فلسفه نباید تاریخ اعظم (History) را سرمشق خود قرار دهد؛ باید از آن چیزی پیروی کند که مالارمه «کُنش مهار شده» مینامد، که یکی از نامهایِ ممکنِ دنبالههای حقیقتِ تفکر برانگیزِ سیاست در مقام عمل است. بیایید مبارزان کُنشی مهار شده باشیم. بیایید، درون فلسفه، همان کسانی باشیم که سیمای چنین کنشی را ابدی میسازند، آن هم از طریق چارچوبی مقولهای که در آن واژه «عدالت» نقش تعیین کنندهاش را حفظ میکند. همواره آرزو داشتهایم که عدالت بتواند انسجام پیوندهای اجتماعی را بنیان نهاد، حال آنکه عدالت فقط قادر است افراطیترین سویههای بیانسجامی را نام گذاری کند؛ زیرا اصلِ موضوعِ برابری طلبی، پیوندها و بندها را از هم می گسلاند، تفکر را از قیدهای اجتماعی میرهاند و در برابر حساب و کتاب منافع به دفاع از حق امر نامتناهی و امر بیمرگ بر میخیزد. عدالت یعنی قمار بر سر بیمرگی در مقابل تناهی، در مقابل «وجود معطوف به مرگ». زیرا در ساحت سوژه مدار برابری که ما کمر به اعلام وجودش بستهایم، هیچ چیز به جز کُلیّت وشمول عام این اعلام و پیامدهای آن اعلام برای فعالیت سیاسی مطرح نیست.
عدالت» نام فلسفی برای عدمِ انسجام دولتی و اجتماعی نهفته در هر نوع ساسیت برابری طلبانه است. این جاست که می توانیم به رسالت اعلامگرایانه و اصلِ موضوع بپیوندیم؛ زیرا این 《پُل سلان》 است که میتواند دقیقترین تصویر از آن چیزی را در اختیارمان نهد که باید از عدالت بفهمیم و میتوانم بحثم را با آن خاتمه دهم:
پاس دارید خود را
در پناه بی انسجامی ها
دو انگشت بشکن میزنند در مغاک، در دفترچه های چک نویس
جهانی هجوم می آورد، همه چیز بستگی دارد
به تو.
به یاد داشته باشیم درسی را که شاعر به ما میدهد: در امور مربوط به عدالت، آنجا که پناهی جز بیانسجامی (inconsistency) نیست، راست است که همه چیز بستگی به تو دارد. زیرا همواره در سوژگی و نه در جماعت است که فرمان ایستِ برابری خواهانهای که در معمول سیاست محافظهکارانه وقفه میافکند و آن را واژگون میگرداند، با صدای بلند بر زبان جاری میشود.
آلن بدیو
کتاب رخداد ص ۲۷۳-۲۷۴
@lookingawry
عدالت» نام فلسفی برای عدمِ انسجام دولتی و اجتماعی نهفته در هر نوع ساسیت برابری طلبانه است. این جاست که می توانیم به رسالت اعلامگرایانه و اصلِ موضوع بپیوندیم؛ زیرا این 《پُل سلان》 است که میتواند دقیقترین تصویر از آن چیزی را در اختیارمان نهد که باید از عدالت بفهمیم و میتوانم بحثم را با آن خاتمه دهم:
پاس دارید خود را
در پناه بی انسجامی ها
دو انگشت بشکن میزنند در مغاک، در دفترچه های چک نویس
جهانی هجوم می آورد، همه چیز بستگی دارد
به تو.
به یاد داشته باشیم درسی را که شاعر به ما میدهد: در امور مربوط به عدالت، آنجا که پناهی جز بیانسجامی (inconsistency) نیست، راست است که همه چیز بستگی به تو دارد. زیرا همواره در سوژگی و نه در جماعت است که فرمان ایستِ برابری خواهانهای که در معمول سیاست محافظهکارانه وقفه میافکند و آن را واژگون میگرداند، با صدای بلند بر زبان جاری میشود.
آلن بدیو
کتاب رخداد ص ۲۷۳-۲۷۴
@lookingawry
من قرص سومی میخواهم، نه از آن نوع قرص استعلایی که تجربهی دینیِ فستفودی را پیشنهاد میکند، بلکه قرصی که اجازه میدهد واقعیت را در خودِ توهّم ادراک کنم.
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
👏2❤1
Forwarded from کژ نگریستن
به زعم نیچه، نیهیلیسم نقطه ی پایان منطقی فلسفه ی غربی است. فلسفه با طرح یک زندگی زاهدانه آغاز می شود که امیال را به خاطر دستیابی به جهانی بهتر و عالی تر (چیزی چون جهان حقیقت) انکار می کند. ما جهانی حقیقی تر و بهتر را ورای نمودها تصور می کنیم و هنگامی که از دستیابی به این جهان حقیقی وامی مانیم به ورطه ی نومیدی و نیهیلیسم می افتیم. ما جهان عالی تری را که هرگز نداشته ایم از دست داده ایم. نتیجه ی این فراشد «کین توزی» (reSSentiment) است. اما هنوز فقدان جهانی بهتر و عالی تر را احساس می کنیم و خود را گناهکار، مجازات شده، و مطرود می انگاریم. این نکته در مسیحیت به اوج خود می رسد، آنجا که ما در جهانی هبوط یافته همواره گناه کاریم. برای نیچه واکنش درست در برابر سقوط به نیهیلیسم، انحطاط، و کین توزی این نیست که بنیانی دیگر برای حقیقت بیابیم، بل این است که خود را از بند حقیقت رها کنیم. ما به نیرو و شجاعتی نیاز داریم که بتوانیم، این جا و اکنون، و در این جهان زندگی کنیم.
