کژ نگریستن
2.98K subscribers
112 photos
8 videos
28 files
113 links
✨️ حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد
فلسفه :
الهیات:
روانکاوی :
ادبیات و سینما:

♻️ جهت هماهنگی برای جلسات روان‌کاوی از طریق آیدی زیر اقدام بفرمایید

@Ahmadi_Reza
Download Telegram
آینده بمثابه تاریخ :
ایده ی جهانی شدن تأکید بر این مطلب است که تعیین موقعیت انسان در مکان پس از علایق شغلی، فرهنگی، اقتصادی و امنیتی شکل می گیرد، بر خلاف آنچه قبل از ایده ی جهان وطنی بود که مکان مندی ، همه امور متعلق به انسان را تعیین می کرد . بنابراین معضل اصلی در جهانی شدن فائق آمدن بر مکان مندی است و اینکه چگونه می شود با گذر از تعین یافتگی در مکان ، گستره ی سیالی بحسب علایق اصلی انسان تعریف کرد. به همین جهت مکان مسأله ی محوری جهانی شدن است. غرب و جهان جدید با احتساب معضلات پیش رو در حیطه ی اقتصادی و امنیتی ،به آن می پردازد .
برای ما مسلمانان بنحو ریشه ای مسأله ی جدی تری قابل طرح است و آن مسأله زمان است؛ معضلات پیش رو در جهان اسلام به جهت نسبت نادرست با زمان پیش می آید . ایده های مطرح در گفتمان های معاصر اسلامی با یک پیوند ناصحیح با زمان شکل می گیرند که همه ی آنها بنوعی با تأکید بر تاریخیت و اصالت در زمان مشروعیت ارائه پیدا می کنند. در این تاریخیتی که گفتمان اسلامی بر آن تأکید دارد ، گذشته بخشی از آینده نیست بلکه آینده بخشی از گذشته تلقی می شود. گذشته یک پروژه ی نا تمامی است که آینده تنها امکان تکمیل آن است و آینده فی نفسه امکان مستقلی بحساب نمی آید. و نتیجه چنین رویکردی این است که ما بدنبال ساختن آینده نباشیم و در آینده ، در جستجوی آینده نباشیم بلکه تنها پیگیر تصحیح گذشته و بدنبال تحقق گذشته در آینده باشیم. نمونه عینی این مسأله را می توانیم در نظریه مهدویت مشاهد کنیم که این ایده ، امکان ما در زمان آینده نیست بلکه مهدویت همان پروژ ی است که باید در گذشته تحقق می یافت ولی به جهت اینکه در گذشته ممکنه نشده، ظرف آینده انتظار تحقق آن است.
مسلمانان و اندیشمندان آن در مقابل نظریه جهانی شدن باید پروژه ی عصری شدن را طرح و پی گیری کنند. عصری شدن بمعنای فائق آمدن بر زمان است و اینکه ما نباید نقطه ای از زمان را اصیل بدانیم و بر مقطعی از آن جمود داشته باشیم. زمان ما در معاصر بودگی ، پس از علایق دنیوی ما تعیین می شود. و آینده بمثابه تاریخ نیست بلکه آینده گشودی محض است.
در گفتمان اسلامی معاصر، گذشته امری ضروری و تحقق یافته است ؛حتی برخی چنین اظهار نظر می کنند که گذشته باید همین گونه اتفاق می افتاد تا حال فعلی ما نیز ممکن می شد بطور مثال در اظهارات شان اینگونه بیان می شود که اگر مشروطیت شکست نمی خورد انقلاب اسلامی بوجود نمی آمد. بنابراین تمام گذشته ، مقدمه ی امروز است و حال مقدمه ی آینده تلقی می گردد و آینده نیز ضروری است چون وعده ی الهی در غلبه ی اسلام و ظهور مهدی حتمی است. و لذا ما در این جا ، خط ضرورتی داریم که از گذشته شروع می شود و آینده را نیز در بر می گیرد. ضرورتی که پس را مانند پیش ، یکسان می کند بمعنای نگاشتن تاریخ آینده است و اندیشه ی اسلامی تنها تفکری است که حتی آینده ی تاریخ را نیز تدوین نموده است .
در مقابل چنین ایده ی که ما را کاملا نسبت به پیشامد ها منفعل می کند، برخی از اندیشمندان نو اندیش ، نظریه عصری شدن را طرح کردند که فائق آمدن بر عنصر زمان است و این تفوق بدین معناست که حال و آینده با گشودی محض، به هر چیزی معنای جدیدی می بخشد و ما می توانیم انسان، دین ، سعادت و همه وجوه زندگی مان را از نو صورتبندی کنیم و آینده به هیچ وجه لزوما مشابه گذشته نیست و هر موقعیتی تماما منحصر بفرد است
Https://telegram.me /lookingawry
در لطیفه ای از جمهوری دمکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا میکند. او میداند که سانسور چی ها همه نامه ها را میخوانند. به دوستانش میگوید: بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه ای که از طرف من دریافت میکنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد, بدانید که هرچه نوشته ام درست است, اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد, سراپا دروغ است. یک ماه بعد دوستاتش اولین نامه را که با خودکار آبی نوشته شده بود دریافت میکنند: اینجا همه چیز عالی است, مغازه ها پر, غذا فراوان, آپارتمانهای بزرگ و گرم و نرم, سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی, تنها چیزی که نمیتوان پیدا کرد مرکب قرمز است...!
برگرفته شده از کتاب :
به برهوت حقیقت خوش آمدید

اسلاوی_ژیژک
یادداشتی تأمل برانگیز از دوست خوبم جناب آقای دکتر مهرآیین 👇👇👇
پیوند سیاست و مرگ در جامعه ما
1)مفهوم «هوموساکر» از مهمترین مفاهیم در اندیشه جورجو آگامبن متفکر ایتالیایی است. هوموساکرها انسان هایی بودند در دوران رم باستان که قانون بر آن ها اعمال میشد و نمیشد. قانون در خصوص آن ها فرمان داده بود که آن ها نمی توانند به عنوان «انسان مقدس» شناخته شوند. از سوی دیگر قانون در مورد آن ها میگفت اگر کسی این افراد را بکشد قاتل نیست و به عنوان قاتل شناخته نمی شود. به زبان آگامبن قانون در اینجا ابتدا با دادن یک دستور خاص درباره این انسان ها آن ها را در خود «ادغام» می کند و می گوید آن ها تحت نظارت قانون هستند. اما از سوی دیگر با «حذف» آن ها از دامنه حمایت قانون و اتخاذ موضع بیطرفی در مقابل کشته شدن آن ها، این افراد را از دامنه خود خارج می کند. به زبان آگامبن این شیوه برخورد قانون با مردم در رم باستان که یک «وضعیت استثنایی» بود، امروزه به قاعده زندگی ما انسان ها تبدیل شده است: قانون بر ما اعمال می شود، اما از ما حمایت نمی کند.
