کژ نگریستن
2.97K subscribers
112 photos
8 videos
28 files
112 links
✨️ حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد
فلسفه :
الهیات:
روانکاوی :
ادبیات و سینما:

♻️ جهت هماهنگی برای جلسات روان‌کاوی از طریق آیدی زیر اقدام بفرمایید

@Ahmadi_Reza
Download Telegram
♦️حقیقت ساختاری شبیه داستان دارد
رضا احمدی

برای فهم این موضوع که چطور( انسان با گفتن حقیقت می‌تواند دیگران را فریب دهد) باید به تمایز مشهوری که لاکان بین "سوژه‌ی گفتن" و "سوژه گفتار" قائل بود، توجه کنیم: زمانی که کسی اظهار می‌کند:" همه حرفهای من دروغ است" در این مثال با دو سوژه سر وکار داریم: سوژه‌ی زنده‌ای که کلام و سخن بر زبان او جاری می‌شود که همان سوژه گفتن است. سوژه‌ی دیگر همان ضمیر «من» در کلام است که "سوژه گفتار" محسوب می‌شود. در این جمله‌ « تمام حرف‌های من دروغ است» تناقضی نیست، زیرا سوژه گفتن و گفتار یکی نیست. اما نکته‌ی درخور توجه در اینجا این است که انسان می‌تواند حقیقت را بگوید و در عین حال دیگران را فریب دهد؛ چون ممکن است آنچه شخص بر زبان اظهار می‌کند از منظر "سوژه گفتار" صحیح، اما بلحاظ "سوژه‌ی گفتن" نادرست باشد. یا بعبارتی بلحاظ ابژکتیو و عینی صادق ولی بلحاظ ذهنی و جایگاهی که سوژه کلام را بر زبان جاری می‌کند کاذب باشد. همان لطیفه مشهور فرویدی که در آن یک یهودی به دیگری می‌گوید: «چرا می‌گویی که به کراکف می‌روی تا من گمان کنم که به ورشو می‌روی، در حالی که حقیقتا به کراکف می‌روی».
🔺بنابراین همچنان که می توان بواسطه حقیقت فریب داد، متقابلا می‌توان بواسطه دروغ حقیقت را گفت، همان‌طور که لاکان می‌گفت حقیقت ساختاری شبیه داستان دارد: وقتی در مصاحبه از کیشلوفسکی پرسیدن که چرا ساخت مستند را کنار گذاشتی و به ساخت فیلم سینمای و داستانی رو آوردی در پاسخ گفت: "هر چیزی را نمی‌توان توصیف کرد. این مشکلِ عمده‌ی مستند است. گویی خود را در تله‌ی خود گرفتار می‌کند... اگر بخواهم فیلمی در موردِ عشق بسازم، نمی‌توانم بروم از همخوابیِ مردمِ واقعی در رختخوابشان فیلم بگیرم... هنگامِ ساختِ مستندها، می‌دیدم به محض اینکه می‌خواهم با کسی خودمانی‌تر بشوم، بیشترِ ابژه‌هایی که ازشان خوشم می‌آمد خود را دور نگه‌ می‌داشتند. احتمالًا به این دلیل است که به سمتِ فیلم‌های سینمایی کشیده شدم. آنجا هیچ مشکلی وجود ندارد. به دو نفر جهتِ هم‌خوابی در رختخواب احتیاج دارم، عالی ست. البته، ممکن است زحمت داشته باشد که خانم بازیگری را پیدا کنید که با رضایتِ خاطر سینه‌بندش را باز کند، اما درست کسی را برای این‌منظور پیدا می‌کنید... من حتی می‌توانم گلیسیرین بخرم و چند قطره در چشمانش بریزم و او گریه کند. بارها از اشکهای واقعی عکس گرفتم. کاملا متفاوت است. اما حالا به گلیسیرین رسیده‌ام. من از اشکهای واقعی هراس دارم. در حقیقت، حتی نمیدانم آیا حق دارم ازشان عکس بگیرم. در چنین مواقعی احساسِ کسی را دارم که، در واقع، خود را در قلمروی ممنوعه می‌بیند." به عبارتی از منظر کیشلوفسکی تنها در قالب سینما و داستان دروغین می‌توان حقیقت را گفت.
🔺این دقیقا همان نزاعی است که بر سر روایت آشوویتش وجود دارد: آیا وقایع آشوویتس را باید بر اساس فیلم مستند روایت کرد یا بواسطه‌ی فیلم سینمایی؟ مسلما فرم روایی مستند قادر به بازنمایی آن فاجعه و آسیب حاصل از آن نیست‌. زیرا سند سازی پیشاپیش بُعد تروماتیک فجایع را با توسل به نمادین ساختن امور خنثی می‌کند. به همین دلیل کلود لانزمن گفته است ، تنها اگر یک سند درباره‌ی آشوویتس وجود داشته باشد من آن را نابود می‌کنم.
@lookingawry
📣 با سلام
دوستان گرامی در صورت تمایل برای دریافت درسگفتارهای زیر می‌توانند در پی‌وی درخواست بدند👇
۱ روان‌کاوی و بازخوانی تاریخ فلسفه
۲ اخلاقیات امر محال
۳ سوژه و دیگری
موضوع عمده‌ی این درسگفتارها ربط و نسبت روان‌کاوی لاکانی با مباحث کلاسیک فلسفی است.