ژیل دولوز
کلر کولبروک
@lookingawry
ژیل دولوز
کلر کولبروک
@lookingawry
👍1
Forwarded from Coffee philosophy کافه فلسفه
✅ خوانش کتاب «less than nothing» اثر «اسلاوی ژیژک»
✅ مدرس: اقای دکتر احمدی
✅ زمان: چهارشنبه ها، ساعت ۱۹ (شروع از ۱۰ بهمن)
🔹 جهت ثبت نام، به آیدی ذیل پیام دهید:
@cofephilosophy
__________
@coffeephilosophy
✅ مدرس: اقای دکتر احمدی
✅ زمان: چهارشنبه ها، ساعت ۱۹ (شروع از ۱۰ بهمن)
🔹 جهت ثبت نام، به آیدی ذیل پیام دهید:
@cofephilosophy
__________
@coffeephilosophy
✅پرسش "فابین تاربی" از آلن بدیو:
بعضیها در تحلیل سیاسی روزگار ما اهمیتی پایهای به مذهب میدهند. البته اغلب این خصوص اسلام است که مورد نظر است. یاد یکی از حرفهای لنین راجع به هنر میافتم که در آن میگوید در دورههای انفعال سیاسی، هنر در بهترین حالت ترکیبی است از عرفان و پورنوگرافی. آیا میشود این را تعمیم داد؟ آیا عصر ما بين عرفان و پورنوگرافی مردد است؟
✅ آلن بدیو:
موضع من در باب مذهب اصلا آن چیزی نیست که این روزها غالب است، که میگوید پرسش مذهب دوباره پرسش بسیار مهمی شده است و ما به عصر بزرگ اختلافات مذهبی و جنگ میان تمدنها برگشتهایم. من به سهم خودم در مورد این پرسش یک نیچهای محضم. من حقيقتا بر این باورم که خدا مرده است. اگر مرده است، پس مرده است. این حکم را باید جدی گرفت. «رجعت مذهب»، بنابراین، صورتکی است برای یک چیز دیگر. من کاملا به این یقین دارم. مذهب، در حقیقت، صورتکی برای فروپاشی سیاسی است که معنیاش این نیست که زنده است. هر صورتکی، به معنایی یک صورتک مرگ است. زیر نامِ غصبیِ مذهب و زیر پوششِ یک خدا مرده، آنچه وجود دارد سنت است. اسلام گرایان هیچ بینش جدیدی از خدا ارائه نمیکنند. راجع به لباس زنها، حلال و حرام خوراکیها و قوانین سنتی حرف میزنند و اینها را در مقابل کوکاکولا، مینی ژوپ و از این قبیل میگذارند. کجای اینها مذهب است؟ اینها همه سنت است، به شکلی که در مناطق روستایی، شهرهای دور افتاده و حاشیهای از اقشار از جا کنده شده و تهیدست باقیمانده است؛ سنتی که به وسیلهی گروههای کوچکی از روشنفکران فوق ارتجاعی سیستماتیزه شده است، چه نومحافظه کاران آمریکایی باشند چه بنیادگرایان اسلامگرا که به علاوه پایشان به هیچ جا بند نیست. در مواجهه با این سنت سخت گیرانه که خودش امر تباهی است: ما شاهد چه چیزی هستیم که زیر نامهای به همین اندازه غصبی «آزادی» و «دموکراسی» سنگر گرفته است؟ خب، اگر اجازه بدهید، چیزی نه کمتر از پورنوگرافی. در نهایت، آنچه ادعا میشود که جنگی است میان مذاهب، چیزی نیست جز نزاعی اسف انگیز بین سنت و پورنوگرافی به نظر من برخورد ادعایی - ادعایی به یک معنا و واقعی به معنایی دیگر بين غرب و اسلام، غرب و توحّش تروریستی در حقیقت، ذاتی انسان در کلیت آن در روز گار ما است. فی الواقع برخوردِ سنت است با کالا. این مانع تداخل این دو نمی شود: میدانیم که برخی از کسانی که سنت را ابزارگونه می کنند جای محکمی در جهانِ کالا دارند. سعی نکنید به ما بقبولانید دلالهای عربستان سعودی عارفاند یا اسوهی تقوا، آنها آدم هایی هستند که مثل بقیه به کسب خودشان مشغولاند و سنت را ابزاری می کنند تا جایگاهشان را در معاملات بازرگانی محکمتر کنند. خدا در تمامی اینها چیزی است در حد جنازه. از مرده هم مردهتر است
آنهایی که همچنان به دامان مسئلهی مذهب می آویزند به چیزی می آویزند که سرشتش بالکل خیال پرداختی است. وضع از این جدیتر است. ای کاش فقط نبردی بود بین سکولاریسم و مذهب! هستند کسانی که طوری رفتار میکنند که انگار ما برگشتهایم به سال های ۱۸۹۰ و جهان شرق در نبردی خشونت بار بین آزاداندیشان و کشیشان است. این برداشت آنقدر از واقعیت زمانی پرت است که آدم وحشت می کند. هستند کسانی که فکر می کنند که جدال تاریخی عصر ما این است که معلوم کنیم که آیا زنها باید موهایشان را با چادر بپوشانند یا نه، همان طور که هستند جمعیتهایی که با اشتیاق علیه برپاساختن مَناره در شهرهای اروپایی رأی می دهند! با وامگیری از عبارتی قدیمی، می شود گفت «همین کافی است کاری کند که آدم به پشت بیفتند و از سر غیظ در هوا لگد بزند!» تمامی این پرسشها راجع به رسوم و ضد رسوم کاملا از سوی چیزهایی کد گذاری شدهاند که هیچ نسبتی با هیچ ایدهای ندارند.
