🎯گزارهی « میل، میل دیگری است» یکی از تعابیری است که در مباحث لاکان دائما تکرار میشود(lacan,1991:176-177)؛ این عبارت چندین برداشت و تفسیر را درون خود بصورت ادغام شده دارد:1- «میل، میل دیگری است» یعنی میلِ سوژه میلِ به دیگری و خواست دیگری است.2- «میل، میل دیگری است» یعنی میل انسان مشابه میلِ دیگری است یا به بیان دیگر انسان به چیزی میل دارد که دیگری میل دارد. 3- «میل، میل دیگری است» یعنی سوژه همواره به چیز دیگری میل دارد که هیچ ابژهی نهایتا آن دیگری نخواهد بود. به عبارتی هیچ ابژهای نیست که خواست غایی و حقیقی سوژه باشد. 4 «میل، میل دیگری است» یعنی انسان به همان شیوهای میل میورزد که دیگری میلورزی را انجام میدهد(فینک، 1397: 122).
🎯 اما چرا میلِ سوژه میلِ دیگری است؟ دلیل اول این است که انسان به میانجی دیگری یعنی همان زبان و ساحت نمادین بعنوان سوژه برساخته میشود، در نتیجه زمانی که اصل سوژهبودگی انسان توسط دیگری پیکربندی میشود، مختصات میل انسانی نیز در گروِ وجود دیگری است. دوم اینکه بنا بر تصور لاکان میل نتیجهی نوعی بازشناسیِ فقدان در خود است که قانون و دیگری بعنوان هر امر نشانهای پایهگذار و معرّف آن فقدان است. همچنان که لاکان میگوید میل مازاد قانون است و بدون قانون و نهی میلی نخواهد بود(lacan,2014:106). یا شاید به بیان دقیقتر میلِ دیگری در نقش علّت میل سوژه عمل میکند(فینک،1397، 129).سومین دلیل این است که میلِ انسان میلِ به جایگاه دیگری است، زیرا انسان در فانتزی خویش بر این باور است که گویا آن دیگری همانی است که ژوئیسانس و لذت مازاد را در تصاحب خویش دارد و به همین جهت در تمنا و آرزوی اوست.
- Jacques Lacan - The Seminar of Jacques Lacan_ Freud's Papers on Technique (Seminar I) (1991)
- Jacques Lacan - Anxiety_ The Seminar of Jacques Lacan, Book X (Seminar of Jacques Lacan-Polity (2014)
-فینک، بروس، سوژه لاکانی، ترجمهی محمد علی جعفری، انتشارات ققنوس، تهران، ۱۳۹۷
@lookingawry
🎯 اما چرا میلِ سوژه میلِ دیگری است؟ دلیل اول این است که انسان به میانجی دیگری یعنی همان زبان و ساحت نمادین بعنوان سوژه برساخته میشود، در نتیجه زمانی که اصل سوژهبودگی انسان توسط دیگری پیکربندی میشود، مختصات میل انسانی نیز در گروِ وجود دیگری است. دوم اینکه بنا بر تصور لاکان میل نتیجهی نوعی بازشناسیِ فقدان در خود است که قانون و دیگری بعنوان هر امر نشانهای پایهگذار و معرّف آن فقدان است. همچنان که لاکان میگوید میل مازاد قانون است و بدون قانون و نهی میلی نخواهد بود(lacan,2014:106). یا شاید به بیان دقیقتر میلِ دیگری در نقش علّت میل سوژه عمل میکند(فینک،1397، 129).سومین دلیل این است که میلِ انسان میلِ به جایگاه دیگری است، زیرا انسان در فانتزی خویش بر این باور است که گویا آن دیگری همانی است که ژوئیسانس و لذت مازاد را در تصاحب خویش دارد و به همین جهت در تمنا و آرزوی اوست.
- Jacques Lacan - The Seminar of Jacques Lacan_ Freud's Papers on Technique (Seminar I) (1991)
- Jacques Lacan - Anxiety_ The Seminar of Jacques Lacan, Book X (Seminar of Jacques Lacan-Polity (2014)
-فینک، بروس، سوژه لاکانی، ترجمهی محمد علی جعفری، انتشارات ققنوس، تهران، ۱۳۹۷
@lookingawry
👍1
🎯زمانی که برخی برای مشاوره در خصوص مسائل فردیشان مراجعه میکنند، به آنها یادآوری میکنم که جامعه به اندازه کافی خطا و اشتباه دارد، لذا فرصت و مجالی برای خطاهای فردی نیست. پدرانی که لاابالی هستند فرزندان آنها محکوم به انتخابهای مطمئن هستند، والا خودشان را نابود و هلاک خواهند کرد. به همین دلیل تعهد اخلاقی در چنین شرایطی نه یک انتخاب بلکه یک ضرورت اجتناب ناپذیر است.