@Ahmadi_Reza
♦️چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟!
رضا احمدی

🔸اتهام تقلیل‌گرایی یکی از نقدهای رایج به مارکس و فروید محسوب می‌شود؛ از منظر این منتقدین مارکس با مبنا قرار دادن اقتصاد سیاسی تلاش دارد کلِ پیکربندی و شالوده‌ی نظمِ اجتماعی را بر اساس یک مؤلفه‌ی تکین توصیف و تبیین کند، از این رو به گمانِ مارکس همه پدیده‌های اجتماعی از قبیل فرهنگ، مذهب، سیاست، هنر و اخلاق در حکم مؤخره‌ای بر اقتصاد و معلول ساختارهای اقتصادی هستند. چنین اتهامی کما و بیش در خصوص فروید نیز صادق است؛ بر این اساس فروید با تأکید بر جنسیت بعنوان بنیانِ وجود انسان دچار همان نوع تقلیل‌گرایی است. مسلما در اینجا اگر تلاش کنیم که نظریات مارکس و فروید را به گونه‌ای تفسیر کنیم که رفع چنین اتهامی باشد، حرف چندانی نزدیم. زیرا چنین تلاشی عقبه‌ی فلسفی و تاریخی مباحث مارکس و فروید را نادیده می‌گیرد و مجددا نظریات آنها را در این سطح که اقتصاد و جنسیت تنها یکی از عوامل پدیده‌های اجتماعی و انسانی است، معرفی می‌کند. مواجهه‌ای که با برشمردن عوامل موثر در ایجاد یک پدیده از پاسخ حقیقی طفره می‌رود.
🔸در اینجا باید میان دو نوع تقلیل گرایی تمایز گذاشت: 1-تقلیلی‌گرایی در امور ابژکتیو و عینی 2- تقلیل‌گرایی در امور سوبژکتیو و ذهنی. تقلیل‌گراییِ مردود و باطل مربوط به پدیده‌های عینی است؛ مانند تعریف آب به سیال و مایع بودن. در مقابل، پدیده‌هایی نظیر زبان، فرهنگ، پول و اقتصاد که موجودیت آنها در گروِ شبکه‌ی بین الاذهانی است، در این صورت تقلیل‌گرایی نه تنها ناموجه نیست بلکه تنها شیوه‌ی صحیح برای مواجهه با آن امر سوبژکتیو است. زیرا فرض اینکه هر هویتی دارای ابعادی است و ما باید در توضیح آن، همه ابعاد را لحاظ کنیم در خصوص مسائل سوبژکتیو صادق نیست. جنس مقولات سوبژکتیو از آن نوع اموری نیست که دارای وجوه زیادی باشد و ما باید از زوایای مختلف بدان نظر کنیم، کاملا بر عکس، چون ما در این نوع مسائل همواره از نظرگاه متفاوتی به آنها توجه داریم، وجود دارند. بنابراین تفسیر مارکس از سیاست، فرهنگ و مذهب بر مبنای اقتصاد، افزودنِ معیار و شالوده‌ای بر یک پدیده‌ی نابسامان ذهنی بود که پیش از آن بصورت یک امر حادث و پیشآمد وجود داشت.
🔸به منظور تکمیل این بینش باید قدری پا را فراتر گذاشت و این پرسش هگلی را مطرح ساخت که چطور چشم‌انداز سوبژکتیو بخشی از چشم‌انداز ابژکتیو قلمداد می‌شود، یا بعبارتی چگونه ذهن بخشی از ساختار خودِ واقعیت است. در قسمت پایینِ نقاشی سفیران، اثر هولباین تصویر جمجمه‌ای وجود دارد که اگر از زاویه‌ی مستقیم به آن نگاه کنیم ناپیداست، اما اگر قدری زاویه‌ی نگاه خودمان به نقاشی را منحرف و کژ کنیم، تصویر جمجمه به وضوح قابل رؤیت است. این بدین معناست که نگاه منحرفانه و کژ و معوج پیشاپیش درونِ نقاشی حک شده و بخشی از ساختار خود نقاشی است. آیا تفکر و فلسفه حقیقی بازشناسی همین امر سوبژکتیو در پیکره‌ی عینیت از سوی کانت و هگل نبود؟ تفاوتِ حداقلی که عینیّت را از درون دوپاره می‌کند و سویه‌یِ ذهنی خودِ پدیده‌ی عینی را آشکار می‌کند؟ وضوح این تفاوتِ حداقلی را باید در لطیفه‌ای که زوپانچیچ نقل می‌کند جست؛ فردی با مراجعه به کافی شاپی به پیشخدمت می‌گوید، لطفا یک قهوه‌ی بدون شیر! پیشخدمت می‌گوید قربان قهوه بدون شیر نداریم، قهوه‌ی بدون خامه تقدیم کنم؟ تفاوت میان قهوه‌ی بدون شیر و قهوه‌ی بدون خامه همان "تفاوتِ حداقلی" است که شالوده‌ی حقیقی تفکر فلسفی را بنا می‌نهد.
🔸در تابلوی مونالیزا، تصویر پس‌زمینه از تصویر مونالیزا قابل بازشناسی است که نشان می‌دهد ابتدا یک تصویر پس زمینه که شامل تصاویر طبیعت است نقاشی شده و سپس بر روی آن شمایل مونالیزا ترسیم شده است. بازشناسی این دوگانگی درون یک تابلوی نقاشی که سبب می‌شود این تصویر درونِ خودش شکاف خورده و دوپاره باشد، همان سرشت واقعی تفکر است. تفکر یعنی اینکه قادر باشیم نفی، انشقاق، نقصان، شکاف و گسست درونی یک پدیده را در ساحت نظری بازشناسی کنیم و نشان دهیم چگونه آن هویت در ذات خودش مازاد ویران‌گری را علیه خودش پیشاپیش تدارک دیده است. شناسایی امر ذهنی درون امر عینی، شرک در میان ایمان، تکثر میان وحدت و شر میان خیر یا بالعکس از جمله این موارد است. آیا این مازاد در نزد فروید همان «رانه» نیست که نشان می‌دهد چطور میل انسان نه به جهت مانع بیرونی، بلکه صرفا به جهت مانع درونی همواره عقیم است و هیچ زمانی برآورده نمی‌شود؟ و به همین دلیل اساسا میل برساخته می‌شود؟
در این میان باید تفکر را مهم‌ترین مازادِ آشوبنده‌ای در نظر گرفت که ناسازگاری و انفصال ذاتی نظم نمادین را آشکار می‌کند و ایدئولوژی در تقابل با آن در پی در ترمیم است. بعبارتی تفکر انگشت خودش را بر روی درز‌ها و گسست ذاتی نظم اجتماعی قرار می‌دهد، سامان اجتماعی که انسجام خودش را مدیون همین ایدئولوژی است.
@lookingawry
👍21
🔺دلِ تاریکی
حمزه موسوی