آلن بدیو
مصاحبه فابین تاربی
کتاب: رخداد و فلسفه ص۶۰-۵۸
@lookingawry
بعضیها در تحلیل سیاسی روزگار ما اهمیتی پایهای به مذهب میدهند. البته اغلب این خصوص اسلام است که مورد نظر است. یاد یکی از حرفهای لنین راجع به هنر میافتم که در آن میگوید در دورههای انفعال سیاسی، هنر در بهترین حالت ترکیبی است از عرفان و پورنوگرافی. آیا میشود این را تعمیم داد؟ آیا عصر ما بين عرفان و پورنوگرافی مردد است؟
✅ آلن بدیو:
موضع من در باب مذهب اصلا آن چیزی نیست که این روزها غالب است، که میگوید پرسش مذهب دوباره پرسش بسیار مهمی شده است و ما به عصر بزرگ اختلافات مذهبی و جنگ میان تمدنها برگشتهایم. من به سهم خودم در مورد این پرسش یک نیچهای محضم. من حقيقتا بر این باورم که خدا مرده است. اگر مرده است، پس مرده است. این حکم را باید جدی گرفت. «رجعت مذهب»، بنابراین، صورتکی است برای یک چیز دیگر. من کاملا به این یقین دارم. مذهب، در حقیقت، صورتکی برای فروپاشی سیاسی است که معنیاش این نیست که زنده است. هر صورتکی، به معنایی یک صورتک مرگ است. زیر نامِ غصبیِ مذهب و زیر پوششِ یک خدا مرده، آنچه وجود دارد سنت است. اسلام گرایان هیچ بینش جدیدی از خدا ارائه نمیکنند. راجع به لباس زنها، حلال و حرام خوراکیها و قوانین سنتی حرف میزنند و اینها را در مقابل کوکاکولا، مینی ژوپ و از این قبیل میگذارند. کجای اینها مذهب است؟ اینها همه سنت است، به شکلی که در مناطق روستایی، شهرهای دور افتاده و حاشیهای از اقشار از جا کنده شده و تهیدست باقیمانده است؛ سنتی که به وسیلهی گروههای کوچکی از روشنفکران فوق ارتجاعی سیستماتیزه شده است، چه نومحافظه کاران آمریکایی باشند چه بنیادگرایان اسلامگرا که به علاوه پایشان به هیچ جا بند نیست. در مواجهه با این سنت سخت گیرانه که خودش امر تباهی است: ما شاهد چه چیزی هستیم که زیر نامهای به همین اندازه غصبی «آزادی» و «دموکراسی» سنگر گرفته است؟ خب، اگر اجازه بدهید، چیزی نه کمتر از پورنوگرافی. در نهایت، آنچه ادعا میشود که جنگی است میان مذاهب، چیزی نیست جز نزاعی اسف انگیز بین سنت و پورنوگرافی به نظر من برخورد ادعایی - ادعایی به یک معنا و واقعی به معنایی دیگر بين غرب و اسلام، غرب و توحّش تروریستی در حقیقت، ذاتی انسان در کلیت آن در روز گار ما است. فی الواقع برخوردِ سنت است با کالا. این مانع تداخل این دو نمی شود: میدانیم که برخی از کسانی که سنت را ابزارگونه می کنند جای محکمی در جهانِ کالا دارند. سعی نکنید به ما بقبولانید دلالهای عربستان سعودی عارفاند یا اسوهی تقوا، آنها آدم هایی هستند که مثل بقیه به کسب خودشان مشغولاند و سنت را ابزاری می کنند تا جایگاهشان را در معاملات بازرگانی محکمتر کنند. خدا در تمامی اینها چیزی است در حد جنازه. از مرده هم مردهتر است
آنهایی که همچنان به دامان مسئلهی مذهب می آویزند به چیزی می آویزند که سرشتش بالکل خیال پرداختی است. وضع از این جدیتر است. ای کاش فقط نبردی بود بین سکولاریسم و مذهب! هستند کسانی که طوری رفتار میکنند که انگار ما برگشتهایم به سال های ۱۸۹۰ و جهان شرق در نبردی خشونت بار بین آزاداندیشان و کشیشان است. این برداشت آنقدر از واقعیت زمانی پرت است که آدم وحشت می کند. هستند کسانی که فکر می کنند که جدال تاریخی عصر ما این است که معلوم کنیم که آیا زنها باید موهایشان را با چادر بپوشانند یا نه، همان طور که هستند جمعیتهایی که با اشتیاق علیه برپاساختن مَناره در شهرهای اروپایی رأی می دهند! با وامگیری از عبارتی قدیمی، می شود گفت «همین کافی است کاری کند که آدم به پشت بیفتند و از سر غیظ در هوا لگد بزند!» تمامی این پرسشها راجع به رسوم و ضد رسوم کاملا از سوی چیزهایی کد گذاری شدهاند که هیچ نسبتی با هیچ ایدهای ندارند.
آلن بدیو
مصاحبه فابین تاربی
کتاب: رخداد و فلسفه ص۶۰-۵۸
@lookingawry
کژ نگریستن pinned «✅پرسش "فابین تاربی" از آلن بدیو: بعضیها در تحلیل سیاسی روزگار ما اهمیتی پایهای به مذهب میدهند. البته اغلب این خصوص اسلام است که مورد نظر است. یاد یکی از حرفهای لنین راجع به هنر میافتم که در آن میگوید در دورههای انفعال سیاسی، هنر در بهترین حالت ترکیبی…»
صدا ۰۱۲.m4a
67.2 MB
✅ فایل صوتی جلسهی اول خوانش کتاب «less than nothing» اثر «اسلاوی ژیژک»
✅ مدرس: رضا احمدی
✅ مدرس: رضا احمدی
والایش زدایی از انسان:
رضا احمدی
بنا بر اظهار کارل مارکس، آناتومی انسان شیوهی مناسبی برای فهم آناتومی میمون است و نه بالعکس؛ زیرا انسان به سبب قرار گرفتن در یک نقطهی گسست و انحراف طبیعی، نقطه و منظری را پدید میآورد که مراحل پیشین قابل رؤیت میشوند. به همین جهت در کالبد انسان میتوان خصلت مراحلِ قبلی را بازشناسی کرد، اما در میمون نمیتوان فرآیندهای احتمالی و پیشآمدی را بازشناخت که تصادفا ممکن است در آینده بوجود بیایند. بعبارتی انسان قطیّعت میمون است، اما میمون تنها امکانِ انسان بودن را به همراه دارد. نکتهی فوق متضمن بصیرتی است که در بسیاری از موارد پرسش نظری ما را دگرگون میسازد: زمانی که شبیه سازی انسان ممکن شد، چالش حقیقی، مقاومت به انواع بهانههای اخلاقی و حقوق بشری در برابر این تحول و رخداد علمی نبود، بلکه مسأله این بود که چطور انسان از همان آغاز یک اتفاقِ زیستشناختی ساده، محتمل و کورکورانه بوده است. همچنین با پیدایش کامپیوتر، پرسش متداول و عمومی این بود که آیا کامپیوتر و ماشینهای هوشمند جایگزین انسان خواهند شد؟ در مقابل، پرسش هوشمندانه گروهی دیگر این بود که آیا انسان پیشاپیش یک ماشین وربات نیست؟ خصوصا با توجه به این موضوع که در دوران معاصر یکی از رویکردهای تبیینِ عملکردِ ذهنی و مغزی در انسان از کارکردِ نرمِ افزارهای عامل در کامپیوتر الگو میگیرد؟
