Forwarded from کژ نگریستن
📌با سلام و احترام
با حمایت و درخواست یکی از دوستان بناست شرح کتاب "کمتر از هیچ" را مجددا پی بگیرم، پیش از این مقدمهی کتاب در چهار جلسه ارائه شده بود ولی به جهت پارهای از دلایل آن جلسات ناتمام ماند. در حال حاضر بنا دارم محتوای کلی کتاب را (در هفته بصورت دو جلسهی یک ساعت و ربعی) ضبط کرده و خدمت دوستان ارائه دهم. لذا دوستانی که تمایل به دریافت این جلسات دارند در پیوی درخواست بدند.
محتوای این درسگفتارها علاوه بر توضیح کتاب شامل شرح و تبیین برخی مضامین فلسفه هگل، مارکس و لاکان است که به اقتضای ارجاعات کتاب ارائه میگردد.
👇
@Ahmadi_Reza
@lookingawry
با حمایت و درخواست یکی از دوستان بناست شرح کتاب "کمتر از هیچ" را مجددا پی بگیرم، پیش از این مقدمهی کتاب در چهار جلسه ارائه شده بود ولی به جهت پارهای از دلایل آن جلسات ناتمام ماند. در حال حاضر بنا دارم محتوای کلی کتاب را (در هفته بصورت دو جلسهی یک ساعت و ربعی) ضبط کرده و خدمت دوستان ارائه دهم. لذا دوستانی که تمایل به دریافت این جلسات دارند در پیوی درخواست بدند.
محتوای این درسگفتارها علاوه بر توضیح کتاب شامل شرح و تبیین برخی مضامین فلسفه هگل، مارکس و لاکان است که به اقتضای ارجاعات کتاب ارائه میگردد.
👇
@Ahmadi_Reza
@lookingawry
👍4❤1
🎯لذت در روانکاوی لذت مازاد است؛ لذا نمیتوان لذت را به لذت متعارف و نامتعارف تقسیم نمود، بلکه لذت همواره بصورت مازاد و امر بیش و فزونتر وجود دارد. برای دست یافتن به آن باید پیشتر رفت و قدری پا را فراتر گذاشت. بعبارتی لذت برای دسترس پذیر ساختن خود ما را به فراسوی محدوده و مرزهای اولیه و از قبل تعیین شده فرا میخواند. سادیسم و بودیسم یا ریاضتهای زهدمآبانه دو بینش شکست خورده برای مواجهه با چنین ساختاری است. این منطق دقیقا همان چیزی است که ساختار سرمایه و سرمایهداری را شکل میدهد؛ سرمایه در آن بخشی که بین همه به یکسان توزیع شده، وجود ندارد، بلکه تنها در فضای نابرابر و غیر عادلانه حضور دارد. بنابراین سرمایه و سرمایهداری را صرفا بر اساس این عنصر مازاد میتوان تبیین کرد. این خصیصه را میتوان در ساز و کار قدرت نیز مشاهد کرد؛ قدرت به اقتضای ویژگی درونیاش متجاوز است و از حدود خودش فراتر میرود. حتی برای حفظ سطح اولیهاش مستلزم فراروی است. به همین دلیل قدرت ذاتا غیر اخلاقی است و هر پیوندی میان قدرت و اخلاق یا دین محکوم به شکست خواهد بود. نتیحتا با دین یا اخلاق نمیتوان برای قدرت حدود و ثغور تعیین نمود؛ در این پیوند نهایتا آن چیزی که رخ میدهد منحل و ادغام شدن اخلاق و دین در منطق درونی قدرت و استیلاء است.
قدرت بعنوان امری که به مرزهای تعیین شده توسط خود وفادار نمیماند و به آن خیانت میکند، بدین معناست که هر رابطهای نمادینی که بر اساس قدرت یا سرمایه و لذت پایهگذاری گردد از همان آغاز خائنانه است. به تعبیری ما در اینجا با امری سروکار داریم که وفاداری به آن مستلزم خیانت است. و هر تبیینی از خیر در قلمرو قدرت و لذت به شر منتهی میشود. آیا تلاش کانت برای صورتبندی اخلاقوظیفهگرایانه کوششی برای دست و پا کردنِ قلمروی در اخلاق به منظور وفادرای بدون خیانت نبود؟ قلمرو خیر مطلق؟
✍رضا احمدی
@lookingawry
قدرت بعنوان امری که به مرزهای تعیین شده توسط خود وفادار نمیماند و به آن خیانت میکند، بدین معناست که هر رابطهای نمادینی که بر اساس قدرت یا سرمایه و لذت پایهگذاری گردد از همان آغاز خائنانه است. به تعبیری ما در اینجا با امری سروکار داریم که وفاداری به آن مستلزم خیانت است. و هر تبیینی از خیر در قلمرو قدرت و لذت به شر منتهی میشود. آیا تلاش کانت برای صورتبندی اخلاقوظیفهگرایانه کوششی برای دست و پا کردنِ قلمروی در اخلاق به منظور وفادرای بدون خیانت نبود؟ قلمرو خیر مطلق؟
✍رضا احمدی
@lookingawry
هیچکس از اینجا فرار نکرده!
