📌 درسگفتار "سوژه و دیگری: دورهی کامل مباحث روانکاوی لاکان" بر مبنای کتاب:
Subjectivity and Otherness
A Philosophical Reading of Lacan:
Lorenzo Chiesa
🔰 مدرس: رضا احمدی
🔰 شروع دوره: دوشنبه بیست و پنجم آذر ساعت هجده
🔰برای ثبتنام به آیدی زیر در تلگرام پیام دهید 👇
@rmnalaei
🔰تلفن تماس آکادمی فلسفه و هنر مارزوک:
۰۲۱-۶۶۹۴۴۹۳۲
۰۹۳۷۵۵۱۴۸۶۶
آدرس: میدان انقلاب، خیابان فرصت شیرازی، بین جمالزاده و قریب، پلاک ۹۴، زنگ ۱۴، طبقهی پنجم، آکادمی فلسفه و هنر مارزوک
@marzockacademy
Subjectivity and Otherness
A Philosophical Reading of Lacan:
Lorenzo Chiesa
🔰 مدرس: رضا احمدی
🔰 شروع دوره: دوشنبه بیست و پنجم آذر ساعت هجده
🔰برای ثبتنام به آیدی زیر در تلگرام پیام دهید 👇
@rmnalaei
🔰تلفن تماس آکادمی فلسفه و هنر مارزوک:
۰۲۱-۶۶۹۴۴۹۳۲
۰۹۳۷۵۵۱۴۸۶۶
آدرس: میدان انقلاب، خیابان فرصت شیرازی، بین جمالزاده و قریب، پلاک ۹۴، زنگ ۱۴، طبقهی پنجم، آکادمی فلسفه و هنر مارزوک
@marzockacademy
♦️ با سلام
دوستانی که تمایل دارند فایل صوتی درسگفتار "سوژه و دیگری" را هر هفته پس از ارائه دریافت کنند به آیدی ذیل پیام دهند. 👇
@Ahmadi_Reza
دوستانی که تمایل دارند فایل صوتی درسگفتار "سوژه و دیگری" را هر هفته پس از ارائه دریافت کنند به آیدی ذیل پیام دهند. 👇
@Ahmadi_Reza
♦️چرا از حکمت بیزارم!؟
🖊رضا احمدی
🔺از جمله آموزههای مهم روانکاوی این است که حقیقت یک نقاب است؛ لذا نباید برای جستجوی حقیقت بدنبال محتوای زیر نقاب باشیم. در اینجا میتوانیم ساختار حقیقت را در قالب مثال به این نحو بیان کنیم: تو چرا میگویی که" عاشق من هستی" تا من تصور کنم، من را بخاطر پولم دوست داری در حالی که "حقیقتا عاشق من هستی"؟ بعبارتی وقتی به کسی ابراز عشق میکنیم، برای او فرصتی فراهم می کنیم که با سوء ظن به این ابراز علاقه عکس العمل نشان دهد. معشوقه نزد خود میگوید: بسیار خب، در دنیای امروز عشق حقیقی وجود ندارد، این شخص هم مانند دیگران است، با اینکه دست این آدم برای من رو شده، ولی من چارهای ندارم باید میان همهی انسانهای دروغگو، یک دروغگو را انتخاب کنم تا تنها نباشم. آیا آسیبزا تر نمیبود اگر باور کنیم آن کسی که نسبت به ما ابراز علاقه میکند، بسیار صادق است و حقیقتا ما را دوست دارد؟ آیا بهتر نیست فرض کنیم این شخص هم مانند سایر افراد است و با بدبینی فاصله ذهنی خودمان را از او حفظ کنیم؟ آیا کسی که ما را حقیقتا دوست دارد دِین بزرگتری بر گردن ما ندارد، دینی که هیچ وقت قادر نیستیم آن را جبران کنیم؟ بنابراین بهتر است که گمان کنیم فردی که با تمام با وجود نسبت به ما ابراز احساسات و علاقه دارد یک فرد دغلکاری است که صرفا نقش خودش را خوب بازی میکند و ما نیز نسبت به او مدیون نیستیم. این مثال را میتوان در عرصهی سیاست این گونه بازنویسی کرد: شما سیاستمدران چرا میگویید که "خیر خواه ما هستید" تا ما تصور کنیم، می خواهید ما را فریب دهید، در حالی که حقیقتا قصد دارید به ما خیر برسانید. آیا همواره درستتر نیست تصور کنیم سیاستمدران دروغ میگویند؟ آیا تحمل این وضعیت که آنها فریب میدهند و ما این مساله را میدانیم، اما زورمان به ایشان نمیرسد ، به مراتب آسان تر نیست تا اینکه گمان کنیم حاکمان خیره خواه ما هستند ولی ما خیر آنها را شرّ تلقی میکنیم؟
🔺در اینجا میتوان این کلام لاکان را که " انسان تنها موجودی است که با گفتن حقیقت میتواند دیگری را فریب دهد." بدین صورت توضیح داد که اساسا فریب بخشی از ساختار خودِ حقیقت است؛ فریب نه در مقابل با حقیقت و نه در ضدیت با آن است، بلکه فریب از پیش شرطهای تحقق هر حقیقتی است. زیرا حقیقت زمانی که خود را بصورت یک نقاب و ظاهر نمایان میکند، زیر نقاب و امر پنهان مازاد اجتناب ناپذیر آن است. به تعبیری حقیقت ساختار وارونه همان دروغ و فریب است؛ به مانند منطقه ممنوعهای که ممنوعه بودنش نه به جهت وجود یک امر محرمانه، بلکه به جهت نفسِ همین عنوان و محدودیت ممنوعه است. در حالی که با برچسب ممنوعه ذهنمان معطوف به این مساله میشود که گویا در این موقعیت خاص چیز بسیار خاص و با اهمیتی مخفی شده است.
🔺بواسطه آن چیزی که بیان شد میتوان روانکاوی و حتی فلسفهی افلاطون را ضد حکمت دانست، زیرا حکمت به دنبال محتوای زیر نقاب است و تلاش دارد امر پنهان شده را آشکار سازد. اما روانکاوی بر خودِ ظاهرا تاکید دارد. به همین جهت فلسفهی حقیقی از منظر روانکاوی در هستی شناسی و مطالعه هر موضوعی، مطالعهی پدیدارها و ساختار ظاهری آنهاست نه امر عجیب و غریبی که حدس زده میشود زیر ظواهر پنهان است.