بیش از همه، در مواجهه نظری با شکلگیری دنیای مجازی که بسیاری از کنشهای انسانی را در فضای خودش ممکن میسازد، پرسش حقیقی این نیست که آیا گسترهی فضای مجازی همه بخشهای زندگی انسان را فرا میگیرد؟ بلکه سؤال حقیقی این است که آیا زندگی عینی و بیرونی انسان از همان ابتدا بر یک امر غیر واقعی، توهم، امر خیال پردازانه استوار نیست؟ مقولهای که اسلاوی ژیژک آن را توهم ایدئولوژیک مینامد. توهم ناب آن نیست که خودش را با عنوانِ مجازی بودن و غیر عینی بودن برمیسازد، همانا توهم محض و ناب همان توهمی است که خودش را در قالب عینی و بیرونی بودن معرفی میکند، به همین دلیل بُعد متوهمانهی جهان عینی و بیرونی بیش از دنیای مجازی است. بر همین سیاق با گفت که با ظهور پورنوگرافی و کالایی شدن سکس و انواع مواجهههای مدرن با پدیده رابطهی جنسی، موضوع این نیست که انسان دارد به قهقراء میرود و از ارزشهای اخلاقی خویش کناره میگیرد، همانا چنین رسواییهایی نقطه تضاد را جابجا میکنند و سبب میشوند که ما بتوانیم حتی شکلهای سنتی، عرفی و پذیرفته شدهی ازدواج را نیز گونهای دیگر از همان بهرهکشی جنسی از انسان قلمداد کنیم.
بنابراین در یک نتیجهگیری کلتری بنظر میرسد با همهی اشکالِ نو ظهور حیات انسانی آنچه زائل شدنی است، تصویر والایش یافته از انسان است. و نوع انسانی بیش از هر چیزی دائما ناچار است در خصوص تصویر تاریخی خودش تجدید نظر کند. هر چند بشر امروزی دیدگاه داروین دربارهی اینکه انسان شکل تکامل یافتهی میمون است را از سر غرور و عُجب انکار میکرد، اما در زمانی نه چندان دور بر آن تصویر اولیهی آفرینش خودش مباهات خواهد کرد. این تصویر را البته فروید بسیار رادیکالتر قرائت میکند، در نظر او «انسان نتیجهی تکامل در طبیعت نیست، بلکه نتیجهی انحراف در طبیعت است». البته مقصود فروید انحراف اخلاقی نیست، اما انسان تا مشاهده و پذیرفتن تمام نتایج این انحراف فاصلهی بسیاری دارد، گویا اَبَرانسان نیچه تنها در دو نقطهی آغازی وپایانی انحراف ظهور میکند، نقطهی آغازی که انسان هنوز حیوان است و نقطهی پایانی که انسان کاملا غیر حیوان است؛ در این نقطهی پایانی که انسان کاملا به ماشین شباهت پیدا کرده است، باید بر سبیل مجاز بگوییم: آناتومی ماشین امکان مناسبی برای فهم آناتومی انسان است. و فضای مجازی( یا هر امر غیر حقیقی نظیر خرافه، توهم، خیال پردازی) مدل مناسبی برای فهم دنیای حقیقی و عینی است.
@lookingawry
رضا احمدی
بنا بر اظهار کارل مارکس، آناتومی انسان شیوهی مناسبی برای فهم آناتومی میمون است و نه بالعکس؛ زیرا انسان به سبب قرار گرفتن در یک نقطهی گسست و انحراف طبیعی، نقطه و منظری را پدید میآورد که مراحل پیشین قابل رؤیت میشوند. به همین جهت در کالبد انسان میتوان خصلت مراحلِ قبلی را بازشناسی کرد، اما در میمون نمیتوان فرآیندهای احتمالی و پیشآمدی را بازشناخت که تصادفا ممکن است در آینده بوجود بیایند. بعبارتی انسان قطیّعت میمون است، اما میمون تنها امکانِ انسان بودن را به همراه دارد. نکتهی فوق متضمن بصیرتی است که در بسیاری از موارد پرسش نظری ما را دگرگون میسازد: زمانی که شبیه سازی انسان ممکن شد، چالش حقیقی، مقاومت به انواع بهانههای اخلاقی و حقوق بشری در برابر این تحول و رخداد علمی نبود، بلکه مسأله این بود که چطور انسان از همان آغاز یک اتفاقِ زیستشناختی ساده، محتمل و کورکورانه بوده است. همچنین با پیدایش کامپیوتر، پرسش متداول و عمومی این بود که آیا کامپیوتر و ماشینهای هوشمند جایگزین انسان خواهند شد؟ در مقابل، پرسش هوشمندانه گروهی دیگر این بود که آیا انسان پیشاپیش یک ماشین وربات نیست؟ خصوصا با توجه به این موضوع که در دوران معاصر یکی از رویکردهای تبیینِ عملکردِ ذهنی و مغزی در انسان از کارکردِ نرمِ افزارهای عامل در کامپیوتر الگو میگیرد؟
بیش از همه، در مواجهه نظری با شکلگیری دنیای مجازی که بسیاری از کنشهای انسانی را در فضای خودش ممکن میسازد، پرسش حقیقی این نیست که آیا گسترهی فضای مجازی همه بخشهای زندگی انسان را فرا میگیرد؟ بلکه سؤال حقیقی این است که آیا زندگی عینی و بیرونی انسان از همان ابتدا بر یک امر غیر واقعی، توهم، امر خیال پردازانه استوار نیست؟ مقولهای که اسلاوی ژیژک آن را توهم ایدئولوژیک مینامد. توهم ناب آن نیست که خودش را با عنوانِ مجازی بودن و غیر عینی بودن برمیسازد، همانا توهم محض و ناب همان توهمی است که خودش را در قالب عینی و بیرونی بودن معرفی میکند، به همین دلیل بُعد متوهمانهی جهان عینی و بیرونی بیش از دنیای مجازی است. بر همین سیاق با گفت که با ظهور پورنوگرافی و کالایی شدن سکس و انواع مواجهههای مدرن با پدیده رابطهی جنسی، موضوع این نیست که انسان دارد به قهقراء میرود و از ارزشهای اخلاقی خویش کناره میگیرد، همانا چنین رسواییهایی نقطه تضاد را جابجا میکنند و سبب میشوند که ما بتوانیم حتی شکلهای سنتی، عرفی و پذیرفته شدهی ازدواج را نیز گونهای دیگر از همان بهرهکشی جنسی از انسان قلمداد کنیم.
