کژ نگریستن
2.97K subscribers
112 photos
8 videos
28 files
112 links
✨️ حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد
فلسفه :
الهیات:
روانکاوی :
ادبیات و سینما:

♻️ جهت هماهنگی برای جلسات روان‌کاوی از طریق آیدی زیر اقدام بفرمایید

@Ahmadi_Reza
Download Telegram
اندیشکده خرد جنسی
امر جنسی و خواسته ی ناممکن! ✍️یاسر عرب امر جنسی یا انحراف جنسی؟ انسان نتیجه ی تکامل در طبیعت است؟ یا نتیجه انحراف در طبیعت؟ آیا در جامعه ی ما جوع جنسی وجود دارد؟ ریشه های این میل فراگیر کجاست؟ آیا واقعا وحشتناکترین اتفاقی که ممکن است برای انسان رخ بدهد رسیدنِ…
♦️ سابقا با برنامه خرد جنسی مصاحبه‌ای تحت عنوان ( رابطه جنسی و خواست ناممکن) انجام داده بودم که در این کانال و آپارات منتشر شد. جدیدا جناب آقای دولتشاهی بر آن مصاحبه نقدی نگاشتن که در اختیار دوستان قرار می‌گیرد. "هر چند این‌جانب این نقد را وارد نمی‌دانم به دلیل اینکه نگرش من نسبت به مسائل الهیاتی کاملا ماتریالیستی است و روان‌کاوی را در شریعت ادغام نکردم، بلکه کاملا بر عکس، اوامر و نواهی دینی را ذیل نظریه روان‌کاوی تعریف کردم. البته نهایتا قضاوت با دوستان مخاطب است.
🖊 اکبر دولتشاهی
🔺دکتر کرامتی در ایران مفاهیم روانکاوی را با مفاهیم عرفان اسلامی ترکیب کرد . وجناب دکتر احمدی هم می‌خواهد روانکاوی را درون شریعت اسلامی جای دهد.
انحراف دانستن امر جنسی همان شریعت اسلامی است، ایشان والایش در فروید را نادیده می‌گیرد.
والایش امر فرهنگی است، که از اراده آزاد انسانی نئشت گرفته است، اراده آزاد انسانی برحسب تصادف طبیعی و انکشاف ( نه تکامل = دینی است ) در انسان پیش هوشمند به وجود آمده است.
برای همین امر مطلوب در انسان تنها امر جنسی نیست، از آنجایی که در فرهنگ این جغرافیا تنها عشق را امر جنسی می‌دانند ، به خصوص در شریعت‌های سامی چنین باوری قالب است، درحالی که عشق صورت‌های زیادی دارد.
در یونان که اساطیر از درون باورهای دین بیرون نه آمده است، عشق انواع مختلف دارد ( اساطیر ی که از درون دین بیرون آمده‌اند با امر جسمانی در تضاد کامل هستند، در میان اساطیر اقوام فارس که به شدت دینی است، تضاد جسمانی با امر روحانی در تقابل کامل می باشد، ضدیت با عشق جنسی در این اساطیر به اوج خود میرسد ) برای همین نام های مختلف در اساطیر یونان به عشق داده شده است.
دراساطیر یونان به عشق نامهای مختلف داده شده است: اروس ( عشق جنسی ) فیلیا ( محبت مادر به فرزند ) آگاپه ( طلب نزدیکی به امر شگرف ).
آقایی احمد ی از منظر دینی آنهم از زاویه شریعت دارد امرجنسی را با روپوش روانکاوی بررسی می‌کند. در این دیدگاه امر گناه آلوددر عشق جنسی امرمرکزی است.
اینکه گناه با امر جسمانی دردین های سامی وحتی در اساطیر هم در ارتباط است.
عشق ( اروس ) در تمامی اساطیر با امر جسمانی در ارتباط است، توجه باید داشت در تمامی اساطیر امر شیطانی در زیر زمین است. در اندیشه دین‌های سامی امر جسمانی امر گناه آلود است، برای همین ما در عرفان اولیه اسلامی با هستی امر گناه آلود روبرو هستیم، ( عشق در عرفان مرکزیت دارد ،) زیرا عرفان اولیه امر مرزی است بین اساطیر ودین میباشد، بردن سگ به مسجد. در قلندریه، گفتن سخنان کفر آمیز ( جوانمردا محمد داعی شریعت بود ، من داعی طریقت ) که بخشی ازعرفان اولیه است.
عشق شیخ صنان وچوپانی خوکها ، در عرفان اولیه که بین اساطیر ودین در نوسان است دیده می شود. عشق جنسی بدون تجربه امر کفر آلود غیر ممکن است.
وقتی حوا در اساطیردینی با خوردن سیب امر گناه آلود به عریانی خود و آدم آگاه می شود، درست اولین کاری که می کنند پوشانیدن خود از دیگر ی مطلوب است ، این تز دین های سامی می باشد، برای همین ما در طول تاریخ خود مجسمه های که آشکارا نماد های جنسی به نمایش بگذارد مانند یونان نداریم . وهمچنین نقاشی های عریان را نداریم.
رنسانس با نقاشی های عریان فرشته ها ومریم مقدس وعیسی شروع شد، عصبیت آقایی احمدی از سینما همان ادراک شریعتی اوست که امر گناه آلود را به نمایش می گذارد، بدون تجربه کفرآلود امر جنسی هیچگاه درانسان باور مند به دین های سامی صورت نمی گیرد، زیرا در ضمیر ناخود آگاه انسان باورمند به دین سامی امر جنسی امر آلوده است، که کریستوا آن را بررسی کرده است، امر گناه آلود همان امر آلوده است، مثل جسد مرده خویشاوند خویش، که باید به سرعت آن را دفع کرد، زیرا انسان با امر آلوده ، آلوده خواهد شد.
ظهور سینما وماهواره امر جنسی را به فضایی عمومی در محیط خاور میانه آورده است، ناسیونالیسم اسلامی یکی از واکنش‌های اساسی‌اش همان آشکار شدن امر جنسی است، که امر کفر آلود را دردرونش حمل میکند، اگر به سخنان مردم عادی توجه کنید، این مسئله خود را نشان میدهد ، یکی از وحشت های مردم عادی ازباورهای طبقه متوسط همان آشکار شدن امر جنسی درمیان آنان است .
در امر جنسی هم در حیوانات وهم در انسان خشونت است، نگاه کنید به گربه ها ، و به سگها وقتی جنس مونث آلت جنسی نر را فقل می کند، در امرعشقی همیشه خشونت است، مانند کسی که از محبت زیاد بچه خود را گاز می گیرد.
در مورد روانکاوی لاکان با توجه به علاقه من درحد خودم گفته های آقای احمدی چندان صدق نمی کند. من چند مقاله از ایشان خواندم وبعضی را پسندیدم ، اکثر شان به بعضی نقاط کور شریعت اسلامی که برای من آشکار نبود کمک کرد زیرا یکی از موضوع‌های مورد علاقه من شریعت وطریقت اسلامی است، البته در شناخت نظرات فروید ولاکان به من کمکی نکرد.
ادامه👇
دو مثال در گفته های ایشان را می‌آورم در مورد آنتیگونه می‌آورم. آنتیگونه تصمیم به دفع جسد برادرش میکند ، این تصمیم به نظر آقایی احمدی تصمیم فردی است، در حالی که در نمایشنامه تاکید است آنتیگونه میگوید ، که من به امر حاکم گردن نمی‌نهم ، بلکه به امر خدایان گردن می نهم که نباید جسد انسان بدون دفن گذاشته شود. اگر توجه کنید ،این شریعت دینی است.
در جای که می گوید یا باید به عشق اصالت داد یا باید به معشوق ؛ به کتاب ترس ولرز کیر کگور مراجعه کنید ، که همان تعریف ایمان است. که کیرکگور به معشوق می گوید، ایمان باعشق جنسی غیر قابل جمع است، ومعشوق اش را ترک می کند.
@lookingawry
Audio
دکتر رضا احمدی
بخشی از درسگفتار اخلاقیات امر محال
با موضوع سیاست و شرّ رادیکال
1
کژ نگریستن
Photo
دست‌مایه‌ی حقیقی کاراواجو برای خلق تابلوی توماس شکاک (یا شک سن توماس) زخمی‌ست که او از نزاع‌اش برای تصاحب زنی به نام لینا، از رانوچیوی پاک‌باخته می‌خورد. او که گمان می‌کند معشوقه‌اش را با دستان خود تقدیم کاراواجو کرده است تا تباه شود. زنی که ابتدا قرار بوده صرفن مدلِ فیگور مریم باکره‌ی تابلوی "مرگ باکره"ی نقاش نابغه باشد اما اکنون بدل به معشوقه‌اش شده است. رانوچیو در این میان و به واقع برای بازپس‌گیری معشوقه‌اش، چاره‌ای جز خواست از میان برداشتن رقیب تازه از راه رسیده‌ ندارد. پس او، کاراواجو را به یک دوئل دعوت می‌کند و به قصد کشتنِ با چاقو به او حمله می‌کند. کاراواجو اما زنده می‌ماند تا لنگ لنگان به پیش لینا بیاید و عمق جراحت‌اش را به او نشان دهد؛ تاوان عشق‌ خونین‌اش را.