@lookingawry
🖊رضا احمدی
🔺از جمله آموزههای مهم روانکاوی این است که حقیقت یک نقاب است؛ لذا نباید برای جستجوی حقیقت بدنبال محتوای زیر نقاب باشیم. در اینجا میتوانیم ساختار حقیقت را در قالب مثال به این نحو بیان کنیم: تو چرا میگویی که" عاشق من هستی" تا من تصور کنم، من را بخاطر پولم دوست داری در حالی که "حقیقتا عاشق من هستی"؟ بعبارتی وقتی به کسی ابراز عشق میکنیم، برای او فرصتی فراهم می کنیم که با سوء ظن به این ابراز علاقه عکس العمل نشان دهد. معشوقه نزد خود میگوید: بسیار خب، در دنیای امروز عشق حقیقی وجود ندارد، این شخص هم مانند دیگران است، با اینکه دست این آدم برای من رو شده، ولی من چارهای ندارم باید میان همهی انسانهای دروغگو، یک دروغگو را انتخاب کنم تا تنها نباشم. آیا آسیبزا تر نمیبود اگر باور کنیم آن کسی که نسبت به ما ابراز علاقه میکند، بسیار صادق است و حقیقتا ما را دوست دارد؟ آیا بهتر نیست فرض کنیم این شخص هم مانند سایر افراد است و با بدبینی فاصله ذهنی خودمان را از او حفظ کنیم؟ آیا کسی که ما را حقیقتا دوست دارد دِین بزرگتری بر گردن ما ندارد، دینی که هیچ وقت قادر نیستیم آن را جبران کنیم؟ بنابراین بهتر است که گمان کنیم فردی که با تمام با وجود نسبت به ما ابراز احساسات و علاقه دارد یک فرد دغلکاری است که صرفا نقش خودش را خوب بازی میکند و ما نیز نسبت به او مدیون نیستیم. این مثال را میتوان در عرصهی سیاست این گونه بازنویسی کرد: شما سیاستمدران چرا میگویید که "خیر خواه ما هستید" تا ما تصور کنیم، می خواهید ما را فریب دهید، در حالی که حقیقتا قصد دارید به ما خیر برسانید. آیا همواره درستتر نیست تصور کنیم سیاستمدران دروغ میگویند؟ آیا تحمل این وضعیت که آنها فریب میدهند و ما این مساله را میدانیم، اما زورمان به ایشان نمیرسد ، به مراتب آسان تر نیست تا اینکه گمان کنیم حاکمان خیره خواه ما هستند ولی ما خیر آنها را شرّ تلقی میکنیم؟
🔺در اینجا میتوان این کلام لاکان را که " انسان تنها موجودی است که با گفتن حقیقت میتواند دیگری را فریب دهد." بدین صورت توضیح داد که اساسا فریب بخشی از ساختار خودِ حقیقت است؛ فریب نه در مقابل با حقیقت و نه در ضدیت با آن است، بلکه فریب از پیش شرطهای تحقق هر حقیقتی است. زیرا حقیقت زمانی که خود را بصورت یک نقاب و ظاهر نمایان میکند، زیر نقاب و امر پنهان مازاد اجتناب ناپذیر آن است. به تعبیری حقیقت ساختار وارونه همان دروغ و فریب است؛ به مانند منطقه ممنوعهای که ممنوعه بودنش نه به جهت وجود یک امر محرمانه، بلکه به جهت نفسِ همین عنوان و محدودیت ممنوعه است. در حالی که با برچسب ممنوعه ذهنمان معطوف به این مساله میشود که گویا در این موقعیت خاص چیز بسیار خاص و با اهمیتی مخفی شده است.
🔺بواسطه آن چیزی که بیان شد میتوان روانکاوی و حتی فلسفهی افلاطون را ضد حکمت دانست، زیرا حکمت به دنبال محتوای زیر نقاب است و تلاش دارد امر پنهان شده را آشکار سازد. اما روانکاوی بر خودِ ظاهرا تاکید دارد. به همین جهت فلسفهی حقیقی از منظر روانکاوی در هستی شناسی و مطالعه هر موضوعی، مطالعهی پدیدارها و ساختار ظاهری آنهاست نه امر عجیب و غریبی که حدس زده میشود زیر ظواهر پنهان است.
@lookingawry
👍1
کژ نگریستن
♦️چرا از حکمت بیزارم!؟ 🖊رضا احمدی 🔺از جمله آموزههای مهم روانکاوی این است که حقیقت یک نقاب است؛ لذا نباید برای جستجوی حقیقت بدنبال محتوای زیر نقاب باشیم. در اینجا میتوانیم ساختار حقیقت را در قالب مثال به این نحو بیان کنیم: تو چرا میگویی که" عاشق من هستی"…
♦️کامنت دوست عزیزم جناب آقای یاور اولازاده که در خصوص یادداشت" چرا از حکمت بیزارم" مرقوم فرمودند:
🖊یاور اولادزاده
زمانیکه خوانندگان عادی در مواجه با دون کیشوت که بر علیه آسیابهای بادی اعلام جنگ کرده بود و به آنها یورش برد ، به سادگی و خام بودن کیشوت لبخد رندانهای زدند ، شوپنهاور در توصیف این کتاب گفت : تمام شادیهای تاریخ برابر است با رنجی که سروانتس برای نوشتن از دون کیشوت کشیده بود! چه چیز در مواجه دون کیشوت بود که اینچنین شوپنهاور را به وجد آورده بود؟! بعد ها نیچه آن را حمله یا مواجه با نقاب هیولا جامگان متبلور در افکار دون کیشوت نامید! امروز با مطلب به ظاهر پبچیده ولی در باطن بسیار دقیق مواجه شدم، بخاطر اینکه چون با ذات مواجه روشنفکری ایرانی با پدیده ها فرق دارد، مواجه شرقیان و مخصوصا عرفان شرقی با حقیقت همواره با نوعی از تکذیب و انکار واقعیت مقابل خود همراه بوده و هست! از عرفانی که از پیچش موی یار، کج بودن سرنوشت خویش را برداشت میکرد تا چپ گرایانی که ساده ترین امور را نوعی توطئه غربیها می دانند ! همه حتی واقعیات عادی روزمره را نوعی نقاب میدانند که در پس آن توطئههای بزرگی نقش آفرینی میکند، در واقع توصیف آقای احمدی از نقاب نوعی خلاف جریان غالب روشنفکری ایرانی حرکت کردن است ، یعنی مواجه مستقیم با نقاب پدیده ها ! " نقاب " فلسفی در واقع نوعی چاه هست که در اعماق روان انسان حفر می شود نیچه می گوید وقتی انسان به " عمیق ترین ها" نگاه می کند آن عمیق ترینها هم به او نگاه میکنند!
🔺نخستین نقاب نبوغش بود، رنجش، دومین نقابی که هم بر نبوغ و سلامتیاش کشیده شد. نیچه به وحدت نفس باور نداشت و تجربهاش هم نکرد. شیوهی نیچه و شیوهی زیستن وی چنین بود: روابط ظریف قدرت و ارزش گذاری میان «خودیها» متفاوت که اگر چه دست به پنهان کاری می زنند، اما دیگر نیرو ها – نیرو های زندگی، نیروهای تفکر را نیز بیان می کنند. نیچه واگنر و شوپنهاور و حتا « پل ره» را نیز همچون نقاب های خویشن تجربه کرد. پس از سال 1890، گاه دوستانش تصور میکردند که جنون واپسین نقاب اوست. او نوشته بود : « و گاه جنون ، خود آن نقاب پوشانندهی دانشی مهلک و بس بسیار قطعی است » اما در واقع چنین نیست . جنون نشانگر لحظهای است که دیگر نقاب ها تغییر نمیکنند و با یکدیگر ارتباط نمیگیرند، و در صلیبی مرگبار به هم میآمیزند. از نیرومندترین دقایق فلسفه ی نیچه آن صفحاتی هستند که در آن ها نیاز به نقاب داشتن از فضیلت و ایجابیت نقابها و از اهمیت غایی آنها سخن میگوید زیبایی خاص نیچه در دستانش گوش هایش و چشمانش نهفته است . اما بر روی این نقاب اولیه نقابی دیگر ، همان سیبیل های بزرگش می نشیند : « آن را به من بده... چه چیز را؟ - نقابی دیگر دومین نقاب را » جوکر، به تعبیری برده نقاب خویش است یا گوش به فرمان بردن از رانه مرگ یا اجابت کور ناشی از آن، در این شکل افتادن سطح جای دارد و نه در آن چه در زیر سطح پنهان است.
هراس واقعی نوعی نقاب خندان حماقت بار است، نه صورت از شکل افتاده رنجوری که در زیر نقاب مخفی شده است. تجربه هر روزه ما در برخورد با بچه ها این ادعا را تایید میکند : اگر ما در حضور بچهای نقاب به چهره بزنیم ، بچه به وحشت می افتد ،حتی اگر بداند در زیر نقاب چهره آشنای ما هست و بس که انگار نوعی شر مخوف و نگفتنی با خود نقاب مرتبط است . منزلت نقاب، بدین ترتیب نه خیالی است نه نمادین (برای آن که نقش نمادبن داشته باشد فرض این است که بازی کنیم) منزلت آن به طور قطع واقعی است – البته اگر امر واقعی را نوعی «دهن کجی» واقعیت قلمداد کنیم!
