کژ نگریستن
2.97K subscribers
112 photos
8 videos
28 files
112 links
✨️ حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد
فلسفه :
الهیات:
روانکاوی :
ادبیات و سینما:

♻️ جهت هماهنگی برای جلسات روان‌کاوی از طریق آیدی زیر اقدام بفرمایید

@Ahmadi_Reza
Download Telegram
این هگل بود که به صرافت دریافت که موقعیتِ والازدایی مدرن، ادراک تراژیک زندگی را ویران می کند. او در پدیدارشناسی، این‌مَثل فرانسوی را که ( برای خدمتکار خانه قهرمانی درکار نیست)، با این بیان تکمیل می کند که ( نه به این خاطر که قهرمان یک قهرمان نیست، بلکه به این خاطر که خدمتکار خانه فقط یک خدمتکار خانه است)، به عبارتی، کسی که در قهرمان فقط خصایص انسانی، زیادی انسانی، ضعف های ناچیز، انفعالات جزئی و غیره را می بیند، و قادر نیست بعد تاریخی کردار قهرمان را ببیند- این چشم ‌انداز خدمتکار در مدرنیته همگانی شده است؛ تمام موقعیت های والامرتبه به انگیزه‌هایی پست‌تر تقلیل یافته است.
Slavoj zizak
@lookingawry
کژ نگریستن
‍ این هگل بود که به صرافت دریافت که موقعیتِ والازدایی مدرن، ادراک تراژیک زندگی را ویران می کند. او در پدیدارشناسی، این‌مَثل فرانسوی را که ( برای خدمتکار خانه قهرمانی درکار نیست)، با این بیان تکمیل می کند که ( نه به این خاطر که قهرمان یک قهرمان نیست، بلکه به…
این عبارت ژیژک توضیح این مساله است که چرا تراژدی در جهان مدرن ممکن نیست. به نظر او در جهان مدرن چشم‌اندازی که بُعد تاریخی عملِ قهرمانِ تراژدی را ببیند و منظور کند از دست رفته است. گویا دوره‌ی مدرن تنها چشم‌انداز خدمتکار را برگزیده تا قادر به رؤیت والایی عملِ تراژیک نباشد. بنابراین ناممکن شدن تراژدی نه بدین دلیل است که قهرمان تراژدی درکار نیست، بلکه شرایط و امکان رؤیت چنین قهرمانی وجود ندارد. جهان مدرن تنها قهرمانانی را می بیند که در خدمت ایدئوژی‌ها و فانتزی هاست، سوپرمن‌های که تجلی و نمودِ دستوراتِ سازوکار ایدئولوژیک برای سرمستی و خوشی هستند و تلاش می کنند فراسوی اصلِ واقعیت بروند. به همین جهت قهرمانان در سینمای هالیوود تجلی چنین شخصیت‌های هستند. آنها فراتر از اصل واقعیت عمل می کنند و به لذت آرمانی جامعه نظیر به آغوش کشیدنِ معشوقه‌ در عین پایبندی به اخلاقیات توفیق یافتند. اما وجه دروغین چنین شخصیت‌های در این امر نهفته نیست که آنها به مطلوب میل‌شان نمی رسند، بلکه بیش از اندازه از آن پیشی می گیرند. سوپرمن و بَتمن بیش از اندازه از مطلوب‌شان جلو افتاده‌اند. همانند مصداق آن کلام بِرشت که می گفت؛ "زیادی ذوق زده به دنبال بخت ندوید، چون بعید نیست از آن جلو بزنید و بخت را پشت سرتان جابگذارید"
رضا احمدی
هیچ زنی، هیچ ردپایی از زن [درآثار نیچه] نیست... به جز مادر. و این بخشی از سیستم است. مادر فیگور بی صورت یک بازیگر اضافی ست، یک سیاهی لشکر. با گم و گور کردن خودش در پس زمینه همچون پرسونایی ناشناس، به باقی نق نق هاش حیات و جلوه می بخشد. هرچه با زندگی آغاز می شود به او بر می گردد؛ خطاب و مقصد همه چیز است و همه چیز به سوی او می رود. و او تنها به شرط در قعر بودن زنده می ماند.