اما چنین توصیهای علاوه بر محافظهکارانه بودن، محدودیتهای هم دارد؛ زیرا اخلاقی بودن و معصومیّتِ افراد هر جامعهای بمعنای امکان بیشتر برای تصمیمگیرهای نادرست از سوی حاکمان آن جامعه است؛ خطای فرزند همواره در پس زمینهی معصومیت مادر ممکن میگردد. اما از سوی دیگر تن دادن افراد جامعه به قواعد غیر اخلاقیِ نهاد قدرت مستلزم تباهی و نابودی روز افزون است. بنابراین چگونه می توان از این بنبست فراتر رفت؟
مسلما اخلاقی بودن به معنای بازگشت به هنجارهای تثبیت شده نیست، اخلاقی بودن در اینجا کُنشی است که افراد را دائما از جامعه متمایز میسازد و فاصلهی آنها را بیشتر نمایان میکند، نظیر کنشی که از دختران انقلاب شاهد بودیم. گسست رادیکال در اینجا سبب می شود هیچ نقطهی همذاتپنداری میان حاکمیت و مردم باقی نماند و آنها را در مسیر کاملا ناهمسو قرار دهد. متمایز شدن مردم از نهاد سیاسی صرفا در قالب لجبازی قابل تعریف نیست، چه بسا در مواردی لازم باشد مردم به گونهای رادیکالتر از فرامین چنین نهادی اقدام کنند؛ زمانی که یکی از زندانیان سیاسی در دادگاه در معرض بیشمار اتهامات واهی قرار گرفت، اظهار کرد همه آنها را قبول دارم.
✍ رضا احمدی
@lookingawry
اما چنین توصیهای علاوه بر محافظهکارانه بودن، محدودیتهای هم دارد؛ زیرا اخلاقی بودن و معصومیّتِ افراد هر جامعهای بمعنای امکان بیشتر برای تصمیمگیرهای نادرست از سوی حاکمان آن جامعه است؛ خطای فرزند همواره در پس زمینهی معصومیت مادر ممکن میگردد. اما از سوی دیگر تن دادن افراد جامعه به قواعد غیر اخلاقیِ نهاد قدرت مستلزم تباهی و نابودی روز افزون است. بنابراین چگونه می توان از این بنبست فراتر رفت؟
مسلما اخلاقی بودن به معنای بازگشت به هنجارهای تثبیت شده نیست، اخلاقی بودن در اینجا کُنشی است که افراد را دائما از جامعه متمایز میسازد و فاصلهی آنها را بیشتر نمایان میکند، نظیر کنشی که از دختران انقلاب شاهد بودیم. گسست رادیکال در اینجا سبب می شود هیچ نقطهی همذاتپنداری میان حاکمیت و مردم باقی نماند و آنها را در مسیر کاملا ناهمسو قرار دهد. متمایز شدن مردم از نهاد سیاسی صرفا در قالب لجبازی قابل تعریف نیست، چه بسا در مواردی لازم باشد مردم به گونهای رادیکالتر از فرامین چنین نهادی اقدام کنند؛ زمانی که یکی از زندانیان سیاسی در دادگاه در معرض بیشمار اتهامات واهی قرار گرفت، اظهار کرد همه آنها را قبول دارم.
✍ رضا احمدی
@lookingawry
❤2
Audio
❤2
🎯 معجزه لزوما انجام کارهای طبیعی بصورت خارق العاده نیست؛ معجزه میتواند، انجام کارهای خارق العاده بصورت طبیعی باشد، همان نقشی که ایدئولوژی دارد. ایدئولوژی معجزه دوران ماست که امور خارق العاده را در قالب امر طبیعی عرضه میکند.
نظیر اینکه به نظم و مقررات بیرونی تن میدهیم و باور داریم اینها طبیعی هستند و باید باشند.
@lookingawry
نظیر اینکه به نظم و مقررات بیرونی تن میدهیم و باور داریم اینها طبیعی هستند و باید باشند.