@lookingawry
🖊یاور اولادزاده
زمانیکه خوانندگان عادی در مواجه با دون کیشوت که بر علیه آسیابهای بادی اعلام جنگ کرده بود و به آنها یورش برد ، به سادگی و خام بودن کیشوت لبخد رندانهای زدند ، شوپنهاور در توصیف این کتاب گفت : تمام شادیهای تاریخ برابر است با رنجی که سروانتس برای نوشتن از دون کیشوت کشیده بود! چه چیز در مواجه دون کیشوت بود که اینچنین شوپنهاور را به وجد آورده بود؟! بعد ها نیچه آن را حمله یا مواجه با نقاب هیولا جامگان متبلور در افکار دون کیشوت نامید! امروز با مطلب به ظاهر پبچیده ولی در باطن بسیار دقیق مواجه شدم، بخاطر اینکه چون با ذات مواجه روشنفکری ایرانی با پدیده ها فرق دارد، مواجه شرقیان و مخصوصا عرفان شرقی با حقیقت همواره با نوعی از تکذیب و انکار واقعیت مقابل خود همراه بوده و هست! از عرفانی که از پیچش موی یار، کج بودن سرنوشت خویش را برداشت میکرد تا چپ گرایانی که ساده ترین امور را نوعی توطئه غربیها می دانند ! همه حتی واقعیات عادی روزمره را نوعی نقاب میدانند که در پس آن توطئههای بزرگی نقش آفرینی میکند، در واقع توصیف آقای احمدی از نقاب نوعی خلاف جریان غالب روشنفکری ایرانی حرکت کردن است ، یعنی مواجه مستقیم با نقاب پدیده ها ! " نقاب " فلسفی در واقع نوعی چاه هست که در اعماق روان انسان حفر می شود نیچه می گوید وقتی انسان به " عمیق ترین ها" نگاه می کند آن عمیق ترینها هم به او نگاه میکنند!
🔺نخستین نقاب نبوغش بود، رنجش، دومین نقابی که هم بر نبوغ و سلامتیاش کشیده شد. نیچه به وحدت نفس باور نداشت و تجربهاش هم نکرد. شیوهی نیچه و شیوهی زیستن وی چنین بود: روابط ظریف قدرت و ارزش گذاری میان «خودیها» متفاوت که اگر چه دست به پنهان کاری می زنند، اما دیگر نیرو ها – نیرو های زندگی، نیروهای تفکر را نیز بیان می کنند. نیچه واگنر و شوپنهاور و حتا « پل ره» را نیز همچون نقاب های خویشن تجربه کرد. پس از سال 1890، گاه دوستانش تصور میکردند که جنون واپسین نقاب اوست. او نوشته بود : « و گاه جنون ، خود آن نقاب پوشانندهی دانشی مهلک و بس بسیار قطعی است » اما در واقع چنین نیست . جنون نشانگر لحظهای است که دیگر نقاب ها تغییر نمیکنند و با یکدیگر ارتباط نمیگیرند، و در صلیبی مرگبار به هم میآمیزند. از نیرومندترین دقایق فلسفه ی نیچه آن صفحاتی هستند که در آن ها نیاز به نقاب داشتن از فضیلت و ایجابیت نقابها و از اهمیت غایی آنها سخن میگوید زیبایی خاص نیچه در دستانش گوش هایش و چشمانش نهفته است . اما بر روی این نقاب اولیه نقابی دیگر ، همان سیبیل های بزرگش می نشیند : « آن را به من بده... چه چیز را؟ - نقابی دیگر دومین نقاب را » جوکر، به تعبیری برده نقاب خویش است یا گوش به فرمان بردن از رانه مرگ یا اجابت کور ناشی از آن، در این شکل افتادن سطح جای دارد و نه در آن چه در زیر سطح پنهان است.
هراس واقعی نوعی نقاب خندان حماقت بار است، نه صورت از شکل افتاده رنجوری که در زیر نقاب مخفی شده است. تجربه هر روزه ما در برخورد با بچه ها این ادعا را تایید میکند : اگر ما در حضور بچهای نقاب به چهره بزنیم ، بچه به وحشت می افتد ،حتی اگر بداند در زیر نقاب چهره آشنای ما هست و بس که انگار نوعی شر مخوف و نگفتنی با خود نقاب مرتبط است . منزلت نقاب، بدین ترتیب نه خیالی است نه نمادین (برای آن که نقش نمادبن داشته باشد فرض این است که بازی کنیم) منزلت آن به طور قطع واقعی است – البته اگر امر واقعی را نوعی «دهن کجی» واقعیت قلمداد کنیم!
@lookingawry
👍1
Forwarded from کژ نگریستن
♦️ با سلام
دوستانی که تمایل دارند فایل صوتی درسگفتار "سوژه و دیگری" را هر هفته پس از ارائه دریافت کنند به آیدی ذیل پیام دهند. 👇
@Ahmadi_Reza
دوستانی که تمایل دارند فایل صوتی درسگفتار "سوژه و دیگری" را هر هفته پس از ارائه دریافت کنند به آیدی ذیل پیام دهند. 👇
@Ahmadi_Reza
🔶غیبت امر شِگرف
🖊رضا احمدی
♦️هر رویداد انقلابی بر یک نقطهی بازشناسی نادرست و یا به تعبیر سادهتر بر یک محاسبهی خطا استوار است که از قضا تنها امکانِ ظهورِ امرِ مطلق در قلمرو سیاسی است. این بازشناسی نادرست زمانی است که حاکمیت توان مردم را نادیده میگیرد و مردم نیز حاکمیت را به خطا واجد خصلتهای اخلاقی میپندارند و برای قدرت جایگاه اخلاقی تصور میکنند و از همین رو دست به کنش انقلابی میزنند. اما جایی که مردم برای قدرت سیاسی جایگاه اخلاقی قائل نیستند و در تلقی آنها نظم سیاسی به هیچ الزام اخلاقی پایبند نیست، و نیز متقابلا حاکمیت به هیچ وجه به مردم خوشبین نیست و آنها را تهدید میداند، امکان عمل سیاسی منتفی میگردد.
🔺بر این اساس در اینجا میتوان یک چرخش بنیادی در خوانش کیرکهگارد از داستان ذبح اسماعیل( اسحاق) ایجاد کرد. به باور کیرکهگارد فرمان خداوند به ابراهیم برای ذبح اسماعیل نوعی "تعلیقِ دینیِ امر اخلاقی" بود. خداوند خواست به ابراهیم نشان دهد چطور در ذیل اقتدار الوهی اخلاق ملغی میشود و او به منظور فراتر رفتن از سپهر اخلاقی و جهش ایمانی باید به یک دستور غیر منتظره تن دهد. بنا بر خوانش کیرکهگارد ابراهیم امید به این موضوع داشت که قصد حقیقی خداوند ذبح اسماعیل نیست؛ بنابراین خداوند یا مانع ذبح او خواهد شد و یا اینکه پس از ذبح، اسماعیل را مجددا زنده خواهد نمود. از سوی دیگر خداوند نیز به تبعیت بی قید و شرط ابراهیم یقین داشت. آیا اقدام ابراهیم مبتنی بر یک بازشناسی نادرست از سوی او و خدا نبود؟زیرا، برای تحقق آن اقدام شورمندانه و ایمانی نه خدا حقیقتا تضمینی برای ممانعت از عمل ابراهیم در نظر گرفته بود و نه خودِ ابراهیم بدون آن بازشناسی خطا توان چنین عملی را داشت. لذا داستان قربانیِ اسماعیل را باید تعلیقِ اخلاقیِ امر دینی قلمداد کرد نه بالعکس. اگر در عهدین به دنبال داستانی باشیم که مصداق تعلیقِ اخلاقیِ امر دینی است داستان ایوب است. قصهای که در آن بازشناسی نادرست روی نمیدهد و هم خدا تا انتها موضوع را پیش میبرد و هم اینکه ایوب نهایتا زبان را به اعتراض میگشاید.
