کژ نگریستن
2.95K subscribers
114 photos
8 videos
27 files
115 links
✨️ حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد
فلسفه :
الهیات:
روانکاوی :
ادبیات و سینما:

♻️ جهت هماهنگی برای جلسات روان‌کاوی از طریق آیدی زیر اقدام بفرمایید

@Ahmadi_Reza
Download Telegram
Audio
چرا نمی توانیم شب‌ها بخوابیم
بخشی از درسگفتار سمینار اول لکان

🎙 رضا احمدی
https://t.me/lookingawry
16👍5👎3
🔺اگرچه نمی‌توان شیوه‌ی کلی برای خشنودی یافت، اما بی‌تردید می‌توان نسخه‌ای کلی برای «بد زیستن» تجویز کرد: و آن چیزی نیست جز «تلاش برای سازگاری با جهان». آنچه در کتاب‌ها و آموزش‌ها به عنوانِ «شیوه‌هایِ زندگیِ مناسب » عرضه می‌شود، در نهایت نوعی نیرنگ متمدنانه است. این کتاب‌ها به ما می‌آموزند که چگونه با واقعیتِ موجود مصالحه کنیم، چگونه زوایدِ میلِ خود را ببُریم تا در چارچوب تنگِ نظمِ نمادین جا شویم. اما حقیقتِ ماجرا تلخ‌تر است: جستجو برای «زندگیِ صحیح»، در نهایت تلاشی برای انکارِ این حقیقت است که «جهان، از اساس، از جایِ خود در رفته است».
🔺بر این اساس، می‌توان خوشبختی را نه نوعی فضیلت بلکه مقوله‌ای عمیقاً غیراخلاقی دانست. این عبارت نه یک طنز روشنفکرانه، بلکه یک ضرورتِ بالینی است. خوشبختی، آن‌گونه که امروزه فهمیده می‌شود، اصلی‌ترین راه برای گریز از مازاد ناخوشایندی است که ما را به امری فراتر از محدودیت‌های فردی سوق می‌دهد. وقتی خوشبخت هستیم، یعنی توانسته‌ایم میلِ ویرانگر و بی‌حدومرزِ خود را در قالب «اصلِ لذت» حبس کنیم. در نتیجه جستجوی خوشبختی بسیار حقیرانه است. همچنان که لکان در سمینارِ اخلاق بر آن صحه گذاشت، «خوب زیستنِ» متعارف در سطحِ پدیدارها، در تضادِ بنیادی با «اخلاقِ میل» قرار دارد. خیر (The Good) چیزی نیست جز یک مصالحه‌یِ حقیرانه؛ راهی برای ماندن در حاشیه‌یِ امنِ قانون و اجتناب از آن «مازادِ» خطرناکی که لکان آن را رانه می‌نامید. کنشِ معنادار نه در آرامش، بلکه در مواجهه‌ای تروماتیک با آن چیزی رخ می‌دهد که فراتر از خیر قرار دارد؛ یعنی همان‌جایی که سوژه خود را بعنوان‌ کمبودی از خویش برملا می‌کند.
🔺در پایان، تنها یک مسیرِ رادیکال برای سوژه باقی می‌ماند: اصرار بر آنچه در نگاهِ اول «غلط» به نظر می‌رسد. این همان منطقِ «رانه‌یِ مرگ» است. فرد باید بر آن جنبه‌یِ منحصربه‌فرد، بر آن راهِ خاص و حتی بیمارگونه‌یِ خود تأکید ورزد؛ راهی که نظمِ اجتماعی آن را «ناهنجار» یا «اشتباه» می‌خواند. فقط از طریقِ همین پافشاری بر یک نقطه‌یِ خاصِ گسست است که فرد می‌تواند از محدودیت‌هایِ بیولوژیک و اجتماعیِ خود فراتر رود. این نه یک «خوب زیستن»، بلکه یک «زیستنِ والا» است که در آن سوژه، به جای مصالحه با جهان، بر بودن از طریق کمبودِ خود اصرار می‌ورزد. لذا انتخاب همواره میان این دو چیز است: نقابی برچهره که کمالِ دروغین دیگری و زندگی را نمایش می‌دهد یا اینکه جلوه‌ای از حقیقت ناکافی و ناقص خودمان باشیم. یک تیک عصبی هرچند رفتارِ غیرارادی و نشانه‌ای از ناهماهنگی است اما فرد تنها بواسطه آن نوع از ریخت‌افتاده‌گی، وجود دارد.
رضا احمدی