برای کاراواجو حتی زمانی که می‌کوشید تا به‌مانند تمامی وارثان رنسانس ایتالیایی، الوهیت را ترسیم کند امر مادی یا سکولار در اولویت رقم خوردن قرار داشت. او به واقع اولین نقاشی بود که با جسارت تمام، خشونت جسمانیت را تصویر کرد. یعنی حضوری فیزیکی که حتی عناصر زمان و مکان را برای شرطی‌سازی حرکت ماده نیاز داشت و نه هیچ چیز دیگر. از این نظر کاراواجو حتی تمامی موضوعات الوهی سفارش شده برای تصویر شدن را به درون مغاک درون امر مادی پرتاب می‌کرد. امری که گویا برای درآمدن در هیات یک تصویر ابتدا بایستی از خلال فضاهای مادی جهان بوم اثر عبور داده می‌شد. اتفاقی که به طور ویژه در حین ترسیم فیگور مسیح یا هر فیگور مذهبی جنجال‌برانگیز دیگری به تشدید خودآگاهِ تعارض مابین امر مادی یا ناسوتی و امر الوهی منجر می‌شد. به واقع کاراواجو چنین فیگورهای ویژه‌ای را صرفاً برای تجربه کردن فضای بوم‌ پیش‌ روی‌اش که عرصه‌ی امر واقع قلمداد می‌شد، خلق می‌کرد. یعنی فضایی تک‌بعدی و یک‌دست که حتی اضافه شدن متعاقبِ خطوط و نقوش به سطح‌اش لزومن باعث ایجاد عمق در آن نمی‌شد زیرا در نهایت آن‌چه برای نقاش بااهمیت می‌نمود نه صرفن نشان دادنِ اعماق فضا طبق قراردادهای هنر دوره‌ی رنسانس، بلکه تلاش برای ترسیمِ چگونگی برقراری روابط فضایی از طریق حد و حدود تجربه کردن فضا از طریق بدن‌ها بود. آن‌چه که کاراواجو، برای نمونه و از طریق دستاویز قرار دادن مضمون‌های آشنای مذهبی یا اسطوره‌ای دستمالی شده در هنر آن دوره، با فرم‌های متصل بودن بدن‌ها در فضا نشان می‌داد.

برای کاراواجو همواره فیگور مسیح گره‌گاه نهایی اتصال دو ساحت عقل و ایمان بود. فیگوری که البته در موقعیت‌های اضطرار، امکان چرخش کامل به سوی هر کدام از این ساحت‌ها را در خود داشت. یعنی امکان چرخش به سوی کران‌مندی و همچنین هم ردیف با آن امکان چرخش به سوی ناکران‌مندی. مسیحی که کاراواجو احتمالن کران‌مندترین فرم تجسد آن را بزنگاهی می‌شمرد که او با گوشت شدن بر بالای صلیب، الوهیتش را تمامن به هیچ وانهاده است. او که تشخیص داده به جای شِکوه از بی‌اعتنایی پدر به عاقبت‌اش، خود از او بخواهد که دیگر رهایش کند.
مسیحِ تابلوی شک سن توماس دقیقن بازنمایی نامتعارف چنین فیگوری است. شخصی که همچون یک انسان جان داده است تا توماس شکاک را متحیر کند. "آیا این زخم‌ها واقعی‌ست؟ آیا او همچون یک انسان مُرده است؟" توماس چون مشکوک است می‌خواهد تا بریدگی‌های بدنِ مسیح را لمس کند. او که خواسته تا یک انسان باشد: "چرا پس رهایم نمی کنی پدر؟" این فریادِ اعتراضِ مسیحِ کاواجو در جلجتاست. جلجتای ناکجاآباد همچون این تابلو. "مرا رها کن پدر. فراموش کن"
رامین اعلایی
@CineManiaa
@lookingawry
👍1
🎨 لئوناردو داوینچی،مدونا و کودک به همراه قدیس آن ( ۱۰- ۱۵۰۸)
1
کژ نگریستن
🎨 لئوناردو داوینچی،مدونا و کودک به همراه قدیس آن ( ۱۰- ۱۵۰۸)
🔺 لکان بر خلاف فروید در لبخند مدونا هیچ بازسازی خوشایندی را در تعامل خیالی مادر و کودک نمی‌بیند. این در نظر گرفتن کودک به مثابه‌ی فالوس خیالی برای مادر لذتی را به ارمغان نمی‌آورد. در عوض لكان بر نقش فعال فالوس نمادین پدری تجسد یافته در هیئت بره (مانند اسب هانس کوچولو) - که کودک مقدس با آن بازی می‌کند - تأکید دارد. بره‌ی خداوند علاوه بر این که اشارتی است به تصليب، نامی است که به واسطه‌ی آن عیسی - پسر بازیگوش مریم - به مسیح - پسرِ قربانی خداوند - بدل می‌شود. تثلیت انسانی خیالی و مرئی قدیس آن، مریم باکره و عیسای کودک جایش را به تثلیث الاهی نمادین و نامرئی خدای پدر، مسیح پسر مصلوب و زنده و روح القدس نامتجسد داده است. که بر کُلِّی بودن کلیسا و ابدیت روح دلالت دارد. ضرورت این جایگزینی غم‌انگیز اما رستگاری بخش در نقاشی، در چهره‌ی بی‌عاطفه و دست پنهان قدیس آن - که دخترش مریم را از در آغوش کشیدن مشتاقانه‌ی کودک‌اش منع می‌کند - ثبت شده است تا بدین ترتیب به کودک رخصت دهد تعهد نمادین خود را به مثابه‌ی بره‌ی قربانی برای رمه‌اش بر دوش گیرد. در تضاد با لئوناردوی فروید که در هنرِ خود باز یافتن خیالی لبخند میل‌ورز و گمشدی مادرش را می‌جست، لئوناردوی لکان به جدایی نمادین از جسمی [مادر] اشاره می‌کند که هر یک از ما باید در سفر شخصی‌مان به سوی مرگ غایی با آن روبرو شویم.
لکان در قابی دیگر ص ۴۹
استیون زد. لواین
ترجمه‌ی مهدی ملک
👍1
در فقه اسلامی دستوری اخلاقی به این صورت وجود دارد که "اگر با فردی از جنس مخالف در مکانی تنها شدی، فورا آن مکان را ترک کن. دستوری که در ظاهر فرد را از بروز عمل جنسی غیر اخلاقی محافظت می‌کند. معنای ظاهری این دستور اکید، جز یک پیش‌گیری ساده از بروز عمل جنسی نیست. اما معنای ضمنی این دستور بر این مسئله دلالت دارد که بروز عمل جنسی ناگزیر است و بهتر است پیش از بروز آن وارد عمل شد، یعنی در صورت ترک نکردن مکان خلوت هیچ امکانی برای جلوگیری از عمل جنسی وجود ندارد. به بیان دیگر، تنها شدن با فردی از جنس مخالف جز به عمل جنسی نمی‌انجامد و اتفاق نیافتادن عمل جنسی غیر قابل تصور است. برای بیان ساده‌تر موضوع، فرض کنیم اسلام می‌توانست عدم انجام عمل جنسی را در خلوت دو فرد تصور کند. در این صورت، دستور اخلاقی اسلام به این صورت در می‌آمد: "اگر با فردی از جنس مخالف در مکانی تنها شدی، از نفست پیروی مکن". یا چیزی مشابه این. در واقع اسلام نمی تواند حضور دو نفر از جنس مخالف را در خلوت بدون انجام گناه تجسم کند.
اسلام از تصور حضور دو نامحرم در خلوت بدون انجام عمل منجر به لذت جنسی، ناتوان است. بنابراین دستور اخلاقی به این صورت در می‌آید که عمل جنسی همواره پیش از ترک مکان انجام شده است. یعنی حتی اگر دو نامحرم بدون هیچ اتفاقی خلوت را ترک کنند، از دید ناظر بیرونی اسلام، عمل جنسی ُرخ داده است. حضور دو نفر از جنس مخالف در خلوت از نظر اسلام جز به معنای انجام اتفاق جنسی نیست.
خوانش هگلی دستور اخلاقی نیز این مسئله را تأیید می کند. از دیدگاه دیالکتیک هگلی، خوانش دستور اخلاقی چنین است: اگر با فردی از جنس مخالف در خلوت تنها شدی، چاره‌ای جز انجام عمل جنسی نداری! یعنی معنای ضمنی دستور اخلاقی اسلام بر خلاف منظور ظاهری آن، جز تأکید بر ناگزیر بودن انجام عمل جنسی نیست. مهم نیست که عمل جنسی در واقع ُرخ داده است یا نه، از نظر اسلام اتفاق افتاده است، حتی اگر به دستور قاطع اسلام مبنی بر ترک محل عمل شده باشد یا دو فرد درگیر انجام عمل را انکار کنند. بنابراین دستور اخلاقی اسلام خود برانداز است و از پیش انحلال خود را اعلام می‌کند.
اسلاوی ژیژک
مترجم طاهر رهبری
@lookingawry
♦️دردسرهای بهشت!
رضا احمدی