2) در روزهای گذشته اخبار متعددی از شلاق خوردن کارگران منتشر شد. کارگرانی که به جرم اعتراض به وضعیت دستمزدها و زندگیشان شلاق می خورند. در اینجا، قانون بر این انسان ها اعمال می شود و آن ها را به بهانه اعتراض و ایجاد اخلال در نظم عمومی و خصوصی کارخانه محکوم به شلاق می کنند. در اینجا فرد در قانون ادغام می شود و قانون بر او اعمال می گردد. قانون اما باید حمایت هم بکند. اگر اکنون از قانون بپرسی این انسان های ناتوان چگونه باید زندگی کنند و چگونه معاش خود و خانواده را تامین کنند یا همه ساکتند یا از مجموعه اقدامات نیم بندی حرف زده می شود که ارزش مالی تمام آن ها به اندازه خرج یک روز زندگی یک کارگر هم نیست. به وضوح می توان در اینجا انسانیت زدایی از انسان و جامعه را مشاهده کرد.قانون از تو کارگر می سازد، اما از کارگر بودن تو هیچ حمایتی نمی کند.
3) امروز گزارش وضعیت آسیب های اجتماعی در مجلس قرائت شد. بنا به بخشی از این گزارش: در کشور با وجود 11 میلیون حاشیه نشین، 3.5 میلیون نفر بیکار، یک و نیم میلیون نفر معتاد روبرو هستیم. در همین گزارش آمده هست که دو و نیم میلیون زن سرپرست خانوار در کشور وجود دارد، 60درصد زندانی های کشور با اعتیاد و مواد مخدر در ارتباط هستند،36درصد ازدواج ها منجر به طلاق می شود، در سال 94، به میزان 560 تن مواد مخدر در کشور کشف شد، سالی 600 هزار نفر عازم زندان ها می شوند که از این تعداد 200 هزار نفر در زندان ها باقی می مانند، و.........آنچه در این گزارش آمده است چیزی نیست جز تبدیل بخش زیادی از جمعیت کشور به «هوموساکرها» یا انسان هایی که اگرچه در یک جامعه و ذیل قانون آن زندگی می کنند و دولت به خود اجازه می دهد به آن ها صفاتی همچون معتاد، زندانی، بیوه، سرپرست خانوار، و.....اطلاق کند، اما هیچ تلاشی از سوی قانون در حمایت از آن ها صورت نمی گیرد و ماجرا به چند ابراز تاسف و چند بخشنامه و.....ختم می شود. فارغ از اینکه کسانی که این گزارش را قرائت می کنند خود عامل خلق این وضعیت حاد اجتماعی هستند، این گزارش نشان دهنده حاکم شدن «وضعیت مرگ» بر جامعه است که اگر آن را در کنار مرگ روحی، روانی و فکری جامعه جای دهیم، می توان در یک کلمه مدعی شد که ما به جای «زیست سیاست» و ایجاد پیوند میان زندگی و سیاست با «مرگ سیاست» و ایجاد پیوند میان مرگ و سیاست روبرو هستیم. سیاست در این جامعه به جای آن که زندگی بیافریند و در راستای مدیریت زندگی حرکت کند، به اشکال متفاوت «مرگ می آفریند». @mostafamehraeen
👏1
حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد :

آیا برای پی بردن به حقیقت پول باید آن را به آزمایشگاه ببریم و اسکناس را به مواد اولیه اش تجزیه کنیم تا درک کنیم ماهیت پول چیست ؟ یا اینکه شیوه ی صحیح ، مراجعه به حوزه ی نمادین است ؟
در ابتدا بهتر است توجه داشته باشیم که جهان انسانی ، جهان نمادین است . نمادها و نشانه ها تار و پود ارتباط جمعی ما هستند و همه ی اشیاء ، موقعیت ها و رفتارها بعنوان یک دال عمل می کنند . البته زبان بمعنای گفتار از مهمترین وجوه این حوزه ی نمادین بحساب می آید ؛ ولی نشانه ها و علائم تنها به گفتار محنصر نمی شوند . بودن ِدر نقش پلیس یا معلم و هر جایگاه بخصوص انسانی ، تماما بعنوان یک دال برای ما قابل باز تعریف است .
مهمترین ویژگی نشانه ها و نمادها این است که معنای آنها در ارتباط با کلیّت حوزه ی نمادین و بیرون از آن دال ، بازنمایی می شوند . و این خصیصه بازنمایی در دال سبب می شود که فحوای ظاهری و باطنی اش متفاوت باشد و انواع استعاره ، مجاز و استعمال غیر حقیقی و تحریف شده ، در آن راه یابد .
به همین جهت ما با ارجاع یک اسکناس پول بعنوان نماد به عناصر اولیه اش ، دریافتی از حقیقت آن نخواهیم داشت . پول بجهت کاربست ویژه ای که در حوزه نمادین دارد ، تعریف می شود . همه ی ما باورمان این است که پول به خودی خود ارزشی ندارد . ولی در عمل چنان اقدام می کنیم که گویا همه ی ارزش ها در آن جمع شده است . به بیان اسلاوی ژیژک : ایدئولوژی در نحوه ی باور ما نیست بلکه ایدئولوژی در چگونگی عمل ما نهفته است . با اینکه اعتقاد داریم پول ، کاغذی بی اهمیت است ولی عمل ما آن را نهایت همه ارزش ها قرار می دهد . وقتی درباره ی اسکناس می گوییم چرک کف دست است ؛ ظاهر این کلام حقیقت ماجرا نیست . بلکه مقصود جمله این است که پول همه چیز است و قبیح شمردن پول در حرف ، تنها فرصتی برای توجه مضاعف به آن در عمل است . اگر تمام انسان ها می توانستند یکصدا فریاد بزنند که پول برای ما همه چیز است ، آن وقت ارزش پول فرو می پاشید . وقاحتِ تلقی کردنِ پول بعنوان ارزش نهایی چنان بود که همه ی رفتار و توجه ما به سمت بی اهمیت کردن آن معطوف می شد . اما امکان تقبیح پول در مقام سخن ، فرصت نادیده گرفتن زشتی محتوای عمل است .
نمونه ی عینی تر این وضعیت را در کلام سیاستمدران دغل کار می بینیم . آنها دائما اظهار می کنند که تصمیم گیرنده اصلی خود مردم هستند . براستی اگر مردم تصمیم می گیرند چرا همواره بر این موضوع تأکید می شود ؟ اگر اختیار عمل در دست ما است ، چه نیازی به گفتن مکرر آن از سوی حاکمان می باشد ؟ در اینجا نیز مدلول کلام در ظاهر آن نیست بلکه مفاد این جمله که " ای مردم تنها شما تصمیم می گیرید " این است که " ای مردم شما هیچ کاره هستید " ولی باید چنان عمل کنید که گویا شما تصمیم گیرنده هستید . دقیقا وجه متمایز اقتدار سنتی و اقتدار مدرن در این است که اقتدار سنتی ایجاب می کرد که مردم بپذیرند مطابق میل حاکمیت رفتار کنند ؛ هر چند حاکمیت هیچ وقت آنها را مجبور نمی کرد که اعتراف داشته باشند که آزاد هستند . در حالی که اقتدار جدید در عین سلطه و اکراه می خواهد مردم معترف باشند که مختار و حق رأی دارند .
https://telegram.me/lookingawry
👍1
آن رسالتی که باید تحقق یابد،حفظِ گذشته نیست، بلکه نجاتِ امیدهایِ گذشته است!