بنابراین در یک نتیجهگیری کلتری بنظر میرسد با همهی اشکالِ نو ظهور حیات انسانی آنچه زائل شدنی است، تصویر والایش یافته از انسان است. و نوع انسانی بیش از هر چیزی دائما ناچار است در خصوص تصویر تاریخی خودش تجدید نظر کند. هر چند بشر امروزی دیدگاه داروین دربارهی اینکه انسان شکل تکامل یافتهی میمون است را از سر غرور و عُجب انکار میکرد، اما در زمانی نه چندان دور بر آن تصویر اولیهی آفرینش خودش مباهات خواهد کرد. این تصویر را البته فروید بسیار رادیکالتر قرائت میکند، در نظر او «انسان نتیجهی تکامل در طبیعت نیست، بلکه نتیجهی انحراف در طبیعت است». البته مقصود فروید انحراف اخلاقی نیست، اما انسان تا مشاهده و پذیرفتن تمام نتایج این انحراف فاصلهی بسیاری دارد، گویا اَبَرانسان نیچه تنها در دو نقطهی آغازی وپایانی انحراف ظهور میکند، نقطهی آغازی که انسان هنوز حیوان است و نقطهی پایانی که انسان کاملا غیر حیوان است؛ در این نقطهی پایانی که انسان کاملا به ماشین شباهت پیدا کرده است، باید بر سبیل مجاز بگوییم: آناتومی ماشین امکان مناسبی برای فهم آناتومی انسان است. و فضای مجازی( یا هر امر غیر حقیقی نظیر خرافه، توهم، خیال پردازی) مدل مناسبی برای فهم دنیای حقیقی و عینی است.
@lookingawry
صدا ۰۱۴.m4a
45.9 MB
✅ فایل صوتی جلسهی دوم خوانش کتاب «less than nothing» اثر «اسلاوی ژیژک»
✅ مدرس: رضا احمدی
✅ مدرس: رضا احمدی
سیاست ضدِ سرمایه و ضدِ دولت به "هیچ پیش فرض اثباتی برای کسب اعتبار" نیاز ندارد.
پائولو ویرنو
فیلسوف ایتالیایی
@lookingawry
پائولو ویرنو
فیلسوف ایتالیایی
@lookingawry
Forwarded from کژ نگریستن
هرچند مردها خود را برای یک چیز ( کشور، آزادی، شرف ) قربانی می کنند، تنها این زنان هستند که قادرند خود را به پای هیچ چیز قربانی کنند.
On Belief, Slavoj Žižek
On Belief, Slavoj Žižek
👍2❤1👌1
کژ نگریستن
عنوان کتاب:جورجو آگامبن الکس ماری ترجمهی فرهاد اکبرزاده مطالعهی این کتاب را به دوستان اهل علمم توصیه میکنم.
آگامبن اخلاق را چون وظیفهی "شاهد بودن" یا "شهادت" بر آنانی میگیرد که با بیرحمیِ تمام از دست این قدرت حاکم رنج کشیدند.
الکس ماری
قطعهای از کتاب حاضر ص ۲۱۰
الکس ماری
قطعهای از کتاب حاضر ص ۲۱۰
👍1
جلسهسومlessThanNothingموسیقی.mp3
59.9 MB
✅ فایل صوتی جلسهی سوم خوانش کتاب «less than nothing» اثر «اسلاوی ژیژک»
✅ مدرس: رضا احمدی
✅ مدرس: رضا احمدی
منطق "نفی در نفی" هگلی
در اسلوونی مبارزه با رژیم طی سه مرحله پیش رفت. مرحله نخست، مرحله مخالفت ذاتی و درونی بود، یعنی مرحله انتقاد از رژیم تحت لوای ارزشهای خودش: «آنچه ما داریم سوسیالیسم حقیقی، دموکراسی سوسیالیستی حقیقی نیست!» این انتقاد ماقبل هگلی بود، زیرا این واقعیت را در نظر نمیگرفت که شکست رژیمِ موجود در تحقق مفهوم یا تعریف خویش، علامت نارسایی خودِ این مفهوم بود؛ به همین دلیل، پاسخ رژیم به این انتقاد، به معنای دقیق کلمه، درست بود. این انتقاد انتزاعی بود و معرف موضع جان زیبا، یعنی جان یا ذهنیتی ناتوان از رؤیت یگانه امکانِ تاریخی تحقق آرمانهایش در دلِ همان واقعیتی که نقدش می کند و آرمانهای خود را در برابر آن علم می کند.