🔺خوشبختی در روان‌کاوی همبسته‌ی ژوئیسانس است، یعنی همان کِیف مازاد و همراه با رنج که فراسوی اصل لذت قرار دارد. این هسته‌ی کِیف از انسان بصورت طبیعی دریغ شده است و برای دست‌یافتن به آن باید متحمل رنج و ناملایمتی شد. تمام ریاضت کِشی‌ها از سوی مرتاض‌ها و اهل زهد، ثبت رکورد، بلعیدن شیشه، سکس خشن، خیانت، اعتراف به گناه و انواع ماجراجویی‌ها تلاشی مذبوحانه برای چنگ‌زدن به چنین کیف و لذتی است. محدودیت ومشخصه‌ی "کیف‌مازاد" این است که در صورت وجود، همواره در جانب دیگری قرار دارد. ژوئیسانس دقیقا همان چیزی است که «دیگری» از ما دریغ کرده و در اختیار دارد. در سرمایه‌داری آن دیگری که این ژوئیسانس را در تصاحب خویش دارد، دیگری خیالی است یعنی همنوعان ما که امکانات بیشتر و بهتری از هواپیمای اختصاصی گرفته تا خانه‌های استخردار، خدمت‌کار و غیر در اختیار دارند. به همین دلیل ساختار سرمایه‌داری منحرفانه است. در ادیان ابراهیمی عموما فرض بر این است که ژوئیسانس در دست‌تان دیگری نمادین و سوپر اگو و آن چهره‌ی فراسوی قانون است؛ لذا اکتساب چنین لذتی در این ادیان ممنوع می‌گردد. شاید از این حیث بتوانیم ساختار این ادیان را روان‌رنجوری تلقی کنیم؛ اسلام دارای ساختار وسواسی، مسیحیت دارای ساختار هیستریک و یهودیت دارای ساختار فوبیک است. در ادیان شرقی و مارکسیسم هیچ‌کس واجد چنین کیفی نیست، نه دیگری خیالی و نه دیگری نمادین، هرچند ساختار روانی که در پس گفتار مارکسیسم و ادیان شرقی می‌شود شناسایی کرد روان‌پریشانه است، اما تفاوت میان ادیان شرقی و مارکسیسم این است که در ادیان شرقی سوژه خود تنها کسی است که مستحق تصاحب ژوئیسانس است، بر خلاف مارکسیسم که هیچکس نهایتا این استحقاق را ندارد. اگر این نوع تقلیل‌گرایی را با قدری اغامض بپذیریم، می‌توانیم ساختار ادیان شرقی را اوتیسمی قلمداد کنیم چون این ادیان با توصیه به سکوت، عزلت و همنوایی با طبیعت در پی حداقل‌ترین سطح سوژه بودگی در انسان هستند و ساختار مارکسیستی را پارانویایی بشماریم که نوعی توهم و هذیان در پس زمینه‌ی خود دارد.
🔺بنابراین مهم‌ترین نتیجه‌ای که از مقدمه‌ی فوق می‌توان گرفت این است که خوشبختی تابع ممنوعیّت بنیادین است و تمام ادیان و مکاتب بشری نه راه حلّی برای دست یافتن به آن، بلکه سازوکاری برای کنار آمدن با فقدان خوشبختی است. لذا هیچکس خوشبخت نیست و چنین تجربه‌ای نمی تواند برای کسی یک تجربه دائمی باشد. از این رو خوشبختی و اکتساب ژوئیسانس یک تجربه زودگذر است که در دو موضع بصورت موقت برای انسان قابل دسترسی است: موضع اول؛ موضع تخطئ است، جایی که انسان قانون را زیر پا می‌گذارد و بر آن عمل نمی‌کند؛ مهم‌ترین شکل تجلی و نمود آن در قالب خیانت است. و موضع دوم؛ این‌همانی با کیف و سرمستی دیگری، مانند چشم‌چرانی است، دقیقا زمانی که با درد و رنج زنِ درونِ فیلمِ پورن همذات‌پنداری می‌کنیم. بر این اساس در چشم‌چرانی، جایی که نظر به کیف دیگری داریم و در خیانت، جایی که به دور از حضور دیگری ابژه‌ی میل را بدست می‌آوریم، اندک بهره‌ای از ژوئیسانس نصیب انسان می‌گردد. بی جهت نیست که دنیای مدرن با سینما که متکی بر چشم‌چرانی است و انگاره‌ی لیبرالیسم که مروج آزادی فردی و نادیده انگاشتن و خیانت به هنجارهای عمومی در حوزه خصوصی است، تلاش دارد چنین تجاربی را همگانی سازد. در مقابل چنین بینشی، اندیشه مارکسیستی قرار دارد که می‌پذیرد ژوئیسانس قابل توزیع برابر نیست، یا باید از همه محروم گردد و یا اینکه ناعادلانه وجود داشته باشد، به همین جهت مارکسیسم ایده‌ای در خصوص توزیع برابر ثروت نیست، بلکه ایده‌ای در خصوص الغاء مالکیت خصوصی و نفی ژوئیسانس از همگان است. به عبارتی از منظر مارکسیستی ایده‌ی بهشت ذاتا تبعیض آمیز و جانبدارانه است، اما جهنم ذاتا عادلانه است. به همین دلیل کسی که از بهشت سخن می‌گوید شارلاتان است و تنها منجی واقعی مانند مارکس کسی است که وعده جهنم می‌دهد؛ جایی که هیچکس خوشبخت نیست‌.
@lookingawry
👍2🔥2
♦️چند ماه پیش، یک دانش‌آموز اهل یوگوسلاوی به خدمت عمومی سربازی فراخوانده شد. در یوگوسلاوی، در آغازِ خدمت سربازی، تشریفات اجباریِ بخصوصی تعیین شده‌است: هر سرباز تازه‌وارد باید طی مراسمی سوگند یاد کند که مایل است به کشور خویش خدمت کند و تا پای جان از آن دفاع کند و الخ–همان ماهیّت وطن پرستی متداول. بعد از پایان مراسم عمومی، همه باید پای سند رسمی را امضاء کنند. سرباز جوان به ساده‌گی از امضاء کردن امتناع می‌کند، و اظهار می‌کند: اساس عمل سوگند خوردن مبنی بر انتخاب آزادانه است، و این ماهیّت یک تصمیم آزادانه است؛ او بر مبنای همین انتخاب آزاد حاضر نشد امضای خود را پای پیمان نامه بگذارد. امّا او در دم اضافه می‌کند: البته اگر یکی از افسران حاضر، دستور امضای پیمان‌نامه را به او بدهد اقدام به این کار خواهد کرد. افسران حیرت‌زده برای او توضیح دادند که چون عمل سوگند