@lookingawry
🎯 بنا بر تلقی لاکان، روح القدوس چیزی نیست جز ورود دال به جهان، امری که طبیعت را با یک پیچش نمادین به یک وجود اثیری و جوهر زودوده تبدیل میکند. مانند هدیهای که از تمام شئون مادی و مصرفیاش جدا شده و صرفا بازنمایی کنندهی پیوند میان دو دلباخته است. تنها چیزی که در این جا لازم است اضافه کنیم؛ شکلی از افلاطونگرایی وارونه است. افلاطونگرایی وارونه بدین معناست که ابژهی والا را نه در جهان متعالی، بلکه باید درونِ ابژهی مبتذل جستجو کنیم. نظیر تعبیری که فروید در خصوص ابژهی مقعدی دارد؛ برای مادر مدفوعِ کودک همان هدیه و پاسخی است که کودک به درخواست و میل مادر میدهد، امری که مادر را خشنود کرده و از سلامت نوزاد مطمئن میسازد. بنابراین مسیح مقدس است، نه بدین دلیل که او تجلی خدواند یا امر الوهی است، بلکه او از این حیث که میتواند یک دال نمادین ( یعنی امر مصلوب شده) را وارد قلمرو نمادین کند، مقدس است. به بیان دیگر، مسیح همان ابژهی مقعدی است که در پیش چشم خدا و یهودیان کنار نهاده میشود تا بصورت "میانجی حذف شونده" امکان ورود یک دال به حوزهی نمادین را تضمین کند و وجود خودش را در هیأت یک دال ( مصلوب، منجی و قربانی) استمرار بخشد.
🔺ضمنا اگر این ایدهی لاکان را بپذیریم که نقاشی در پی ترسیم ابژهی والایش یافتهای است که در جهان نمودها و پدیدارها میتوان سراغ آن را گرفت، بهتر میتوان موضوع بیشمار پرتره و نقاشی که در گذشته درصدد ترسیم سیمای مسیح بودند را درک کرد. مسیح تنها بر حسب این ویژگی که ابژه والایش یافته و مقدس است، مکررا موضوع هنر فاخر قرار میگیرد. آیا میان انبیاء کسی که فاقد چنین والایشی است و کاملا میان علایق دنیوی و معنوی دوپاره است، در میان هنرها بیشترین قرابت را با کاریکاتور ندارد؟ کاریکاتور به هیچ وجه مضحک نیست، کاریکاتور نمایش نوعی بالقوهگی است که هیچ تناسبی با جهان ما ندارد. به همین دلیل تا حدودی هراسانگیز و رعبآور است. در این میان میتوان به بودا توجه کرد که شمایل او در قالب تندیس و مجسمه مورد توجه بوده است، کسی که فیگور او نمایانگر هیچ رانهای نیست و هیچ وجهی از زندگی را نمیتوانیم از طریق او مورد بازشناسی قرار دهیم.
✍رضا احمدی
@lookingawry
🔺ضمنا اگر این ایدهی لاکان را بپذیریم که نقاشی در پی ترسیم ابژهی والایش یافتهای است که در جهان نمودها و پدیدارها میتوان سراغ آن را گرفت، بهتر میتوان موضوع بیشمار پرتره و نقاشی که در گذشته درصدد ترسیم سیمای مسیح بودند را درک کرد. مسیح تنها بر حسب این ویژگی که ابژه والایش یافته و مقدس است، مکررا موضوع هنر فاخر قرار میگیرد. آیا میان انبیاء کسی که فاقد چنین والایشی است و کاملا میان علایق دنیوی و معنوی دوپاره است، در میان هنرها بیشترین قرابت را با کاریکاتور ندارد؟ کاریکاتور به هیچ وجه مضحک نیست، کاریکاتور نمایش نوعی بالقوهگی است که هیچ تناسبی با جهان ما ندارد. به همین دلیل تا حدودی هراسانگیز و رعبآور است. در این میان میتوان به بودا توجه کرد که شمایل او در قالب تندیس و مجسمه مورد توجه بوده است، کسی که فیگور او نمایانگر هیچ رانهای نیست و هیچ وجهی از زندگی را نمیتوانیم از طریق او مورد بازشناسی قرار دهیم.