تئودور_آدورنو
انزوا را باید آغاز ارعاب دانست... بی گمان ، انزوا، مساعدترین زمینه ارعاب و در ضمن همیشه ، نتیجه ی آن است... نشانه ی این انزوا در ناتوانی است.. از آن جا که قدرت، همیشه از انسان هایی برمی خیزد که با هم عمل می کنند، بنابراین انسان های منزوی ، بی قدرتند...
دریک حکومت بیدادگر، تماس های سیاسی انسان ها قطع می شوند و استعداد آن ها برای عمل کردن و اعمال قدرت عقیم می گردد....انزوا نوعی بن بست است... در زمانی که عرصه ی سیاسی زندگی انسان ها نابود می شود، انسان ها به این بن بست کشیده می شوند...زیرا دیگر جایی ندارند که در آن جا برای تعقیب مصالح مشترک شان به اتفاق عمل کنند...انزوا ، نابود کننده ی قدرت و استعداد عمل انسان هاست...
انزوا و تنهایی به عنوان زمینه ی عمومی ارعاب و گوهر حکومت توتالیتر، با بی ریشه گی و زائد بودن انسان ها بستگی نزدیک دارد... بی ریشه شدن به معنای از دست دادن هر گونه جایی در جهان است، جایی که از سوی دیگران به رسمیت شناخته و تضمین شده باشد و زائد بودن به معنای از دست دادن هر گونه تعلق به جهان است... انسان تنها افتاده ، خود را در محاصره کسانی می بیند که نمی تواند با آن ها ارتباط برقرار کند و از همین روی در معرض دشمنی آنهاست...

توتالیتاریسم
هانا_آرنت
👍1
جامعه بمثابه آسیب :
شاید اولین بار فروید بود که تلاش کرد تبیین علمی از آسیب های روانی ارائه دهد . او بواسطه ی شرحی که از شکل گیری ناخودآگاه ارائه می داد ، این مساله را تحلیل نمود . به باور فروید ، ناخودآگاه به علت سرکوب امیال و در نتیجه واپس زنی آنها در دوران کودکی پدید می آید . ناخودآگاه محمل امیال بی جهت ، بی زمان و فاقد دلالت و مصون از هر تعارضی است و نیروی این منبع روانی تنها بر اساس اصل لذت که نوعا جنسی می باشد ، قوام می یابد . ۱
امیال انباشته شده اگر در دوران بزرگ سالی راه طبیعی برای بروز و ارضاء پیدا نکنند ، موجب انواع اختلال های روانی خواهند شد . از نگاه فروید آسیب ها وصفِ روان و ضمیر انسانی هستند که در تک تک افراد متمایزاً بوجود می آیند . و به همین جهت از نظر او ، ناخودآگاه دارای ماهیت زیستی است و بخشی از روان انسان بحساب می آید. و همچنین آسیب های برآمده از ناخودآگاه نیز وصف فردی تلقی می شوند .
لکان پس از فروید با تلفیق روانکاوی و مسائل زبانشناسی ، آراء و نظریات فروید را مجددا بر اساس این پیوند از نو صورتبندی کرد . به اعتقاد لکان ، میل در انسان اولا میل دیگری است که همان حوزه ی نمادین می باشد ۲. خلاصه ی نظر او این است که یک دال مانند لفظ نمی تواند تماما معنای مدلولش را بازنمایی کند و در واقعِ ما همیشه در کاربرد زبان دچار عدم قطعیت معنا هستیم و معنا همواره به تعویق می افتد . فقدان معنا در زبان و دال ، همواره ما را به دال دیگری ارجاع می دهد و این ارجاع به جهت اینکه هیچ وقت مقصود را بیان نمی کند ، برای همیشه تداوم می یابد . فقدان معنا در زبان ، کنش گر زبان را نیز دچار فقدانی اساسی و بنیادینی می کند که این فقدان بصورت میل در انسان تجلی می یابد . بنابراین میل ریشه در یک فقدان عمیق در انسان دارد که سبب می شود هیچ وقت قابل ارضاء نباشد . در واقع میل انسانی در شکاف بین دال و مدلول درونِ حوزه نمادین شکل می گیرد . و درست با توجه به همین نکته ، ناخودآگاه بخشی از حوزه ی نمادین است و زمانی که لکان می گوید ، ناخودآگاه ساختاری مشابه زبان دارد ، به این مطلب اشاره دارد . بنابر نظر فینک در برداشت خودش از نگاه لکان ، ناخودآگاه خودِ زبان است ۳ . به بیان ساده ، میل که اساس آن فقدان است ، در حوزه نمادین جای گرفته و ناخودگاه نیز بخشی از آن قلمداد می شود . با این نگرش ، ناخودآگاه ماهیت زیستی ندارد و ویژگی فردی نیست ، بلکه درون نظام زبان تعریف می شود . البته با جریان و بارگذاری حوزه ی نمادین در وجود ما انسان ها ، ویژگی ها و اوصاف آن به ما نیز سرایت می کند .
نتیجه ی این مقدمه ی کوتاه و روان کاوانه این است که اساسا آسیب ها و انواع اختلال های روانی در خود حوزه ی نمادین جای گرفته است . آسیب در آن بیرون است . ملال ، افسردگی ، هیستری ، مالیخولیا ، اضطراب ، اسکیزوفرنی و جنون تماما وصف اجتماع ما و بیماری آن دیگری بزرگ هستند . هر چند جریان این واقعیت جمعی در روانِ انسان جامعه ی ما ، افراد را نیز روان رنجور و بیمار می گرداند .
بطور مثال هیستریک بودن از منظر لکان ، از این حقیقت ناشی می شود که واقعیتی وجود دارد که تن به نمادین شدن نمی دهد و مانند استخوان در گلو است . اگر فردی در دوران کودکی مورد تجاوز جنسی قرار بگیرد این خاطره ی آسیب زا در ناخودگاه بواسطه جابجایی و انتقال محتوا با سایر خاطرات ، به سطح آگاهی و امر زبانی در نمی آید . ولذا در روانکاوی توصیه می شود اگر می خواهیم چیزی را فراموش کنیم باید آن را کاملا بیاد آوریم .