https://t.me/lookingawry
29👌10👏7👍62
🔺در وضعیت شک، سوژه همان چیزی است که لکان آن را سوژه دوپاره Split Subject می‌نامد. این دوپارگی به این معناست که همیشه یک «شاید» یا یک «دالِ دیگر» وجود دارد که پاسخ نهایی را به تأخیر بیندازد. شک به سوژه اجازه می‌دهد که در دنیای بی‌پایانِ معانی باقی بماند. تا زمانی که شک وجود دارد، حقیقتِ عریان پنهان می‌ماند؛ زیرا زبان با خاصیتِ لغزندگیِ خود، همیشه راه فراری برای سوژه باز می‌گذارد. شک نوعی دفاع علیه مواجهه با آن چیزی است که در زندگی ما «تغییرناپذیر» و «واقعی» است. سوژه با شک کردن، زمان می‌خرد تا با «واقعیتِ خام» وجودش روبرو نشود.
🔺اما اضطراب لحظه‌ی فروپاشیِ تمام این پناهگاه‌های کلامی است. اضطراب زمانی رخ می‌دهد که دیگر هیچ دالی نمی‌تواند حقیقت را پنهان کند یا آن را به تأخیر بیندازد. ژاک-آلن میلر معتقد است که اضطراب برعکسِ شک، سوژه را «یکپارچه» می‌کند. در لحظه‌ی اضطراب، تمام آن بازی‌های ذهنی، دیالوگ‌های درونی و شک‌های کلامی متوقف می‌شوند. سوژه دیگر نمی‌تواند خود را در پشتِ تفسیرهای گوناگون پنهان کند. او با یک حقیقتِ صلب، فشرده و غیرقابل‌انکار روبرو می‌شود که هیچ فضایی برای «تفسیر» باقی نمی‌گذارد. میلر در بیانی دیگر، اضطراب را «یقینِ بدن» می‌داند. این یقین، یک یقینِ معرفت‌شناختی نیست؛ بلکه یقینی هستی‌شناختی است که در تپش قلب، تنگی نفس و لرزش دست‌ها ثبت می‌شود.
🔺اضطراب، لحظه‌ی حقیقتی است که در آن سوژه میان میل و تقاضا معلق می‌ماند: میلِ خودش که هنوز برایش ناشناخته است، و تقاضای (دیگری) که نوعی تقاضايِ مطلق و بی قید و شرط است. میلر این وضعیت را در سه ساحت تبیین می‌کند:تقلیل سوژه به ابژه: اضطراب نشانه آن است که سوژه دیگر «فاعل» نیست، بلکه به یک «شیء» در دستان دیگری تقلیل یافته است. دوم آن‌که، هر عاطفه‌یِ دیگری مانند غم و خشم یک استعاره است، ولی اضطراب تنها عاطفه‌ای است که استعاره نیست. و دیگر اینکه در اضطراب «آینده» در «اکنون» حضور می‌یابد و ما شیوه‌ای جهت برنامه‌ریزی برای دلخوشی به اینکه آرزومندی ما در آینده ارضاء خواهد شد، پیدا نمی‌کنیم.
🔺لکان در سمینار دهم اضطراب را نقطه‌ای می‌داند که دیگران می‌خواهند من حقیقتاً همان نقابی باشم که بر چهره دارم. تصور کنید به یک میهمانی دعوت شده‌اید و ماسک زده‌اید. در حالت عادی، نقاب (ماسک) ابزاری است که سوژه پشت آن پنهان می‌شود تا «میل» خود را حفظ کند. نقاب به ما فاصله می‌دهد؛ فضایی برای نفس کشیدن و پنهان شدن. اما اضطراب زمانی رخ می‌دهد که دیگر «فاصله‌ای» بین شما و تصویری که از خود ارائه می‌دهید وجود ندارد. لکان می‌گوید اضطراب زمانی رخ می‌دهد که «شکافِ بینِ تصویر و واقعیت بسته شود. وقتی «دیگری بزرگ» از ما می‌خواهد که حقیقتاً همان نقاب باشیم، در واقع حقِ «دوپاره بودن» را از ما می‌گیرد. آن‌ها می‌خواهند هیچ فضای خالی یا پنهانی پشت نقاب نداشته باشیم. این همان تعریف لکان از اضطراب است: نبودِ فقدان. اگر شما دقیقاً همان نقابی باشید که زده‌اید، دیگر «سوژه» نیستید، بلکه تبدیل به یک "شیء" شده‌اید که کاملاً برای دیگری شفاف و در دسترس است.
🔺در اتاق درمان، انتقال از شک به اضطراب، انتقال از دفاع به حقیقت است. رهایی از این اضطراب، نه با «بهتر کردنِ نقاب»، بلکه با ایجاد دوباره‌ی آن «شکاف» (Gap) ممکن می‌شود؛ پذیرفتنِ این حقیقت که دیگری (The Other) هرچقدر هم که متجاوز به نظر برسد، خودش هم دارای فقدان است و نمی‌تواند سوژه را به طور کامل در یک تصویر یا نقاب محبوس کند.