🎯در سیاست تعریف قلمروِ بیرون به منظور تعیین یک فضای حقیقی نیست، بلکه بیرون و بیگانه وسیلهای است تا آثار انشقاق و عدم انسجام درونی محو و پنهان گردد. بیرون همواره نشان میدهد که فضای درون خط خورده و ناکامل است. به تعبیری، بدون دشمن و تهدیدهای بیرونی نمیتوان درون را بعنوان یک محیط مستقل بازشناسی کرد. البته هر چند بیرون به عنوان عنصر مازاد خارج از مرزهای رسمی و نمادین قرار میگیرد، اما چنین عنصر مازادی چیزی نیست جزء ناکامیهای موجود در محیط درونی. بیرون همواره به ما یادآوری میکند چگونه درون ناخالص و دوپاره است.
در این میان اردوگاه کاملا شرایط ویژهای دارد؛ اردوگاه بازتعریف قلمرو درون، بدون هیچ ارجاعی به فضای بیرون است. گویا اردوگاه در پی بازسانی درون به صورت یک امر مطلق و درونماندگار است که خودش را با فرض جهان خارج محقق نمیسازد. لذا اردوگاه نه بواسطهی جهان خارج، بلکه به بواسطه خود محیط و اتمسفر درونی محصور و مرزبندی میشود.شاید از این حیث بتوان اردوگاه را یک درون بودگی ناب تصور کرد که رستگاری در آن به نبودن و مرگ تعریف میشود.
آیا شرایط ویژهای که در آن هستیم میل به ساختن یک چنین درونبودگی ناب نیست؟ آیا نظام سیاسی در ایران با اینترنت ملی، تیم ضربت محلهها و منع مراودات بین المللی و هزار ترفند دیگر در پی این نیست تا فضای داخل کشور را از نو پیکربندی و باز تعریف کند؟
از منظر حاکمان فعلی تهدید نه دشمان خارجی، بلکه ملتی است که تلاش دارد با بیگانگان رابطه ایجاد کند. با چنین تصوری نظم سیاسی به دنبال ساختن یک جامعه و کشوری است که دائما از درون خود را محصور و محدود میکند. پیامد درون بودگی ناب منفعل ساختن انسانها و عدم وجود هیچ نوع انگیزهای در آنها برای فرار و گریز از وضعیت کنونی است. اردوگاه بر خلاف زندان ایدهی فرار و گریختن را ناممکن میسازد؛ زیرا ساکنان آن فاقد نام هستند و صرفا سرشماری میشوند.
✍ رضا احمدی
@lookingawry
🎯در سیاست تعریف قلمروِ بیرون به منظور تعیین یک فضای حقیقی نیست، بلکه بیرون و بیگانه وسیلهای است تا آثار انشقاق و عدم انسجام درونی محو و پنهان گردد. بیرون همواره نشان میدهد که فضای درون خط خورده و ناکامل است. به تعبیری، بدون دشمن و تهدیدهای بیرونی نمیتوان درون را بعنوان یک محیط مستقل بازشناسی کرد. البته هر چند بیرون به عنوان عنصر مازاد خارج از مرزهای رسمی و نمادین قرار میگیرد، اما چنین عنصر مازادی چیزی نیست جزء ناکامیهای موجود در محیط درونی. بیرون همواره به ما یادآوری میکند چگونه درون ناخالص و دوپاره است.
در این میان اردوگاه کاملا شرایط ویژهای دارد؛ اردوگاه بازتعریف قلمرو درون، بدون هیچ ارجاعی به فضای بیرون است. گویا اردوگاه در پی بازسانی درون به صورت یک امر مطلق و درونماندگار است که خودش را با فرض جهان خارج محقق نمیسازد. لذا اردوگاه نه بواسطهی جهان خارج، بلکه به بواسطه خود محیط و اتمسفر درونی محصور و مرزبندی میشود.شاید از این حیث بتوان اردوگاه را یک درون بودگی ناب تصور کرد که رستگاری در آن به نبودن و مرگ تعریف میشود.
آیا شرایط ویژهای که در آن هستیم میل به ساختن یک چنین درونبودگی ناب نیست؟ آیا نظام سیاسی در ایران با اینترنت ملی، تیم ضربت محلهها و منع مراودات بین المللی و هزار ترفند دیگر در پی این نیست تا فضای داخل کشور را از نو پیکربندی و باز تعریف کند؟
از منظر حاکمان فعلی تهدید نه دشمان خارجی، بلکه ملتی است که تلاش دارد با بیگانگان رابطه ایجاد کند. با چنین تصوری نظم سیاسی به دنبال ساختن یک جامعه و کشوری است که دائما از درون خود را محصور و محدود میکند. پیامد درون بودگی ناب منفعل ساختن انسانها و عدم وجود هیچ نوع انگیزهای در آنها برای فرار و گریز از وضعیت کنونی است. اردوگاه بر خلاف زندان ایدهی فرار و گریختن را ناممکن میسازد؛ زیرا ساکنان آن فاقد نام هستند و صرفا سرشماری میشوند.