مدرنیته و تمام پیامد های آن برای جامعه ی سنتی ما واقعیتی آسیب زا ( تروماتیک ) بود که هیچ وقت در حوزه نمادین جمعی ما قرار نگرفته است . عدم درک صحیح و فهم چنین رخدادی ، اجتماع کنونی ما را همچون یک بیمار هیستری و روان رنجور ، نظم بخشیده است . بنابراین جامعه ی ما با هیستریک بودن تنها با یادآوری و هضم آن مواجه اولیه ، می تواند خود را مداوا کند . شاید فراهم کردن شرایط گفتگو که کمک می کند این ناخودآگاه جمعی ما به بیرون راه بیابد امکان این درمان را مهیَّا سازد .
بنظر می رسد امروز باید با ترکیب رشته های روانکاوی ، نظریه ی اجتماعی و مطالعات فرهنگی بدنبال درمان نظم اجتماعی باشیم که انواع اختلال ها را در خود جای داده و بر افراد تحمیل می کند .

1-جاش کوهن ، چگونه فروید بخوانیم ، ترجمه ی صالح نجفی ، تهران ، رخداد نو ، 1393ص 37
2- هومر شون ، ژاک لکان ، مترجمان محمد علی جعفری ، سید ابراهیم طاهایی ، تهران ، ققنوس 1392 ص 97
3 - همان ، ص 98
3👍2
سیاست و گروگان گیری امیال :
به روایت یک داستان مشهور اروپایی در اوایل قرن بیستم ، یک لهستانی و یک یهودی در قطاری روبروی یکدیگر نشسته بودند . لهستانی بعد از مدتی که با نگاه خشم آلود یهودی را می پایید ، آخرالامر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با عتاب و خطاب از یهودی پرسید : بگو ببینم ، شما یهودیها چطور می توانید تا آخرین سکه پول مردم را از جیبشان بیرون بکشید و این طوری پولتان از پارو بالا برود ؟
یهودی جواب داد : خیلی خب ، برات می گویم ، اما مجانی نمی شود؛ اول پنج زلوتی ( واحد پول لهستانی ) به من بده . یهودی ، بعد از گرفتن پول ، چنین شروع کرد : اول یک ماهی مرده می خری ، سرش را قطع می کنی و دل و شکمش را در یک لیوان آب می گذاری . بعد حوالی نصفه شب ، وقتی ماه تمام است ، باید این لیوان را ببری در حیاط کلیسا چال کنی .... . لهستانی حریصانه حرف او را قطع کرد : و آن وقت من پولدار می شوم ؟ یهودی جواب داد : نه به این زودی ، کارهای دیگری هم باید انجام بدی ، منتها اگر می خواهی بقیه اش را بدانی باید پنج زلوتی دگری بپردازی . بعد از گرفتن پول مجدد ، یهودی داستانش را ادامه داد و طولی نکشید که پول دیگری را مطالبه کرد و باز همین طور ، تا اینکه کاسه ی صبر لهستانی لبریز شد : ای حقه باز کثیف فکر میکنی نفهمیدم چه خیالی داری . رازی در کار نیست ، تو فقط می خواهی آخرین سکه را از جیب من بیرون بکشی . یهودی با خونسردی جواب داد : خب حالا فهمیدی ما یهودی ها چطور سکه های شما را از جیبتان بیرون می کشیم .
بر اساس این داستان رازی در میان نبود . وجود راز به جهت اشتیاق ما به دانستن آن پدید می آید . البته تمام معماها اینگونه اند و متضمن هیچ محتوای علمی نیستند بلکه اشتیاق ما به دانستن هست که معماها را بوجود می آورد . خصوصا وقتی جواب معما روشن می شود ، پی می بریم که هیچ نکته معرفتی در میان نبوده و قوام یک معما از میل ما به دانستن ، ناشی می شود .
این داستان تنها نمونه ای بود از اینکه چطور موجودیت بعضی امور درست از میل و چشمداشت ما سرچشمه می گیرد . اگر چشمداشت ما علت موجودیت چیزی باشد بنابراین آن شئ ، هیچ وقت میل ما را ارضاء نخواهد کرد ، زیرا با وصول میل به آن ، از بین خواهد رفت . در جامعه وقتی خواستار ایجاد امینت ، آسایش ، درآمد ، اشتغال ، و غیره هستیم ، سیاست ظهور می کند . سیاست دقیقا از شکاف میان مطالبات و وضعیت بالفعل ما سر برمی آورد و این گسست را بجهت موجودیت خودش ، همواره حفظ می کند . سیاست تجلی خواسته های غیر قابل وصول ما است و نقش ابدی آن ، ایجاد مانع بر سر راه آرمان های یک ملت است . سیاست بواسطه گروگان گیری امیال ما ، خودش را بعنوان راه حل مشروعیت می بخشد .
در مواردی که تقاضای ما ، علت موجودیت امری می باشد ، راه حل در خود آن درخواست نهفته است . در مساله ی کلانی مانند مطالبات اجتماعی ، وقتی می گویم ما بدنبال رفاه ، نظم و آرمان شهر هستیم . سیاست می گوید : راه حل پیش من است و من شما را به خواسته هایتان می رسانم . سیاست از این طریق و در ارجاع مستمر ما به موقعیت های بهتر در آینده ، تنها خودش را محقق می کند .
حال ما چگونه می توانیم بواسطه ی واپس زنی این مطالبات ، نقش سیاست را نادیده بگیریم ؟ در یک فیلم آمریکایی ، عده ای سارق فرزند شخص متموّلی را سرقت می کنند و از او می خواهند در قبال آزادی فرزندش ، پول زیادی پرداخت کند وگرنه او را خواهند کشت . پدر با تلاش های زیاد ، متوجه می شود که نمی تواند به این راحتی پسرش را از چنگال سارقین برهاند . در نهایت یک تصمیم غیره منتظره ای می گیرد و با تماس تلفنی به گروگان گیر ها می گوید : من بدنبال آزادی فرزندم نیستم و شما هر کاری که بخواهید ، می توانید با او انجام دهید . سارقین با نا امیدی از پی گیری پدر ، وقتی می بینند کشتن پسر بچه برایشان فایده ای ندارد ، او را رها می کنند . قوام این ماجرا در گرو خواست پدر برای آزادی فرزندش نهفته بود و با گذر از این میل ، نقش سارقین فرو می پاشد . بر همین سیاق ، سیاست هر چند خودش را بعنوان راه حل ، محقق می کند ، ولی در بطن ماجرا عامل اصلی مصائب جامعه است . ما تنها با تنگ تر کردن حوزه ی عمل سیاست است که می توانیم نقش منفی آن را از میان برداریم . من فکر میکنم هر چند تمام مشکلات جامعه ی ما از سیاست ورزی نادرست ، شکل می گیرد ، ولی راه حل در آن نیست .