🔺همانطور که کیرکهگارد می گوید داستان ابراهیم و ایوب تراژدی نیست به این دلیل که تراژدی و کمدی به جهان سکولار تعلق دارد. قلمرو دینی قلمرو مصائب و اعجاز است، نه ساحت ظهور امر تراژیک و کمیک. و پیامد مصائب دینی سوگواری و پیامد اعجاز مبهوت شدن است، اما امر تراژیک امر قابل تامل و امر کمیک، مطایبهآمیز است. بی جهت نیست که در قرآن از قصه ابراهیم بعنوان ابتلا یاد میشود و تبدیل عصای موسی به مار در عین مسخره بودن طنزآمیز نیست. هر چند قلمرو دینی قلمرو اعجاز و مصائب است اما در روزگار ما قلمرو دینی در همین بُعد مصائب منحصر است و توان خلق هیچ امر خارق العادهای را ندارد و صرفا مصیبتوار است. بر همین قیاس جهان یونانی و سکولار را باید ساحت اندیشه و طنز دانست، اما جهان دینی را باید عرصهی فاجعه و امر خارق العاده دانست که از این دو تنها شکل فاجعه و بلابودگی آن باقی است. نشانههای این ابتلا و مصائب را می توان در ساختارهای سیاسی که دینی هستند به آسانی مشاهد کرد. ساختارهایی که با تعلیقِ دینیِ امر اخلاقی مانع تحقق رخداد حقیقی امر سیاسی هستند.
@lookingawry
🖊رضا احمدی
♦️هر رویداد انقلابی بر یک نقطهی بازشناسی نادرست و یا به تعبیر سادهتر بر یک محاسبهی خطا استوار است که از قضا تنها امکانِ ظهورِ امرِ مطلق در قلمرو سیاسی است. این بازشناسی نادرست زمانی است که حاکمیت توان مردم را نادیده میگیرد و مردم نیز حاکمیت را به خطا واجد خصلتهای اخلاقی میپندارند و برای قدرت جایگاه اخلاقی تصور میکنند و از همین رو دست به کنش انقلابی میزنند. اما جایی که مردم برای قدرت سیاسی جایگاه اخلاقی قائل نیستند و در تلقی آنها نظم سیاسی به هیچ الزام اخلاقی پایبند نیست، و نیز متقابلا حاکمیت به هیچ وجه به مردم خوشبین نیست و آنها را تهدید میداند، امکان عمل سیاسی منتفی میگردد.
🔺بر این اساس در اینجا میتوان یک چرخش بنیادی در خوانش کیرکهگارد از داستان ذبح اسماعیل( اسحاق) ایجاد کرد. به باور کیرکهگارد فرمان خداوند به ابراهیم برای ذبح اسماعیل نوعی "تعلیقِ دینیِ امر اخلاقی" بود. خداوند خواست به ابراهیم نشان دهد چطور در ذیل اقتدار الوهی اخلاق ملغی میشود و او به منظور فراتر رفتن از سپهر اخلاقی و جهش ایمانی باید به یک دستور غیر منتظره تن دهد. بنا بر خوانش کیرکهگارد ابراهیم امید به این موضوع داشت که قصد حقیقی خداوند ذبح اسماعیل نیست؛ بنابراین خداوند یا مانع ذبح او خواهد شد و یا اینکه پس از ذبح، اسماعیل را مجددا زنده خواهد نمود. از سوی دیگر خداوند نیز به تبعیت بی قید و شرط ابراهیم یقین داشت. آیا اقدام ابراهیم مبتنی بر یک بازشناسی نادرست از سوی او و خدا نبود؟زیرا، برای تحقق آن اقدام شورمندانه و ایمانی نه خدا حقیقتا تضمینی برای ممانعت از عمل ابراهیم در نظر گرفته بود و نه خودِ ابراهیم بدون آن بازشناسی خطا توان چنین عملی را داشت. لذا داستان قربانیِ اسماعیل را باید تعلیقِ اخلاقیِ امر دینی قلمداد کرد نه بالعکس. اگر در عهدین به دنبال داستانی باشیم که مصداق تعلیقِ اخلاقیِ امر دینی است داستان ایوب است. قصهای که در آن بازشناسی نادرست روی نمیدهد و هم خدا تا انتها موضوع را پیش میبرد و هم اینکه ایوب نهایتا زبان را به اعتراض میگشاید.
🔺همانطور که کیرکهگارد می گوید داستان ابراهیم و ایوب تراژدی نیست به این دلیل که تراژدی و کمدی به جهان سکولار تعلق دارد. قلمرو دینی قلمرو مصائب و اعجاز است، نه ساحت ظهور امر تراژیک و کمیک. و پیامد مصائب دینی سوگواری و پیامد اعجاز مبهوت شدن است، اما امر تراژیک امر قابل تامل و امر کمیک، مطایبهآمیز است. بی جهت نیست که در قرآن از قصه ابراهیم بعنوان ابتلا یاد میشود و تبدیل عصای موسی به مار در عین مسخره بودن طنزآمیز نیست. هر چند قلمرو دینی قلمرو اعجاز و مصائب است اما در روزگار ما قلمرو دینی در همین بُعد مصائب منحصر است و توان خلق هیچ امر خارق العادهای را ندارد و صرفا مصیبتوار است. بر همین قیاس جهان یونانی و سکولار را باید ساحت اندیشه و طنز دانست، اما جهان دینی را باید عرصهی فاجعه و امر خارق العاده دانست که از این دو تنها شکل فاجعه و بلابودگی آن باقی است. نشانههای این ابتلا و مصائب را می توان در ساختارهای سیاسی که دینی هستند به آسانی مشاهد کرد. ساختارهایی که با تعلیقِ دینیِ امر اخلاقی مانع تحقق رخداد حقیقی امر سیاسی هستند.
@lookingawry
👍2
Forwarded from کژ نگریستن
درین لیدر در کتاب "چرا نامههای که زنها مینویسند، بیش از نامههای است که ارسال میکنند"، ادعا میکند وقتی زنی به مردی می گوید دوستت دارم، نهایتا یکی از این سه معنای زیر را قصد دارد:
۱- کسی هست که عاشق من هستش( بله، با او معاشقه داشتم، اما این هیچ معنایی ندارد، من هنوز واقعا تو را دوست دارم)
۲- من بی حوصلهام( بله، تو را دوست دارم، همه چیز اوکی هستش، فقط من را تنها بذار، میخواهم آرامش داشته باشم)
۳ - و آخر اینکه، من صرفا سکس میخواهم.
این سه معنا در یک زنجیرهای از استدلال باهم پیوند دارند: من یک عاشق داشتم، چون با تو حوصلهام سر میرفت، تو اگر واقعا میخواهی من دوستت داشته باشم، سکس بهتری به من بده!!
DID SOMEBODY
SAY
TOTALITARIANISM?
Slavoy zizak
P4
۱- کسی هست که عاشق من هستش( بله، با او معاشقه داشتم، اما این هیچ معنایی ندارد، من هنوز واقعا تو را دوست دارم)
۲- من بی حوصلهام( بله، تو را دوست دارم، همه چیز اوکی هستش، فقط من را تنها بذار، میخواهم آرامش داشته باشم)
۳ - و آخر اینکه، من صرفا سکس میخواهم.