✍ رضا احمدی
@lookingawry
🎯 هگل یک متفکر انتقادی نیست، موضع اصلی او ایجاد مصالحه و آشتی دادن است. آشتی دادن نه بعنوان یک هدف بلند مدت، بلکه آشتی دادن به این معنا که ما را با حقیقت تلخ و غیر منتظرهی ایدهای تحقق یافته مواجه سازد. اگر یک شعار هگلی وجود داشته باشد، آن چیزی شبیه این است: حقیقت را در اینکه چطور امور به خطا می روند کشف کنید. پیام هگل، روحِ اعتماد ( آنگونه که عنوان آخرین کتاب رابرت برندام درباره پدیدارشناسی هگل بدان اشاره دارد) نیست، بلکه پیامش روح بی اعتمادی است. فرضیهاش این است که هر پروژهی بزرگ انسانی به خطا می رود و تنها از این طریق است که حقیقت خودش را تصدیق میکند.
Zizek
Hegel in a wired brain
@lookingawry
Zizek
Hegel in a wired brain
@lookingawry
👍1
صدایی که مرگش می تواند طنینانداز یک رخداد سیاسی باشد، شایستهی تقدیر است. بر خلاف نظر افلاطون، ظهور ایدهها را نباید در جهان متعالی و والا جستجو کرد. بلکه ابژهای نظیر صدا نیز می تواند متضمن ایدهای باشد، ایدهای از جنسِ نیروهای رهای بخش تاریخی و نقطهی پیوند اجتماعی. به تعبیر آلن بدیو تنها امری که فرآیندِ کورِ ماتریالیسم تاریخی را میتواند منحرف کند و مسیر آن را تغییر دهد، وقوع رخدادی است که به مثابه معجزه، سرنوشت سوژههای وفادار را به کلی دگرگون میکند. صدا نیز با خلق چنین رخدادی قادر خواهد بود لحظهای از زمان را ابدی کند و حقیقت تازهای را به بار آورد.
@lookingawry
@lookingawry
Audio
❤2
📌تحلیل روانکاوی نه درصدد یاری ما در مواجه با از خود گذشتگیهایی است که جامعه بر ما تحمیل میکند، و نه در پی جبران این از خودگذشتگیها بواسطهی رضایت نارسیستی است که مرتبط به آگاهی ما از این "گسست تراژیکی" که ما را دوپاره میکند و از رضایت کامل باز میدارد. در عوض، روانکاوی بازی کاملا متفاوتی را مطرح میکند که بواسطهی آن چشمانداز موجود دربارهی امر خیر وارونه میشود. لذا امر خیر دیگر به صورت چیزی که میتوان با برخی از خود داریها و ایثار به دست آورد، دیده نمیشود، بلکه به عنوان امری در نظر گرفته میشود که میتوانیم آن را به عنوان "هزینه" بدهیم تا به چیزی که واقعا مهم است، دست یابیم. به تعبیر لاکان در سمینار هفتم:
🔹 سرانجام، به قلمرو تامین خیرها و مصالح رسیدیم. البته چنین چیزی در کار است و مورد چون و چرا نیست. اما پیشنهاد من اینست که: هیچ خیری وجود ندارد مگر آنکه بتواند بعنوان هزینه برای دستیابی به میل پرداخت شود. 🔹
🔸این واژگونیِ چشم انداز امر خیر، در فیگور ادیپ تصویر بسیار تلخی پیدا میکند. لاکان روی دورهیِ زمانی که ادیپ کور میشود و لحظهای که میمیرد( که تقریبا با "ادیپ در کولونوس" منطبق است) تمرکز میکند؛ یک دوره زمانی که لاکان آن را با آنچه در پایان روانکاوی اتفاق میافتد، مقایسه میکند. با این همه، لاکان تاکید میکند که ادیپ دقیقا به جهت دسترسیاش به خرسندی و بخت نیک فریب میخورد: بخت نیکی که هم به سبب ازدواج و هم به سبب شغلش به عنوان پادشاه، و یا راهنمای مملکت رقم خورده است؛ یعنی این بخت نیک مربوط به تامین خیر است. لاکان در این عمل که ادیپ خود را کور میکند،نوعی رها کردن هر آنچه او را اسیر کرده بود، تشخیص میدهد( علی الخصوص خرسندی و بخت نیکاش را)
🔸 در عین حال، لاکان بر این امر اصرار دارد که رها ساختن خیری که ادیپ را اسیر کرده بود، او را از خواستن همه چیز علی الخصوص تمام افتخاراتی که به سبب مقام و منزلتاش بدست آمده بود، باز نمی دارد. اگرچه او از اعمال منتهی به تامین خیر و مصالح چشم پوشی کرده است، اما هیچ یک از برتریهای مرتبط به همین مصالح از سوی او هرگز کنار گذاشته نمیشود. علاوه بر این ، ادیپ به میلی که او را به فراسوی حد و مرزها سوق میدهد پایبند است؛ یعنی میل به دانستن. بنا بر نظر لاکان: او آموخته است و همچنان میخواهد بیشتر بداند. بنابراین این قلمروی که ادیپ با انصراف از تامین خیرها به آن وارد میشود، نوعی حالت نیروانا نیست که فرد دیگر تحت تأثیر هیچ خواسته یا آرزویی قرار نگیرد، به نحوی که کاملاً از "امور دنیوی" جدا شود.