ژاک دریدا، گوش دیگری، ص.38
@lookingawry
فیلم" آلمان، سال صفر" ، داستان ادموند پسری ده ساله است که تحت تاثیر معلم نازی و همجنس خواه خود قرار می گیرد.درس هایی که از وی می گیرد بر حول موضوعاتی است اعم از " زندگی جنگی بی رحمانه برای بقاست " ، " ضعیفان باری بر دوش جامعه هستد " و " برخورد با ضعیفان و نابودی آنها باید بدون احساس ترحم باشد " و عقایدی دیگر ازین دست.
برای بسیاری از انسان ها این دست از عقاید صرفا جنبه هایی نظری هستند اما برای ادموند اینگونه نیست.او پدر بزرگ بیمار و لاعلاجی دارد که آروزی مردن می کند و معلمی که تئوری پرداز و یا وراج نابودی ضعیفان است.اما ادموند اهل عمل است.او پدر بزرگ خود را با ریختن مقداری داروی کشنده در لیوان شیر او در کمال خونسردی میکشد و زمانی که این واقعه را برای معلم خود مطرح میکند ، میبینید که وی بزدلانه پا پس میکشد و به نوعی مشخص است که نمیخواهد مسئولیت این عمل را برگردن بگیرد.
در اینجا منطق لکان درباره ارتباط می تواند یاری رسان باشد.معلم ادموند در این واقعه پیام خاص خود را از دیگری در شکل معکوس و یا حقیقی آن دریافت می کند و پس می گیرد ، جا می خورد و سعی می کند خود را از پیامد حرف هایش مبرا داند.او توانایی آن را ندارد تا حقیقت گفته های خود را بازشناسد.
یکی از آموزه های مهم تاریخ اندیشه مخصوصا در سده های گذشته این خواهد بود که " هرگز با ایده های خطرناک بازی نکنید چون هرگز نمی توانید مطمئن شوید که دیوانه ای پیدا نخواهد شد که آنها را مو به مو اجرا کند "
اسلاوی ژیژک
از نشانگان خود لذت ببرید
لحظه‌ای که مرگ زندگی را تجربه می کند!!!
رضا احمدی
درفیلم" تام چشم‌چران (Peeping Tom) " محصولِ1960، طرحِ داستان پیرامونِ سلسله‌ای از زنانی می چرخد که به قتل رسیده‌اند، و یک ویژگی مشترک دارند؛ همه آن‌ها با حالتی از وحشت مطلق در چشم‌شان مرده‌اند. حالت چهره‌ی آنها صرفا حالت چهره‌ی قربانیان ترسیده نیست؛ رُعب و وحشتی که بر چهره‌ی آنها سایه افکنده تصور ناپذیر است، و هیچ یک از افرادی که قتل‌ها را بررسی می‌کنند، نمی توانند توضیحی برای آن بیابند. این حالت چهره‌ی معماوار به سرنخ اصلی در بررسی قتل‌ها تبدیل می شود. بنابراین، بررسی پیرامون این مسئله دور می زند که قربانی‌ها قبل از اینکه بمیرند چه چیزی دیده‌اند، چه چیزی باعثِ برانگیخته شدن چنین وحشتی در چهره‌ی آن‌ها شده است. شاید انتظار داشته باشیم که پاسخ این خواهد بود که قاتل نوعی جانور عجیب الخلقه است، یا اینکه نقابی هولناک بر چهره می زند. اما قضیه این نیست. در فرآیند روایت فیلم معلوم می شود، پاسخ معما این است که قربانی درست به هنگام کشته شدن تصاویر خود را دیده‌اند. آلت قتل از دو تیغ دراز و قیچی تشکیل می شود که به پشت آن آینه وصل شده است. طوری که قربانی می تواند تیغی را که برجانش رخنه کرده را ببیند، و خود را در حال مردن تماشا کند. اما این تمام ماجرا نیست و قاتل از نظر حرفه، فیلم‌ساز است، کسی که قربانی‌های خود را به بهانه‌ی گرفتن« تست بازیگری» برای نقشی در