خوردن وابسته به تصمیم آزاد او است (سوگند زوری گرفتن فاقد ارزش است) آن‌ها نمی‌توانند به او چنین دستوری دهند، اما از طرف دیگر اگر او هم‌چنان از دادن امضاء، سر باز زند؛ متهم به سرپیچی از وظیفه و محکوم به زندان خواهد شد. لازم به گفتن نیست که اگر چه این اتفاق عیناً رخ داد اما دانش‌آموز پیش از زندان رفتنش موفق شد از دادگاه نظامی مدرکی متناقض به دست آورد، یک سند قراردادی که او را وادار به امضاء سوگند آزاد می کند. در رابطه‌ی بین سوژه و اجتماعی که او بدان متعلق است، همواره چنین نقطه‌ی choix forcé [گزینش اجباری آزادانه] وجود دارد. در چنین نقطه‌ای اجتماع به سوژه می‌گوید: تو آزادی انتخاب کنی، اما به شرطی که چیز درست را انتخاب کنی، مثلاً آزادی قسم‌نامه را امضاء کنی یا نکنی، اما مشروط به اینکه به‌درستی انتخاب کنی، و گزینه‌ی درست این است که قسم‌نامه را امضاء کنی، اما اگر راه نادرست را انتخاب کنی، آزادی انتخاب را از دست خواهی داد.
اسلاوی ژیژک
مترجم مهدی سلیمی
@lookingawry
♦️تفاوت بین ارباب کلاسیک و رهبر توتالیتر در چیست؟ بدن فرا-جسميت‌يافته‌ي ارباب کلاسیک نتيجه‌ي مكانيسم نمايشي است که توسط پاسکال و مارکس توصيف شده است: ما سوژه‌ها فكر مي‌كنيم با شاه همچون يك شاه رفتار مي‌كنيم زیرا او درخودش شاه است، اما در واقع شاه يك شاه هست چرا كه ما همچون یک شاه با او رفتار می‌کنیم. و این حقيقت که قدرت كاريزمايي يك شاه نتيجه‌ي تشریفات نمادینی است که توسط سوژه‌ها اجرا می‌شود باید مخفی بماند: ما سوژه‌ها, قربانی اين توهم هستيم كه شاه از قبل در خودش يك شاه بوده است. به همین خاطر است که ارباب کلاسیک باید قدرتش را با حواله دادن به یک مرجع غیر-اجتماعی، یک اقتدار بيروني (از قبیل خدا، طبیعت، یک اسطوره‌ی پیشین و غیره) مشروعیت بخشد. به محض اينكه مكانيسم نمايشي كه به او اقتدار كاريزمايي مي بخشد، آشكار شود، ارباب قدرتش را از كف خواهد داد.
♦️اما درباره‌ي رهبر توتالیتر مشكل اين است كه او برای مشروعیت بخشیدن به نقش‌اش نیازی به احاله به یک مرجع خارجی ندارد. او به سوژه‌هایش نمی‌گوید: «شما باید از من پیروی کنید زیرا من رهبر شما هستم» کاملاً برعکس: «من شخصاً هیچم. من همانم که می‌بینید، یک گزاره، یک تجسد، مجری اراده‌ی شما، قدرت من قدرت شماست» به طور خلاصه رهبر توتالیتر با آشکار کردن منشاء مشروعیت قدرت خویش در چرخه-اشاره (refer- ring) با استدلال پاسکالی-مارکسی ِ پیش گفته، پرده از منشاء قدرت ارباب کلاسیک برمی‌اندازد. او به سوژه‌ها می‌گوید: «من ارباب شما هستم چون شما با من هم‌چون یک ارباب رفتار می‌کنید، آن شما هستید که با كرده‌هايتان مرا ارباب خود ساخته‌اید!»
حال که استدلال پاسکالی-مارکسی درباره‌ی رهبر توتالیتر صدق نمی‌کند، چه‌طور می‌توانیم موقعیت وی را واژگون کنیم؟ اينجا فریب اساسي شامل اين حقيقت است كه مرجع مشروعیت قدرت رهبر توتالیتر (مردم، طبقه، ملت) وجود ندارد، یا به بیان روشن‌تر، تنها -با/در- بازنمایی بت‌واره‌ی خویش وجود دارد، حزب و رهبرش. ناتوانی در شناسایی بُعد نمایشی اینجا دقیقاً در جهت عکس اتفاق می‌افتد: ارباب کلاسیک ارباب است فقط تا زمانی که سوژه‌ها هم‌چون یک ارباب با او رفتار کنند، اما در توتالیتاریسم مردم، «مردم واقعی»‌اند فقط تا زمانی که در بازنمایی‌شان، حزب و رهبر آن، تجسد یابند. پس قاعده‌ی ناتوانی شناسایی بعد نمایشی توتالیتر به صورت زیر خواهد بود: حزب می‌پندارد حزب است زیرا خواسته‌های واقعی مردم را نماینده‌گی می‌کند، چون ریشه در مردم دارد، اراده‌ی مردم را نشان می‌دهد، اما در واقع مردم مردم‌اند زیرا – یا به بیان روشن‌تر تا زمانی که – حزب را تجسد بخشند. و وقتی که می‌گوییم کسانی که حزب را پشتیبانی کنند وجود ندارند منظورمان این نیست که اکثریتی از مردم آشکارا از قدرت گرفتن حزب حمایت نمی‌کنند: سازوکار مسئله پیچیده‌تر است.
♦️کارکرد متناقض «مردم» در دنیای توتالیتر می‌تواند به آسانی با تحلیل جمله‌هایی نظیر «همه‌ی مردم پشتیبان حزب‌اند» روشن شود. این گزاره نمی‌تواند رد شود زیرا پشت شكل بيانيه از يك حقيقت، ما تعریف بخشنامه‌ي مردم را داريم: در تحلیل نهایی جهان استالینیستی «کسانی که حزب را پشتیبانی می‌کنند» – با استفاده از اصطلاحات کریپکی [*] -تنها چهره‌هایی‌اند که مردم را تشکیل می‌دهند. بنابراین عضو واقعی مردم فقط کسی است که حامی رهبری حزب است: کسانی که علیه قدرت حزب عمل کنند به طور خودکار از جمع مردم کنار گذاشته شده، تبدیل به «دشمن مردم» می‌شوند. آن‌چه اینجا داریم نسخه‌ی خشن‌تر لطیفه‌ی معروف است: «دلبر من سر همه‌ی قرارهایمان می‌آید، چون وقتی نیاید دیگر دلبر من نیست» مردم همیشه از حزب پشتیبانی می‌کنند زیرا کسی که با قدرت حزب درافتد به طور خودکار از جمع مردم حذف می‌شود.
اسلاوی ژیژک
ترجمه طاهر رهبری( از مقاله امر واقع لاکانی- تلوزیون)
@lookingawry
♦️چند جمله از گزین‌گویه‌های نیچه:

🔸 مرد جنگی در روزگارِ صلح به جان خود می‌افتد

🔸رحم به همه؟ مگر سنگدلی و ستمگری با تو نیست، همسایه؟

🔸آن‌گاه که خانه در آتش می‌سوزد، آدمی نهار خوردن را هم از یاد می‌برد- آری: اما پس از آن بر روی خاکسترها نهارش را می‌خورد.

🔸 زنان در پسِ همه‌ی خودپسندیِ شخصیِ خود، خوار داشتی ناشخصی برای نوع زن دارند.

🔸 آنچه مسیحیان امروز را از سوزاندن ما باز می‌دارد نه انسان دوستی‌شان ، بلکه کم زوریِ انسان دوستی‌شان است‌.

🔸جایی که پایِ عشق یا نفرت در میان نباشد، زن میان‌مایه بازی می‌کند.

🔸 آن که با هیولاها دست و پنجه نرم می‌کند باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود، اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.

🔸فکر خودکشی آرام بخشی قوی‌ست: با آن چه شب‌های بد را که به خوبی می‌توان گذراند.

🔸می‌شود که آدمی کسی را از سر نوع‌دوستی در آغوش گیرد( زیرا همه را نمی‌توان در آغوش گرفت) : اما این نکته را بر او فاش نباید کرد.

فراسوی نیک و بد( ص ۱۴۰-۱۲۰)
@lookingawry
♦️امر واقعی و خواست برابری
رضا احمدی

🔸احتمالا کرونا اولین تجربه‌ی ما از مفهوم عدالت در جامعه ایران بود؛ پدیده‌ای که به یکسان همه را در معرض ابتلا قرار داد. هر چند مسائل حاشیه‌ای آن از قبیل توزیع اقلام بهداشتی و ارائه خدمات پزشکی کماکان ناعادلانه است، اما تا جایی که این پدیده بعنوان امر واقعی عمل می‌کند و حوزه نمادین را متوقف ساخته و آن را تعلیق می‌گرداند، همه چیز منصفانه است. آیا این بدین معنا نیست که خواست عدالت و برابری به حوزه امر واقعی تعلق دارد، نه قلمرو نمادین؟ زیرا قلمرو نمادین پیشاپیش جانبدارانه سامان یافته و بی‌طرف نیست. امری که مارکس آن را به خوبی تشخیص داده و الغاء مالکیت خصوصی در حقیقت تزی برای ملغی ساختن مهم‌ترین وجه پیوندِ اجتماعیِ و ارجاع به قلمرو امر پیشا زبانی بود. نمود بسیار واضح‌تر از چنین ارجاعی در نظریه‌یِ عدالتِ جان رالز قابل مشاهده است؛ رالز برای اینکه قادر به صورتبندی اصول نظری عدالت خود باشد، یک «وضعیت اولیه‌ای» را فرض می‌گیرد که در آنها انسان‌ها از جایگاه خود، محرومیت‌ها و امتیازات اکتسابی و غیر اکتسابی خودشان بی اطلاع هستند. نظر رالز این است که انسان‌ها در این وضعیّت اولیه که صرفا یک وضعیت بی‌خبری است، بر اصولی توافق می‌کنند که اصول عدالت بمثابه انصاف است. از جمله مواردی که بر آن توافق می‌شود این است که هیچ انسانی نباید برده باشد، زیرا هیچکس نمی‌داند در زندگی اجتماعی برده و ارباب بودن سهم چه کسی خواهد بود. نکته قابل توجه این است که تصویر رالز از «وضعیت اولیه» همان وضعیت غیرِ نمادین و امر واقعی است. بنابراین جان رالز برای اینکه اصول نظریه‌اش در خصوص عدالت را صورتبندی کند دست به دامن امر واقعی می‌شود و نهایتا قادر نیست یک نقد درون‌ماندگاری از وضعیّت نمادین ارائه دهد.
🔸یکی از نقدهای که اسلاوی ژیژک بر نظریه جان رالز طرح می‌کند این است که رالز ایده‌ی قمار را نادیده می‌انگارد؛ چه بسا بسیاری از انسان‌ها حاضر باشند قمار کنند و بر اصول نابرابری توافق کنند که در این صورت آنها یا همه چیز را در اختیار دارند یا بالکل محروم هستند. در این فرضیه هر چند ممکن است که قمار کردن منجر به نابرابری باشد، اما قمار کردن تنها امکان ارجاع به امر واقعی و لحظه‌ی انتخاب حقیقی یا به تعبیری شرایط صفر انتخاب است. آیا نظریه اخلاقی ژاک لاکان گونه‌ای از قمار کردن نیست؟ که بواسطه همین قمار اخلاقیات را در بطن امر واقعی می‌گنجاند؟ زمانی که لاکان از آنتیگونه بعنوان نمونه اعلای انتخاب اخلاقی در روان‌کاوی نام می‌برد، آیا انتخاب آنتیگونه یک قمار نبود؟ لذا اگر در حوزه‌ی نمادین بخواهیم مجددا از انتخاب اصیل اخلاقی سخنی به میان بیاوریم، تنها یک کنش قمارگونه و بی محاسبه است که چنین شرایطی را در اختیار ما قرار می‌دهد؛ زیرا قمار تنها امکان توسل به امر واقعی است. توسل به امر واقعی همان ایده‌ای است که کیرکه‌گارد در نظریه ایمان خود بمثابه قمار و نیچه در فراسوی نیک و بد بودن، صورتبندی کردند.
🔸نتیجه نهای این است که برخی از اندیشمندانی که تلاش کردند اخلاقیات و ایمان حقیقی را طرح کنند، به ناچار آن را درون قلمرو امر واقعی گنجاندند، گویا چنین امکانی تنها در بطن امر واقعی ممکن خواهد بود. لذا کاربرد مباحث فوق در اندیشه سیاسی این است که خواست برابری و برگشت به لحظه حقیقی انتخاب صرفا با یک قمار امکان پذیر است که به میانجی آن شاهد ظهور لحظه‌ی امر واقعی هستیم. لحظه‌ای که شرایط انتخاب راستین را مهیّا می‌سازد و وفاداری به چنین رخدادی امکان سیاسی جدیدی را رقم می‌زند. خلاصه آن‌که، در این رویکرد که شامل نیچه، کیرکه‌گارد، مارکس، لاکان و ژیژک می‌شود اخلاقیات حقیقی، عدالت و ایمان تنها در بطن امر واقعی قابل صورتبندی است و برای توسل به چنین دقیقه‌ای یک قمار تنها امکان آن است.
@lookingawry
♦️خدایا ایمان بیاور!
رضا احمدی