مادامی که تمایل داریم درخواست های خودمان را به زبان بیاوریم در دام سیاست گرفتارییم . کسی که در جیب خود پول گذاشته و برای خرید به بازار می رود قطعا کسی در انتظار او نشسته تا سرش کلاه بذارد . در اینجا دست کم دو راه حل پیش روی ما قرار دارد یا اینکه با انفعال و سکوت محض ، از فراگرادنی تمایلات اجتناب کنیم . که بواسطه ی این رویکرد چرخه دلالت در حوزه ی اجتماعی منقطع می شود و نظام سیاسی در ایدئولوژی خود گرفتار گشته
👍2
و به ناچار آنچه می ماند اعتقادادت بدون معتقِد و خطاب بدون مخاطب است . و یا اینکه در راه حل دوم : دست به یک اقدام بزنیم ؛ عمل صرف . عملی که بمنظور نتیجه ی روشن انجام نمی شود . تنها گریز از یک موقیعت فریب است . اقدام لزوما تمام مناسبات ما را دگرگون می سازد و سوژه ی مخاطب را تا حد فاعل تام ارتقاء می بخشد .
شب به موقع رسید
سپیده به موقع زد
خروس به موقع خواند
من بی موقع خوابیدم.

عباس کیارستمی
(روحش شاد )
سخن گفتن در باب مطلق :
مدتی بود که می اندیشیدم من چه چیزی در درباره ی خدا می توانم بگویم. از تعابیری چون خالق آنچنان که در کلام بیان می شود و یا غیب الغیوب در عرفان و یا واجب الوجود در فلسفه ، رضایت نداشتم. تعبیر فرجامین دلبستگی که توسط پل تیلیش طرح شده برایم خوشایند بود . براستی پس از خدا به چه چیزی می توانم این چنین دلبسته باشم؟ مگر نه این است که هر چیزی بعد از جلوه و نمایش اغواگرانه اش، از چشمم می افتد و شاهد غروب جذابیتش هستم. إني لا أحب الآفلین . البته آخرین و نهایت دلبستگی نیز تعبیر رسایی نیست چون خدا را بواسطه ی تعلق روانی و احساسی انسان تعریف می کنیم در واقع مطلق بواسطه مقید بیان می شود . در حالی که مطلق غیر قابل توصیف ، بیان ناپذیر و بی حد و حصر است. مطلق در جهان و یا بیرون از آن نیست بلکه همه جایی و هیچ جایی است. از آنجا که بین اشیا نسبتی برقرار کرد، خود در نسبت با اشیاء و جهان نیست. او بخشی از چیزی و مجموع چیزی نیست. اول نیست تا جهان پایانش باشد زیرا پایان باید از جنس اول باشد، بنابراین اگر مطلق اول باشد، پایان چنین اولی نیز خودش است. اگر از مطلق آغاز کنیم تنها، مطلق پایان خواهد بود . به خدا نمی توان ( هو ) گفت ؛ او ، او نیست چون هو اشاره است و نوعی تعین.
أما همه ی اینها که گفتیم آیا توصیف مطلق نبود؟ آیا در همان زمانی که می گوییم مطلق را نمی شود توصیف کرد ، با عین همین عبارت در حال توصیف او نیستیم؟ چگونه می شود از این پارادوکس ( امر خود متناقض ) رهایی جست؟
من درباره ی او می اندیشم که نباید چیزی بگویم. نباید او را به چیزی تشبیه کنم. اما بهر حال این اندیشه ای درباره ی اوست. من او را خوب می شناسم . او مثل و مانند ندارد و میدانم که عجز زبانی من را مشاهده میکند و شاهد تقلای من برای سخن گفتن است . من میخواهم چیزی درباره او بگویم ولی نمی توانم ،قادر نیستم . واژه ها یاری نمی کنند گویا هیچ کلمه ای بیاد ندارم. هر کدام از کلمات را که انتخاب میکنم ، پا پس میکشند ولی همه ی اینها خود او هستند. !. زبان در نزد او به تعلیق در میآید . البته فقط زبان نیست ، فکر میکنم هیچ احساسی به او ندارم. اصلا به او اعتقاد دارم؟ البته که دارم !
مگر می شود چنین چیزی والای وجود نداشته باشد؟ اگر وجود نمی داشت دیگر اینچنین والا و متعالی نبود .
شاید تعبیری یافته باشم که دست کم نسبت من را با او روشن کند. مطلق یعنی : به تعلیق در آمدن هر چیزی که نشانه ی من است . شناخت، احساس، زبان و وجودم در نزد او ، جا مانده در عدم هستند . با داشته ها نمی توان به او نزدیک شد. به هر میزان که احساس نداشتن میکنم به او نزدیک تر هستم . گستره ی وجودی او غیر نمی پذیرد . در نزد او هیچ شئ ای هویت ندارد و به حساب نمی آید . من ، در ساحت او به تعلیق در میآید و حتی احساس تعلیق نیز ندارم. پس نباید چیزی بگویم و خاموشی درست ترین نسبت من با خداست . به همین جهت مایستر اکهارت گفته است : شبیه ترین چیز به خداوند سکوت است.
ز اندرونم صــــد خمـوش خـوش نـفس
دست بر لــــب مى‏زند يعنى كه بــس
خامشى بحر است و گفتن همچو جو
بـحر مــى‏جــــويد ترا جـو را مـــــــــجو
مولانا
کتابی که توصیه میکنم دوستان آن را بخوانند. نکات بسیار آموزنده ای در اختیارتان قرار می دهد 👇👇👇
( خواست ناممکن از اسلاوی ژیژک که جدیدا ترجمه شده )
چگونه رابطه ی ایران و آمریکا جهان را متحول خواهد ساخت ؟
بدترین شکل سیاست ورزی در جهان امروز این است که تصمیمات مربوط به حوزه عمومی بر اساس موضع شخصی اتخاذ شود . و آنچه به کلیت یک جامعه بر می گردد ، تنها در نسبت با یک فرد سامان بیابد . در واقع این شکل از مدیریت به معنای خصوصی سازی حوزه عمومی است و شخص تصمیم گیرنده بگونه ای خُلقیات و علایق روانی خود را بکلیت حوزه عمومی تسری می دهد . این شیوه از سیاست ورزی همواره سبب می شود در محاسبه ی سود و زیان دچار خطا بشویم . در کشورهایی که منافع عمومی بر اساس تعیین جایگاه فرد و در نسبت با او تعیین می شود ، بمعنای نابودی حوزه ی عمومی است . این شیوه ی نادرست دقیقا مسیری بوده است که در این سالها بن مایه اصلی کنش سیاسی در جامعه ما را شکل داده و ما بر اساس آن تلاش کردیم سیاست های داخلی و خارجی خودمان را تنظیم کنیم و هموراه صورت مساله را بواسطه ی ادغام در نگاه شخصی تحریف نمودیم . در اینجا مایلم نمونه ای را بیان کنم که چگونه تسری حوزه خصوصی به حیطه جمعی ، ما را به بیراهه می کشاند و محاسبه سود و زیان از دست ما خارج می شود . این نمونه را می توان در خصوص مساله ی عزت در نظر گرفت که کاملا فضیلت شخصی بحساب می آید و انسان عزت مدار کسی است که اجازه نمی دهد دیگران در او نفوذ و او را از ویژگی انسانی تهی کنند . حال در اینجا اگر مفهوم عزت را بعنوان فضیلت اجتماعی محسوب کنیم ، درگیر یک نوع مغالطه ای شدیم که بحسب آن ویژگی فردی را به یک مفهوم انتزاعی یعنی اجتماع و جامعه نسبت دادیم که صحیح نیست . بنابراین جامعه و یا یک کشور مستقیما نمی تواند متصف به عزت بشود بلکه جامعه از این منظر که شرایطی فراهم می کند که بواسطه ی آن افراد عزیز باشند ، می توانیم جامعه را به عزت مداری بشناسیم . با تاکید بر مفهوم عزت در حوزه ی عمومی بنحوی که مانع اتصاف افراد به چنین خصلتی می شود و زندگی آنها را تا پایین ترین مرتبه ی مادی و معنوی تقلیل می دهد ، بمعنای جامعه ی عزتمند نیست .