🔸اینگونه نیست که انصراف از مصالح و قدرت مانع از طرح هرگونه خواسته شود. برعکس ، دقیقاً همین چشم پوشی است که ما را در موقعیت خواستن قرار میدهد. همچنین در موقعیتی که مطابق با خواستهای که در ما وجود دارد عمل کنیم. اما این چشمپوشی دقیقاً در مورد چیست؟ همانطور که در بالا گفته شد، این کار به معنی صرفنظر کردن از "لذت های زندگی" نیست. تجربه روانکاوی نشان میدهد که تقابل واقعی میان جستجوی لذت یا خوشبختی و یا رها کردن آنها در راستای تعهد به برخی وظایف نیست.
وظایفی که ما به عنوان "فداکاری" به خود تحمیل می کنیم و تجربه میکنیم ، در اکثر مواقع، پاسخی به ترس از خطراتی است که انجام ندادن این وظایف ممکن است در پی داشته باشد. به عبارت دیگر ، چنین فداکاریهای دقیقاً همان شیوهای هستند که ما به بواسطهی آنها به چیزی که ترس از دست دادنش را داریم، بچسبیم. و این ترس (و یا دارایی) که ما را به بردگی گرفته دقیقا همان چیزی است ما را وادار میکند تا انواع فداکاری ها را بپذیریم.
حرف لاکان این است که این "ما یملک" و دارای امر قابل تجربه و قابل مشاهده نیست که داشته باشیم و نخواهیم آن را از دست بدهیم. بلکه سرشت نمادین دارد، دقیقاً همین مسئله باعث می شود که دست کشیدن از آن بسیار سخت باشد. چشمپوشی از این "خیر" نه صرفاً صرفنظر از چیزی که ما داریم ، بلکه انصراف از چیزی است که نداریم اما با این وجود جهان ما را حفظ میکند. به عبارت دیگر ،روانکاوی می آموزد که در نهایت پذیرفتن محدودیتها ریسک کمتری نسبت به اختگی دارد. در واقع این فرمول برای "اخلاق روانکاوی" بسیار اهمیت دارد ، زیرا روانکاوی به گونهای تعریف میشود که با پذیرفتن ریسکِ اختگی ما را آزاد کند.
THE CAMBRIDGE COMPANION TO LACAN. ALENKA ZUPANCIC
(Ethics and tragedy in Lacan) page 276 -277
@lookingawry
🔹 سرانجام، به قلمرو تامین خیرها و مصالح رسیدیم. البته چنین چیزی در کار است و مورد چون و چرا نیست. اما پیشنهاد من اینست که: هیچ خیری وجود ندارد مگر آنکه بتواند بعنوان هزینه برای دستیابی به میل پرداخت شود. 🔹
🔸این واژگونیِ چشم انداز امر خیر، در فیگور ادیپ تصویر بسیار تلخی پیدا میکند. لاکان روی دورهیِ زمانی که ادیپ کور میشود و لحظهای که میمیرد( که تقریبا با "ادیپ در کولونوس" منطبق است) تمرکز میکند؛ یک دوره زمانی که لاکان آن را با آنچه در پایان روانکاوی اتفاق میافتد، مقایسه میکند. با این همه، لاکان تاکید میکند که ادیپ دقیقا به جهت دسترسیاش به خرسندی و بخت نیک فریب میخورد: بخت نیکی که هم به سبب ازدواج و هم به سبب شغلش به عنوان پادشاه، و یا راهنمای مملکت رقم خورده است؛ یعنی این بخت نیک مربوط به تامین خیر است. لاکان در این عمل که ادیپ خود را کور میکند،نوعی رها کردن هر آنچه او را اسیر کرده بود، تشخیص میدهد( علی الخصوص خرسندی و بخت نیکاش را)
🔸 در عین حال، لاکان بر این امر اصرار دارد که رها ساختن خیری که ادیپ را اسیر کرده بود، او را از خواستن همه چیز علی الخصوص تمام افتخاراتی که به سبب مقام و منزلتاش بدست آمده بود، باز نمی دارد. اگرچه او از اعمال منتهی به تامین خیر و مصالح چشم پوشی کرده است، اما هیچ یک از برتریهای مرتبط به همین مصالح از سوی او هرگز کنار گذاشته نمیشود. علاوه بر این ، ادیپ به میلی که او را به فراسوی حد و مرزها سوق میدهد پایبند است؛ یعنی میل به دانستن. بنا بر نظر لاکان: او آموخته است و همچنان میخواهد بیشتر بداند. بنابراین این قلمروی که ادیپ با انصراف از تامین خیرها به آن وارد میشود، نوعی حالت نیروانا نیست که فرد دیگر تحت تأثیر هیچ خواسته یا آرزویی قرار نگیرد، به نحوی که کاملاً از "امور دنیوی" جدا شود.