به محض آن که اپوزیسیون این حقیقت را پذیرفت، به مرحله بعدی، یعنی مرحله دوم، گذر کرد: برپاساختن فضای جامعه مدنی خود آئین در مقام فضایی که نسبت به حوزه قدرت سیاسی بیرونی است. اکنون موضعِ اپوزیسیون این بود: ما قدرت نمی خواهیم، بلکه فقط خواستار فضایی خود آئین بیرون از حيطهی قدرت سیاسی هستیم که در آن بتوانیم منافع و علائق هنری، مدنی، معنوی و غیره خویش را صورت بندی و بیان کنیم،
قدرتِ حاکم را به نقد کشیم و بدون تلاش برای براندازی و جایگزین کردناش، آن را نفی کنیم و محدودیتها و مرزهای آن را مورد بازاندیشی قرار دهیم. و البته انتقاد اساسی رژیم از این موضع («بی تفاوتی شما نسبت به قدرت دروغین و ریاکارانه است - آنچه شما واقعا دنبالش هستید، همان قدرت است») باز هم درست بود و بدینسان شرط گذر به سومین و آخرین مرحله آن بود که عزم خود را جزم کنیم و به عوض اعلامِ ریاکارانهی این که دستانمان تمیز است و ما طالب قدرت نیستیم، موضعمان را معکوس کنیم و آشکارا این انتقاد رژیم را بپذیریم: «آری ما طالب قدرت هستیم، و چرا نباید باشیم؟ چرا باید قدرت منحصر به شما باشد؟
در دو مرحلهی نخست ما با شکافی میان معرفت و حقیقت روبه رو می شویم: موضع هواداران رژیم کاذب بود، لیکن انتقاد آنها بهره ای از
حقیقت داشت، در حالی که اپوزیسیون ریاکارانه عمل میکرد (هر چند که این ریاکاری مشروط به فشارهایی بود که از سوی خود رژیم تحمیل می شد، به نحوی که رژیم در قالب ریاکاری مخالفانش حقیقت مربوط به کذب نهفته در گفتار خویش را دریافت می کرد)؛ در مرحله سوم ریاکاری نهایتا به جناح خود رژیم انتقال یافت. به عبارت دیگر: زمانی که معترضان سرانجام تصدیق کردند که به دنبال قدرتند، اعضای لیبرال و متمدن حزب آنان را به خاطر شهوت خام کسب قدرت مورد انتقاد قرار دادند . البته این انتقاد خود معادل ریاکاری ناب بود، زیرا از سوی کسانی اظهار می شد که خود به واقع هنوز قدرت مطلق را در دست داشتند. دیگر ویژگی کلیدی آن بود که آنچه در دو مرحله نخست عملا مطرح بود، خود شکل بود: تا آنجا که به محتوا مربوط می شد، نقد ایجابی قدرت موجود نکتهای فرعی و بی ربط بود - در اکثر مواقع این انتقاد در طرد اصلاحات نوپا در حیطه بازار خلاصه می شد و به همین دلیل نیز مستقیما به نفع اعضای محافظه کار حزب تمام می شد - نکته اصلی جایگاه یا مکان این اظهار نظر بود، یعنی این واقعیت که این نقداز بیرون صورت بندی می شد. در مرحله بعدی، مرحله جامعه مدنی خود آئین، این مکان بیرونی به امری صرفا برای خود بدل شد، یعنی وجه یا بُعد کلیدی باز هم وجهی تماما صوری بود، وجه محدود کردن قدرت به حیطه سیاسی به مفهوم خاص این کلمه. فقط در مرحله سوم بود که صورت و محتوا بر هم منطبق شدند.
در این جا منطق گذر از "در خود" به "برای خود" بسیار حیاتی است. زمانی که یک عاشق یار خویش را رها می کند، آگاهی به این که شخصی ثالث مسبب این قطع رابطه بوده است، همواره برای سوژه رهاشده تجربهای تروماتیک است. ولی آیا وضع از این هم بدتر نمی شود اگر که معشوق دریابد هیچ کس دیگری در کار نبوده است و این که عاشقش او را به خاطر هیچ دلیل خارجی ای رها نکرده است؟ در چنین وضعیتهایی، آیا آن شخص ثالث كذایی علت اصلی عزم فرد عاشق به رهاکردن یار دیرینهاش است؛ یا آن که این شخص ثالث صرفا نقش یک بهانه را ایفا می کند و به نارضایتیای که از قبل در خود رابطه نهفته بود تجسم می بخشد؟ خود رابطه به صورت فينفسه یا "در خود"، پیش از آن که عاشق یاری جدید را ملاقات کند، تمام شده بود، لیكن این واقعیت فقط از طریق ملاقات با یاری جدید به امری برای خود بدل گشت، یعنی به آگاهی از این که رابطه تمام شده است. پس، به تعبیری، یار جدید نوعی عامل سلبی است که به نارضایتی نهفته در رابطه تجسم میبخشد - لیکن این شخص ثالث دقیقا در همین مقام، عاملی ضروری است تا این نارضایتی به امری برای خود بدل شود و به خود فعلیت بخشد. از این رو گذر از "در خود" به "برای خود" متضمن منطق تکرار است: زمانی که چیزی برای خود می شود، هیچ چیز عملا در آن تغییر نمی کند؛
در اسلوونی مبارزه با رژیم طی سه مرحله پیش رفت. مرحله نخست، مرحله مخالفت ذاتی و درونی بود، یعنی مرحله انتقاد از رژیم تحت لوای ارزشهای خودش: «آنچه ما داریم سوسیالیسم حقیقی، دموکراسی سوسیالیستی حقیقی نیست!» این انتقاد ماقبل هگلی بود، زیرا این واقعیت را در نظر نمیگرفت که شکست رژیمِ موجود در تحقق مفهوم یا تعریف خویش، علامت نارسایی خودِ این مفهوم بود؛ به همین دلیل، پاسخ رژیم به این انتقاد، به معنای دقیق کلمه، درست بود. این انتقاد انتزاعی بود و معرف موضع جان زیبا، یعنی جان یا ذهنیتی ناتوان از رؤیت یگانه امکانِ تاریخی تحقق آرمانهایش در دلِ همان واقعیتی که نقدش می کند و آرمانهای خود را در برابر آن علم می کند.