هدف از نوشتن چیست؟ نویسنده (اعم از ادیب، متفکر، کنش گر سیاسی) برای چه می نویسد؟
آیا بنابر کلیشه‌های قدیمی نویسنده همچون شمعی است که با نوشتن به اطراف‌اش نور می تاباند و در این راه خود قطره قطره می سوزد و آب می‌شود؟ نور تاباندن و پرتو افکندن تنها زمانی کاری با معنا به حساب می‌آید که فرد احساس کند در تاریکی به سر می‌برد و برای دیدن اطرافش به پرتو نوری نیاز دارد.
اما آیا نویسنده حقیقتا چنین نیتی دارد؟ آیا او خود را صاحب مشعله و روشنایی یافته می‌داند؟ آیا او مدعی هدایت‌گری به سوی نور/ حقیقت است؟ بی گمان کم نیستند مدعیانی که چنین ادعاهایی داشته‌اند و دارند.
دقیقا برعکس نویسنده برخلاف مدعیان پیش و بیش از هرکس خود را در تاریکی احساس می‌کند. او برخلاف اطرافیان‌اش خود را در تاریکی می‌یابد، و از قضا برخلاف همه نورافشانی‌ها و زرق و برق‌های زمانه، خود را در تاریکی احساس می کند. احساس، به رغم زرق و برق‌ها، در تاریکی بودن و ناروشن بودن افق نویسنده را به پرسیدن، دوباره پرسیدن، می‌کشاند؛ دست کم باید چنین باشد.
🔸نویسنده، از خلال نوشته‌اش، می‌پرسد: خیر چیست، زیبایی چیست، حقیقت کدام است؟ او از سر حیرت یا چه بسا از سر وحشت چنان پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که انگار این مفاهیم برای او تیره و تار شده‌اند و نمی‌تواند خطوط چهره آنها را تشخیص دهد و ترسیم کند. پرسیدن از خیر، زیبایی و حقیقت پرسش‌هایی سقراطی – افلاطونی است. با طرح دوباره این پرسش‌ها توگویی نویسنده خود را در غار سایه‌های افلاطون احساس می‌کند. زمانه برای نویسنده غار سایه‌های افلاطون است. او خود را بر خلاف زمانه‌اش در هجوم سایه‌ها می‌یابد و نوشتن برای او بیش از هر چیز در حکم تلاشی برای انداختن پرتویی در پیش پای خویش است.
نویسنده در بنیانی‌ترین سطح از خیر، زیبایی، عشق، حقیقت و عدالت می‌پرسد. تیره و تار شدن هاله‌ی این مفاهیم، کج و معوج شدن خطوط چهره شان همان نیهلیسم است. نیهیلیسم، دست کم یک بعد آن، ناتوانی از تشخیص امر زیبا، امر خیر، عشق و حقیقت است. از این رو نیهیلیسم فعال، به تعبیر نیچه، معاصر همه کسانی است که از مفاهیم بنیادین و ارزش‌ها می‌پرسند و به باز ارزیابی ارزش‌ها می‌اندیشند. به عبارت دیگر نویسنده معاصر نیهیلیسم/ تاریکی زمان خویش است.
🔸از این رو نوشتن برای عده‌ای – دست کم برای آنانی که دست شان به داغ و درفش و دشنه نمی‌رود – در حکم نوعی دفاع از خویشتن است. دفاع از خویش در برابر نیهیلیسم/ تاریکی زمان که دست اندرکان و کارگزاران و کاسبان خود را دارد. نوشتن تلاش برای باز نگه داشتن چشمان خود در دلِ تاریکی است، نوشتن تلاشی است برای خو نگرفتن به تاریکی؛ چرا که به قول مراد فرهاد پور: «حتی در دل تاریکی نیز میان آن که می‌بیند و آن که نابیناست تفاوتی وجود دارد». نوشتن تلاش برای حفظ این تفاوت حداقلی است.
@lookingawry
1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔰 اسلاوی ژیژک با استناد به آدام فیلیپس از روانکاوی می‌گوید...

🖊 مترجم: حسین متقی

این ویدئو #زیرنویس_فارسی دارد...