🔸اینگونه نیست که انصراف از مصالح و قدرت مانع از طرح هرگونه خواسته شود. برعکس ، دقیقاً همین چشم پوشی است که ما را در موقعیت خواستن قرار میدهد. همچنین در موقعیتی که مطابق با خواستهای که در ما وجود دارد عمل کنیم. اما این چشمپوشی دقیقاً در مورد چیست؟ همانطور که در بالا گفته شد، این کار به معنی صرفنظر کردن از "لذت های زندگی" نیست. تجربه روانکاوی نشان میدهد که تقابل واقعی میان جستجوی لذت یا خوشبختی و یا رها کردن آنها در راستای تعهد به برخی وظایف نیست.
وظایفی که ما به عنوان "فداکاری" به خود تحمیل می کنیم و تجربه میکنیم ، در اکثر مواقع، پاسخی به ترس از خطراتی است که انجام ندادن این وظایف ممکن است در پی داشته باشد. به عبارت دیگر ، چنین فداکاریهای دقیقاً همان شیوهای هستند که ما به بواسطهی آنها به چیزی که ترس از دست دادنش را داریم، بچسبیم. و این ترس (و یا دارایی) که ما را به بردگی گرفته دقیقا همان چیزی است ما را وادار میکند تا انواع فداکاری ها را بپذیریم.
حرف لاکان این است که این "ما یملک" و دارای امر قابل تجربه و قابل مشاهده نیست که داشته باشیم و نخواهیم آن را از دست بدهیم. بلکه سرشت نمادین دارد، دقیقاً همین مسئله باعث می شود که دست کشیدن از آن بسیار سخت باشد. چشمپوشی از این "خیر" نه صرفاً صرفنظر از چیزی که ما داریم ، بلکه انصراف از چیزی است که نداریم اما با این وجود جهان ما را حفظ میکند. به عبارت دیگر ،روانکاوی می آموزد که در نهایت پذیرفتن محدودیتها ریسک کمتری نسبت به اختگی دارد. در واقع این فرمول برای "اخلاق روانکاوی" بسیار اهمیت دارد ، زیرا روانکاوی به گونهای تعریف میشود که با پذیرفتن ریسکِ اختگی ما را آزاد کند.
THE CAMBRIDGE COMPANION TO LACAN. ALENKA ZUPANCIC
(Ethics and tragedy in Lacan) page 276 -277
@lookingawry
Audio
📌از طریق این ویس درخواست یکی از دوستان برای توضیح عبارت زوپانچیچ را اجابت کردم👆
رضا احمدی
@lookingawry
رضا احمدی
@lookingawry
❤2
♦️مردم ممکن است دریابند من قدری بیش از اندازه دلمشغول چیزی هستم که فیلسوفان بزرگ نامیده شدهاند. واقعیت این است که شاید آنها نه به تنهایی، بلکه آنها به یک شیوهی برجستهای چیزی را بیان میکنند که ممکن است کسی جستجوی تحقیر آمیز بنامد، زیرا موضوع تحقیق آنها دائما برمیگرد. البته اکر کسی بداند چطور موضوع تحقیق آنها ( موضوع کما و بیش والایشان) با تمام انحرافهایش را لحاظ کند. برای همین گره رادیکال است که تلاش میکنم( به طور مثال میل را) برای شما باز کنم. این همان چیزی است که امیدوارم واکاوی آن- اگر شما مایل باشین مباحث من را دنبال کنید- قویا ویژگی دسترس ناپذیرش را اعاده کنم. امر دسترس ناپذیر به همان معنای که وقتی به شما میگویم هر یک از آنهایی که در جرگهی فیلسوفان بزرگ هستند، نمی توانند از آن فراتر روند.
🔺ژاک لاکان، سمینار ۹، ص ۱۰۲ نسخه غیر رسمی
🔸نکته لاکان را می توان اینگونه توضیح داد که موضوع فلسفه بخاطر روشی که در اختیار دارد، همیشه امری لاینحل باقی میماند و دائما سر و کله اش در مجادلات فکری پیدا می شود. لذا این موضوع لاینحل بمثابه گره کوری است که لاکان تلاش دارد در قالب میل و ابژهی میل آن را واکاوی کند. بنابراین لاکان این امر نفوذ ناپذیر و و دسترس ناپذیر را در کانون بررسیهای خودش قرار میدهد و سپس نشان می دهد که چطور فیلسوفان و فلسفه نمی توانند پاسخ درخوری برای آن فراهم کنند و از آن گذر کنند.