این سه معنا در یک زنجیرهای از استدلال باهم پیوند دارند: من یک عاشق داشتم، چون با تو حوصلهام سر میرفت، تو اگر واقعا میخواهی من دوستت داشته باشم، سکس بهتری به من بده!!
DID SOMEBODY
SAY
TOTALITARIANISM?
Slavoy zizak
P4
♦️علیه همه چیز!
🖊 رضا احمدی
در صحنهای از فیلم سیرک، چارلی چاپلین در نقش یک ولگرد، حین فرار از دست پلیس، خود را روی طنابی در بالای چادر سیرک مییابد؛ به شکل ناشیانهای دست و پا میزند و سعی میکند تعادل خود را حفظ کند، در این هنگام، مخاطبان میخندند و هورا میکشند، و تلاش نومیدانهای او برای زنده ماندن را تردستیها و شیرینکارهایی به حساب میآورند که معمولا کُمدینها انجام میدهند. شاید بتوان خاستگاه کُمدی را در این نابینایی بیرحمانه، در بیاطلاع از واقعیت غمانگیز یک موقیعت، جست. بر این اساس آیا نمیتوان گفت حداقل تفاوتی که کُمدی را از تراژدی متمایز میسازد نه محتوای داستان، بلکه چه بسا فرم روایی آن است؟ آیا با در نظر گرفتن همین حداقل تفاوتی که در فرم روایی وجود دارد، تاریخ معاصر و علی الخصوص جریانات کنونی در کشور در عین غمانگیز بودن، بسیار مضحک و طنزآمیز نیستند؟
گویا هیچ نوع والایش، عظمت و شکوهی در کار نیست، آنچه می بینیم سراسر ژستهای مسخره، حقیر و مضحک است. حتی میتوان به عقب برگشت و کسانی که از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتن را گونهای دلقک قلمداد کرد. همچنین کسانی که بهانهی کشتار مکه، شروع و پایان جنگ را رقم زدن و نیز تلاشهای معطوف به دانش هستهای و امضاء برجام و سپس اعتراضات مردمی در آبان ماه و وقایع پس از آن و حتی تشییع پیکر سردار سلیمانی که منتهی به کشته شدن بیش از پنجاه نفر شد، تماما رخدادهایی هستند که در عین اینکه جزءِ مصائب و حماقتهای این جامعه محسوب میشوند، طنزآمیز، پوچ و عبث هستند.
🔺از این منظر میتوان پرسید: به راستی پاسداشت چه چیز با ارزشی ما را در تقابل با جهان قرار میدهد؟در حالی که امروز در میان ما ایرانیان از مهربانی، عدالت، اعتماد، گشودگی، عزت، دین، اخلاق، وفادارای و صداقت خبری نیست، برای حراست از کدام گوهر با ارزشی در حال مبارزه با جهان هستیم؟
به نظر میرسد ما نماینده بنبستی هستیم که جهان معاصر را از درون دو پاره میکند: در حالی که نه به گذشته تعلق داریم و نه به آینده، اما مانع رسیدن این دو جریان هستیم. و همچنین با وجود اینکه نه دینداریم و نه سکولار، اما تعارض این دو موقعیت را بازنمایی میکنیم. و نیز با اینکه نه مدرنیم و نه سنتی، میتوانیم نشان دهیم دقیقا این دو کجا بهم نمیرسند. و در شرایطی که نه به جهان سرمایهداری تعلق داریم و نه به جهان سوسیالیتی، به خوبی قادریم نقطهای انفصال و ابتذال هر دو را نمایش دهیم. فی الواقع ما مرحلهی آستانهای هستیم که به هیچ قلمروی تعلق نداریم، صرفا نماینده تمام دوگانههای( شرق و غرب، دین و دنیا، گذشته و آینده، سنت و تجدد، سرمایهداری و سوسیالیسم و غیره...) هستیم که در آن دوگانهها شکل منحطشان خودشانِ را آشکار میسازند.
@lookingawry
🖊 رضا احمدی
در صحنهای از فیلم سیرک، چارلی چاپلین در نقش یک ولگرد، حین فرار از دست پلیس، خود را روی طنابی در بالای چادر سیرک مییابد؛ به شکل ناشیانهای دست و پا میزند و سعی میکند تعادل خود را حفظ کند، در این هنگام، مخاطبان میخندند و هورا میکشند، و تلاش نومیدانهای او برای زنده ماندن را تردستیها و شیرینکارهایی به حساب میآورند که معمولا کُمدینها انجام میدهند. شاید بتوان خاستگاه کُمدی را در این نابینایی بیرحمانه، در بیاطلاع از واقعیت غمانگیز یک موقیعت، جست. بر این اساس آیا نمیتوان گفت حداقل تفاوتی که کُمدی را از تراژدی متمایز میسازد نه محتوای داستان، بلکه چه بسا فرم روایی آن است؟ آیا با در نظر گرفتن همین حداقل تفاوتی که در فرم روایی وجود دارد، تاریخ معاصر و علی الخصوص جریانات کنونی در کشور در عین غمانگیز بودن، بسیار مضحک و طنزآمیز نیستند؟
گویا هیچ نوع والایش، عظمت و شکوهی در کار نیست، آنچه می بینیم سراسر ژستهای مسخره، حقیر و مضحک است. حتی میتوان به عقب برگشت و کسانی که از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتن را گونهای دلقک قلمداد کرد. همچنین کسانی که بهانهی کشتار مکه، شروع و پایان جنگ را رقم زدن و نیز تلاشهای معطوف به دانش هستهای و امضاء برجام و سپس اعتراضات مردمی در آبان ماه و وقایع پس از آن و حتی تشییع پیکر سردار سلیمانی که منتهی به کشته شدن بیش از پنجاه نفر شد، تماما رخدادهایی هستند که در عین اینکه جزءِ مصائب و حماقتهای این جامعه محسوب میشوند، طنزآمیز، پوچ و عبث هستند.
🔺از این منظر میتوان پرسید: به راستی پاسداشت چه چیز با ارزشی ما را در تقابل با جهان قرار میدهد؟در حالی که امروز در میان ما ایرانیان از مهربانی، عدالت، اعتماد، گشودگی، عزت، دین، اخلاق، وفادارای و صداقت خبری نیست، برای حراست از کدام گوهر با ارزشی در حال مبارزه با جهان هستیم؟
به نظر میرسد ما نماینده بنبستی هستیم که جهان معاصر را از درون دو پاره میکند: در حالی که نه به گذشته تعلق داریم و نه به آینده، اما مانع رسیدن این دو جریان هستیم. و همچنین با وجود اینکه نه دینداریم و نه سکولار، اما تعارض این دو موقعیت را بازنمایی میکنیم. و نیز با اینکه نه مدرنیم و نه سنتی، میتوانیم نشان دهیم دقیقا این دو کجا بهم نمیرسند. و در شرایطی که نه به جهان سرمایهداری تعلق داریم و نه به جهان سوسیالیتی، به خوبی قادریم نقطهای انفصال و ابتذال هر دو را نمایش دهیم. فی الواقع ما مرحلهی آستانهای هستیم که به هیچ قلمروی تعلق نداریم، صرفا نماینده تمام دوگانههای( شرق و غرب، دین و دنیا، گذشته و آینده، سنت و تجدد، سرمایهداری و سوسیالیسم و غیره...) هستیم که در آن دوگانهها شکل منحطشان خودشانِ را آشکار میسازند.