🔸بلحاظ فرمال در عشق نکته‌ای وجود دارد که ارزش نظری آن برای مباحث روان‌کاوی بسیار حائز اهمیت است. همانطور که می‌دانیم اگر مستقیما به کسی دستور داده شود که عاشق کسی باشد، چنین عشقی تحقق پیدا نمی‌کند، زیرا عشق تابع تحمیل و زور بیرونی نیست. عشق باید یک انتخاب آزاد باشد؛ از طرف دیگر، اگر در این مقوله خودم را آن‌چنان آزاد فرض کنم که بگویم: من امروز باید در پی کسی باشم که عاشق او بشوم، مسلما چنین وضعیتی منجر به یک رابطه عاشقانه نمی‌شود. پارادوکس در موضوع عشق اینگونه است که عشق یک انتخاب آزادانه است، اما انتخابی است که هرگز در زمان حاضر صورت نمی‌گیرد و همیشه از قبل رخ داده است. بعبارتی رابطه‌ی عاشقانه همواره بصورت یک ضرورت و تقدیر ازلی برای‌مان ظاهر می‌شود؛ این کسی که من عاشق او شدم همانی است که کل زندگی‌ام در جستجویش بودم و همه‌ی مراحل و رخدادهای زندگی من مقدمه‌ای است برای لحظه‌ی مواجهه‌ با او.
🔸چنین پارادوکس و تناقضی در مساله‌ی ایمان نیز وجود دارد: زمانی که اظهار می‌کنیم به خدا اعتقادی نداریم؛ بلافاصله این بی‌اعتقادی شکل فیک و جعلی بودن خودش را آشکار می‌کند، زیرا درست است که من بلحاظ فردی به خدا اعتقاد ندارم اما اطمینان دارم که دیگری و آن شبکه نمادین همچنان به او اعتقاد دارند. مانند آن بیماری که باور داشت دانه‌ی جو است و روان‌کاو او را معالجه کرد و پذیرفت که دیگر دانه‌ی جو نیست، اما پس از خروج از مطب درمان‌گر، با وحشت به مطب مراجعه و اظهار کرد مرغی او را دنبال کرده است. درمان‌گر به او گفت که تو دیگر دانه‌ی جو نیستی و نباید از چیزی بترسی؛ بیمار گفت من باور دارم که دیگر دانه جو نیستم اما آیا آن مرغ هم قبول دارد. لذا عموم افرادی که در جامعه اظهار می‌کنند خداباور نیستند، این خداناباوری فیک و جعلی است. از سوی دیگر وقتی متدیّنین اظهار می‌کنند به خدا و آموزه‌ها دینی اعتقاد دارند از دو جنبه کذب و دروغ بودن این اعتقادات نمایان می‌شود: یک جهت کذب چنین باورهای این است که هیچ زمان نمی‌توان مقتضای چنین آموزه‌های رفتار کرد؛ همواره میان عمل و باور شکاف پرناشدنی و غیر قابل ترمیم وجود دارد. ما اساسا به اموری باور داریم که در عمل نمی‌توانیم به آنها پایبند باشیم، گویا صرفا در مقام اعتقاد ذهنی می‌توان دلبسته‌ی آنها بود. واکنش مذهبی‌ها در نسبت با معضل کرونا این‌گونه است، در عین حال که آنها معتقدند جهان عرصه فعل خداست و او شفا می‌دهد و حافظ حیات انسان است، ولی در خفا به همان توصیه‌ها و مراقبت‌هایی تن می‌دهند که بی‌دین‌ها توجه دارند. از جنبه‌ی دیگر، کذب چنین باورهایی از موقعیت "سوژه گفتن" ناشی می‌شود؛ همان تمایز مشهوری که لاکان بین "سوژه‌ی گفتن" و "سوژه گفتار" قائل بود. زمانی که کسی اظهار می‌کند:" همه حرفهای من دروغ است" در این مثال با دو سوژه سر وکار داریم: سوژه‌ی زنده‌ای که کلام و سخن بر زبان او جاری می‌شود که همان سوژه گفتن است. سوژه‌ی دیگر همان ضمیر «من» در کلام است که "سوژه گفتار" محسوب می‌شود. در این جمله‌ی « تمام حرف‌های من دروغ است» تناقضی نیست، زیرا سوژه گفتن و گفتار یکی نیست. اما نکته‌ی درخور توجه در اینجا این است که انسان می‌تواند حقیقت را بگوید و در عین حال دیگران را فریب دهد؛ چون ممکن است آنچه شخص بر زبان اظهار می‌کند از منظر "سوژه گفتار" صحیح، اما بلحاظ "سوژه‌ی گفتن" نادرست باشد. همان لطیفه مشهور فرویدی که در آن یک یهودی به دیگری می‌گوید: «چرا می‌گویی که به کراکف می‌روی تا من گمان کنم که به ورشو می‌روی، در حالی که حقیقتا به کراکف می‌روی». لذا آموزه‌های دینی حتی اگر از منظر عینی و ابژکتیو حقیقت باشند، از منظر کسانی که آنها را بر زبان جاری می‌کنند و مردم را به چنین باورهای فرا می‌خوانند یک دروغ است.
🔸بنابراین ایمان محدود به دو حد از ناممکن بودگی است، نه می‌توان آن را کاملا از کف داد و نه می‌توان بدان پایبند بود؛ به همین دلیل ایمان همواره شرک آمیز است. بعبارتی شرک سرشت حقیقی و مازاد ایمان است. اگر در پی ایمان حقیقی هستیم باید آن را کاملا به خودِ خدا حواله دهیم. همان کرداری که بنی‌اسرائیل در اسطورهای خودشان انجام دادند. بنی اسرائیل مومنین حقیقی بودند؛ زیرا زمانی که خدا از آنها خواست تا با همراهی موسی به شهر کنعان یورش ببرند و آن را تصرف کنند، بنی‌اسرائیل گفتند: چون ما به تو اعتقاد داریم و تو توانا هستی این درخواست را به تو ارجاع می‌دهیم، لطفا خودت و موسی شهر را تصرف و در اختیار ما قرار بده. خدا چنین نکرد، و این بی‌ارادگیِ او سویه دیگری از ایمان را آشکار می‌سازد؛ زمانی که دوستان از من می‌پرسند که تو بخدا اعتقاد داری؟ من در پاسخ می‌گویم من بخدا ایمان دارم، اما مشکل این است که خدا خودش اعتقاد ندارد که وجود دارد. لذا رادیکال‌ترین شکل ایمان این است که خدا را به ایمان دعوت کنیم نه انسان را.
@lookingawry
👍6
♦️لاکان بر خلاف فروید سوپر‌اگو را مساوی با وجدان و تملایات مثبت نمی‌داند، بلکه سوپراگو در نزد او بمعنای پیامدِ دستور ( لذت ببر) و ( سرمست‌باش ) است؛ شمایلِ عینی چنین فراخوانی را در دعوت همگانی برای ماندن در منزل می‌بینیم: در خانه بمان و در قاب تلوزیون تعداد تلفات را ببین و از اینکه تو در خانه ایمن هستی لذت ببر. بنابراین لذت سویه‌ی دیگری از حضور پر رنگ "سوپر اگو" است. دستور وقحیانه برای لذت بردن که از حد گذاری‌های خودِ سوپر اگو ناشی می‌شود. همان چهره‌یِ مغشوشی که به آدم دستور داد نباید از آن میوه بخوری. هر چند مفسرین کتاب مقدس تقلای بسیاری برای تعیین مصداق آن میوه انجام دادند، اما مصداق آن هیچ ویژگی بارزی در خود نداشت، الا همین ممنوعیت عبث که آن میوه را متمایز می‌ساخت. بنابراین لذت مازاد خود قانون و تخطئ از آن است. اما از آنجا که مسئولیت این لذت و احساس گناه ناشئ از آن را تا پایان بر عهده نمی‌گیریم، همواره افسردگی پیامد ضمنی آن است. به همین دلیل بود که لاکان در کتاب تلوزیون می‌گفت افسردگی پیامد شکست اخلاقی است. شکست اخلاقی در اینجا بدین معناست که ما با شرمساری از ارتکاب گناه، عامل گناه را بعنوان نوعی بیگانه شناسایی می‌کنیم و بین سوژه‌ی خود آیین که همان عامل گناه بود و بین "خود" و سوپر‌اگویِ ملامت‌گر دوپاره می‌شویم. در حالی که کنش اخلاقی جایی است که ما همواره تصدیق کنیم بیگانه‌ی حقیقی آن "دیگری نمادین" و همان سوپر‌اگو است.
♦️در شرایط کنونی کسانی که دم از نیکوکاری می‌زنند چه آنها که در جانب مردم هستند و چه آنها که در جانب دولت ، شمایل غیر اخلاقی سوپر‌اگو را به نمایش می‌گذارند. فیگور اخلاقی در اینجا کسانی هستند که در ایتالیا گفتند اگر لازم باشد کهن‌سالان را رها می‌کنیم و ظرفیت درمانی را در اختیار کسانی قرار می‌دهیم که شانس زنده ماندشان بیشتر است‌. البته همه به خوبی می‌دانیم که نتیجه هر دو بینش یکسان است، و عملا در کشور خودمان نیز در حال حاضر بسیاری را بستری نمی‌کنند و به آنها می‌گویند در خانه بمان یا می‌میری و یا زنده می‌مانی. لذا اخلاقی بودن کسانی که بصورت شفاف این موضوع را طرح می‌کنند در صداقت آنها نیست، بلکه در تصدیق بعد واقعی میل انسانی است. همان موضوعی که لاکان در مقاله (خشونت در روان‌کاوی ) بر آن صحه گذاشته است: تنها قدیسان هستند که از پیامد خشونت بار نیکوکاری مبراء هستند.

