقلکم میداد و آروم میگفت:
هر وقت خواستی غر بزن...
داد بزن حتی اگر خواستی بیا منو بزن!
ولی نریز تو دلت...
حرفاتو میگم،
نریز تو دلت...
من از وقتایی که غر نمیزنی،
از وقتایی که ناراحتی ولی غذای مورد علاقمو میپزی،
از وقتایی که بابت فلان رفتار مادرم بهم خرده نمیگیری،
از وقتایی که نمیگی به نظرت موهامو کوتاه کنم تا حرص منو در بیاری بدجور میترسم...
من از شبایی که بالشتتو برمیداری میری اونور میخوابی...
از پتویی که شب یهو از روم کشیده نمیشه میترسم...
مَردُم از هرچی دوست دارن بترسن...
از مرگ،
جنگ،زلزله...
من از نبودنت...
از نشنیدن صدای دورگت وقتی عصبانی هستی...
از نپیچیدن بوی موهات تو بینیم موقع خواب بدجور میترسم...
@luvablee🐼
"
داستان ١
هیچکس نمی دانست"
همه داشتند برای مراسم خواستگاری تنها نوه ی دختر، یکی یدونه ی ماه بانو،، گیسو کمند عمو فرهاد و چشم عسلیِ عمه فرحناز ...که همیشه با خسرو سرِ رنگ این چشم دعوا داشتند، آماده میشدند.
راستش خسرو همیشه میگفت چشمان ناهید قهوه ای روشن است.
ناهید آنقدر تو دل برو بود که تمامِ فامیل زیباییش را هی به رخ میکشیدند.
مراسم خواستگاری اش هم بیشتر به نامزدی میماند و همگی در خانه ی ماه بانو جمع شده بودنند تا ببیند این پسر کیست که جرات کرده بگوید خاطرخواهِ ناهید است!
البته مادرش پریدخت با این وصلت موافق بود و میگفت خانواده ی با اصالتی هستند و پسرشان تحصیل کرده است و مهندسی اش را از خارج گرفته!
خلاصه همگی جمع بودند و منتظرِ فرخ "برادر ناهید"که چند روزی بود به مسافرت رفته، به خانه ی ماه بانو بیاید.
پریدخت داشت با آب و تاب از خانواده ی داماد تعریف میکرد که خسرو با همان موهای پریشان و ریش و سبیل نامرتب و لباس های بی نظم که همه ی این ها با سازی که از دوشش آویزان بود تکمیل میشد،،وارد خانه شد.
همیشه ی خدا دیر می آمد و هر چند کم حرف بود اما همیشه تیکه ی تازه ای داشت که همه را بخنداند.
اینبار اما حرفی نزد و با سلامی خشک از کنار جمع عبور کرد و رفت بر دستان ماه بانو بوسه ای زد.
ماه بانو دماغش را بالا کشید و چپ چپ نگاهش کرد که یعنی خیلی بوی سیگار میدهی!
در همین حال ناهید با خانه تماس گرفت و گفت ماشینش جلوی آرایشگاه خراب شده است!
ماه بانو به خسرو که تنها مرد جوانِ جمع بود اشاره کرد دنبال ناهید برود.
خسرو سری تکان داد و از مجلس خارج شد.
ناهید به محض دیدن خسرو در آن حال مستاصل انگار که نفت در اجاقش ریخته باشند دماغش را جمع کرد و خندید.
_قربونِ پسر عمویِ مطربم برم که همیشه به دادم میرسه..
خسرو ابتدا حرفی نزد و چهره ی آرایش شده ی ناهید را نگاه کرد
_تو که آرایش نمیخواهی جیران
_چی؟ جیران!؟
_بشین بریم که دیر برسیم ماه بانو شلوارمو وسطِ جمع در می آره
_عهههه؟!پس دیر بریم!
_خفه شو بشین دختره ی زشته لوس.
وارد خانه که شدند همه کِل کشیدند و سوت و جیغ و ما این دختر را شوهر نمیدهیم راه انداختند.
ساکت که شدند ماه بانو به خسرو لبخندی زد و گفت دست بجنبان پسر، از پدر مادرت که آبی گرم نمیشود،،دلم میخواهد این چنین روزی را برای تو ببینم و همگی شروع کردنند به گفتن اسامی دخترهای فامیل!
اما هیچکس نمی دانست
هیچکس نفهمیده بود.. .