@lookingawry
اندیشکده خرد جنسی
امر جنسی و خواسته ی ناممکن! ✍️یاسر عرب ✅امر جنسی یا انحراف جنسی؟ انسان نتیجه ی تکامل در طبیعت است؟ یا نتیجه انحراف در طبیعت؟ آیا در جامعه ی ما جوع جنسی وجود دارد؟ ریشه های این میل فراگیر کجاست؟ آیا واقعا وحشتناکترین اتفاقی که ممکن است برای انسان رخ بدهد رسیدنِ…
♦️ سابقا با برنامه خرد جنسی مصاحبهای تحت عنوان ( رابطه جنسی و خواست ناممکن) انجام داده بودم که در این کانال و آپارات منتشر شد. جدیدا جناب آقای دولتشاهی بر آن مصاحبه نقدی نگاشتن که در اختیار دوستان قرار میگیرد. "هر چند اینجانب این نقد را وارد نمیدانم به دلیل اینکه نگرش من نسبت به مسائل الهیاتی کاملا ماتریالیستی است و روانکاوی را در شریعت ادغام نکردم، بلکه کاملا بر عکس، اوامر و نواهی دینی را ذیل نظریه روانکاوی تعریف کردم. البته نهایتا قضاوت با دوستان مخاطب است.
🖊 اکبر دولتشاهی
🔺دکتر کرامتی در ایران مفاهیم روانکاوی را با مفاهیم عرفان اسلامی ترکیب کرد . وجناب دکتر احمدی هم میخواهد روانکاوی را درون شریعت اسلامی جای دهد.
انحراف دانستن امر جنسی همان شریعت اسلامی است، ایشان والایش در فروید را نادیده میگیرد.
والایش امر فرهنگی است، که از اراده آزاد انسانی نئشت گرفته است، اراده آزاد انسانی برحسب تصادف طبیعی و انکشاف ( نه تکامل = دینی است ) در انسان پیش هوشمند به وجود آمده است.
برای همین امر مطلوب در انسان تنها امر جنسی نیست، از آنجایی که در فرهنگ این جغرافیا تنها عشق را امر جنسی میدانند ، به خصوص در شریعتهای سامی چنین باوری قالب است، درحالی که عشق صورتهای زیادی دارد.
در یونان که اساطیر از درون باورهای دین بیرون نه آمده است، عشق انواع مختلف دارد ( اساطیر ی که از درون دین بیرون آمدهاند با امر جسمانی در تضاد کامل هستند، در میان اساطیر اقوام فارس که به شدت دینی است، تضاد جسمانی با امر روحانی در تقابل کامل می باشد، ضدیت با عشق جنسی در این اساطیر به اوج خود میرسد ) برای همین نام های مختلف در اساطیر یونان به عشق داده شده است.
دراساطیر یونان به عشق نامهای مختلف داده شده است: اروس ( عشق جنسی ) فیلیا ( محبت مادر به فرزند ) آگاپه ( طلب نزدیکی به امر شگرف ).
آقایی احمد ی از منظر دینی آنهم از زاویه شریعت دارد امرجنسی را با روپوش روانکاوی بررسی میکند. در این دیدگاه امر گناه آلوددر عشق جنسی امرمرکزی است.
اینکه گناه با امر جسمانی دردین های سامی وحتی در اساطیر هم در ارتباط است.
عشق ( اروس ) در تمامی اساطیر با امر جسمانی در ارتباط است، توجه باید داشت در تمامی اساطیر امر شیطانی در زیر زمین است. در اندیشه دینهای سامی امر جسمانی امر گناه آلود است، برای همین ما در عرفان اولیه اسلامی با هستی امر گناه آلود روبرو هستیم، ( عشق در عرفان مرکزیت دارد ،) زیرا عرفان اولیه امر مرزی است بین اساطیر ودین میباشد، بردن سگ به مسجد. در قلندریه، گفتن سخنان کفر آمیز ( جوانمردا محمد داعی شریعت بود ، من داعی طریقت ) که بخشی ازعرفان اولیه است.
عشق شیخ صنان وچوپانی خوکها ، در عرفان اولیه که بین اساطیر ودین در نوسان است دیده می شود. عشق جنسی بدون تجربه امر کفر آلود غیر ممکن است.
وقتی حوا در اساطیردینی با خوردن سیب امر گناه آلود به عریانی خود و آدم آگاه می شود، درست اولین کاری که می کنند پوشانیدن خود از دیگر ی مطلوب است ، این تز دین های سامی می باشد، برای همین ما در طول تاریخ خود مجسمه های که آشکارا نماد های جنسی به نمایش بگذارد مانند یونان نداریم . وهمچنین نقاشی های عریان را نداریم.
رنسانس با نقاشی های عریان فرشته ها ومریم مقدس وعیسی شروع شد، عصبیت آقایی احمدی از سینما همان ادراک شریعتی اوست که امر گناه آلود را به نمایش می گذارد، بدون تجربه کفرآلود امر جنسی هیچگاه درانسان باور مند به دین های سامی صورت نمی گیرد، زیرا در ضمیر ناخود آگاه انسان باورمند به دین سامی امر جنسی امر آلوده است، که کریستوا آن را بررسی کرده است، امر گناه آلود همان امر آلوده است، مثل جسد مرده خویشاوند خویش، که باید به سرعت آن را دفع کرد، زیرا انسان با امر آلوده ، آلوده خواهد شد.
ظهور سینما وماهواره امر جنسی را به فضایی عمومی در محیط خاور میانه آورده است، ناسیونالیسم اسلامی یکی از واکنشهای اساسیاش همان آشکار شدن امر جنسی است، که امر کفر آلود را دردرونش حمل میکند، اگر به سخنان مردم عادی توجه کنید، این مسئله خود را نشان میدهد ، یکی از وحشت های مردم عادی ازباورهای طبقه متوسط همان آشکار شدن امر جنسی درمیان آنان است .
در امر جنسی هم در حیوانات وهم در انسان خشونت است، نگاه کنید به گربه ها ، و به سگها وقتی جنس مونث آلت جنسی نر را فقل می کند، در امرعشقی همیشه خشونت است، مانند کسی که از محبت زیاد بچه خود را گاز می گیرد.
در مورد روانکاوی لاکان با توجه به علاقه من درحد خودم گفته های آقای احمدی چندان صدق نمی کند. من چند مقاله از ایشان خواندم وبعضی را پسندیدم ، اکثر شان به بعضی نقاط کور شریعت اسلامی که برای من آشکار نبود کمک کرد زیرا یکی از موضوعهای مورد علاقه من شریعت وطریقت اسلامی است، البته در شناخت نظرات فروید ولاکان به من کمکی نکرد.
ادامه👇
🖊 اکبر دولتشاهی
🔺دکتر کرامتی در ایران مفاهیم روانکاوی را با مفاهیم عرفان اسلامی ترکیب کرد . وجناب دکتر احمدی هم میخواهد روانکاوی را درون شریعت اسلامی جای دهد.
انحراف دانستن امر جنسی همان شریعت اسلامی است، ایشان والایش در فروید را نادیده میگیرد.
والایش امر فرهنگی است، که از اراده آزاد انسانی نئشت گرفته است، اراده آزاد انسانی برحسب تصادف طبیعی و انکشاف ( نه تکامل = دینی است ) در انسان پیش هوشمند به وجود آمده است.
برای همین امر مطلوب در انسان تنها امر جنسی نیست، از آنجایی که در فرهنگ این جغرافیا تنها عشق را امر جنسی میدانند ، به خصوص در شریعتهای سامی چنین باوری قالب است، درحالی که عشق صورتهای زیادی دارد.
در یونان که اساطیر از درون باورهای دین بیرون نه آمده است، عشق انواع مختلف دارد ( اساطیر ی که از درون دین بیرون آمدهاند با امر جسمانی در تضاد کامل هستند، در میان اساطیر اقوام فارس که به شدت دینی است، تضاد جسمانی با امر روحانی در تقابل کامل می باشد، ضدیت با عشق جنسی در این اساطیر به اوج خود میرسد ) برای همین نام های مختلف در اساطیر یونان به عشق داده شده است.