رضا احمدی
https://t.me/lookingawry
19👍10👏4👎1🕊1
🔺زمانی که مراجع با پرسش اینکه؛ من بهتر خواهم شد؟ از فرجام خویش و امکان بهبودی سوال می‌کند. پاسخ روان‌شناس این است که تلاش کن خوب شوی، این حق توست؛ هیچکس و هیچ چیز نباید تو را از حال خوب دریغ کند. اما روان پزشک در پاسخ می‌گوید تو باید خوب شوی در غیر این‌صورت انتخاب دیگری جز تيمارستان نخواهی داشت. واکنش روانکاو در برابر چنین درخواستی این است که چرا می‌خواهی بدانی؟
🔺در اینجا مساله این نیست که هر سه کار يکسان را با شیوه متفاوتی انجام می‌دهند. پاسخ‌های متفاوت روان‌شناس، روان‌پزشک و روان‌کاو، در واقع پرده از نگاه آن‌ها به ماهیت آزادی برمی‌دارند. روان‌شناس خود را کسی می‌داند که اصول و استانداردهای کلی برای بهبودی را در اختیار دارد و تصمیم درست برای بیمار زمانی است که به وضعیت مناسب او منتهی گردد. در مقابل، روان‌پزشک با تهدیدِ ضرورت (تیمارستان)، هرگونه امکانِ انتخاب را از میان می‌برد و انسان را به ماشینی بیولوژیک بدل می‌کند که یا باید درست کار کند یا قرنطینه شود. اما روان‌کاو با پرسشِ «چرا می‌خواهی بدانی؟»، به جای پاسخ، به پرسش‌های دیگری دامن می‌زند، آیا می خواهی من آن دیگری باشم که می‌دانم نهایتا خوب بودن چیست؟ آیا اگر این سلامت به بهای سازش در برابر آزادی‌ات نیز باشد، مطلوب است؟ روان‌کاو بیمار را بین بهبودی و آزادی قرار می‌دهد تا از «حقِ او برای آزاد بودن»، صیانت کند. او می‌داند که تقاضایِ تضمین، در واقع التماسی برای سلبِ آزادی است تا سوژه مجبور نباشد با پیامدهای انتخاب‌هایش روبرو شود.
🔺 آزادی برای انسان یک امر از پیش‌داده و اولیه‌ای نیست که او با توسل به آن مسیر خویش را تعیین کند، آزادی تجربه‌ی بحرانی است و زمانی از آن بهره‌مند خواهم شد که بپذیرم زندگی‌ام تنها یک نمونه، مورد خاص و صرفا معیاری از خودش است. همواره باید توجه داشت انسان حیوانی است که از مدارِ طبیعت بیرون زده و آزادی‌اش نه از کمال، بلکه از ناتوانیِ بنیادینِ طبیعت در کامل کردنِ او سرچشمه می‌گیرد. ما یک پروژه‌ی ناتمام و یک اختلالِ ساختاری در نظمِ جهان هستیم که می‌توانیم حتی به بقای خویش «نه» بگوییم. بنابراین، آزادی نه یک پاداشِ دلپذیر، بلکه یک «ترومایِ هولناک» است که هیچ «دیگریِ بزرگی» (نه علم و نه تقدیر) بهبودیِ آن را امضا نکرده است. انسان بودن یعنی زیستن در این پارادوکس که فرد درست در لحظه‌ای که هیچ تضمینی برای درستیِ مسیرش ندارد، بیش از همیشه آزاد است. روان‌کاوی با نپذیرفتنِ نقشِ تضمین‌گر، سوژه را در برابر استبدادِ «حالِ خوب» مجهز می‌کند تا او بتواند مجددا از مسیر بیماری‌اش انتخابی فراتر از سلامت را در زندگی‌اش ممکن سازد.