✍رضا احمدی
@lookingawry
👍3
🎯 دوست عزیزم جناب آقای دکتر مزدک رجبی مجموعه مباحث و گفتگوهایی با حضور آقای بیژن عبدالکریمی پیرامون( هستی شناسی ایران اکنون) ارائه کردهاند که برای اندیشیدن در خصوص چالشهای پیشرو در ایران معاصر بسیار مفید و شنیدنی است. با کمال تشکر از ایشان این مجموعه مباحث را برای دوستان کانال کژنگریستن به اشتراک میذارم👇👇👇
@lookingawry
@MazdakRajabiGroup
@lookingawry
@MazdakRajabiGroup
🎯 برخی از دوستان اقدام به انتشار گاهنامهای با عنوان آنتیمانتال در فضای مجازی نمودند که بنا دارد یک جریان حداقلی و خلافآمد در عرصهی ادبیات باشد، جهت حمایت از فعالیت ایشان نسخه پیدی اف از این گاهنامه تقدیم حضور مخاطبان کژنگریستن میگردد👇👇👇
Forwarded from Antimantal
گاهنامه_ادبی_آنتیمانتال_شماره_دوم.pdf
16.5 MB
📣👆📣👆📣👆📣
دومین شماره از گاهنامهی ادبی آنتیمانتال ویژهی ادبیات و مخاطب منتشر شد.
@antimantal1
...در این شماره به این مسئله پرداخته میشود که جایگاه مخاطب چگونه تعریف میشود، از چه اهمیتی در امر نویسش برخوردار است و چگونه میتوان در بهبود آشفتگیای که بر جهان متن، پدیدآورندهی آن و مخاطب حاکم است قدمی روبهجلو برداشت.
با ما همراه باشید...
Www.antimantal.com
دومین شماره از گاهنامهی ادبی آنتیمانتال ویژهی ادبیات و مخاطب منتشر شد.
@antimantal1
...در این شماره به این مسئله پرداخته میشود که جایگاه مخاطب چگونه تعریف میشود، از چه اهمیتی در امر نویسش برخوردار است و چگونه میتوان در بهبود آشفتگیای که بر جهان متن، پدیدآورندهی آن و مخاطب حاکم است قدمی روبهجلو برداشت.
با ما همراه باشید...
Www.antimantal.com
🎯 امروزه ، وقتی همه جانبه از طرف سوپر اگو با نسخههای گوناگون فرامینِ «لذت ببرید» بمباران میشویم - از لذت مستقیم در عمل جنسی گرفته تا لذت بردن از موفقیتهای حرفهای یا بیداری معنوی - باید به یک سطح رادیکالتر سوق پیدا کنیم: روانکاوی امروز تنها گفتمانی است که در آن مجاز هستید لذت نبرید.
اسلاوی ژیژک
🔺"برای اینکه نکته سنجی ژیژک در این عبارت از دست نرود، لازم است این مطلب را به آن اضافه کنیم که سوپر اگو با دو نوع دستور العمل ظاهر میشود: ۱-لذت ببرید( مجاز هستید لذت ببرید) آن گونه که در گفتمان رواداری غرب ظاهر میشود، ۲- و فرمان لذت نبرید( مجاز نیستید لذت ببرید) در گفتمان فقهی و دینی جامعهی ایران. در مقابل این دو، گفتمان روانکاوی است که میگوید ( مجاز هستید لذت نبرید) که دعوت به نوعی کردار رادیکال برای برون رفت از بنبستِ فرخوان سوپر اگو است. لذا روشن است که دستور العمل روانکاوی کاملا با این دو نوع گفتمان متمایز است"
TIME DRIVEN
Metapsychology and the Splitting of the Drive, page xvii
@lookingawry
اسلاوی ژیژک
🔺"برای اینکه نکته سنجی ژیژک در این عبارت از دست نرود، لازم است این مطلب را به آن اضافه کنیم که سوپر اگو با دو نوع دستور العمل ظاهر میشود: ۱-لذت ببرید( مجاز هستید لذت ببرید) آن گونه که در گفتمان رواداری غرب ظاهر میشود، ۲- و فرمان لذت نبرید( مجاز نیستید لذت ببرید) در گفتمان فقهی و دینی جامعهی ایران. در مقابل این دو، گفتمان روانکاوی است که میگوید ( مجاز هستید لذت نبرید) که دعوت به نوعی کردار رادیکال برای برون رفت از بنبستِ فرخوان سوپر اگو است. لذا روشن است که دستور العمل روانکاوی کاملا با این دو نوع گفتمان متمایز است"
TIME DRIVEN
Metapsychology and the Splitting of the Drive, page xvii
@lookingawry
🎯 خطر واقعی این نیست که آزادیهایمان محدود شود، خطر واقعی این است که کنترل و محدودیت را بعنوان آزادی تجربه کنیم.