📣 حداقلْ کلانشهر
🔗 @AtLeastLiterature

@lookingawry
👍1
🔺برخی تنها با فاحشه‌ها می‌توانند به ارگاسم برسند، در حالی که برخی دیگر ارگاسم را با همسر و شریکی که انتخاب کرده‌اند، تجربه می‌کنند. همان‌طور که در تحلیل‌های‌مان متوجه‌شده‌ایم، رابطه با فاحشه مستقیما در ارجاع به مادر معنی می‌یابد، در حالی که در موارد دیگر، تحقیر زندگی عشقی مرتبط به انتخابی است که در مقابل اصطلاح مادری صورت می‌گیرد، یعنی زنی ( مادر) که پشتیبان و برابر با ابژه‌ی فالوس است.
ژاک لاکان
سمینار دهم(Anxiety) p 92
🔸شرح:
به باور لاکان ما دو سطحِ از معاوضه و مبادله داریم:۱- مبادله در سطح نمادین و ۲-مبادله در سطح امر واقعی. ازدواج و توافق با همسر و شریک زندگی نوعی معاوضه در سطح نمادین است که بواسطه‌ی این نوع رابطه، ما از لذتِ مازاد و ژوئیسانس چشم‌پوشی می‌کنیم. اما رابطه‌ و معاوضه با فاحشه در سطح واقعی انجام می‌شود که به آن کِیف مازاد و ژوئیسانس ارجاع دارد. و البته در سطح خیالی تنها مادر بازنمایی کننده‌ی آن است، لذا از منظر لاکان فاحشه تنها جایگزین مادر است.
@lookingawry
👍2
در لطیفه ای، دختر جوانی به درگاه مریم باکره چنین دعا می کند ( ای آن که بی‌ارتکاب گناه آبستن شدی، بگذار گناه کنم بی آن که آبستن شوم ) !
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
👍1
🔺هر اتحاد بزرگی با یک حرکت تفرقه‌افکنانه شروع می شود؛ بطور مثال، شارل دو گل، فرانسوی‌ها را بواسطه‌ی یک تمایزگذاری کم‌ اهمیت بین آنهایی که خواهان صلح با آلمان هستند و کسانی که موافق صلح نیستند، متحد ساخت. این شیوه در مورد مسیحت هم صادق است: ما ابتدا از خداوند جدا نشدیم تا بنحو معجزه آسا مجددا با او یگانه شویم؛ بلکه نکته‌ی مسیحیت این است که نفسِ همین جدایی ما را با او یگانه می سازد. زیرا در همین جدایی است که ما شبیه خدا یا شبیه مسیح مصلوب می شویم. زمانی که مایستر اکهارت از رُخصت مسیح برای زاده شدن از نفس واحده سخن می‌گوید، به اعتقاد او جهت بهرمنده‌ی از فیض الهی، شخص باید خودش را از هر شأن وجودی تهی سازد....
🔺 این منطق تفرقه‌ی اولیه در مورد اخلاق اینگونه است: هر عملِ خیرِ رادیکالی اولا باید بصورت یک شرّ ظاهر شود، مانند امری که ثبات جوهری اخلاقیات سنتی را بهم می ریزد. کافکا بصورت خلاصه، عقیده یهودی- مسیحی را در درک خیر و شرّ بصورت ذیل صورتبندی کرده است: شرّ خیر را می‌شناسد اما خیر شناختی از شرّ ندارد، شناختِ خیر، تنها چیزی است که شرّ دارد. این گفته یک پاسخ مناسب به شعار سقراطی- گنوسی است که می گوید "خودت را بشناس"؛ در اینجا ایده‌ی ضمنی این است که شرّ حاصل از خوردن میوه‌ی درخت معرفت بنحو ریشه‌ای در تقابل با سنت افلاطونی- شرقی ست که می گوید شرّ بر فقدانِ معرفتِ انسانِ شرور وابسته است. بنابراین شعار «خودت را بشناس» اخلاق و معرفت را متقارن و همبسته می سازد. این بدین دلیل است که در برخی خوانش‌ها از پیمان ازلی، ماری که حضرت آدم و حوا را وسوسه کرد تا از درخت معرفت بخورند، عاملِ امر خیر بود که علیه خدای شرّ و خالق کار می کرد. آیا این بدین معنی نیست که به‌ منظور خیر و نیک بودن باید خودمان را به جهل محدود سازیم؟ این وضعیت دیالکتیک رادیکال‌تر است: راه سومی وجود دارد که برآن اساس شرّ بر خیر اولویت دارد. برای شروع ضرورتا باید شرّ را انتخاب کرد یا بنحو دقیق‌تر، هر آغاز حقیقی در گذشته تنها بواسطه‌ی شرّ تعریف می شود. خیر تنها پس از شرّ و در فضای گشوده شده بوسطه شرّ آشکار می گردد. رئوس مجموعه‌ی مفتضح کتاب‌های سیاه( کمونیسم، سرمایه داری و روانکاوی......) باید در یک کتاب در مورد خودِ انسان جمع آوری شود. زیرا برشت بر حق بود که اظهار می کرد: انسان ذاتا شرور و فاسد است و نمی توان آن را تغییر داد، الاّ اینکه تنها می توان فرصت‌هایش برای بالفعل ساختن شرارت‌ها را محدود نمود.
Less than nothing
Slavoj zizak
P 106-107

@lookingawry
1👍1
🔸داستایفسکی: اگر خدا نبود هر گناه و جنایتی مجاز بود.

🔸 لاکان: اگر خدا نبود هیچ گناه و معصیتی مجاز نبود.

🔸 دلوز: اگر خدا وجود داشت هر کاری مجاز بود.

🔸 ژیژک: ما همه رستگار می‌شدیم اگر انبیاء نبودند.