رضا احمدی
@lookingawry
👍1
Forwarded from CINEMANIA
در صحنه‌ای از فیلم رویابین‌ها ساخته‌ی برناردو برتولوچی تئوی فرانسوی و متیوی آمریکایی درباره‌ی کیتون و چاپلین و اینکه بالاخره کدامیک بازیگر بهتری‌ست با یکدیگر مشاجره می‌کنند. چنان‌که بدیهی‌ست متیو (که آمریکایی‌ست) کیتون را انتخاب می‌کند و تئو، چاپلین را. متیو در توجیه انتخابش می‌گوید که چاپلین چون پیوسته به سراغ مضامینی عامه‌پسند می‌رود هرگز نمی‌تواند بازیگری بزرگ باشد. تئو اما در پاسخ به این استدلال سکانس پایانی روشنایی‌های شهر را مثال می‌زند. آنجا که ولگرد پس از آزادی از زندان دوباره دختر گلفروش را می‌بیند. دختر که بینایی‌اش را به دست آورده است ولگرد را نمی‌شناسد. ولگرد یک شاخه گل از دختر می‌خرد و هنگامی که دختر می‌خواهد بقیه‌ی پول را به او پس بدهد، ناخودآگاه دستانش را لمس می‌کند و ناجی‌اش را می‌شناسد. تئو به متیو یادآوری می‌کند که در صحنه‌ی پایانی فیلم چاپلین چنان بازی می‌کند که انگار اوست که برای اولین بار چهره‌ی معشوق آرمانی‌اش را دیده است و نه به‌عکس.
اما اگر تئو (یا به واقع برتولوچی) اعجاب این صحنه را در بازی شگفت‌انگیز چاپلین خلاصه می‌کند، ژیژک دوربین منحصربفرد او در همین صحنه را عاملی به غایت منحصربفردتر می‌داند. در نزد ژیژک این صحنه به احتمال زیاد صاحب یکی از اولین دوربین‌های خودآگاه در تاریخ سینماست. او می‌گوید در این صحنه‌ی پرمناقشه، دوربین ترجیح می‌دهد صرفاً کلوزآپ چهره‌ی ذوق‌زده‌ی چاپلین را ثبت کند و از چرخش به سمت چهره‌ی دختر گلفروش اجتناب نماید، زیرا که گمان می‌کند احتمالاً دختر پس از دیدنِ ناجی‌ِ سخاوتمندش که پیشتر -یعنی زمانی که نابینا بود- او را یک اشراف‌زاده قلمداد می‌کرد [حال آنکه او ولگردی با لباس‌های پاره پاره است]، چندان خوشحال نیست. دوربین به واقع نمی‌خواهد با چرخش به سمت چهره‌ی متعجب دختر [و او بیشتر متعجب است تا ذوق‌زده]، ولگرد [چاپلین] را تحقیر کند [میزانسن اخلاقی؟]. یعنی آنچه در نهایت اهمیت دارد صرفاً ثبت و ضبطِ واکنش ناب چاپلین است. هیجان او، اضطراب او و شرم‌اش. و این تمام آن چیزی‌ست که سینما می‌تواند نمایش دهد، زیرا که همه‌ی چیزهای دیگر مطلقاً بی‌اهمیت‌اند. این یعنی اینکه یک فیلمساز بزرگ می‌تواند با نچرخاندن دوربین یا به‌عکس با چرخاندن آن، با حرکت دادنِ دوربین و یا با حرکت ندادنِ آن مسیر سینما را عوض کند. و چاپلین از جمله این فیلمسازان بزرگ بود.
@CineManiaa
👍3
♦️نیکوکاری‌های فیک
حمزه موسوی