2 – رویکردی که در عبارت فوق توضیح دادم را می توان رویکرد رفتارگرایانه در سیاست نامید و آن را می توان اینچنین تعریف کرد : نگرشی که بر اساس آن تصمیمات بطور شخصی گرفته می شوند ولی پیامدِ آنها تنها در حوزه ی عمومی قابل جستجو است . در این شیوه فرد یا افراد تصمیم گیر ، مزایا و پیامدهای مثبت آن تصمیمات را بخود اختصاص می دهند و نتایج منفی را بر عهده عموم می گذارند .
بر خلاف رویکرد فوق الذکر ، من رویکرد کارکردگرایانه را پیشنهاد می کنم و تلقی ام از آن این است : نگرشی که بر حسب آن تصمیمات در حوزه عمومی اخذ می شوند ولی نتایج و پیامدها در حیطه و شرایط شخصی مورد رصد قرار می گیرد .
در اوضاع فعلی جهان بنظر می رسد با کنار نهادن رویکرد رفتارگرایانه که موجب خسران ما بوده ، مجدداد باید تلاش کنیم سیاست داخلی و خارجی کشورمان را براساس نگرش کارکردگرایانه تنظیم کنیم .
3 – یکی از مواردی که در سیاست خارجی بر اساس موضع کارکرگرایانه می تواند موضع ما در خصوص آن تغییر یابد ، رابطه با با آمریکا است . هرچند رابطه با آمریکا در کوتاه مدت هیچ نفع اقتصادی بدنبال ندارد ولی این رابطه یک نقش کارکردی دارد که می تواند ایران را هم در سطح داخلی و هم در سطح سیاست خارجی و همچنین نظم جهانی را عمیقا دگرگون سازد . بعبارتی رابطه ی ایران و آمریکا بصورت مکانیسم واسطه ای عمل خواهد کرد که ایران را از بلا گردانی حوزه ی قدرتهای شرق نجات می دهد .
ایران در حوزه بین الملل در این چند دهه ی گذشته نقش متخاصمی را بر عهده گرفته است که میراث جنگ سرد بحساب می آید . در واقع بلوک شرق و قدرتهای آسیایی نظیر چین دو نقش برای خود قائل بودند : یک نقش اقتصادی ، و دو نقش سیاسی – نظامی . پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نقش سیاسی /نظامی آن به ایران واگذار شد و نقش اقتصادی آن به روسیه و چین و کشورهای آسیای شرقی رسید . به همین جهت تا به امروز قدرت های اقتصادی در آسیا به نقش سیاسی اندک و به تلاش اقتصادی گسترده تاکید داشتند . کشورهای قدرتمند اقتصادی در آسیا تنها به جهت واگذاری این نقش برعهده ی ایران ، توانستند بخشی از اقتصاد سرمایه داری باشند . ما باید تلاش کنیم بواسطه ی رابطه با آمریکا مجددا این تخاصم سیاسی را به خود این قدرتها برگردانیم . در چنین شرایطی بنظر می رسد تنها کشوری که می تواند این نقش را از ما بازپس بگیرد ، روسیه است و البته روسیه در جریان تقابل مجدد با غرب تلاش خواهد کرد چین و بخشی از کشورهای آسیایی را با خود همراه کند . بنابراین ما تنها در صورتی قادر خواهیم بود توان اقتصادی خود را بازیابیم که حاضر باشیم بصورت مقطعی فعال سیاسی بودن در جهان را کنار بگذاریم . در صورت احیاء رابطه ی ایران با آمریکا ، ایران واسطه ی حذف شونده است که ایران را به جایگاه پایین تری بلحاظ سیاسی تقلیل می دهد ولی ایران در غیاب دشمنی ها ،
می تواند بتوان اقتصادی خود متمرکز باشد . از پیامدهای چنین رابطه ای این است که غرب و خصوصا آمریکا مجبورند سیاست خارجی خودشان را بازبینی کنند و با شکل گیری دو قطبی جدیدی که در جهان پدید می آید ، آن را تنظیم کنند . در این دو قطبی که امکان شکل گیری آن در صورت رابطه ی آمریکا و ایران وجود دارد ، چالش های جدی پیش روی غرب قرار خواهد گرفت که بنظر نمی رسد فروپاشی بلوک شرق تکرار شود .
در شرایط فعلی ایران و کره ی شمالی نماد تهدیدهای دنیا محسوب می شوند که کاملا سبب شده ما در راستای سیاست های کشورهای غربی باشیم و همچنین کشورهای آسیایی نظیر چین ، روسیه و کشورهای عربی نیز تدوام عملکرد ایران را برای خودشان مطلوب می دانند . در دنیا تنها یک کشور آمادگی پیدا کرده است هزینه های تقابل با غرب را یکجا پرداخت کند و این برای همه خوشایند است . کشوری که هزینه ها را پرداخت می کند ولی چون کوتوله ی اقتصادی /سیاسی / نظامی / محسوب می شود ، متقابلا توان آسیب زدن به هیچ کشوری را ندارد . به گمان من استمرار چنین علمکردی برای کشور ما تنها یک باخت و شکست خواهد بود .
به دوستانی که جدیدا به این کانال پیوستن خوش آمد عرض می کنم. 💐💐💐

هدفی که من در این یادداشت ها دنبال می کنم شاید در یک جمله اینگونه قابل بیان باشد : نشان دادن فریبندگی حوزه ی نمادین.