@lookingawry
👍1
مرگ بر کارگر!
رضا احمدی

♦️پی‌یر بوردیو "تمایزگذاری" را یکی از مهم‌ترین خصلت‌های فرهنگی در سرمایه و سرمایه‌داری می‌داند. این تمایز در جامعه کنونی ما بدین صورت خودش را نشان می‌دهد: کسی که دارای سرمایه است نسبت به کسی که فاقد آن است برای کسب درآمد و ثروت مستحق‌تر است، چه بسا بتوان گفت منحصرا کسی چنین استحقاقی دارد که ثروت افزون‌تری دارد. این تمایزگذاری نه صرفا میان غنی و فقیر بلکه درونِ خودِ جامعه سرمایه‌داران نیز تسری می‌یابد؛ آنها نیز ناچار هستند در میان خود با توسل به انواع پوشش‌ها، خوردن همبرگر با روکش طلا، خوردن گوشتِ گوساله‌یِ تیمار شده و هزاران شکل از عادت‌های بی‌معنیِ دیگر خود را بعنوان طبقه‌ی خاص متمایز سازند.
♦️ این نوع تمایز در سال‌های اخیر مرز بسیار قاطع و روشنی پیدا کرده است. برای درک این موضوع لازم است به رشد تورم در این سال‌ها توجه کنیم که چطور به یک حقیقت تازه‌ای دامن زده است. این حقیقت نو این است که کار اساسا بی‌معنی است و منطق آن از بین رفته است. با کار نه تنها نمی‌توان مخارج زندگی را تامین کرد، بلکه همراه با رشد تورم‌ نمی‌توان پیش رفت و آن را جبران کرد. به طور مثال اگر کارگری در ماه سه میلیون تومان حقوق دریافت کند، با احتساب این مساله که هر خودروی تولید داخل در ماه بیش از سه میلیون تومان گران‌تر می‌شود، بنابراین کارگر به میزانِ گرانی یک کالا هم در ماه حقوق دریافت نکرده است. در این نظم جدید پیوند میان کار و برآوردن نیازهای زندگی کاملا گسسته شده و هیچ ارتباطی میان آن دو نیست. نتیجتا رشد سرمایه‌داری در جامعه‌ی امروز ما به میانجی کار و تولید کالا نیست. سرمایه بصورت امر خود اتکا در حال افزایش است؛ به تعبیر دیگر فقر، فقر را تولید می‌کند و ثروت ثروت را، بدون اینکه کار در این میان کوچک‌ترین نقشی داشته باشد. در این وضعیت، سرمایه شکل خودآئینی یافته و این خود آئینی سرمایه سبب می‌شود، سرمایه بیش از پیش مرزهای خودش را با امور دیگر روشن سازد. آخرین نقطه‌ای که امکان چنین تمایزی میان سرمایه‌دار و فقیر وجود دارد در استحقاقِ به زندگی است؛ تنها کسانی که متمول‌اند شایسته زندگی هستند.
خلاصه آن‌که نظام دینی تفاوت میان شهری و روستای، تحصیل کرده و بی‌سواد، فرنگ رفته و نرفته و کارگر و کارفرما در نظام گذشته را به یک تمایز کلی میان کسانی که استحقاق زندگی دارند و آنهایی که مستحق مرگ هستند تقلیل داده است.
@lookingawry
🔸زبان هدیه‌ی خطرناکی است. خودش را در اختیار ما قرار می‌دهد تا رایگان بکار گیریم، اما به محض اینکه آن را بپذیریم ما را اشغال می‌کند.

ژاک لاکان
@lookingawry
کژ نگریستن pinned «📣 با سلام دوستان گرامی در صورت تمایل برای دریافت درسگفتارهای زیر می‌توانند در پی‌وی درخواست بدند👇 ۱ روان‌کاوی و بازخوانی تاریخ فلسفه ۲ اخلاقیات امر محال ۳ سوژه و دیگری موضوع عمده‌ی این درسگفتارها ربط و نسبت روان‌کاوی لاکانی با مباحث کلاسیک فلسفی است. @Ahmadi_Reza»
💢دیالکتیک میل و فقدان

📍لکان تفسیری فرمال و زبانی از میل دارد که مبتنی بر تشخیص نوعی فقدان و منفیت است.از این منظر، میل و فقدان همیشه همبسته‌ی هستند و دیالکتیک دوگانه‌ای را می‌سازند که خصلت حیات انسانی است.
لکان در تعریف میل آن‌ را از غریزه جدا می‌کند.غریزه یک نیاز جسمی و طبیعی و زیست شناختی است که می‌توان به آن پاسخ داد و ارضا نمود. اما میل نوعی زبان و گفتار و نشانه است. قرار نیست به آن پاسخ دهیم. از نظر لکان میل هیچ‌گاه ارضا نمی‌شود و قرار نیست ارضا شود. ما، در میل، خودِ میل را می‌خواهیم و خود میل را ابژه قرار می دهیم. علت این امر، به همان منفیت و فقدانی که در میل است باز می گردد که موجودیت انسانی ما بر آن استوار است.