در پی شیوع کرونا بعضا اخباری در کشور به گوش می‌رسد که تنها کارکرد و پیام آن این است: فراموش نکنید حتی در جهنم نیز در بر همان پاشنه می‌چرخد! به‌طور مثال اخیرا عده‌ای پیشنهاد پرستاری از سالمندان اروپایی و آمریکایی را مطرح کرده‌اند. یا صداهایی مبنی بر آمادگی ایران برای کمک به آمریکا به گوش می‌رسد و حتی کیت‌های تشخیص بیماری به سفارت سوئیس تحویل داده شده‌اند: در خطاب به آمریکا می‌گویند، تو توان مواجهه و «مدیریت» این بحران را نداری و اگرچه دشمن هستیم اما ما چنان نیرومند و بزرگواریم که اگر بخواهید کمک‌تان می‌کنیم!
🔸آیا این پیشنهادهای به ظاهر نیکوکارانه واقعی و اصیل هستند؟ گمان نمی‌کنم! از قضا برعکس این ژست‌های نیکوکارانه بشدت دروغین/فیک و نمایشی هستند. نمایش یا Show off ای که قرار است بیشتر مصرف و پیام داخلی داشته باشد: در بر همان پاشنه می چرخد! در واقع سوالی که از «نیکوکاران» وطنی باید پرسید این است: چرا آمریکا و اروپا؟ چرا چنین بشدت مایل‌اید حس نیکوکاری تان به امریکایی‌ها و اروپایی‌ها اثبات شود؟ چرا شیطان بزرگ و «ایادی» غربی اش باید گیرنده «الطاف خیرخواهانه» شما باشند؟ با توجه به عالم گیر شدن بیماری- حتی با صرف نظر کردن از چراغ‌هایی که به خانه تاریک و ویران رواست – گزینه‌های بسیاری وجود دارد که می توان در صورت لزوم به آنها یاری کرد. برای مثال چرا به بنگلادش یا اتیوپی کمک نکنیم؟ کشورهایی که دست کم هرگز با ما سر دشمنی نداشته‌اند.
🔸آیا واقعیت پنهان در پس این حرکات رقت انگیز و مذبوحانه میل شدید به تایید شدن از سوی دیگری بزرگ و شیفتگی نسبت به نگاه او نیست؟ آیا همواره تشنه‌ی نیم نگاهی از جانب دیگری/غرب یا دیگریِ غربی برای تایید "دستاورد‌های‌"مان نبوده‌ایم؟ آیا بارها و بارها و به تکرار با همین وضعیت مواجه نشده‌ایم: جست و جوی نگاه تایید آمیز دیگریِ غربی. در واقع آنچه با آن مواجه‌ایم نه نیکوکاری و دست کمک به سوی دیگری/ همسایه دراز کردن بلکه از قضا طلب نگاه تایید آمیز از سوی دیگری است که گویی میل چندانی به دیدن و جدی گرفتن ما ندارد. دیگریی که در مواجهه با آن همواره از یک سوی بام می‌افتیم: یا به شکلی هیستریک بر شدت و غلظت فحش‌های‌مان نسبت به او می‌افزاییم یا در وضعیت‌هایی شبیه وضعیت کنونی می‌خواهیم نقش دایه‌ی مهربان تر از مادر را بازی کنیم: نگهداری از سالمندان‌ و تعویض پوشک کودکان‌تان را به ما بسپارید!
🔸با این اوصاف شاید بتوان پیچش یا معنای جدیدی به مفهوم بدنام غرب‌زدگی احمد فردید داد. در واقع آنچه با آن مواجه‌ایم نوع جدیدی از غرب زدگی، غرب زدگی مضاعف کسانی است که از قضا برای تایید حس «نیکوکاری» و «بشردوستی» و «نوع دوستی» شان نیازمند نگاه دیگری غربی هستند که به مناسباتی دیگر علیه همان دیگری شعار مرگ بر... سر می دهند و حتا سلفی‌های یادگاری‌شان را با آدمک‌ها و پرچم‌های در حال سوختن دیگری برای لایک شدن در اینستاگرام پست می کنند!

@lookingawry
♦️حقیقت ساختاری شبیه داستان دارد
رضا احمدی

برای فهم این موضوع که چطور( انسان با گفتن حقیقت می‌تواند دیگران را فریب دهد) باید به تمایز مشهوری که لاکان بین "سوژه‌ی گفتن" و "سوژه گفتار" قائل بود، توجه کنیم: زمانی که کسی اظهار می‌کند:" همه حرفهای من دروغ است" در این مثال با دو سوژه سر وکار داریم: سوژه‌ی زنده‌ای که کلام و سخن بر زبان او جاری می‌شود که همان سوژه گفتن است. سوژه‌ی دیگر همان ضمیر «من» در کلام است که "سوژه گفتار" محسوب می‌شود. در این جمله‌ « تمام حرف‌های من دروغ است» تناقضی نیست، زیرا سوژه گفتن و گفتار یکی نیست. اما نکته‌ی درخور توجه در اینجا این است که انسان می‌تواند حقیقت را بگوید و در عین حال دیگران را فریب دهد؛ چون ممکن است آنچه شخص بر زبان اظهار می‌کند از منظر "سوژه گفتار" صحیح، اما بلحاظ "سوژه‌ی گفتن" نادرست باشد. یا بعبارتی بلحاظ ابژکتیو و عینی صادق ولی بلحاظ ذهنی و جایگاهی که سوژه کلام را بر زبان جاری می‌کند کاذب باشد. همان لطیفه مشهور فرویدی که در آن یک یهودی به دیگری می‌گوید: «چرا می‌گویی که به کراکف می‌روی تا من گمان کنم که به ورشو می‌روی، در حالی که حقیقتا به کراکف می‌روی».
🔺بنابراین همچنان که می توان بواسطه حقیقت فریب داد، متقابلا می‌توان بواسطه دروغ حقیقت را گفت، همان‌طور که لاکان می‌گفت حقیقت ساختاری شبیه داستان دارد: وقتی در مصاحبه از کیشلوفسکی پرسیدن که چرا ساخت مستند را کنار گذاشتی و به ساخت فیلم سینمای و داستانی رو آوردی در پاسخ گفت: "هر چیزی را نمی‌توان توصیف کرد. این مشکلِ عمده‌ی مستند است. گویی خود را در تله‌ی خود گرفتار می‌کند... اگر بخواهم فیلمی در موردِ عشق بسازم، نمی‌توانم بروم از همخوابیِ مردمِ واقعی در رختخوابشان فیلم بگیرم... هنگامِ ساختِ مستندها، می‌دیدم به محض اینکه می‌خواهم با کسی خودمانی‌تر بشوم، بیشترِ ابژه‌هایی که ازشان خوشم می‌آمد خود را دور نگه‌ می‌داشتند. احتمالًا به این دلیل است که به سمتِ فیلم‌های سینمایی کشیده شدم. آنجا هیچ مشکلی وجود ندارد. به دو نفر جهتِ هم‌خوابی در رختخواب احتیاج دارم، عالی ست. البته، ممکن است زحمت داشته باشد که خانم بازیگری را پیدا کنید که با رضایتِ خاطر سینه‌بندش را باز کند، اما درست کسی را برای این‌منظور پیدا می‌کنید... من حتی می‌توانم گلیسیرین بخرم و چند قطره در چشمانش بریزم و او گریه کند. بارها از اشکهای واقعی عکس گرفتم. کاملا متفاوت است. اما حالا به گلیسیرین رسیده‌ام. من از اشکهای واقعی هراس دارم. در حقیقت، حتی نمیدانم آیا حق دارم ازشان عکس بگیرم. در چنین مواقعی احساسِ کسی را دارم که، در واقع، خود را در قلمروی ممنوعه می‌بیند." به عبارتی از منظر کیشلوفسکی تنها در قالب سینما و داستان دروغین می‌توان حقیقت را گفت.
🔺این دقیقا همان نزاعی است که بر سر روایت آشوویتش وجود دارد: آیا وقایع آشوویتس را باید بر اساس فیلم مستند روایت کرد یا بواسطه‌ی فیلم سینمایی؟ مسلما فرم روایی مستند قادر به بازنمایی آن فاجعه و آسیب حاصل از آن نیست‌. زیرا سند سازی پیشاپیش بُعد تروماتیک فجایع را با توسل به نمادین ساختن امور خنثی می‌کند. به همین دلیل کلود لانزمن گفته است ، تنها اگر یک سند درباره‌ی آشوویتس وجود داشته باشد من آن را نابود می‌کنم.
@lookingawry
📣 با سلام
دوستان گرامی در صورت تمایل برای دریافت درسگفتارهای زیر می‌توانند در پی‌وی درخواست بدند👇
۱ روان‌کاوی و بازخوانی تاریخ فلسفه
۲ اخلاقیات امر محال
۳ سوژه و دیگری
موضوع عمده‌ی این درسگفتارها ربط و نسبت روان‌کاوی لاکانی با مباحث کلاسیک فلسفی است.

@Ahmadi_Reza