@lookingawry
🔺ژاک لاکان، سمینار ۹، ص ۱۰۲ نسخه غیر رسمی
🔸نکته لاکان را می توان اینگونه توضیح داد که موضوع فلسفه بخاطر روشی که در اختیار دارد، همیشه امری لاینحل باقی میماند و دائما سر و کله اش در مجادلات فکری پیدا می شود. لذا این موضوع لاینحل بمثابه گره کوری است که لاکان تلاش دارد در قالب میل و ابژهی میل آن را واکاوی کند. بنابراین لاکان این امر نفوذ ناپذیر و و دسترس ناپذیر را در کانون بررسیهای خودش قرار میدهد و سپس نشان می دهد که چطور فیلسوفان و فلسفه نمی توانند پاسخ درخوری برای آن فراهم کنند و از آن گذر کنند.
@lookingawry
🧩 ایدئولوژی در درجه اول نه در داستانهای اختراع شده توسط کسانی که در قدرت هستند تا دیگران را فریب دهند، بلکه در آن قصههای ساختگی قرار دارد که توسط سوژهها برای فریب خودشان ابداع شده.
Slavoj zizek
Hegel in a wired brain
@lookingawry
Slavoj zizek
Hegel in a wired brain
@lookingawry
🎯 هر گاه می بینیم یک نظم سیاسی چگونه با سویهی تاریکش مواجه میشود، نباید به هیچ وجه از سویهی خوبش حمایت کنیم: بلکه باید این مساله را کنکاش کنیم که چرا این سویهی خوب به آن سویهی بد میدان وجود داده است؛ به قول معروف، هر دو بدترین هستند.
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
🎯 امر مطلق چیست؟ چیزی که در تجربیات زودگذر بر ما ظاهر می شود - مثلاً از طریق لبخند ملایم یک زن زیبا، یا حتی از طریق لبخند گرم و مهربانانهی شخصی که ممکن است در غیر این صورت زشت و خشن به نظر برسد. در چنین لحظات معجزه آسا اما به غایت شکنندهای، بُعد دیگری درون واقعیت ما رخنه میکند، بدین ترتیب مطلق به راحتی پوسیده شده و تحلیل میرود، به آسانی از درون انگشتان ما می لغزد و باید با دقت، مانند پروانه آن را در دست گرفت.
Slavoj Zizek, The Fragile Absolute: Or, Why Is the Christian Legacy Worth Fighting For?
@lookingawry
Slavoj Zizek, The Fragile Absolute: Or, Why Is the Christian Legacy Worth Fighting For?
@lookingawry
🎯رخداد و خیانت
✍رضا احمدی
🔸هر رؤیا، آرمان، رخداد و پیامی تنها از طریق یک خیانت میتواند خودش را جاودانه و ابدی سازد. به همین دلیل بنا بر تفسیر اسلاوی ژیژک مسیح از حواریون میخواهد به او خیانت کنند؛ زیرا خیانت پیش شرط تحقق رسالت اوست. بر این اساس، بر خلاف نظر آلن بدیو که پولوس را بنیاد کلی گرایی معرفی می کند، بنیاد کلیگرایی را باید در عمل یهودا جستجو کرد. این تفسیر ما را وامیدارد تا یک خط بطلان بر بینش آلن بدیو در خصوص اینکه رخدادها بواسطهی نوعی وفاداری از جانب سوژهها زاده میشوند، بکشیم. هر رخدادی با وفاداری نهایتا به این نقطه منتهی میشود که سوژهها میتوانند بنحو رو به عقب اذعان کنند که هیچ رخدادی روی نداده بود. در هر ماجرای عاشقانه با سالها وفاداری طرفین به این باور میرسند که از ابتدا عشقی وجود نداشت و آنها صرفا درگیر یک رابطه احمقانه و نوعی بازیگوشی شده بودند. آیا مناسبترین شیوه برای اینکه رابطهای در خاطره و ذهن ما بعنوان یک رابطهی شورمندانه و عاشقانه تداوم داشته باشد، باید در جایی به آن خیانت کنیم و آن رابطه را در واقعیّت پایان دهیم؟ آیا سکولاریسم پیامد منفی نفسِ دینداری نیست؟ آیا استمرار سوسیالیسم شوروی در قالب استالینیسم به این واقعیّت منتهی نشد که باور خودمان را به انقلاب اکتبر روسیه از دست دهیم؟