🔸این دیدگاه مبتنی بر بحثی از فروید است که طبق آن، انسان برخلاف نظر داروین نتیجه تکامل در طبیعت نیست بلکه انسان نتیجه انحراف در طبیعت است. انحرافی که به "میل"باز می‌گردد.بطوری‌که ما همواره "سرکوب میل" را به" میل به سرکوب‌" تبدیل می‌کنیم. و اگر جز این بود انسان بعنوان موجودی دارای فرهنگ و تمدن روی زمین نبود. بر این اساس میل خودش مطلوب تلقی می شود و انسان می‌خواهد با سرکوب میل دوباره آن را در خود ایجاد کند.در واقع میل میانجی رسیدن ما به چیزی نیست خودش مطلوب است. راه خودش مقصد است. ما خود میل را می‌خواهیم. اگر به ما بگویند که ما هر چه که شما بخواهید به شما می‌دهیم به شرط آنکه چیزی نخواهید مطمئناً این برای ما خواستنی نیست. ما می خواهیم که همیشه بتوانیم بخواهیم.انسان در درون خودش نمی خواهد که میلش ارضا شود و به آن پاسخ داده شود و همان میل را حفظ می‌کند زیرا بنیاد وجود انسان وابسته به میل است. بعبارتی میل در ذات خودش نوعی امتناع از ارضاع شدت دارد.
🔸لکان جمله قابل تاملی درین باره دارد: انسان به شرطی قادر به زیستن است که احساس کند که زندگی یک چیزی را از او دریغ می کند. اگر انسان احساس کند که زندگی همه داشته‌هایش را رو کرده است، دیگر میلی وجود ندارد و این نقطه پایان انسان و زندگی است.
بنابراین میل نوعی بن‌بست و وضعیت پارادوکسیکالیی ایجاد می‌کند که معادله‌ی پیچیده‌ای را در رفتار انسان شکل می‌دهد.چنانچه ما به حکم میل چیزی را می‌خواهیم ولی برای باقی ماندن همین میل باید دسترس پذیر بودن آنچه می‌خواهیم را نادیده بگیریم.این تعارض روانی انسان است.میل ما را به چیزی نزدیک می کند ولی این نزدیکی به معنای فروپاشی خود میل است.ازین رو برای حفظ میل باید تصور کنیم که آن چیز در دسترس نیست.ما در فضای گرفتاریم که یا باید ابژه را بدست اوریم و میل را از دست بدهیم یا میل را حفظ کنیم و از ابژه صرف نظر نماییم.
🔸همین تعارض در داستان عشق نیز وجود دارد. چنان که در ماجرا های عاشقانه ما بیشتر دنبال قصه عاشقانه هستیم و نقش معشوق فرعی است .این "سناریوی ذهنی" و خیال‌پردازی در ماجراهای عاشقانه بسیار مهم است. چون نشان می‌دهد ما مطلوبی را که در قلمرو واقع نداریم، در ساحت ذهن و خیال خود بدست آوردیم. از این روست که بین عاشق بودن و خود معشوق ما همیشه میل عاشقی را انتخاب می کنیم. فیلم سرگیجه بهترین مثال در این‌باره است.جیمز استوارت به ظاهر عاشق مادلین می شود ولی طبق تحلیل ژیژک به تدریج مشخص می‌شود که او در واقع عاشق" شبیه مادلین" است نه خود مادلین.در واقع استوارت، آن سناریوی ذهنی عشقی را دوست داشت نه خود معشوق را.وقتی فهمید جودی(شبیه مادلین) همان مادلین است آن فانتزی ذهنی فروپاشید و دیگر آن را نمی‌خواست. جودی تا جایی خواستنی بود که شبیه مادلین بود نه خود او.ما واقعیت را تا جایی می خواهیم که شبیه سناریو ذهنی ما باشد اگر خود سناری‌ ذهنی ما در واقعیت محقق شود ما آن‌ را پس می‌زنیم.
🔸 تعریف مالیخولیا در روانکاوی بر اساس همین مفهوم از میل قابل توجیه است.در واقع فرد مالیخولیایی آن کسی است که آنچه را که می خواهد دارد ولی میلی به آن ندارد.
آدم‌های مالیخولیایی کسانی هستند که بین سناریوی ذهنی خود و واقعیت شکافی احساس نمی‌کنند واقعیت برای آنها همان قصه ذهنی آنها است و سناریو ذهنی آنها تجلی و واقعیت پیدا کرده است.از این رو بهترین درمان برای این افراد آن است که چیزهایی که دارند از آنها گرفته شود تا میل دوباره در آنها برانگیخته گردد.باید همیشه بین ذهنیت و وضعیت بیرونی شکافی باشد تا میل، ادامه حیات را ممکن سازد.