رضا احمدی

https://t.me/lookingawry
52👍9🕊5👌2🔥1💯1
🔺جورجو آگامبن در کتاب " زمانی که باقی می‌ماند" انسان را حیوانی می‌داند که هیچ "تکلیف" (مشغله) خاصی ندارد. هیچ کار ویژه‌ای وجود ندارد که ماهیت انسانی را تعریف کند؛ هیچ رسالت بیولوژیکی یا تاریخی‌ای وجود ندارد که ملزم به تحقق آن باشیم. از نظر او سیاست و مذهب همواره کوشیده‌اند تا زندگی انسان را به تکلیفی خاص پیوند بزنند: شهروند بودن، کارگر بودن یا بنده خدا بودن. اما تجربه واقعاً انسانی تنها زمانی آغاز می‌شود که این تکالیف از-کار-افتاده شوند.
🔺​این همان چیزی است که آگامبن آن را "یوم السَبت" (روز تعطیل/شنبه) امر انسانی می‌نامد: لحظه‌ی توقف کامل، جایی که ماشینِ قانون و ماشینِ اقتصاد به ایست کامل می‌رسند. در این "بدون- وظیفه-بودن"، زندگی دیگر وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف نیست. بلکه به یک "صورتِ-زندگی" (Form-of-life) بدل می‌شود که از "بالقوگی" خویش جدایی‌ناپذیر است. وقتی دیگر با آنچه "انجام می‌دهیم" یا آنچه "باید انجام دهیم" تعریف نشویم، به آنچه "می‌توانیم" باشیم بازگردانده می‌شویم.
🔺​این حالتی از تنبلی یا انفعال نیست؛ بلکه برعکس، والاترین شکل فعالیت است: فعالیتِ بی‌فایده کردنِ دستگاه‌های اسارت‌گر. تنها در این آستانه است که دیگر نقش خود را درون ماشین اجتماعی نمی‌شناسیم و می‌توانیم در نهایت، "کاربستِ" خود و جهان را به مثابه شکلی از برخورداری و آزادی تجربه کنیم. این تنها آستانه‌ی زندگی‌ای است که صرفاً "بقا و حیات بیولوژیک" نیست، بلکه یک "زیستِ سیاسی" در خالص‌ترین معنای آن است.

https://t.me/lookingawry
47👍13👎3👌3
سیاست زمانی به مرز نابودی می‌رسد که دیگر قادر نیست میان زندگیِ انسانی (که با سخن و روایت گره خورده) و زندگیِ صرفاً طبیعی (که تنها رنج را حس می‌کند) تمایزی قائل شود. در این نقطه، فلاکتِ همگانی چنان بر جامعه چیره می‌شود که سوژه‌ها از هرگونه ویژگیِ متمایز تهی شده و تنها به بدن‌هایی رنجور بدل می‌گردند که هیچ قصه‌ای برای روایت ندارند.
​در این فضای توده‌وار، اعتراض دیگر نه یک عملِ آگاهانه، بلکه صرفاً واکنشی غریزی و یکسان به دردی مشترک است. وقتی اعتبارِ سخنِ اندیشمند و فردِ عامی یکی می‌شود، نه به معنای دستیابی به برابری، بلکه به معنای آن است که هر دو به یک اندازه از "حقِ داشتنِ زبان" محروم شده‌اند. در این وضعیت، گفتارِ انسان‌ها به "ناله‌ای بی‌پایان" تقلیل می‌یابد که تنها یک حقیقتِ واحد را فریاد می‌زند: وجودِ نظمی که انسان را تا سرحدِ یک موجودِ بی‌آینده و فاقدِ روایت، بی‌ارزش کرده است. این سکوتِ پنهان در پسِ فریادهای هم‌شکل، گویای نظمی است که در آن زندگی دیگر نه قابل زیستن، بلکه صرفاً آزمونی از تحمل‌پذیری است.