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
Forwarded from Private Film Club
□ دلوز و امر واقع لکانی
اسلاوی ژیژک
ترجمهی مهدی ملک
دلوز خوانش خود از فلاسفه را با گرایشی به «خوانش تاریخ فلسفه به مثابهی شکلی از لواط» یا (در همان معنا) لقاح مقدس (immaculate conception) پی میگیرد: «من خودم را به این شکل دیدم که مؤلفی را از پشت میگیرم و به او بچهای میدهم که از آن خودش باشد، هر چند هیولاوار. این واقعا اهمیت داشت که بچه از او باشد چرا که مؤلف مجبور بود چیزهایی را بیان کند که من در دهان او گذاشته بودم. اما بچه مطمئناً هیولایی است زیرا نتیجه تمام اشکال انتقالها، لغزشها، از جا دررفتگیها و نشر و صدوری است که واقعاً از آن لذت بردهام.» دلوز در این جا عمیقاً لکانی است: آیا لکان در خوانش «کانت با ساد» دقیقاً همین کار را نمیکند؟ ژاک آلن میلر یک بار چنین خوانشی را با عبارات دلوزی وصف کرده بود: هدف لکان «گرفتن کانت از پشت بود» تا هیولای سادی را به مانند فرزند ِخود کانت به وجود آورد. (و از قضا آیا چنین چیزی در خوانش هایدگر از قطعات پیشا-سقراطیان صادق نیست؟ آیا او نیز پارمنیدس و هراکلیتوس را از پشت نمیگیرد؟ آیا شرح مبسوط او از این که «هستی و اندیشه یکی هستند» یکی از بزرگترین لواطها در تاریخ فلسفه نیست؟) اصطلاح «لقاح مقدس»، از کتاب منطق معنا، را باید به مفهوم سیلان معنا به مثابهی ناباروری، بدون یک توان علّی مناسب پیوند زد: خوانش دلوز تا سطح برهمچیدگی واقعی علتها و معلولها بر کشیده نشده و بر تفاسیر «رئالیستی» به مانند رابطه آنالی در برابر رابطه واژینال «مناسب» متوقف میشود.
این رویهی دلوزی نمونهی الاهیاتی متقدمی دارد – نه لقاح مقدس مسیحی، که خود او به آن ارجاع می دهد، بلکه افسانهی یهودی در خصوص تولد مسیح که در یک دستنوشتهی تک نسخهای توسط جوزف در قرن سیزدهم گزارش شده است. خداوند میخواهد به مسیح تولد بخشد اما میداند که تمامی نیروهای شر در برابر واژن شکینا (Shekina) در انتظار ایستادهاند تا مسیح را در لحظهی تولد به قتل برسانند. از این رو خداوند شبانه به ملاقات لیلیث، نماد شر، میرود و با او نزدیکی آنالی میکند… مسیح پس از این رابطه آنالی است که به دنیا میآید: این حقهای است که خدا با آن نیروهای شر را میفریبد: به دنیا آوردن مسیح از دل شر. اگر حرکتی بنیادین که جهان نمادین را تأسیس میکند ژستی تهی است، بنابراین چگونه یک ژست تهی میشود؟ چگونه محتوایش خنثی میشود؟ از خلال ِتکرار. جورجو آگامبن تلاش کرده است تا این ساز و کار را با مفهوم حرمتشکنی (profanation) بیان کند: در تضاد بین امر مقدس و سکولار، حرمتشکنی سکولار با سکولاریزه کردن یکی نیست...