🖊 رضا احمدی
@darichehaa
@lookingawry
(این متن بر اساس یکی از درسگفتارها با زحمت خانم مریم حسینی مکتوب و ویرایش گردیده است.)
👍2
🔺اسلام و ناخرسندی‌های آن
رضا احمدی

💢هویت زنانه از جمله مسائلی است که در آراء فروید نهایتا تبیین رضایت‌بخشی نمی‌یابد و همواره بصورت یک مساله‌ی بی‌پاسخ تلقی می‌گردد. اما لاکان شکست روان‌کاویِ پیش از خود در صورتبندی هویت زنانه را بصورت فرمول هویت‌یابی جنسیت زنانه معرفی کرد. لذا جنسیّت زنانه در روان‌کاوی لاکان چیزی نیست جز شکل‌نهاییِ نفسِ همین شکست‌ها در تبیین و توضیح آن و اعتقاد به اینکه نمی‌توان ماهیت جنسی زنانه را بنحو ایجابی فرمول بندی کرد. طرح این مساله در نزد لاکان این‌گونه بود: اگر روان‌کاوی در تشریح این موضوع ناتوان و ناکام است این موضوع به نفسِ چنین پدیده‌ای مربوط است که اساسا تبیینی ندارد و «عدم تبیین» تنها شکل تبیین ماهیتِ جنسیت زنانه است. به همین جهت عدمِ امکان بازنماییِ سرشت زنانه شأن هستی شناختی دارد نه شأن معرفتی شناختی و تصور اینکه ما بلحاظ محدودیت معرفتی و یا عدم تأمل کافی در این زمینه با چنین بن‌بستی روبرو هستیم، درست نیست.
💢این نکته احتمالا بهترین شکل مواجهه در فهم گفتمان دینی در جهان اسلام و علی الخصوص ایران است؛ زیرا گفتمان دینی در جامعه‌ی کنونی ما صورتِ غاییِ شکستِ تاریخی در پیوند با جهان، به ویژه دنیای مدرن است. از این رو گفتمان دینی در ایرانِ معاصر نه به فضای سنتی تعلق دارد و نه به عرصه‌ی مدرن، بلکه بازنمایی کننده‌ی نفسِ شکاف میانِ این دو است. و همچنین تلقی آن بمثابه شکلی از عقل‌گرایی یا اخبارگری و یا تلقی آن بعنوان واپس‌گرایی یا نوعی تجدد هم صحیح نیست، زیرا چنین گفتمانی خودِ انفصال، گسست و انشقاق این دو قطبی‌هاست. به عبارتی گفتمان دینی در موجودیّت فعلی‌اش حضور دارد تا این دوپارگی ها و دو قطبی‌ها را موجه سازد.
💢بنابراین قرائتِ دینیِ رایج نوعی شکستِ تاریخی برای موجودیّت این جهانی ما است، البته این خصیصه در گفتمان شیعی بسیار آشکارتر است، چون اساسا با یک ناکامی و شکست در خواستگاه اولیه‌ی خود زاده می‌شود. به همین دلیل آراء و اندیشه‌های افرادی نظیر سید جمال، اقبال لاهوری و سایر پیروان آنها را باید در یک کلیّت فرا نظری، از نو بعنوان تلاشی برای سر پوش گذاشتن به ناکامی‌ها و سرخوردگی‌ها در نظر آورد. نکته‌ی مهم این است که نمی‌توان به این عدم توفیق و خسران اولیه فائق آمد، تنها در صورتی که به آن بصورت یک فقدان ازلی نظر کنیم، قادر خواهیم بود درکنار سایر امور قرار دهیم، در غیر این صورت ناچار هستیم هموراه در باب آن سخن بگوییم. نظیر آن چیزی که در پایان روان‌کاوی متصوَّر است: فردی که به جهت شکست رابطه‌ی عاطفی لطمه و آسیب دیده است، باید او را در بازشناسی این حقیقت یاری کرد که آنچه در پی‌اش هستی از ابتدا وجود نداشت. در اینجا باید به آنچه فروید بعنوان فرهنگ و ناخرسندی‌های آن بیان می‌کند، معنای مضاعفی بخشید، اسلام بمثابه فرهنگ و تمدن نه تنها مانند سایر فرهنگ‌ها واجد نوعی عدم رضایت است، بلکه موجودیّت فعلی آن، نفسِ ناخرسندی و سرخوردگی است.
@lookingawry
🔺فرمول حقیقیِ خداناباوری این نیست که خدا مرده است، بلکه فرمول حقیقی این است که خدا ناخودآگاه است.
ژاک لاکان
Seminar xi
Page 59
شرح: در می ۶۸ بر روی دیواری در پاریس با کنایه به نیچه که گفته بود( خدا مرده است) نوشته شده بود: خدا زنده است با اینکه نیچه مرده است. ژیژک نیز در پاسخ می‌گوید می‌توانیم به این کنایه این‌گونه پاسخ دهیم: با اینکه نیچه مرده است، ولی می‌داند که مرده، اما خدا با اینکه مرده است،نمی داند که مرده. بنابراین خدا ناخودآگاه است بدین معنی است که خدا مرده اما نمی‌داند. همانطور که ناخودآگاه تحقق نیافته و وجود ندارد، با این حال می تواند منشا اثر باشد. و واقعی‌تر از واقعی است.
@lookingawry
👍1
🎯پاسخ لاکان به پرسش نام آور فروید که (زن چه می خواهد) ؟ این است: یک ارباب ( آقا بالاسر)، ولی اربابی که زن بتواند بر او مسلط باشد؛ بعباراتی اربابی که در عین حال بنده است.