رضا احمدی

https://t.me/lookingawry
37👏11👍7👎4👌1
🔺 تاریخ، برخلاف پندار رایج، نه حافظه جمعی ملت‌هاست و نه ثبتِ عینی وقایع سپری شده و نه حتی تجلی اراده همگانی برای رسیدن به غایتی مشخص. در یک خوانش ماتریالیستی، تاریخ دقیقاً همان چیزی است که از شکستِ مقاصد فردی و جمعی باقی می‌ماند؛ آن «باقی‌مانده‌ای» که هیچ‌کس نمی‌تواند خود را کاملاً در آن بازشناسی کند. ماتریالیسم واقعی درک این نکته است که تاریخ نه از طریق ضرورت‌های علّی، که از مسیر شکست‌های ساختاری‌اش پیش می‌رود. لذا تاریخ را نباید یک پیوستار واحد با موفقیت‌های نسبی لحاظ کرد، زیرا تلاشی مداوم برای نام‌گذاری ناکامی‌های ماست که در قلب هر کنش انسانی نهفته است.
🔺 اگر نیات ما به بن‌بست می‌رسند، به دلیل موانع خارجی یا بدشانسی تاریخی نیست؛ در واقع به این خاطر است که هر کنش جمعی، پیشاپیش بر گرد یک سوءتفاهم بنیادین بنا شده است. ما نه در تاریخ، که در «شکاف‌های» آن زندگی می‌کنیم. آنچه ما ضرورت تاریخی می‌نامیم، در حقیقت همان تنگناهایی است که از ناتوانی ما در نمادین‌سازیِ کاملِ امرناممکن ناشی می‌شود.
🔺 برای درک این گسست، کافی است به واقعه فروپاشی دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ بنگریم. در آن لحظه، مردم اروپای شرقی تصور می‌کردند با فروپاشی کمونیسم، مستقیماً به آغوش حقیقت غایی یعنی «آزادی و دموکراسی» پرتاب می‌شوند. آن‌ها گمان می‌کردند این یک ضرورت تاریخی است، اما آنچه در واقعیت با آن روبرو شدند، نه آن پایانِ خوشِ موعود، که کابوسِ سرمایه‌داری لجام‌گسیخته و اضطرابِ ویرانگرِ انتخاب در بازار آزاد بود. این شکست یک تصادف نبود؛ این خودِ امر تصمیم‌ناپذیر بود که از پشتِ نقابِ فانتزیِ دموکراسی سر برآورد. آن‌ها از یک توقف‌گاه (توتالیتاریسم) گریختند تا با شکلی جدید و پیچیده‌تر از فضای تصمیم‌ناپذیر روبرو شوند.
🔺 حقیقت ماتریالیستی این است: ما جهان را تغییر نمی‌دهیم تا به کمال و هماهنگی برسیم—چرا که کمال چیزی جز پایانِ خواست ما نیست—در عوض جهان را تغییر می‌دهیم تا فضای ایجاد کنیم که از نو محدودیت‌ها را برای‌مان سازماندهی کند. ما به خیابان می‌آییم چون فکر می‌کنیم می‌دانیم چه می‌خواهیم، در حالی که در واقع تنها می‌خواهیم وضعیت موجود را به هم بزنیم تا با تنگنایی روبرو شویم که تحمل‌پذیرتر به نظر می‌رسد. «مطلق» یا همان حقیقت غایی، چیزی جز همین شکنندگی و شکستِ مدامِ پروژه‌های انسانی نیست. ما در شکافِ بین آنچه «اراده کردیم» و آنچه «شد» زندگی می‌کنیم؛ و این تکرارِ شکست، تنها امر واقعی و تنها جایگاهی است که سوژه در اختیار دارد.

رضا احمدی

https://t.me/lookingawry
53👍19👎10👏3
🔺توسل به بیگانگان برای تغییر با این توجیه که ما توان لازم در داخل برای چنین اقدامی را نداریم و باید از دیگران یاری بجوییم، بازنماییِ عینیِ یک خطای راهبردی است؛ شبیه به آن حکایت قدیمی که کسی زیر نور چراغ خیابان دنبال کلیدش می‌گردد، صرفاً چون آنجا روشن‌تر است، نه چون کلید را آنجا گم کرده! حقیقت این است که نگاه به بیرون، خیره شدن به نقطه‌ای است که «راه‌حل» در آنجا نیست. مداخله‌ی بیرونی، فراتر از شعارهای بشردوستانه، هرگز یک متغیرِ بی‌طرف نیست؛ بلکه همچون یک انگلِ سیاسی، از انرژی و مطالبات اصیل سوژه‌ها تغذیه می‌کند تا مسیر را به سمت منافع خود کج کند. زمانی که تغییر از بیرون تحمیل می‌شود، پیش از هر چیز، امکانِ شکل‌گیری یک اراده‌ی خودجوش و اصیل را ناممکن می‌سازد.
🔺باید به این آگاهی رسید که هر جامعه‌ای بیش از آنکه به «تغییر» نیاز داشته باشد، به اراده‌ی همگانی برای تغییر نیازمند است. تنها چنین اراده‌ای تضمین خواهد کرد که همه چیز درست پیش خواهد رفت. دموکراسی یا آزادی، احتمالا کالاهایی نیستند که بتوان آن‌ها را مانند یک بسته‌ی پستی از بیرون سفارش داد. اگر سوژه‌‌های سیاسی (مردم) خودْ معمار و سازنده‌ی این حق نباشند، آنچه دریافت می‌کنند صرفاً نسخه‌ی جدیدی از همان اسارت قدیمی است. در واقع، مداخلات بیرونی به جای همسویی با خواست عمومی، آن را به نفع خود مصادره و استحاله می‌کنند.
🔺آنچه حقیقتاً توازن قوا را به سود یک ملت تغییر می‌دهد، نه اهرم‌های خارجی، بلکه قوام یافتنِ همین اراده‌ی همگانی است. اما نباید دچار سوءتفاهم شد؛ این اراده صرفاً یک عصیان یا تجمع گذرا نیست. ما از اراده‌ای سخن می‌گوییم که واجد دو کارکرد ساختاری است: نخست، تغییرِ مختصاتِ نمادینِ قدرت (دگرگون کردن قواعد بازی) و دوم، تواناییِ استقرار و استمرار بر بخش‌های زیربناییِ پس از دگرگونی. بدون این قدرتِ تثبیت‌کننده، هر کنشی تنها جرقه‌ای در تاریکی است که به جای روشنایی، تنها عمقِ ویرانی را نشان می‌دهد.