به محض آن که اپوزیسیون این حقیقت را پذیرفت، به مرحله بعدی، یعنی مرحله دوم، گذر کرد: برپاساختن فضای جامعه مدنی خود آئین در مقام فضایی که نسبت به حوزه قدرت سیاسی بیرونی است. اکنون موضعِ اپوزیسیون این بود: ما قدرت نمی خواهیم، بلکه فقط خواستار فضایی خود آئین بیرون از حيطهی قدرت سیاسی هستیم که در آن بتوانیم منافع و علائق هنری، مدنی، معنوی و غیره خویش را صورت بندی و بیان کنیم،
قدرتِ حاکم را به نقد کشیم و بدون تلاش برای براندازی و جایگزین کردناش، آن را نفی کنیم و محدودیتها و مرزهای آن را مورد بازاندیشی قرار دهیم. و البته انتقاد اساسی رژیم از این موضع («بی تفاوتی شما نسبت به قدرت دروغین و ریاکارانه است - آنچه شما واقعا دنبالش هستید، همان قدرت است») باز هم درست بود و بدینسان شرط گذر به سومین و آخرین مرحله آن بود که عزم خود را جزم کنیم و به عوض اعلامِ ریاکارانهی این که دستانمان تمیز است و ما طالب قدرت نیستیم، موضعمان را معکوس کنیم و آشکارا این انتقاد رژیم را بپذیریم: «آری ما طالب قدرت هستیم، و چرا نباید باشیم؟ چرا باید قدرت منحصر به شما باشد؟
در دو مرحلهی نخست ما با شکافی میان معرفت و حقیقت روبه رو می شویم: موضع هواداران رژیم کاذب بود، لیکن انتقاد آنها بهره ای از
حقیقت داشت، در حالی که اپوزیسیون ریاکارانه عمل میکرد (هر چند که این ریاکاری مشروط به فشارهایی بود که از سوی خود رژیم تحمیل می شد، به نحوی که رژیم در قالب ریاکاری مخالفانش حقیقت مربوط به کذب نهفته در گفتار خویش را دریافت می کرد)؛ در مرحله سوم ریاکاری نهایتا به جناح خود رژیم انتقال یافت. به عبارت دیگر: زمانی که معترضان سرانجام تصدیق کردند که به دنبال قدرتند، اعضای لیبرال و متمدن حزب آنان را به خاطر شهوت خام کسب قدرت مورد انتقاد قرار دادند . البته این انتقاد خود معادل ریاکاری ناب بود، زیرا از سوی کسانی اظهار می شد که خود به واقع هنوز قدرت مطلق را در دست داشتند. دیگر ویژگی کلیدی آن بود که آنچه در دو مرحله نخست عملا مطرح بود، خود شکل بود: تا آنجا که به محتوا مربوط می شد، نقد ایجابی قدرت موجود نکتهای فرعی و بی ربط بود - در اکثر مواقع این انتقاد در طرد اصلاحات نوپا در حیطه بازار خلاصه می شد و به همین دلیل نیز مستقیما به نفع اعضای محافظه کار حزب تمام می شد - نکته اصلی جایگاه یا مکان این اظهار نظر بود، یعنی این واقعیت که این نقداز بیرون صورت بندی می شد. در مرحله بعدی، مرحله جامعه مدنی خود آئین، این مکان بیرونی به امری صرفا برای خود بدل شد، یعنی وجه یا بُعد کلیدی باز هم وجهی تماما صوری بود، وجه محدود کردن قدرت به حیطه سیاسی به مفهوم خاص این کلمه. فقط در مرحله سوم بود که صورت و محتوا بر هم منطبق شدند.
در این جا منطق گذر از "در خود" به "برای خود" بسیار حیاتی است. زمانی که یک عاشق یار خویش را رها می کند، آگاهی به این که شخصی ثالث مسبب این قطع رابطه بوده است، همواره برای سوژه رهاشده تجربهای تروماتیک است. ولی آیا وضع از این هم بدتر نمی شود اگر که معشوق دریابد هیچ کس دیگری در کار نبوده است و این که عاشقش او را به خاطر هیچ دلیل خارجی ای رها نکرده است؟ در چنین وضعیتهایی، آیا آن شخص ثالث كذایی علت اصلی عزم فرد عاشق به رهاکردن یار دیرینهاش است؛ یا آن که این شخص ثالث صرفا نقش یک بهانه را ایفا می کند و به نارضایتیای که از قبل در خود رابطه نهفته بود تجسم می بخشد؟ خود رابطه به صورت فينفسه یا "در خود"، پیش از آن که عاشق یاری جدید را ملاقات کند، تمام شده بود، لیكن این واقعیت فقط از طریق ملاقات با یاری جدید به امری برای خود بدل گشت، یعنی به آگاهی از این که رابطه تمام شده است. پس، به تعبیری، یار جدید نوعی عامل سلبی است که به نارضایتی نهفته در رابطه تجسم میبخشد - لیکن این شخص ثالث دقیقا در همین مقام، عاملی ضروری است تا این نارضایتی به امری برای خود بدل شود و به خود فعلیت بخشد. از این رو گذر از "در خود" به "برای خود" متضمن منطق تکرار است: زمانی که چیزی برای خود می شود، هیچ چیز عملا در آن تغییر نمی کند؛
بلکه آن چیز آنچه را که از قبل در خود بوده است، مکررا تصدیق (و یا دوباره طرح - "Remark ) می کند. بنابراین نفی در نفی چیزی نیست مگر نابترین شکل تکرار: در حرکت اول، ژست گرفته می شود و به هدف نمی رسد؛ سپس، در حرکت دوم، همین ژست صرفا تکرار می شود. عقل چیزی نیست مگر این نوع تکرار فهم که فهم را از شر بار اضافی [اعتقاد به یک ماورای غیرعقلانی مافوق حسی خلاص می کند، درست همان طور که مسیح نیز نه نقطه مقابل آدم ابوالبشر کله صرفا آدم دوم است.
اسلاوی ژیژک
ترجمه مراد فرهاد پور
سوژه حساس هگلی از کتاب اسلاوی ژیژک( انتشارات گام نو) ص ۴۸- ۵۱
@lookingawry
اسلاوی ژیژک
ترجمه مراد فرهاد پور
سوژه حساس هگلی از کتاب اسلاوی ژیژک( انتشارات گام نو) ص ۴۸- ۵۱
@lookingawry
صدا ۰۱۸.m4a
55.6 MB
✅ فایل صوتی جلسهی چهارم خوانش کتاب «less than nothing» اثر «اسلاوی ژیژک»
✅ مدرس: رضا احمدی
✅ مدرس: رضا احمدی
Forwarded from کژ نگریستن
هیچ زنی، هیچ ردپایی از زن [درآثار نیچه] نیست... به جز مادر. و این بخشی از سیستم است. مادر فیگور بی صورت یک بازیگر اضافی ست، یک سیاهی لشکر. با گم و گور کردن خودش در پس زمینه همچون پرسونایی ناشناس، به باقی نق نق هاش حیات و جلوه می بخشد. هرچه با زندگی آغاز می شود به او بر می گردد؛ خطاب و مقصد همه چیز است و همه چیز به سوی او می رود. و او تنها به شرط در قعر بودن زنده می ماند.