منظورم از حوزه ی نمادین همان مفهومی است که ژاک لکان روانکاو فرانسوی مد نظر داشت. از نظر لکان در سوژه بودگی انسان سه سطح از عاملیت دخیل هستند : 1- امر خیالی که سبب می شود انسان بواسطه ی شرایط بازتابی مانند قرار گرفتن در مقابل آینه و توجه مادر، خود را بعنوان وجود منسجم شناسایی کند . این سطح از قابلیت انسان در دوران کودکی شکل می گیرد. 2 - امر نمادین که مؤثرترین عامل در شکل گیری فاعلیت و سوژه بودگی انسان می باشد ، عبارت است از هر چیزی که به زبان درآمده و تعبیر نشانه ای و نمادین پیدا کرده است. 3 - امر واقعی که می توان آن را به هر مقوله ای که تعبیر زبانی ندارد ، تعریف کرد . امر واقعی در عین اینکه وجود دارد اما در حوزه ی نمادین و نشانه ها نمی گنجد. بطور مثال کسی که در دوران کودکی آسیب روانی جدی دیده و آن اتفاق در خاطر او ریشه دوانده است ، مانند حادثه ای تجربه می شود که وجود دارد ولی قابل تعبیر نیست
👍1
پست مدرنیسم و یادسپاری ابدی

موضوع پست مدرنیسم در چند دهه ی اخیر عرصه ای پربار برای بحث میان متفکران انتقادی بوده است . بخش عمده ی این بحث ها پیرامون چیستی پست مدرنیسم متمرکز بوده است . در ابتدا بطور خلاصه یادآوری می کنم که عموما اصطلاح "پست مدرنیته "بجهت توصیف دوره ی تاریخی خاصی که هم اکنون در آن به سر می بریم اطلاق می شود و "پست مدرنیسم" برای توصیف واکنش های فرهنگی برآمده از این دوره بکار می رود . "پست مدرن" نیز بصورت صفتی به جنبه های که در درون این دوره ی تاریخ یافت می شود ، اشاره دارد . در همه ی این کاربردها پست مدرنیسم تغییرات بنیادینی را نشان می دهد که در نحوه ی زیستن ، اندیشیدن و رویکرد اجتماعی _ فرهنگی ما رخ داده است . نزاع اصلی در این مقوله در تبیین و توضیح دقیق آن و شناسایی مولفه های این تغییراتِ صورت گرفته است : بطور مثال ؛ ژان فرانسوا – لیوتار پست مدرنیسم را به فروپاشی " کلان روایت ها" ( مانند کومونیسم )تعریف می کند . اسلاوی ژیژک پست مدرنیسم را فروپاشی دیگری بزرگ می داند که سوژه های منفرد بواسطه ی آن کلیتِ یک سامان نمادین را نمی پذیرند . و البته برخی متفکرین دوره ی پست مدرن را نه امر جدید بلکه تدوام خود مدرنیته فرض می کنند.
بنظر می رسد در اینجا مولفه ی اساسی تری وجود دارد که می توانیم از چشم انداز آن مولفه ، این دوره را تعریف کنیم. من پست مدرنیسم را به عدم تمایل ما به فراموشی و حافظه قوی که بصورت ابدی همه چیز را در خود محفوظ می دارد ، تعریف می کنم . در دوره ی سنتی و مدرن اشکالی از نادیده انگاشتن و فراموشی را می توان یافت که در دوره ی جدید وجود ندارد . در دوری مدرن کشف و مرمت اثار باستانی ، شناسایی و ثبت گونه های معدنی/گیاهی/جانوری ، احیاء آئین های ملی و دینی ، تصحیح میراث قدیمی ، آرشیو و غیر... تماما رویه هایی بودند که منجر به شکل گیری دوره ی پست مدرن شدند . در این دوره همه چیز امکان تحقق یافته است : از مناسک ادیان ابراهیمی گرفته تا ادیان شرقی ، شیطان پرستی ، رواقی گرایی ، معنویت های سکولار ، الهیات بی خدا ، ترکیب موسیقی سنتی با موسقی پاپ ، ترکیب اسلوب جدید با اسلوب کهن در هنر ، تکنیک های جن گیری ، طب سوزنی ، عرفان های سرخ پوستان ،سوسیالیسم ، لیبرالیسم و غیر ... که نمونه ای از اقلام موجود در عصر پساتجدد هستند.
بنابراین پست مدرنیسم تلاش دارد تمام اموری که در فرآیندهای تاریخی و بصورت پراکنده در زمان و مکان ممکن شدند را در یک لحظه ی تاریخی بصورت یکجا محقق کند . در عصر سنت و مدرن این گرایش ها و کردارهای متضاد بجهت نفی یکدیگر توانسته اند خود را طرح بکنند . به همین جهت تاریخ تا پیش از پست مدرن براساس نفی و طرد تحقق یافته است . در حالی که در پساتجدد تلاش می شود اصل نفی با اصل ایجاب جایگزین شود . درست در همین شکل از فرآیند تحول است که امر بسیار وخیمی در انتظار ماست . چگونه می شود اموری که ماهیت درونی آنها بر اساس نفی یکدیگر سامان یافته است ، یکجا همه را موجود بگردانیم ؟
پاسخ این است : تنها شکل ممکن برای حفظ همه ی امور متضاد ، طرد تمام محتوای آنهاست . ادغام امور متضاد در یک فرم و صورت محض بدون حضور محتوا ، تنها راه ابقاء همه ی گونه های فرهنگی و دینی می باشد . بطور مثال ؛ ما وقتی می توانیم ملی گرایی را با جهانی شدن جمع کنیم که حاضر باشیم هر دو را به شکل ظاهری و صوری تقلیل بدهیم . در این گونه ی جدید فرهنگی تمام آداب و مناسک شکل اجرایی صرف پیدا می کنند و معنا و یا محتوای خاصی را تامین نمی کنند . آنچه امروزه از نوشابه ی بدون قند ، قهوه ی بدون کافئین ، سس بدون چربی می بینیم شکلی از همین ماجرا است .
2 – فرمی که تمام امور متضاد را در درون خود محقق می کند بمعنای جانشینی خودِ فرم بجای همه ی آن محتواها است . و لذا می بینیم که تمام تلاش های سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی در جهان امروز معطوف به پس راندن مضامین دال ها و تهی کردن آنها است . دیالکتیک نهایی در زندگی انسان نه تضاد مضامین ، مدلول ها و مرجع ها ، بلکه تضاد دال با مدلول ، فرم با محتوا ، است و اینکه گستره ی حوزه ی صورت و فرم ، محتوا را نادیده می گیرد و آن را پس می راند . در این صورت تمام کوشش ها برای ابقاء مضمون ، شکلی از بنیاد گرای و خشونت خواهد بود . شاید درک این نکته با این مثال آسان تر باشد : فرض کنید دو همکار برای ارتقاء موقعیت شغلی با یکدیگر رقابت می کنند . ولی نهایتا این موقیعت نصیب آقای الف می شود که ایشان بجهت تدوام دوستی یک تعارف صوری به آقای ب می کند تا بجای او این موقعیت را بپذیرد . در این جا این تعارف صرفا برای رد کردن ابراز می شود و اگر آقای ب آن را بپذیرد فاجعه رخ خواهد و ما آن را دقیقا بعنوان یک خشونت علیه خودمان تجربه می کنیم . آزادی در جوامع لیبرال نیز نه بجهت استفاده از آن بلکه صرفا بجهت درک خود آزادی و اذعان بوجود آن است . بعبارتی آزادی در اینجا مانند
تعارفی است که تنها برای نپذیرفتن در اختیار ما گذاشته می شود . به همین جهت وقتی مسلمانان با پوشش اسلامی در غرب ظاهر می شوند بمثابه کسانی هستند که تعارف صوری ما را پذیرفته باشند .