رضا احمدی
https://t.me/lookingawry
👎104👍6316🥴7👏3🤬2🔥1🤔1
🔺​پس از حوادث دی‌ماه، رسانه‌ای که آمار جان‌باختگان را با اغراقی فاحش، بیش از سایرین اعلام می‌کرد، در نگاهِ مخاطبِ معترض نه به عنوان یک «دروغ‌گو»، بلکه به عنوان «تنها مرجعِ راستی» لحاظ می‌شد. اینجاست که باید پرسید: چگونه «کمتر وفادار بودن به واقعیت» به «بیشتر وفادار بودن به حقیقت» تعبیر می‌شود؟
🔺​این منطق در فضای سیاسی ایران و در میانه تنشِ سه‌ضلعی میان تهران، واشینگتن و تل‌آویو، همچنان تداوم دارد و در اینجا با یک جهشِ معرفت‌شناختیِ غریب روبه‌رو هستیم. فرد دیگر به دنبال «راستی‌آزمایی» نیست؛ او به دنبال «دروغِ جانبدارانه» است. این هنجارِ تازه که « دروغ‌گوترین افراد، راست‌گوترین هستند» نشان از فروپاشیِ حقیقت ندارد، بلکه پرده از یک «صداقتِ رادیکال در دروغ‌گویی» برمی‌دارد.
🔺​در نظام لکانی، حقیقت همواره ساختاری شبیه به افسانه دروغین دارد، اما در این بازیِ خاص، ما به مرحله‌ی پسا-افسانه رسیده‌ایم. مخالفان یا موافقانِ سرسخت در این مثلث، در واقع به آن دروغِ فاحش باور ندارند؛ آن‌ها در لایه‌ای از آگاهی می‌دانند که هر آمار یا ادعایی کذب است، اما دقیقاً به این دلیل به آن چنگ می‌زنند که آن دروغ، حقیقتِ میلِ آن‌ها را بازنمایی می‌کند. ترامپ درباره‌ی همه چیز دروغ می‌گوید، ولی در نظر عمومِ موافقانش، او تنها از طریق همین دروغ‌هاست که وفاداری‌اش را به خواسته‌های مشترک‌‌‌شان نشان می‌دهد.
🔺وقتی یک رسانه یا سیاستمدار دروغی بزرگ می‌گوید، پیامی ناخودآگاه را مخابره می‌کند: من آن‌قدر به آرمان یا نفرتِ مشترکمان وفادارم که حاضرم حتی واقعیت را هم نادیده بگیرم. در این فضا، راست‌گوییِ واقع‌بینانه نوعی خیانت یا ضعف تلقی می‌شود؛ چرا که واقعیتِ برهنه، دیگر هیچ هواخواهی ندارد. واقعیت، ملال‌آور و میان‌مایه است، اما دروغِ بزرگ، تنها نشانه‌ای است که موضع کنش‌گران را روشن می‌سازد.
🔺​در این مثلثِ متخاصم، هر طرف به دروغ‌های طرف مقابل به عنوان شاهدِ صدقِ خویش نیاز مبرم دارد. دشمنی که دروغ می‌گوید، دشمنِ بهتری است؛ زیرا تصویرِ فانتزیِ ما از دیگریِ جنایتکار را تکمیل می‌کند. اگر روزی دشمن شروع به گفتن حقایقِ منطقی کند، نظمِ نمادینِ ما فرو می‌پاشد، چون دیگر نمی‌توانیم او را در جایگاهِ شرّ مطلق بازنمایی کنیم.
🔺​پارادوکسِ «دروغ‌گویِ راست‌گو» در همین‌جا نهفته است: دروغ‌گوترین فرد، راست‌گوترین است چون بدون لکنت، وقاحتِ میلِ ما را نمایندگی می‌کند. او پناهگاهی می‌سازد تا واقعیتِ سخت مزاحمِ فانتزی ما نشود. در این حالت دروغ تبدیل به تنها راه برای وفادار ماندن به تضادها شده است. بن‌بستِ واقعی این نیست که حقیقت گم شده است؛ بن‌بست این است که حقیقت آن‌قدر غیرقابل‌تحمل است که دروغ، به تنها فرمِ صادقانه‌ی زندگی تبدیل شده است.

رضا احمدی

https://t.me/lookingawry
👍41👎21👏64🔥1🤬1🥴1
Forwarded from روانکاوی کلاسیک/ژانوس (Book_Reading Admin)
📢 آغاز دوره سمینار دوم لکان


دوره خوانش سمینار دوم لکان با عنوان
«ایگو در نظریه فروید و در تکنیک روانکاوی»
به همت گروه ژانوس برگزار می‌شود.