دراساطیر یونان به عشق نامهای مختلف داده شده است: اروس ( عشق جنسی ) فیلیا ( محبت مادر به فرزند ) آگاپه ( طلب نزدیکی به امر شگرف ).
آقایی احمد ی از منظر دینی آنهم از زاویه شریعت دارد امرجنسی را با روپوش روانکاوی بررسی میکند. در این دیدگاه امر گناه آلوددر عشق جنسی امرمرکزی است.
اینکه گناه با امر جسمانی دردین های سامی وحتی در اساطیر هم در ارتباط است.
عشق ( اروس ) در تمامی اساطیر با امر جسمانی در ارتباط است، توجه باید داشت در تمامی اساطیر امر شیطانی در زیر زمین است. در اندیشه دینهای سامی امر جسمانی امر گناه آلود است، برای همین ما در عرفان اولیه اسلامی با هستی امر گناه آلود روبرو هستیم، ( عشق در عرفان مرکزیت دارد ،) زیرا عرفان اولیه امر مرزی است بین اساطیر ودین میباشد، بردن سگ به مسجد. در قلندریه، گفتن سخنان کفر آمیز ( جوانمردا محمد داعی شریعت بود ، من داعی طریقت ) که بخشی ازعرفان اولیه است.
عشق شیخ صنان وچوپانی خوکها ، در عرفان اولیه که بین اساطیر ودین در نوسان است دیده می شود. عشق جنسی بدون تجربه امر کفر آلود غیر ممکن است.
وقتی حوا در اساطیردینی با خوردن سیب امر گناه آلود به عریانی خود و آدم آگاه می شود، درست اولین کاری که می کنند پوشانیدن خود از دیگر ی مطلوب است ، این تز دین های سامی می باشد، برای همین ما در طول تاریخ خود مجسمه های که آشکارا نماد های جنسی به نمایش بگذارد مانند یونان نداریم . وهمچنین نقاشی های عریان را نداریم.
رنسانس با نقاشی های عریان فرشته ها ومریم مقدس وعیسی شروع شد، عصبیت آقایی احمدی از سینما همان ادراک شریعتی اوست که امر گناه آلود را به نمایش می گذارد، بدون تجربه کفرآلود امر جنسی هیچگاه درانسان باور مند به دین های سامی صورت نمی گیرد، زیرا در ضمیر ناخود آگاه انسان باورمند به دین سامی امر جنسی امر آلوده است، که کریستوا آن را بررسی کرده است، امر گناه آلود همان امر آلوده است، مثل جسد مرده خویشاوند خویش، که باید به سرعت آن را دفع کرد، زیرا انسان با امر آلوده ، آلوده خواهد شد.
ظهور سینما وماهواره امر جنسی را به فضایی عمومی در محیط خاور میانه آورده است، ناسیونالیسم اسلامی یکی از واکنشهای اساسیاش همان آشکار شدن امر جنسی است، که امر کفر آلود را دردرونش حمل میکند، اگر به سخنان مردم عادی توجه کنید، این مسئله خود را نشان میدهد ، یکی از وحشت های مردم عادی ازباورهای طبقه متوسط همان آشکار شدن امر جنسی درمیان آنان است .
در امر جنسی هم در حیوانات وهم در انسان خشونت است، نگاه کنید به گربه ها ، و به سگها وقتی جنس مونث آلت جنسی نر را فقل می کند، در امرعشقی همیشه خشونت است، مانند کسی که از محبت زیاد بچه خود را گاز می گیرد.
در مورد روانکاوی لاکان با توجه به علاقه من درحد خودم گفته های آقای احمدی چندان صدق نمی کند. من چند مقاله از ایشان خواندم وبعضی را پسندیدم ، اکثر شان به بعضی نقاط کور شریعت اسلامی که برای من آشکار نبود کمک کرد زیرا یکی از موضوعهای مورد علاقه من شریعت وطریقت اسلامی است، البته در شناخت نظرات فروید ولاکان به من کمکی نکرد.
ادامه👇
دو مثال در گفته های ایشان را میآورم در مورد آنتیگونه میآورم. آنتیگونه تصمیم به دفع جسد برادرش میکند ، این تصمیم به نظر آقایی احمدی تصمیم فردی است، در حالی که در نمایشنامه تاکید است آنتیگونه میگوید ، که من به امر حاکم گردن نمینهم ، بلکه به امر خدایان گردن می نهم که نباید جسد انسان بدون دفن گذاشته شود. اگر توجه کنید ،این شریعت دینی است.
در جای که می گوید یا باید به عشق اصالت داد یا باید به معشوق ؛ به کتاب ترس ولرز کیر کگور مراجعه کنید ، که همان تعریف ایمان است. که کیرکگور به معشوق می گوید، ایمان باعشق جنسی غیر قابل جمع است، ومعشوق اش را ترک می کند.
@lookingawry
در جای که می گوید یا باید به عشق اصالت داد یا باید به معشوق ؛ به کتاب ترس ولرز کیر کگور مراجعه کنید ، که همان تعریف ایمان است. که کیرکگور به معشوق می گوید، ایمان باعشق جنسی غیر قابل جمع است، ومعشوق اش را ترک می کند.
@lookingawry
کژ نگریستن
Photo
دستمایهی حقیقی کاراواجو برای خلق تابلوی توماس شکاک (یا شک سن توماس) زخمیست که او از نزاعاش برای تصاحب زنی به نام لینا، از رانوچیوی پاکباخته میخورد. او که گمان میکند معشوقهاش را با دستان خود تقدیم کاراواجو کرده است تا تباه شود. زنی که ابتدا قرار بوده صرفن مدلِ فیگور مریم باکرهی تابلوی "مرگ باکره"ی نقاش نابغه باشد اما اکنون بدل به معشوقهاش شده است. رانوچیو در این میان و به واقع برای بازپسگیری معشوقهاش، چارهای جز خواست از میان برداشتن رقیب تازه از راه رسیده ندارد. پس او، کاراواجو را به یک دوئل دعوت میکند و به قصد کشتنِ با چاقو به او حمله میکند. کاراواجو اما زنده میماند تا لنگ لنگان به پیش لینا بیاید و عمق جراحتاش را به او نشان دهد؛ تاوان عشق خونیناش را.
برای کاراواجو حتی زمانی که میکوشید تا بهمانند تمامی وارثان رنسانس ایتالیایی، الوهیت را ترسیم کند امر مادی یا سکولار در اولویت رقم خوردن قرار داشت. او به واقع اولین نقاشی بود که با جسارت تمام، خشونت جسمانیت را تصویر کرد. یعنی حضوری فیزیکی که حتی عناصر زمان و مکان را برای شرطیسازی حرکت ماده نیاز داشت و نه هیچ چیز دیگر. از این نظر کاراواجو حتی تمامی موضوعات الوهی سفارش شده برای تصویر شدن را به درون مغاک درون امر مادی پرتاب میکرد. امری که گویا برای درآمدن در هیات یک تصویر ابتدا بایستی از خلال فضاهای مادی جهان بوم اثر عبور داده میشد. اتفاقی که به طور ویژه در حین ترسیم فیگور مسیح یا هر فیگور مذهبی جنجالبرانگیز دیگری به تشدید خودآگاهِ تعارض مابین امر مادی یا ناسوتی و امر الوهی منجر میشد. به واقع کاراواجو چنین فیگورهای ویژهای را صرفاً برای تجربه کردن فضای بوم پیش رویاش که عرصهی امر واقع قلمداد میشد، خلق میکرد. یعنی فضایی تکبعدی و یکدست که حتی اضافه شدن متعاقبِ خطوط و نقوش به سطحاش لزومن باعث ایجاد عمق در آن نمیشد زیرا در نهایت آنچه برای نقاش بااهمیت مینمود نه صرفن نشان دادنِ اعماق فضا طبق قراردادهای هنر دورهی رنسانس، بلکه تلاش برای ترسیمِ چگونگی برقراری روابط فضایی از طریق حد و حدود تجربه کردن فضا از طریق بدنها بود. آنچه که کاراواجو، برای نمونه و از طریق دستاویز قرار دادن مضمونهای آشنای مذهبی یا اسطورهای دستمالی شده در هنر آن دوره، با فرمهای متصل بودن بدنها در فضا نشان میداد.