ما عصر کنونی خودمان را بعنوان کوشش انسان برای تحقق تمام تاریخ در یک لحظه ی تاریخی می شناسیم و در واقع پایان تاریخ ظهور لیبرال سرمایه داری نیست بلکه تحقق چنین تلاشی خواهد بود . صورتبندی نهایی که در آن تلفیقی از قدیم و جدید ، شرک و توحید ، ماتریالیسم و خداباوری ، غایتمندی و عبث بودگی ، علم وخرافه و غیره ... بوجود می آید ، نهایت چیزی است که فعلا می توانم تصور کنم و از امکان بعدی آن قادر به سخن گفتن نیستم .
فراخوانده شدن توسط هیچ :

عموم خداباوران وقتی در مقابل شبه یا اشکالی در خصوص باوراشان قرار می گیرند ، پاسخ درخور توجهی ندارند ولی در عین حال حاضر بدست کشیدن از آن باورها هم نیستند . این بدین دلیل است که تصور می کنند نهادهای دینی مانند حوزه علمیه و یا کلیسا پاسخ های معقولی در قبال این گونه شبهات دارند و به جهت اعتماد به اینکه درجایی پاسخ آنها تدراک دیده شده است ، اعتقادشان دست خوش تغییر قرار نمی گیرد . از سوی دیگر تمام نهادهای دینی با پذیرش این اعتقاد از جانب مومنین که توانایی پاسخ شبهات دینی را دارند ، موجودیت خودشان را ممکن می سازند . هرچند ممکن است نهایتا پاسخی درمیان نباشد ؛ تنها وجود سازوکاری که سوء تفاهم دو سویه را شکل می دهد ، برای حیات دینی کافی می باشد. نمونه ی دیگری از این ماجرا اعتمادی است که مردم به بانک ها دارند و حاضرند پولشان را در نزد آنها به امانت بگذارند . در اعتقاد ما بانک ها با سازوکار عریض و طویلی که ایجاد نمودند ، نمی توانند کلاه بردار و یا دزد باشند . آنها با ایجاد ساختمان ها و برج های بلند و نظم اداری گسترده و پیچیده همواره ما را بصورت منفعلانه درگیر تصمیمات خودشان می سازند . در حالی که موجودیت نظام بانکی درگرو همین باور ما به پاک دستی و امانتداری آنها است که آنها به تصور ما امین هستند و به مال ما دستبرد نخواهند زد . آنچه از چشم ما همیشه پنهان می ماند این است که نفس همین واگذاری پول به چنین نهادهای ، دستبرد اصلی و سرقت حقیقی است .
مساله ی قابل تامل این است که هیچکدام از این قسم گفته ها نمی تواند عمل ما را تصحیح کند و ما همچنان بر رویه ی سابق عمل خواهیم کرد . چرا ما حتی با دانستن حقیقت و خطای عملکردمان ، آن را مستمررا تکرار می کنیم ؟ چه نیروی ما را وادار به تدوام یک خطا و اشتباه می کند ؟
ممکن است جواب های خیلی سرراستی در نزد ما موجود باشد بعنوان مثال بگوییم : ما گرفتار ضرورت های اجتماعی هستیم و یا اینکه چون خطا بصورت همگانی انجام می شود ، معقولیت می یابد . ولی این پاسخ ها بیان پرسش ها در مقام جواب است ، در واقع پرسش به گون ای در جواب تکرار می شود .
نمونه ی خیلی رایج خطای ما انسان ها سکوت در مقابل استبداد است . با اینکه می دانیم در شرایطی در حق ما ستم می شود و احکام ناروایی در خصوص ما صادر می شود ولی کماکان ظلم و بی عدالتی را می پذیریم . برای من پرسش اصلی این است : چرا ما همواره پذیرای چنین شرایطی هستیم و حتی از سخن گفتن در خصوص آن اباء داریم و اگر کسی هم در مورد آن سخنی به زبان بیاورد او را به سکوت فرا می خوانیم و یا از مراودت با او اجتناب می کنیم ؟
برای پاسخ به چنین پرسش های در نظر گرفتن یکی از تاکتیک های جنگی در گذشته می تواند بعنوان مثال به ما کمک کند. بر اساس این تاکتیک جنگی برای غلبه به دشمن باید سپاه دشمن را اول متفرق بسازید و سپس هر گروه و یا فرد را که از لشکر جدا مانده ، از پا دربیاورید . این الگو در استبدادهای متدوال امروزی بکار می رود و بر اساس آن حاکمیت ها تلاش می کنند افراد را بصورت تک تک درگیر نظام بوروکراتیک سازند و او را از پادربیاورند . چنین استبدادی را می توان استبداد نهادی نامید ؛ در استبداد نهادی آنچه ما می بینیم یک نظم انتزاعی است که در مواجه با افراد جامعه تعریف شده است و افراد را بصورت پراکنده در چرخه ی نظم اداری گیر انداخته و اعمال قدرت می کند . در چنین ساختارهایی از قدرت ، همبستگی ملی هیچ وقت در مقابل دولت نیست بلکه همبستگی ملی در راستای سیاست های خود دولت برنامه ریزی می شود . ملت بعنوان یک نیروی اجتماعی یکپارچه که می تواند مطالبات مشخصی داشته باشد ، به رسمیت شناخته نمی شود . تنها در مواردی که انتخابات و بسیج مدنی نیاز باشد ، با ملاحظات خاصی به صحنه آورده می شود و سپس آن جمع را به سرعت متفرق می سازند . دانشگاه ، بیمارستان ، مدارس ، اداره ی پلیس ، شهرداری ، اداره ی مالیات ، بانک و غیره... تماما نهادهایی هستند که از طریق آنها بر ما اعمال قانون می شود . چرخه ای که بواسطه آنها تصمیمات نهاد قدرت در خصوص ما اعمال می شود ولی متقابلا مطالبات مردم بی نتیجه می ماند . و از آنجا که مواجه با چنین نهادهای از قبیل مواجه ی ملت با دولت نیست بلکه مواجه فرد با سازوکار عظیم اداری است ، هیچگاه سخن فرد شنیده نمی شود و او توان پاسخگو قرار دادن هیچ نظم نهادی را ندارد. نمونه ی این مساله در رمان محاکمه ؛ نوشته ی کافکا دیده می شود که شخص نگهبان خطاب به متهم می گوید : ما اینجا را تنها برای محاکمه ی تو ساختیم . بنابر روایت این داستان نظم دیوان سالارانه ای وجود دارد که فرد حقیقی را بیرحمانه و بدون ملاحظات اخلاقی مورد تعقیب قرار می دهد و او منفعلانه در دام چنین نظمی گرفتار می شود .
2 – استبداد نهادی بر اساس فراهم آوردن شرایط خاصی در نظم عمومی می تواند مردم را منفعل و در نتیجه اعمال قدرت کند :