اسلاوی ژیژک
@lookingawry
🎯 مایلم یک سوء تفاهمی را برطرف سازم. ممکن است برخی بگویند روان‌کاوی شکلی از تحقیق و پژوهش است. اجازه دهید با وضوح کامل بگویم که چندان اعتمادی به این اصطلاحِ پژوهش و تحقیق ندارم، علی الخصوص آن‌گونه که این اصطلاح در اعتبار عمومی برای ارزیابی صلاحیت افراد در قلمرو بی‌شماری بکار می‌رود. شخصا هیچ وقت خودم را بعنوان یک محقق تلقی نکردم. همان‌طور که پیکاسو در اظهارِ نظریِ مشابه موجب تعجب اعتراض‌آمیز اطرافیان خود شد، می‌گویم: من در پی جستجو و تحقیق هیچ امری نیستم، من آنها را می‌یابم.

ژاک لاکان
Seminar XI
Page 7

@lookingawry
♦️مرگ و شأن سیاسی آن
رضا احمدی

🔸توصیف هر وضعیّت آشفته‌ای بر اساس مضامین رایج در آن ناممکن است؛ زیرا چنین مفاهیمی به نسبت خودِ آن موقعیت مغشوش، مبهم و تیر و تار هستند. به همین دلیل شرایطی که در آن قرار داریم را نمی‌توان با مفاهیم اقتصادی از قبیل توسعه، رکود یا با مفاهیم سیاسی مانند استبداد و عدم توسعه سیاسی و اقتداگرایی تبیین نمود. در اینجا احتمالا دو بینش وجود دارد که تا حدی می‌تواند در مواجهه با چنین وضعیتی درخور توجه باشد: بینش اولی این است که اساسا چنین موقعیتی را نباید موقعیت توصیف و تبیین لحاظ کنیم. در این نگاه آنچه ما نیاز داریم نه یک بینش نظری و تئوری، بلکه نوعی مداخله عملی است. همان کلام معروف مارکس که می‌گفت «تا به امروز فیلسوفان دل‌مشغول تفسیر جهان بودند، ولی مسأله بر سر تغییر آن است».
🔸در این‌جا مداخله‌ی عملی لزوما یک انقلاب نیست، بلکه عملی است از جنس امر واقعی که می‌تواند کل مختصات چشم‌انداز اجتماعی را تغییر دهد. نظیر آن چیزی که در فیلم «21 گرم» ساخته‌ی الخاندرو اینیاریتو شاهد هستیم: در داستان فیلم، پل که از بیماری قلبی رنج می‌برد، با امید اندکی در انتظار پیوند قلب است. در سویی دیگر، مایکل و دو دخترش در یک تصادف جان خود را از دست می‌دهند و کریستینا، همسر مایکل، در شرایط روحی ناگواری قرار دارد؛ و از طرف دیگر، راننده‌ای که مایکل و دو فرزندش را زیر گرفته دچار عذاب وجدان شده و خودش را به نیروی پلیس معرفی می‌کند. این سه خط داستان فیلم ۲۱ گرم است که سرنوشت سه خانواده‌ی مجزا را بهم پیوند می‌زند. تا قبل از تصادف هیچ ارتباطی با هم نداشته‌ و حتی همدیگر را تا به حال ندیده‌اند. قلب مایکل (همسر کریستینا) با اجازه‌ی کریستینا به پل داده می‌شود تا وی امیدی دوباره برای زندگی پیدا کند. پل بعد از پیوند قلب بر آن می‌شود تا شخص اهدا کننده را بیابد، و پس از جستجو، بالاخره به کریستینا می‌رسد و پس از چند ملاقات با وی، علاقه‌ی شدید عاطفی بین آن دو به وجود می‌آید. از طرفی کریستینا بر آن شده تا قاتل و همسر و دو دخترش را بکشد. سه شخصیت محوریِ فیلم خود را میان دو مرگ پیدا می‌کنند پل عاریه‌ای زندگی می‌کند، در حال مرگ است؛ چون قلبِ پیوندی‌اش دارد از کار می‌افتد؛ کریستینا یک مرده‌ی زنده است که مرگ تصادفی همسر و دو فرزندش او را به تباهی کشانده است؛ جَک که کاملاً ناخواسته موجب مرگ آنها شده، سابقه‌داری است که مسیرش را به آغوش خانواده پیدا کرده و تبدیل به مسیحیِ دوباره تولد یافته‌ای شده است. در پایان فیلم، جَک وارد اتاق مسافرخانه‌ای می‌شود که پل و کریستینا در آن اقامت دارند و در طغیانی از خشونت مذبوحانه، از آنها می‌خواهد او را بکشند؛ کریستینا موافقت می‌کند و با سیخ بخاری به قصدِ کشت او را می‌زند؛ در این موقع، ناگهان پل که ناامیدانه صحنه را نگاه می‌کند تفنگ را برمی‌دارد و خودش را می‌کشد تا از خشونت میان آن دو جلو گیری کند. این عمل در بُعد واقعی آن است که معیار و مختصات جدیدی به قلمرو نمادین اعطاء می‌کند و آن را از بنیادش دگرگون می‌سازد. آیا جامعه‌ی کلبی مسلک، محافظه‌کار و فرورفته در منافع فردی ما محتاج چنین کنش و اقدام جسورانه‌ای نیست؟
🔸شاید در این میان بینش دیگری وجود داشته باشد که همچنان باید به آن توجه کرد؛ در این نگرش دوم باید به استثنایی توجه کرد که جامعه و نظم سیاسی تمایل ندارد آن را به رسمیّت بشناسد و با آن دائما در ستیز است. به نظر نگارنده آن استثنایی که جامعه و نظم سیاسی در ایران با آن در ستیز و دشمنی است، چیزی از جنس زندگی و مظاهر آن است. به تعبیر دیگر، سیاست ایرانی در تقابل و دشمنی با شورمندی و پویایی زندگی است که موجودیّت می‌یابد؛ در این حالت می‌توان سیاست را نوعی سیاست معطوف به مرگ تلقی کرد. اما سیاست معطوف به مرگ لزوما در پیوند آشکار با میرایی فیزیکی و جسمی نیست، بلکه مکانیسم آن ادغام نمودن مرگ درونِ زندگی است. معضل اساسی این است که در نظم کنونی مرگ ناممکن است و مرگ پیشاپیش رخ داده و انسان‌ها موجودات نامرده هستند. آیا این همان بُعد حقیقی و تروماتیک در اردوگاه آشوویتس نبود که سبب شده بود اشباح انسانی قادر به مرگ نباشند؟ آیا دقیقا به همین دلیل نیست که با قربانی کردن، جان نثاری و فداکاری دیگر نمی‌توان نتایج سیاسی گرفت؟
بنابراین سیاست معطوف به زندگی را باید سیاستی لحاظ کرد که استحقاقِ مرگ را به رسمیّت می‌شناسد و مرگ در آن همواره شأن سیاسی دارد. از این رو آنچه بُعد واقعی در عرصه‌ی سیاسی را آشکار می‌سازد، و عمل و کنش رادیکال در قلمرو سیاسی محسوب می‌‌گردد گشودن فضای مرگ و مردن است.
@lookingawry
👍1
🔺تراژدی نویسی در یونان باستان نه به منظور برانگیختن احساسات و تهییج عواطف، بلکه بیانِ غائی از وجهِ آشتی‌ناپذیر میان دستور خدایان و دستور اخلاقی بود. در روایت تراژیک، ستیز و تعارضِ بنیادینِ نهفته در حیات جمعی در همان وجهِ غیر قابلِ سازشِ‌پذیر نشان داده می‌شد. به عبارتی، تراژدی توصیف کننده‌ی مخمصه‌ای بود که جز با برجای گذاشتن قربانی راه برون رفتی در آن وجود نداشت. اما روان‌کاوی نشان داد حیات جمعی سویه‌ای دارد که در تراژدی نویسی کلاسیک مورد توجه قرار نگرفته است و آن جنبه‌ای است که انسان‌های قربانی توان مُردن ندارند. برای چنین وضعیتی باید قربانیان اردوگاه آشوویتس را در نظر آورد که در عین قربانی شدن قادر به تجربه‌ی مرگ طبیعی نبودند؛ آنها به مانند اشباح از مرگ طبیعی محروم شده بودند. بنابراین سویه‌ی حقیقی تراژدی نه در تَن دادن به یک تقدیر شوم(نظیر آن چیزی که در اسطوره‌ی ادیپ شهریار شاهد هستیم)، بلکه تراژدی حقیقی این که است که تقدیری در کار نیست و آنچه از سر می‌گذرد پیشامد تصادفی است. در این شکل اخیر، قربانی شدن معلولِ عدمِ مصالحه و آنتاگونیسم اجتماعی نیست، کاملا بر عکس، جامعه به قیمت قربانی و مسخ کردن انسان‌ها ممکن می‌شود؛ قربانیانی که سوگواری در حق آنها همواره به تعویق می‌افتد.
رضا احمدی
@lookingawry
👍1
🎯بهترین کتابی که اخیرا مطالعه کردم،
خوانش این کتاب را به دوستان‌ توصیه می‌کنم.
" می‌شود گفت اروتیسم رضایت دادن به زندگی تا لحظه‌ی مرگ است" از متن کتاب ص ۵۹
@lookingawry