📅 شروع دوره: ۲۳ اردیبهشت

🔹 مدرس: دکتر رضا احمدی

این دوره پیش‌نیاز الزامی ندارد؛ با این حال، گذراندن سمینار اول لکان توصیه می‌شود.
نسخه سمینار اول نیز در اسپات‌پلیر در دسترس است.

👥 مناسب برای:
روان‌درمانگران، دانشجویان و فارغ‌التحصیلان روان‌شناسی، علاقه‌مندان به روانکاوی فرویدی ـ لکانی، و پژوهشگران حوزه علوم انسانی و فلسفه.


📩 جهت ثبت‌نام، پیام ارسال فرمایید.

در «بله» و تلگرام :
@Psycho_Analysis_janus_admin
7
Forwarded from روانکاوی کلاسیک/ژانوس (Book_Reading Admin)
📚 نخستین کتاب بوک‌کلاب «ژانوس»

«آنتیگونه‌ها»
نوشته‌ی جرج اشتاینر

متنی درباره‌ی بازگشتِ مداوم آنتیگونه در فلسفه، ادبیات و فرهنگ غرب؛
مواجهه‌ای با قانون، قدرت، میل، سوگواری، مقاومت و جایگاه سوژه.

در این جلسات، در کنار خوانش و گفت‌وگوی جمعی، مهمانانی از حوزه‌های فلسفه، روانکاوی و علوم انسانی نیز همراه ما خواهند بود.

📍جلسات:
۱۴ و ۲۸ خردادماه
ساعت ۲۰ به وقت ایران
به‌صورت آنلاین

با حضور:
— اشکان غفاریان دانشمند (مترجم کتاب)
— دکتر مکارمی
— دکتر آیدین آرتا
— دکتر رضا احمدی

تسهیل‌گر گروه:
فرشته عباسی
روان‌درمانگر تحلیلی

در صورت تمایل به ثبت‌نام، برای هماهنگی و رزرو، در «بله» و «تلگرام» پیام دهید:

@Psycho_Analysis_janus_admin




@psychoanalysis_classical
11🔥1
Forwarded from روانکاوی کلاسیک/ژانوس (Janus Admin)
«ژانوس در حال اجرای مجموعه سمینارهای لکان به ترتیب اصلی ارائه آن‌هاست؛ پروژه‌ای که کمتر در فضای فارسی‌زبان به این شکل دنبال شده است.»



گروه ژانوس با هدف مطالعه‌ای نظام‌مند از اندیشهٔ ژاک لکان، پروژه‌ای بلندمدت برای خوانش و بررسی سمینارهای او بر اساس ترتیب تاریخی آن‌ها در پیش گرفته است.

برای اطلاع از شرایط ثبت‌نام، برنامهٔ دوره‌ها و نیز دسترسی به دوره‌ها به‌صورت آنلاین یا آفلاین، از طریق شناسهٔ زیر در بله و تلگرام با ما در ارتباط باشید:

@Psycho_Analysis_janus_admin

ادمین ژانوس

@psychoanalysis_classical
6👍1
🔺نبردهایی وجود دارند که چه‌بسا پیروزی‌هایی را رقم می‌زنند، ولی آن پیروزی‌ها از آنِ هیچ‌کس نیست. این غنایم بر زمین می‌مانند تا آیندگان در پی تصاحبشان باشند؛ چراکه چنین جنگ‌هایی درباره‌ی آینده‌اند و ارتباطی به حل‌وفصل بن‌بستی در گذشته ندارند. هرچند طرفین نبرد به جهت پافشاری بر تثبیت گذشته‌ی خود پا به میدان می‌گذارند، اما دقیقاً امکان‌های تازه در آینده را ترسیم می‌کنند. ستیز‌ها نشان می‌دهند که حامیان ثبات گذشته، به دلیل نوعی ناهمزمانی و بازشناسی نادرستِ شکستِ خویش، در نهایت ناچارند به آینده‌ای نامتعین تن دهند؛ حال آنکه نمی‌دانند در این میان، تنها در حال تشییع شکوه و عظمت خودشان هستند.
🔺عاملان نزاع گمان می‌کنند در حال دفاع از اصالت گذشته، سنت یا حقی پایمال‌شده هستند، اما دقیقاً از طریق همین پافشاری ویرانگر، خود را به هیزمِ آتشِ ساختاری بدل می‌کنند که قرار است هم خودِ آن‌ها و هم رقیبشان را ببلعد تا فضایی کاملاً نو پدید آورد. نبردها مضحکه‌اند؛ زیرا طرفین ستیز مانند دو بیمار رفتار می‌کنند که برای حل یک تروما یا گره‌ی قدیمی می‌جنگند، به این امید که گذشته را بازسازی یا اصلاح کنند. اما منطق واقعیت به‌گونه‌ای عمل می‌کند که این تقلا، تنها به بازتولید همان بن‌بست در ابعادی وسیع‌تر می‌انجامد. غایت این فرآیند، شکست همزمان هر دو جبهه است؛ زیرا آینده‌ی برخاسته از این وضعیت، با هیچ‌یک از آرمان‌ها و انگاشت‌های ذهنی طرفین همخوانی ندارد. غنایم این جنگ، میراثی نیست که بتوان آن را به نام خود سند زد؛ این غنایم، حقیقت عریانی هستند که بر زمین می‌مانند تا شاید آیندگانی که از زنجیر آن گذشته‌ی تروماتیک رها شده‌اند، روزی بتوانند آن را رمزگشایی کنند.
🔺هیچ نمونه‌ای عینی‌تر و هولناک‌تر از «دوران ترور» در جریان انقلاب فرانسه (۱۷۹۳-۱۷۹۴) این منطق را آشکار نمی‌کند؛ جایی که نبرد خونین میان انقلابیون رادیکال (ژاکوبن‌ها به رهبری روبسپیر) و سلطنت‌طلبان، به یک خودویرانگری ساختاری انجامید: سلطنت‌طلبان برای احیای نظم کهن می‌جنگیدند و ژاکوبن‌ها برای تحقق یک «فضیلت مطلق و بی‌لکه». اما پارادوکس دیالکتیکی اینجا بود که روبسپیر در مسیر پاکسازیِ تروماتیک تاریخ، دقیقاً در همان منطق استبدادی و توتالیترِ نظم کهن غرق شد. ماشین گیوتین در نهایت هر دو جناح را بلعید و روبسپیر به همان قربانگاهی فرستاده شد که پیش‌تر لویی شانزدهم را به آنجا فرستاده بود. هر دو طرف با از دست دادن آینده‌ی فانتزی خود بازنده شدند و گذشته در ناتمامیت خویش منجمد شد. از دل این خاکستر، نه مدینه فاضله‌ی ژاکوبن‌ها سر برآورد و نه ثباتِ پادشاهی؛ بلکه «دولت-ملت مدرن» و «ساختار سرمایه‌داری بورژوایی» متولد شد. این آینده‌ی نامتعین و ناخواسته، پیروزیِ ساختاری و بی‌صاحبی بود که بر زمین ماند تا آیندگان شایستگی زیستن در افق آن را پیدا کنند.

رضا احمدی
https://t.me/lookingawry
22🔥3🕊2👏1
🎯خوانش ساختارگرایانه روان‌کاوی: از بازگشت به فروید تا امر بالینی لکانی
آشنایی با نظریه ژاک لکان، فراتر از یک تفنن فلسفی یا مواجهه‌ای صرفاً متن‌محور، ضرورتی بنیادین برای درک پویایی روان‌کاوی بالینی است. مجموعه درسگفتارهای پیش‌رو، با هدفی فراتر از ساده‌سازی‌های رایج، به منظور تبیین ساختاری و کاربردی مفاهیم لکانی در فرآیند درمان تدوین شده است.
این مجموعه آموزشی در سه محور اصلی سازماندهی شده است:
* خوانش سمینار اول لکان (رویکردهای فنی در روان‌کاوی): بررسی اولین گام رسمی لکان در بازخوانی متن فرویدی، تبیین مفاهیم انتقال، مقاومت و بازنگری در تکنیک درمان.
* بازخوانی پرونده‌های بالینی فروید از منظر لکان: تحلیل مجدد بیماران کلاسیک فروید (نظیر مرد موش‌ها، گرگ مرد، دورا و هانس کوچک) با تکیه بر ابزارهای ساختارگرایانه لکان؛ گذار از مدل‌های غریزی به ساختارهای زبانی و دال‌ها.
* فراسوی درمان و اختلال: این بخش تبیین روان‌کاوی در تقابل با روان‌پزشکی تجربی و رویکردهای رایج در روانکاوی و تحلیل است؛ و بر این مضمون تاکید دارد که با توجه به کلیت تعالیم لکان چگونه می‌توان دیدگاه‌های نو و متفاوتی از مفهوم درمان و اختلال روانی ارائه داد.
هر بخش از درسگفتارها دارای خط سیر مشخصی است که رابطه میان تئوری محض و اتاق درمان را روشن می‌کند.
💽 این فایل‌های صوتی ضبط‌شده برای روان‌پژوهان، درمانگران و علاقه‌مندان به مباحث پیشرفته روان‌کاوی فروید-لکان که به دنبال درکی عمیق‌تر از متون اصلی هستند، کارآمد خواهد بود.
☎️ جهت کسب اطلاعات بیشتر، و تهیه این مجموعه از درسگفتارها با آیدی زیر اقدام فرمایید.

@Ahmadi_Reza
👏54👍2