🔸بنابراین ایدهی آلن بدیو کاملا ضد هگلی است و وفاداری به هر آرمانی کاملا به فضای ضد آن آرمان منتهی میشود، زیرا از منظر هگل وفادارای بی حد و حصر به هر آرمانی نهایتا به سبب محدودیّتهای درونی آن ایده، به سویهی متقابل آن می انجامد. لحظهای که چنین دگرگونی حاصل میشود و خیر به جانب شرِّ درونی و ذاتیاش بدل میشود، همان دقیقهای است که دانش مطلق هگلی بصورت امر گذرا آشکار میشود. آیا تز لاکان مبنی بر اینکه جدی تلقی کردن اخلاق وظیفهگرایانه کانت ما را به ساد متصل میکند، اشاره به چنین دقیقهای از ظهور امر مطلق نبود؟
🔸اما اجازه دهید لجوجانه به این تصور اصرار داشته باشیم که وفاوداری همواره ممکن است، حتی زمانی که باور ما به یک ایده فروپاشیده و از دست رفته است؛ در اینجا میتوانیم وانمود کنیم که هنوز عاشق هستیم یا اینکه یک ایدئولوژی انقلابی هنوز کارکرد خودش را دارد. نتیجه چنین اصراری خودش را در آن لطیفهای نشان میدهد که کسی از دوستش پرسیده بود، تو می دانی آویزان کرد نعل اسب بر دَر خوش شانسی نمیآورد، اما چرا این کار را انجام میدهی؟ در پاسخ نیز دوستش میگوید؛ میدانم که نعل اسب خوش شانسی نمیآورد، اما با این حال میتواند من را خوش شانس کند. گذر از واقعیّت ایدهها به کارکرد ایدئولوژیک آنها همان دقیقهی گذر از هگل به مارکس است: به باور مارکس ما میتوانیم همواره به گونهای عمل کنیم که حتی زمانی که خدا وجود ندارد، تصور کنیم، وجود دارد. حتی زمانی که دیگر عاشق نیستیم، تظاهر کنیم همچنان عاشق هستیم. یا در خصوص پول با اینکه میدانیم فاقد ارزش ذاتی است، آن را مطلق ارزشها فرض کنیم. مارکس موقعیتی را در نظر میگیرد که در آن بخاطر کاکرد ایدئولوژیک پدیدهها دیالکتیکِ آگاهی و خرد نمیتواند شرایط گذر را رقم زند. ایدئولوژیها فضایی همسو با واقعیّتی عینی پدید میآورند که از منطق شرایط عینی پیروی نمیکنند، بلکه ایدئولوژی ها تابع منطق ناخودآگاه و میل هستند.
🔸 گذر از منطق ایدئولوژی به منطق میل و ناخودآگاه همان دقیقهی گذر از مارکس به فروید و لاکان است: فروید این محدودیّت را براساس رانهی مرگ و لاکان بر محوریّت ژوئیسانس توضیح میدهد؛ به باور این دو رانه مرگ و ژوئیسانس اصرار بر امر محال و ناممکنی است که خودش را در قالب ایدئولوژی نمایان میسازد. در نظر لاکان ژوئیسانس بعنوان لذت مازاد همواره در نزد دیگری است، گویا آن دیگری ( یهودیها، غرب و همسایه) این ژوئیسانس را از ما سرقت و روبوده است. به همین دلیل طلب ژوئیسانس و این لذت مازاد نه به دنبال کسب و اختیار گرفتن آن، بلکه بمعنای محروم کردن دیگری از آن است. در این معنا، از آنجا که ما نمیتوانیم ژوئیسانس را تصاحب کنیم، لذا هیچکس نباید آن را داشته باشد، این دقیقا همان منطق عدالت ورزی در جهان امروز است. ایدئولوژی از این حیث که درصدد محروم کردن دیگری از این کِیف مازاد است، مخاطبش همواره دیگری است تا او را متوجه این موضوع سازد که در تو چیزی وجود دارد که بیش از وجود توست و احساس تنفر و دشمنی من را بر میانگیزد. بنابراین منطق ایدئولوژی، منطق فرافکنی است؛ چیزی را که در خود بازشناسای نمی کنیم بر دیگری بازتاب میدهیم. برای آشکار ساختن چنین منطقی باید بمثابه فانتزیها، ایدئولوژیها را تا منتهی الیهِ پیامدشان پیگرفت.