برای کاراواجو همواره فیگور مسیح گرهگاه نهایی اتصال دو ساحت عقل و ایمان بود. فیگوری که البته در موقعیتهای اضطرار، امکان چرخش کامل به سوی هر کدام از این ساحتها را در خود داشت. یعنی امکان چرخش به سوی کرانمندی و همچنین هم ردیف با آن امکان چرخش به سوی ناکرانمندی. مسیحی که کاراواجو احتمالن کرانمندترین فرم تجسد آن را بزنگاهی میشمرد که او با گوشت شدن بر بالای صلیب، الوهیتش را تمامن به هیچ وانهاده است. او که تشخیص داده به جای شِکوه از بیاعتنایی پدر به عاقبتاش، خود از او بخواهد که دیگر رهایش کند.
مسیحِ تابلوی شک سن توماس دقیقن بازنمایی نامتعارف چنین فیگوری است. شخصی که همچون یک انسان جان داده است تا توماس شکاک را متحیر کند. "آیا این زخمها واقعیست؟ آیا او همچون یک انسان مُرده است؟" توماس چون مشکوک است میخواهد تا بریدگیهای بدنِ مسیح را لمس کند. او که خواسته تا یک انسان باشد: "چرا پس رهایم نمی کنی پدر؟" این فریادِ اعتراضِ مسیحِ کاواجو در جلجتاست. جلجتای ناکجاآباد همچون این تابلو. "مرا رها کن پدر. فراموش کن"
✍ رامین اعلایی
@CineManiaa
@lookingawry
برای کاراواجو حتی زمانی که میکوشید تا بهمانند تمامی وارثان رنسانس ایتالیایی، الوهیت را ترسیم کند امر مادی یا سکولار در اولویت رقم خوردن قرار داشت. او به واقع اولین نقاشی بود که با جسارت تمام، خشونت جسمانیت را تصویر کرد. یعنی حضوری فیزیکی که حتی عناصر زمان و مکان را برای شرطیسازی حرکت ماده نیاز داشت و نه هیچ چیز دیگر. از این نظر کاراواجو حتی تمامی موضوعات الوهی سفارش شده برای تصویر شدن را به درون مغاک درون امر مادی پرتاب میکرد. امری که گویا برای درآمدن در هیات یک تصویر ابتدا بایستی از خلال فضاهای مادی جهان بوم اثر عبور داده میشد. اتفاقی که به طور ویژه در حین ترسیم فیگور مسیح یا هر فیگور مذهبی جنجالبرانگیز دیگری به تشدید خودآگاهِ تعارض مابین امر مادی یا ناسوتی و امر الوهی منجر میشد. به واقع کاراواجو چنین فیگورهای ویژهای را صرفاً برای تجربه کردن فضای بوم پیش رویاش که عرصهی امر واقع قلمداد میشد، خلق میکرد. یعنی فضایی تکبعدی و یکدست که حتی اضافه شدن متعاقبِ خطوط و نقوش به سطحاش لزومن باعث ایجاد عمق در آن نمیشد زیرا در نهایت آنچه برای نقاش بااهمیت مینمود نه صرفن نشان دادنِ اعماق فضا طبق قراردادهای هنر دورهی رنسانس، بلکه تلاش برای ترسیمِ چگونگی برقراری روابط فضایی از طریق حد و حدود تجربه کردن فضا از طریق بدنها بود. آنچه که کاراواجو، برای نمونه و از طریق دستاویز قرار دادن مضمونهای آشنای مذهبی یا اسطورهای دستمالی شده در هنر آن دوره، با فرمهای متصل بودن بدنها در فضا نشان میداد.
برای کاراواجو همواره فیگور مسیح گرهگاه نهایی اتصال دو ساحت عقل و ایمان بود. فیگوری که البته در موقعیتهای اضطرار، امکان چرخش کامل به سوی هر کدام از این ساحتها را در خود داشت. یعنی امکان چرخش به سوی کرانمندی و همچنین هم ردیف با آن امکان چرخش به سوی ناکرانمندی. مسیحی که کاراواجو احتمالن کرانمندترین فرم تجسد آن را بزنگاهی میشمرد که او با گوشت شدن بر بالای صلیب، الوهیتش را تمامن به هیچ وانهاده است. او که تشخیص داده به جای شِکوه از بیاعتنایی پدر به عاقبتاش، خود از او بخواهد که دیگر رهایش کند.
مسیحِ تابلوی شک سن توماس دقیقن بازنمایی نامتعارف چنین فیگوری است. شخصی که همچون یک انسان جان داده است تا توماس شکاک را متحیر کند. "آیا این زخمها واقعیست؟ آیا او همچون یک انسان مُرده است؟" توماس چون مشکوک است میخواهد تا بریدگیهای بدنِ مسیح را لمس کند. او که خواسته تا یک انسان باشد: "چرا پس رهایم نمی کنی پدر؟" این فریادِ اعتراضِ مسیحِ کاواجو در جلجتاست. جلجتای ناکجاآباد همچون این تابلو. "مرا رها کن پدر. فراموش کن"
✍ رامین اعلایی
@CineManiaa
@lookingawry
👍1
کژ نگریستن
🎨 لئوناردو داوینچی،مدونا و کودک به همراه قدیس آن ( ۱۰- ۱۵۰۸)
🔺 لکان بر خلاف فروید در لبخند مدونا هیچ بازسازی خوشایندی را در تعامل خیالی مادر و کودک نمیبیند. این در نظر گرفتن کودک به مثابهی فالوس خیالی برای مادر لذتی را به ارمغان نمیآورد. در عوض لكان بر نقش فعال فالوس نمادین پدری تجسد یافته در هیئت بره (مانند اسب هانس کوچولو) - که کودک مقدس با آن بازی میکند - تأکید دارد. برهی خداوند علاوه بر این که اشارتی است به تصليب، نامی است که به واسطهی آن عیسی - پسر بازیگوش مریم - به مسیح - پسرِ قربانی خداوند - بدل میشود. تثلیت انسانی خیالی و مرئی قدیس آن، مریم باکره و عیسای کودک جایش را به تثلیث الاهی نمادین و نامرئی خدای پدر، مسیح پسر مصلوب و زنده و روح القدس نامتجسد داده است. که بر کُلِّی بودن کلیسا و ابدیت روح دلالت دارد. ضرورت این جایگزینی غمانگیز اما رستگاری بخش در نقاشی، در چهرهی بیعاطفه و دست پنهان قدیس آن - که دخترش مریم را از در آغوش کشیدن مشتاقانهی کودکاش منع میکند - ثبت شده است تا بدین ترتیب به کودک رخصت دهد تعهد نمادین خود را به مثابهی برهی قربانی برای رمهاش بر دوش گیرد. در تضاد با لئوناردوی فروید که در هنرِ خود باز یافتن خیالی لبخند میلورز و گمشدی مادرش را میجست، لئوناردوی لکان به جدایی نمادین از جسمی [مادر] اشاره میکند که هر یک از ما باید در سفر شخصیمان به سوی مرگ غایی با آن روبرو شویم.
لکان در قابی دیگر ص ۴۹
استیون زد. لواین
ترجمهی مهدی ملک
لکان در قابی دیگر ص ۴۹
استیون زد. لواین
ترجمهی مهدی ملک
👍1