ژاک دریدا، گوش دیگری، ص.38
@lookingawry
ژاک دریدا، گوش دیگری، ص.38
@lookingawry
❤1👍1
پرسشی که همواره به ذهن همگان خطور میکند این است که چرا زندگی میکنیم و چرا به آن خاتمه نمیدهیم؟ این میل به تدوام زندگی از کجا ناشی میشود؟ چطور برای آنان که حیات را بیمعنی و عبث میدانند، خاتمه دادن به زندگی امر آسانی نیست؟ پاسخ هوشمندانهی لاکان به پرسش مذکور این است: عنصر پیشبرندهی زندگی امری نابخردانه، نامعقول و نااندیشیدنی است؛ عنصری که دارای حیات نامیراست ولی در عین حال به زندگی طبیعی تعلق ندارد، بلکه بهگونهای دارای حیات مکانیکی است و صرفا عامل محرِّک است. این عنصر تدوام بخش زندگی انسان به مانند قطعهای از بدن و یا روان انسان نیست، بلکه چیزی است که از انسان کَسر شده و در یک موقعیت لامکان و لازمان قرار گرفته است. این امر ناجور دقیقا همان چیزی است که انسان با نوشتن بیوگرافی خودش خواستار حفظ آن است و یا تجلی چنین مولفهی ناجوری را میتوان در نوشتهی روی سنگقبر و یا در نامهی مکتوب درون بطری که توسط ملوانان به دریا انداخته میشود، شناسایی کرد. حتی زمانی که کافکا به دوست خودش توصیه کرد پس از مرگش نوشتهها و کتابهایش سوزانده و نابود شود، او بدنبال نادیده انگاشتن این امر نامیرا نبود بلکه کافکا حوزه نمادین را موقعیت شایستهی زیست بُعد نازدودنی خودش نمی دید؛ او در فراموشی و خارق العاده بودگیاش طالب حیات بود. بنابراین عامل استمرار حیات نه به عرصهی زندگی تعلق دارد و نه به عرصهی مُردگان؛ او بین حیات و مرگ قرار دارد. زیست بلاهتوار این بُعد ناجور کاملا در عرصهی نمادین ادغام و حلّ نمیشود؛ در همهی فضاها میتواند حضور یابد. صفحهای که ما در فیسبوک و اینستا خلق میکنیم پس از ما به حیات خودش ادامه خواهد داد و چیزی را از سوژهی انسان به نمایش میگذارد که بیش از وجود اوست. این وجه نامیرا دقیقا همان چیزی است که به میانجی نامخانوداگی بناست به حیات نمادین ادامه دهد. پدر با نامخانوداگی ما را برای زیست میل احمقانهاش اجیر میکند. انسان موجودی است که با این حقیقت نامیرا و نابخردانه اشغال میشود و محل زیستآن است. بعبارتی انسان توسط چیزی که از جنس زندگی نیست تسخیر میشود و بدین سبب محکوم به زیستن است؛ نام این عنصر ناجور و هیولاوش در نزد لاکان رانهی مرگ ( The Death Drive) بود. رانه قابل تقسیم نیست و اگر تقسیم شود هر تکّه از آن موجودیت مستقلی مییابد. رانه در فضای خودش بمثابه خلأ و حفره، شادی، لذت، رنج، اخلاق، قانون و امر نمادین و حتی بقاءِ نفس را بیمعنی میسازد. رانه در فراسوی لذت و رنج، نیک و بد قرار دارد و اگر کسی بخواهد فراسوی نیک و بد و لذت و رنج قرار گیرد باید به رانه وفادار باشد. آریگویی به زندگی در نزد نیچه چیزی جز وفاداری به این رانه نبود.
رضا احمدی
@lookingawry
رضا احمدی
@lookingawry
👍1
نقد، بیش از آنکه به داوری دربارهی اثر شباهت داشته باشد، در حکم روشی برای به کمال رساندن آن است.
والتر بنیامین
دهلیزهای رستگاری ص ۱۹
@lookingawry
والتر بنیامین
دهلیزهای رستگاری ص ۱۹
@lookingawry
یکی از آشکاترین مصادیقِ تبعیض علیه زنان نفسِ نامگذاری روزی خاص برای آنها است. این عمل بدین معناست که آنها مستحق توجه خاص هستند، زیرا از این منظر زنان ضعیف، محروم از حقوقشان و مورد ظلم دیگریاند. چشماندازی که زنان را از بسترِ کلی اجتماعی متمایز میکند و برایشان حقوق ویژهای تعریف میکند، دقیقا انگارهای است مردانه که زنان را شایستهی ترحّم قلمداد میکند. بنابراین سطح زیرین آن تلاشی که بهدنبال بازیابی حقوق زنان است و میخواهد آنها را از ستمِ نظمِ مردانه برهاند، دقیقا همان موضع و چشماندازِ مردانهای است که پیشاپیش بر آنها نابرابری را تحمیل میکرد. این الگو نمونهای از ایدهی "اینهمانی امور برابر نهاد" هگلی است: مواضع و گفتارهایی که ظاهرا متناقض و متقابل بهنظر میرسند، اما فی الواقع در سطح زیرینشان بر مضمون و حقیقت واحدی دلالت دارند. جامعه و انگارهی مرد سالارنهای که بر زنان نابرابری را تحمیل میکرد، در یک چرخشِ ظاهری خواهان دفاع از حقوق زنان است. چنین منظر برابر خواهانهای از ابتدا بر تمایزی دست میگذارد که نفسِ آن تمایز عامل تبعیض و نابرابری بود. به همین دلیل باید اظهار کرد فمینیسم و جنبش زنان اولا و ذاتا یک جنبشی است آغشته به انگارهی مردانه و اصالتی ندارد. اگر تنها شیوهای برای فائق آمدن به چنین نابرابریهای وجود داشته باشد، همانا نادیده گرفتن خودِ این تمایزگذاریها است.
رضا احمدی
@lookingawry
رضا احمدی
@lookingawry