@lookingawry
✍رضا احمدی
🔸هر رؤیا، آرمان، رخداد و پیامی تنها از طریق یک خیانت میتواند خودش را جاودانه و ابدی سازد. به همین دلیل بنا بر تفسیر اسلاوی ژیژک مسیح از حواریون میخواهد به او خیانت کنند؛ زیرا خیانت پیش شرط تحقق رسالت اوست. بر این اساس، بر خلاف نظر آلن بدیو که پولوس را بنیاد کلی گرایی معرفی می کند، بنیاد کلیگرایی را باید در عمل یهودا جستجو کرد. این تفسیر ما را وامیدارد تا یک خط بطلان بر بینش آلن بدیو در خصوص اینکه رخدادها بواسطهی نوعی وفاداری از جانب سوژهها زاده میشوند، بکشیم. هر رخدادی با وفاداری نهایتا به این نقطه منتهی میشود که سوژهها میتوانند بنحو رو به عقب اذعان کنند که هیچ رخدادی روی نداده بود. در هر ماجرای عاشقانه با سالها وفاداری طرفین به این باور میرسند که از ابتدا عشقی وجود نداشت و آنها صرفا درگیر یک رابطه احمقانه و نوعی بازیگوشی شده بودند. آیا مناسبترین شیوه برای اینکه رابطهای در خاطره و ذهن ما بعنوان یک رابطهی شورمندانه و عاشقانه تداوم داشته باشد، باید در جایی به آن خیانت کنیم و آن رابطه را در واقعیّت پایان دهیم؟ آیا سکولاریسم پیامد منفی نفسِ دینداری نیست؟ آیا استمرار سوسیالیسم شوروی در قالب استالینیسم به این واقعیّت منتهی نشد که باور خودمان را به انقلاب اکتبر روسیه از دست دهیم؟
🔸بنابراین ایدهی آلن بدیو کاملا ضد هگلی است و وفاداری به هر آرمانی کاملا به فضای ضد آن آرمان منتهی میشود، زیرا از منظر هگل وفادارای بی حد و حصر به هر آرمانی نهایتا به سبب محدودیّتهای درونی آن ایده، به سویهی متقابل آن می انجامد. لحظهای که چنین دگرگونی حاصل میشود و خیر به جانب شرِّ درونی و ذاتیاش بدل میشود، همان دقیقهای است که دانش مطلق هگلی بصورت امر گذرا آشکار میشود. آیا تز لاکان مبنی بر اینکه جدی تلقی کردن اخلاق وظیفهگرایانه کانت ما را به ساد متصل میکند، اشاره به چنین دقیقهای از ظهور امر مطلق نبود؟
🔸اما اجازه دهید لجوجانه به این تصور اصرار داشته باشیم که وفاوداری همواره ممکن است، حتی زمانی که باور ما به یک ایده فروپاشیده و از دست رفته است؛ در اینجا میتوانیم وانمود کنیم که هنوز عاشق هستیم یا اینکه یک ایدئولوژی انقلابی هنوز کارکرد خودش را دارد. نتیجه چنین اصراری خودش را در آن لطیفهای نشان میدهد که کسی از دوستش پرسیده بود، تو می دانی آویزان کرد نعل اسب بر دَر خوش شانسی نمیآورد، اما چرا این کار را انجام میدهی؟ در پاسخ نیز دوستش میگوید؛ میدانم که نعل اسب خوش شانسی نمیآورد، اما با این حال میتواند من را خوش شانس کند. گذر از واقعیّت ایدهها به کارکرد ایدئولوژیک آنها همان دقیقهی گذر از هگل به مارکس است: به باور مارکس ما میتوانیم همواره به گونهای عمل کنیم که حتی زمانی که خدا وجود ندارد، تصور کنیم، وجود دارد. حتی زمانی که دیگر عاشق نیستیم، تظاهر کنیم همچنان عاشق هستیم. یا در خصوص پول با اینکه میدانیم فاقد ارزش ذاتی است، آن را مطلق ارزشها فرض کنیم. مارکس موقعیتی را در نظر میگیرد که در آن بخاطر کاکرد ایدئولوژیک پدیدهها دیالکتیکِ آگاهی و خرد نمیتواند شرایط گذر را رقم زند. ایدئولوژیها فضایی همسو با واقعیّتی عینی پدید میآورند که از منطق شرایط عینی پیروی نمیکنند، بلکه ایدئولوژی ها تابع منطق ناخودآگاه و میل هستند.
🔸 گذر از منطق ایدئولوژی به منطق میل و ناخودآگاه همان دقیقهی گذر از مارکس به فروید و لاکان است: فروید این محدودیّت را براساس رانهی مرگ و لاکان بر محوریّت ژوئیسانس توضیح میدهد؛ به باور این دو رانه مرگ و ژوئیسانس اصرار بر امر محال و ناممکنی است که خودش را در قالب ایدئولوژی نمایان میسازد. در نظر لاکان ژوئیسانس بعنوان لذت مازاد همواره در نزد دیگری است، گویا آن دیگری ( یهودیها، غرب و همسایه) این ژوئیسانس را از ما سرقت و روبوده است. به همین دلیل طلب ژوئیسانس و این لذت مازاد نه به دنبال کسب و اختیار گرفتن آن، بلکه بمعنای محروم کردن دیگری از آن است. در این معنا، از آنجا که ما نمیتوانیم ژوئیسانس را تصاحب کنیم، لذا هیچکس نباید آن را داشته باشد، این دقیقا همان منطق عدالت ورزی در جهان امروز است. ایدئولوژی از این حیث که درصدد محروم کردن دیگری از این کِیف مازاد است، مخاطبش همواره دیگری است تا او را متوجه این موضوع سازد که در تو چیزی وجود دارد که بیش از وجود توست و احساس تنفر و دشمنی من را بر میانگیزد. بنابراین منطق ایدئولوژی، منطق فرافکنی است؛ چیزی را که در خود بازشناسای نمی کنیم بر دیگری بازتاب میدهیم. برای آشکار ساختن چنین منطقی باید بمثابه فانتزیها، ایدئولوژیها را تا منتهی الیهِ پیامدشان پیگرفت.
@lookingawry
👍3