یک فیلم به لوکیشنی مناسب می کشاند. در لحظه‌ی مشخصی در خلال «تست بازیگری» قاتل دو تیغ را که در انتهای پایه‌ی دوربین قرار دارند، آشکار می کند، و به قصد کشتن قربانی حرکت می کند در حالی که قربانی به آینه‌ای تماشا می کند که لنز نزدیک شده را احاطه کرده است. هم‌چنان که قربانی به خودش در حال مردن تماشا می کند، تام چشم‌چران از همه‌ی آن اتفاق فیلم برمی دارد- و به ویژه دوربین را بر روی حالت ترس و وحشت قربانیِ خود تنظیم می‌کند. وسواس ذهنی او به هیچ روی صرفا وسواسِ به قتل رساندن زنها نیست. قتل صرفا محصول فرعی اجتناب ناپذیر « نقشه متعالی است». همه آنچه تام چشم‌چران می خواهد به فیلم کشیدن حالت غایی وحشت در چهره قربانیانش( و فرصتی برای بررسی آن در آرامش) است. کیف او متشکل است از تماشا کردن فرد دیگری که در حال تماشا کردن مرگ خویش است. در این¬جا نگاه خیره به معنای دقیق کلمه ابژه‌ی فانتزی اوست.
ترفند تام چشم‌چران برای ایجاد ترس در صورت قربانیان این است که او نگاه خودِ قربانیان را یک امرِ عینی و بیرونی می سازد و به جانب آنها منعکس می‌کند، گویا آنها فرصتی می یابند مرگ‌شان را پیش از آن که رخ دهد، مشاهده کنند. اما این رؤیت مرگ، ذهنی و درونی نیست بلکه عینی و بیرونی است. قربانیان در اینجا فرصت می‌یابند مرگ را در زندگی تجربه کنند. برخلافِ آن کلامِ ویتگنشتاین که می گفت: "مرگ رویدادی در زندگی نیست" مضمونِ فیلم، تجربه‌ی مرگ بعنوان رویدادی در زندگی است. به همین دلیل فیلمِ تامِ چشم‌چران تجربه‌ای است از اینکه چطور مرگ بصورت نمادین زندگی را تجربه می کند و شخص پیش از مردن، مرگ را حقیقتا از سَر می گذراند. البته جهت دیگری که سبب می شود مرگ در چشم‌اندازِ قربانیان بسیار دهشتناک و هولناک باشد، غریبه شدگی آنی آنها است. بعبارتی شخص با خودش غریبه می شود و امر آشنا سریعا به غریبه بدل می گردد. قربانیان در یک لحظه خودشان را در جایگاه قاتل می بینند و کاملا از خُودبیگانه می شوند و این از خُودبیگانی در ناب‌ترین شکل خواهد بود، نقطه ای که در آن تصویرِ "من" دیده شده، به هیچ وجه متعلق به "من" نیست. من از جایی خودم را می بینم که حقیقتا «من» سابقِ نیست و«من» در اینجا کاملا در وجه دیگری بودگی‌اش نمایان می‌شود
@lookingawry
آنتیگونه ( بازنویسی نمایشنامه آنتیگونه)
با مقدمه حنیف قریشی
نویسنده: اسلاوی ژیژک
در دست ترجمه( مترجم رضا احمدی)
روانکاوی و تأملات نابهنگام(1)
رضا احمدی
در روانکاوی تنها یک اصل متافیزکی وجود دارد، و آن اصل این است: آنچه بعنوان واقعیت می شناسیم تا جایی وجود دارد که بعنوان یک بن‌بست برای روان‌ انسانی تجربه شود. موجودیت آن در گِروِ همین بن‌بست بودگی است. فهم این مساله براساس یکی از شبهات زنون بسیار آسان خواهد بود: زنون می گفت آخلیس "نام یکی‌از قهرمان اسطوره‌ای یونان باستان"( در افسانه ازوپ بجای آخلیس خرگوش آمده) در عین تیزپا بودن، قادر نیست فاصله ای که میان خودش و لاک‌پشت دارد را طی کند و به لاک‌پشت برسد. مسأله زنون این نیست که آخلیس نمی تواند