خسرو ، ناهید را دوست دارد!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
داستان ١
هیچکس نمی دانست"
همه داشتند برای مراسم خواستگاری تنها نوه ی دختر، یکی یدونه ی ماه بانو،، گیسو کمند عمو فرهاد و چشم عسلیِ عمه فرحناز ...که همیشه با خسرو سرِ رنگ این چشم دعوا داشتند، آماده میشدند.
راستش خسرو همیشه میگفت چشمان ناهید قهوه ای روشن است.
ناهید آنقدر تو دل برو بود که تمامِ فامیل زیباییش را هی به رخ میکشیدند.
مراسم خواستگاری اش هم بیشتر به نامزدی میماند و همگی در خانه ی ماه بانو جمع شده بودنند تا ببیند این پسر کیست که جرات کرده بگوید خاطرخواهِ ناهید است!
البته مادرش پریدخت با این وصلت موافق بود و میگفت خانواده ی با اصالتی هستند و پسرشان تحصیل کرده است و مهندسی اش را از خارج گرفته!
خلاصه همگی جمع بودند و منتظرِ فرخ "برادر ناهید"که چند روزی بود به مسافرت رفته، به خانه ی ماه بانو بیاید.
پریدخت داشت با آب و تاب از خانواده ی داماد تعریف میکرد که خسرو با همان موهای پریشان و ریش و سبیل نامرتب و لباس های بی نظم که همه ی این ها با سازی که از دوشش آویزان بود تکمیل میشد،،وارد خانه شد.
همیشه ی خدا دیر می آمد و هر چند کم حرف بود اما همیشه تیکه ی تازه ای داشت که همه را بخنداند.
اینبار اما حرفی نزد و با سلامی خشک از کنار جمع عبور کرد و رفت بر دستان ماه بانو بوسه ای زد.
ماه بانو دماغش را بالا کشید و چپ چپ نگاهش کرد که یعنی خیلی بوی سیگار میدهی!
در همین حال ناهید با خانه تماس گرفت و گفت ماشینش جلوی آرایشگاه خراب شده است!
ماه بانو به خسرو که تنها مرد جوانِ جمع بود اشاره کرد دنبال ناهید برود.
خسرو سری تکان داد و از مجلس خارج شد.
ناهید به محض دیدن خسرو در آن حال مستاصل انگار که نفت در اجاقش ریخته باشند دماغش را جمع کرد و خندید.
_قربونِ پسر عمویِ مطربم برم که همیشه به دادم میرسه..
خسرو ابتدا حرفی نزد و چهره ی آرایش شده ی ناهید را نگاه کرد
_تو که آرایش نمیخواهی جیران
_چی؟ جیران!؟
_بشین بریم که دیر برسیم ماه بانو شلوارمو وسطِ جمع در می آره
_عهههه؟!پس دیر بریم!
_خفه شو بشین دختره ی زشته لوس.
وارد خانه که شدند همه کِل کشیدند و سوت و جیغ و ما این دختر را شوهر نمیدهیم راه انداختند.
ساکت که شدند ماه بانو به خسرو لبخندی زد و گفت دست بجنبان پسر، از پدر مادرت که آبی گرم نمیشود،،دلم میخواهد این چنین روزی را برای تو ببینم و همگی شروع کردنند به گفتن اسامی دخترهای فامیل!
اما هیچکس نمی دانست
هیچکس نفهمیده بود.. .
خسرو ، ناهید را دوست دارد!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
@luvablee❤️
آرام جانم
کمی آرام تر صدایم کن
میخواهم غرق وجودت شوم
صدای تو با همه برایم فرق دارد...
#محمد_خسروابادی
@luvablee🐼
کمی آرام تر صدایم کن
میخواهم غرق وجودت شوم
صدای تو با همه برایم فرق دارد...
#محمد_خسروابادی
@luvablee🐼
قسمت دوم:
"عطر شال و گیسوی تو"
آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.
_خسرویی...لباسام خوبه؟
خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.
_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.
_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه
_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟
_بشین این ملودی رو برات بزنم
ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.
_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟
ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد
_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد
_اگه بوجود نیومد چی؟!
_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...
_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!
_اما عشق که فقط این چیزا نیس.
_پس چیه ؟!
_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!
ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
@luvablee❤️
"عطر شال و گیسوی تو"
آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.
_خسرویی...لباسام خوبه؟
خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.
_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.
_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه
_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟
_بشین این ملودی رو برات بزنم
ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.
_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟
ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد
_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد
_اگه بوجود نیومد چی؟!
_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...
_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!
_اما عشق که فقط این چیزا نیس.
_پس چیه ؟!
_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!
ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
@luvablee❤️