ادامهی مطلب در این لینک:
apparatuss.com/deleuze-and-the-lacanian-real/
■ www.apparatuss.com
■ @apparatus_channel
■ instagram.com/apparatus.insta
اسلاوی ژیژک
ترجمهی مهدی ملک
دلوز خوانش خود از فلاسفه را با گرایشی به «خوانش تاریخ فلسفه به مثابهی شکلی از لواط» یا (در همان معنا) لقاح مقدس (immaculate conception) پی میگیرد: «من خودم را به این شکل دیدم که مؤلفی را از پشت میگیرم و به او بچهای میدهم که از آن خودش باشد، هر چند هیولاوار. این واقعا اهمیت داشت که بچه از او باشد چرا که مؤلف مجبور بود چیزهایی را بیان کند که من در دهان او گذاشته بودم. اما بچه مطمئناً هیولایی است زیرا نتیجه تمام اشکال انتقالها، لغزشها، از جا دررفتگیها و نشر و صدوری است که واقعاً از آن لذت بردهام.» دلوز در این جا عمیقاً لکانی است: آیا لکان در خوانش «کانت با ساد» دقیقاً همین کار را نمیکند؟ ژاک آلن میلر یک بار چنین خوانشی را با عبارات دلوزی وصف کرده بود: هدف لکان «گرفتن کانت از پشت بود» تا هیولای سادی را به مانند فرزند ِخود کانت به وجود آورد. (و از قضا آیا چنین چیزی در خوانش هایدگر از قطعات پیشا-سقراطیان صادق نیست؟ آیا او نیز پارمنیدس و هراکلیتوس را از پشت نمیگیرد؟ آیا شرح مبسوط او از این که «هستی و اندیشه یکی هستند» یکی از بزرگترین لواطها در تاریخ فلسفه نیست؟) اصطلاح «لقاح مقدس»، از کتاب منطق معنا، را باید به مفهوم سیلان معنا به مثابهی ناباروری، بدون یک توان علّی مناسب پیوند زد: خوانش دلوز تا سطح برهمچیدگی واقعی علتها و معلولها بر کشیده نشده و بر تفاسیر «رئالیستی» به مانند رابطه آنالی در برابر رابطه واژینال «مناسب» متوقف میشود.
این رویهی دلوزی نمونهی الاهیاتی متقدمی دارد – نه لقاح مقدس مسیحی، که خود او به آن ارجاع می دهد، بلکه افسانهی یهودی در خصوص تولد مسیح که در یک دستنوشتهی تک نسخهای توسط جوزف در قرن سیزدهم گزارش شده است. خداوند میخواهد به مسیح تولد بخشد اما میداند که تمامی نیروهای شر در برابر واژن شکینا (Shekina) در انتظار ایستادهاند تا مسیح را در لحظهی تولد به قتل برسانند. از این رو خداوند شبانه به ملاقات لیلیث، نماد شر، میرود و با او نزدیکی آنالی میکند… مسیح پس از این رابطه آنالی است که به دنیا میآید: این حقهای است که خدا با آن نیروهای شر را میفریبد: به دنیا آوردن مسیح از دل شر. اگر حرکتی بنیادین که جهان نمادین را تأسیس میکند ژستی تهی است، بنابراین چگونه یک ژست تهی میشود؟ چگونه محتوایش خنثی میشود؟ از خلال ِتکرار. جورجو آگامبن تلاش کرده است تا این ساز و کار را با مفهوم حرمتشکنی (profanation) بیان کند: در تضاد بین امر مقدس و سکولار، حرمتشکنی سکولار با سکولاریزه کردن یکی نیست...
ادامهی مطلب در این لینک:
apparatuss.com/deleuze-and-the-lacanian-real/
■ www.apparatuss.com
■ @apparatus_channel
■ instagram.com/apparatus.insta
Telegram
attach 📎
🎯 مردم چه میخواهند؟ این پرسشی است بیپاسخ!
در فلسفه سیاسی بیش از آنکه ارزیابی و قضاوت مردم دربارهی حاکمیّت اهمیّت داشته باشد، بررسی شیوهی نگاه حاکمیّت به مردم ارزش نظری دارد. بجای طرح این پرسش که در نگاه مردم، حاکمیّت سیاسی چگونه سنجیده و قضاوت میشود، باید پرسید در نظر حاکمان، مردم چیستند؟ و آنها مردم را چگونه میبینند؟ بعبارتی، در عوض توسل به انواع نظر سنجیها جهت تعیین موضع مردم پیرامون نظام سیاسی، باید بر روشن ساختنِ موضع حاکمیّت راجع به مردم تمرکز کنیم. زمانی که مردم دربارهی نظام سیاسی سخن میگویند علایقِ متعارض و منافع متضادشان را آشکار میکنند، اما زمانی که گفتمان حاکم سیاسی در ارتباط با مردم مورد توجه قرار میگیرد بُعد آنتاگونیستی و تضاد هستیشناختی یک گفتمان سیاسی نمایان میگردد. نظامهای سیاسی مردم را در انواع الگوهای آماری از قبیل کارگر، جوان، پیر، زن، مرد، شاغل، بیکار و غیر دستهبندی میکنند تا در نهایت از شرّ مردم بعنوان یک نیروی کُنشگر و غیر قابل پیشبینی آسوده و خلاص گردند، اما این تمام ماجرا نیست و در مردم نوعی مازاد غیر قابلِ تقلیل وجود دارد که انواع مجموعهسازیها و طبقهبندیها عقیم میماند. لحاظ کردن مردم بعنوان مجموعهای از ارقام و اعداد سبب میشود حاکمان از این موضوع که مردم نوعی کثرت نامنجسم هستند، غفلت کنند و تعارض درونی گفتمان و ایدئولوژی سیاسیشان را نادیده بگیرند. لذا آنها در مواجهه با مردم درگیر یک پرسش لاینحل میگردند و مردم بسان امر واقعی نهایتا برای گفتمانهای سیاسی قابل نمادین شدن نیستند؛ همانند فروید که "پرسش زن چه میخواهد" را یک پرسش بیپاسخ تلقی کرد، در نگاه متولیان سیاسی نیز پرسش «مردم چه میخواهند» مسألهای است که پاسخ سر راستی پیدا نمیکند. حاکمان سیاسی همواره از خود میپرسند « شما بعنوان مردم شغل، رفاه، آزادی و خانه میخواهید، اما از این خواستهها حقیقتا چه چیزی در نظر دارید؟ و به دنبال چه چیزی هستید؟ زن هیستریک زمانی که ارباب و آن دیگری را مورد خطاب قرار میدهد بر یک خواستهی معیّن و مشخص توجه ندارد، بلکه او تلاش دارد نفسِ جایگاه و موقعیّت دیگری را به چالش بکشد و بر فقدان آن تأکید کند، بر همین سیاق وقتی مردم طغیان و شورش میکنند خواستهی روشن و مشخصی ندارند، آنها جایگاه و موضع آن دیگری برایشان مسأله است. در اینجاست که بنبست و مخمصهی نظامهای توتالیتر نمایان میگردد، زیرا اگر چنین سیستمهایی فضای گشودهی سیاسی ایجاد کنند، این آزادی از سوی مردم بر علیهشان استفاده خواهد شد و اگر فضای سیاسی و اجتماعی را بسته و محدود سازند، خودِ این اختناق و محدودیّت به مهمترین گواه حقانیّت مردم علیه ساختار قدرت تبدیل میشود. برای یک نظام سیاسی اقتدارگرا گشودگی و آزادی و همچنین فضای بسته و استبدادی هر دو یک تهدید محسوب میشود، این همان موقعیّت پاردوکسیکال و متعارضی است که بنبست چنین سازوکار قدرتی را آشکار میکند. در مقابل، دموکراسی پاسخ و ترفندی است برای رهایی از یک چنین بنبست و مخمصهای تا مردم قادر باشند به میانجی خودشان قلمرو آزادی و قانون را تعریف کنند. البته دموکراسی نیز به این مسأله که مردم چه میخواهند پاسخ حتمی و قطعی ارائه نمیدهد، دموکراسی تضادِ بنیادیِ درونِ سیستمهای انحصارگرا و انتصابی را با ارجاع به شکاف و گسست انتخابهای مردمی دَرز میگیرد و پنهان میسازد. بنابراین پذیرش استبداد ما را با اختگیِ «دیگری» و پذیرش دموکراسی ما را با اختگیِ «مردم» مواجه میسازد، شاید راه حل اساسی در این میان رجوع دوباره به آموزههای مارکس و به تبع آن نقد اقتصاد سیاسی و منطبق ساختن این دو نوع اختگی است تا روشن شود هر نظم سیاسی که سرمایهداری و هنجارهای آن را مفروض میگیرد، نابسنده است.
✍رضا احمدی
@lookingawry
در فلسفه سیاسی بیش از آنکه ارزیابی و قضاوت مردم دربارهی حاکمیّت اهمیّت داشته باشد، بررسی شیوهی نگاه حاکمیّت به مردم ارزش نظری دارد. بجای طرح این پرسش که در نگاه مردم، حاکمیّت سیاسی چگونه سنجیده و قضاوت میشود، باید پرسید در نظر حاکمان، مردم چیستند؟ و آنها مردم را چگونه میبینند؟ بعبارتی، در عوض توسل به انواع نظر سنجیها جهت تعیین موضع مردم پیرامون نظام سیاسی، باید بر روشن ساختنِ موضع حاکمیّت راجع به مردم تمرکز کنیم. زمانی که مردم دربارهی نظام سیاسی سخن میگویند علایقِ متعارض و منافع متضادشان را آشکار میکنند، اما زمانی که گفتمان حاکم سیاسی در ارتباط با مردم مورد توجه قرار میگیرد بُعد آنتاگونیستی و تضاد هستیشناختی یک گفتمان سیاسی نمایان میگردد. نظامهای سیاسی مردم را در انواع الگوهای آماری از قبیل کارگر، جوان، پیر، زن، مرد، شاغل، بیکار و غیر دستهبندی میکنند تا در نهایت از شرّ مردم بعنوان یک نیروی کُنشگر و غیر قابل پیشبینی آسوده و خلاص گردند، اما این تمام ماجرا نیست و در مردم نوعی مازاد غیر قابلِ تقلیل وجود دارد که انواع مجموعهسازیها و طبقهبندیها عقیم میماند. لحاظ کردن مردم بعنوان مجموعهای از ارقام و اعداد سبب میشود حاکمان از این موضوع که مردم نوعی کثرت نامنجسم هستند، غفلت کنند و تعارض درونی گفتمان و ایدئولوژی سیاسیشان را نادیده بگیرند. لذا آنها در مواجهه با مردم درگیر یک پرسش لاینحل میگردند و مردم بسان امر واقعی نهایتا برای گفتمانهای سیاسی قابل نمادین شدن نیستند؛ همانند فروید که "پرسش زن چه میخواهد" را یک پرسش بیپاسخ تلقی کرد، در نگاه متولیان سیاسی نیز پرسش «مردم چه میخواهند» مسألهای است که پاسخ سر راستی پیدا نمیکند. حاکمان سیاسی همواره از خود میپرسند « شما بعنوان مردم شغل، رفاه، آزادی و خانه میخواهید، اما از این خواستهها حقیقتا چه چیزی در نظر دارید؟ و به دنبال چه چیزی هستید؟ زن هیستریک زمانی که ارباب و آن دیگری را مورد خطاب قرار میدهد بر یک خواستهی معیّن و مشخص توجه ندارد، بلکه او تلاش دارد نفسِ جایگاه و موقعیّت دیگری را به چالش بکشد و بر فقدان آن تأکید کند، بر همین سیاق وقتی مردم طغیان و شورش میکنند خواستهی روشن و مشخصی ندارند، آنها جایگاه و موضع آن دیگری برایشان مسأله است. در اینجاست که بنبست و مخمصهی نظامهای توتالیتر نمایان میگردد، زیرا اگر چنین سیستمهایی فضای گشودهی سیاسی ایجاد کنند، این آزادی از سوی مردم بر علیهشان استفاده خواهد شد و اگر فضای سیاسی و اجتماعی را بسته و محدود سازند، خودِ این اختناق و محدودیّت به مهمترین گواه حقانیّت مردم علیه ساختار قدرت تبدیل میشود. برای یک نظام سیاسی اقتدارگرا گشودگی و آزادی و همچنین فضای بسته و استبدادی هر دو یک تهدید محسوب میشود، این همان موقعیّت پاردوکسیکال و متعارضی است که بنبست چنین سازوکار قدرتی را آشکار میکند. در مقابل، دموکراسی پاسخ و ترفندی است برای رهایی از یک چنین بنبست و مخمصهای تا مردم قادر باشند به میانجی خودشان قلمرو آزادی و قانون را تعریف کنند. البته دموکراسی نیز به این مسأله که مردم چه میخواهند پاسخ حتمی و قطعی ارائه نمیدهد، دموکراسی تضادِ بنیادیِ درونِ سیستمهای انحصارگرا و انتصابی را با ارجاع به شکاف و گسست انتخابهای مردمی دَرز میگیرد و پنهان میسازد. بنابراین پذیرش استبداد ما را با اختگیِ «دیگری» و پذیرش دموکراسی ما را با اختگیِ «مردم» مواجه میسازد، شاید راه حل اساسی در این میان رجوع دوباره به آموزههای مارکس و به تبع آن نقد اقتصاد سیاسی و منطبق ساختن این دو نوع اختگی است تا روشن شود هر نظم سیاسی که سرمایهداری و هنجارهای آن را مفروض میگیرد، نابسنده است.
✍رضا احمدی
@lookingawry