از لاک‌پشت پیشی بگیرد بلکه این است که آخلیس هیچ‌وقت به او نمی رسد؛ زیرا همواره یا پشت سَر قرار دارد و یا از لاک‌پشت سرعت می گیرد و جلو‌تر می‌افتد. بعبارتی تلاش برای رسیدن به یک نقطه همواره یا خیلی دیر یا خیلی زود است و بهنگام نیست. منطق روانکاوی برای برون رفت از چنین بن‌بستی رانه مرگ(The death drive) است؛ رانه‌ی مرگ، یعنی صرفنظر از مقصد و هدف، زیرا وجود هدف و مقصد در انتهایِ مسیر، توهم خودِ مسیر است و برای انسان تنها همین مسیر بی پایان وجود دارد و انسان می تواند مسیر را بعنوان مقصد خودش انتخاب کند. درست به همین دلیل بود که لاکان می گفت فلسفه برای تکمیل خودش تنها عنصری که نیاز است به مجموعه عناصر خود وارد که (ابژه کوچکa) است. «ابژه کوچک a» همان خواست واقعی انسان برای سر برآوردن از هیچ است. اینکه چگونه انسان هیچ را طلب می کند و آن را تا سرحدِ «ابژه‌ی استعلایی» ارتقا می دهد و در پیوند با یک موجود خیالی نظیر معشوقه جستجو می کند، تبیین روانکاوانه از خواستنِ نیستی است. می توان این موضوع را در قالب یک مثال دم‌دستی ساده‌تر بیان نمود: زمانی که عاشق می شویم و تلاش می کنم علت این شیدایی را بیان کنیم، ممکن است هزاران ویژگی از قبیل زیبایی، فرهیختگی، قامت رعنا و اخلاق نیکو را برای علت علاقه‌ی خودمان بیان کنیم، اما این ویژگی‌ها در دیگران هم یافت می‌شود، الّا اینکه ممکن است موجب عشق و علاقه‌ی ما نباشد. بنابراین در معشوقه چیزی وجود دارد که توصیف ناپذیر است و بقول لاکان چیزی که بیش از اوست. این امری که بیش از معشوقه و علت اصلیِ میل‌مان است همان خلأ، حفره و ابژه کوچک a در معشوقه است. عاشق در معشوقه خواهان آن وَجه «نیستی» هست که در او اقامت گزیده و در نظر بیمارگونه‌ی او محبوب حاملِ آن است. و به همین دلیل این عنصر «نیستی» و «فقدان» در او قابل توضیح نیست. و از قضا عشق مؤلفه‌ و عاملی برای سرپُوش گذاشتن به همین فقدان و نادیده گرفتن یک شکست از پیش موجود در رابطه‌ی دو انسان است. تمام اشعار سروده شده توسط انسان، قصه‌گویی و خیال‌پردازی برای نادیده گرفتن این فقدان است. "ابژه کوچک "aیا «نیستی استعلایی» در عین فقدان و نبودن، فرصت هزاران قصه پردازی و داستان گویی است. آیا هایدگر آن همه گفتارها و لفاظی‌ها در کتاب «هستی و زمان» را حول همین «نیستی استعلایی» که به گمان او مفهوم وجود است شکل نداد؟ هایدگر تلاش داشت چیزی را در فلسفه صورتبندی کند که سراسر تاریخ فلسفه با کنار گذاشتن آن مفهوم از فقدان و ابژه کوچکa ممکن شده بود. تمام تلاش هایدگر صورتبندی مجددی بود از تاریخ فلسفه، از اینکه چطور آن هسته‌ی سخت و توصیف ناپذیر گفتمان فلسفی را به‌راه می اندازد. در اینجا می توانیم بزرگترین ادعای لاکانی و روانکاوانه را این‌گونه طرح کنیم که تمام گفتمان هنری از قبیل شعر و سینما و همچنین فلسفه و علم پیرامون یک نیستی و خلأ پدید می‌آید و روانکاوی و هیستری تنها گفتمانی هستند که در قالب فرم و نه محتوا به چنین «نیستی» و حفره‌ای نزدیک می شوند.
@lookingawry
1
امید یک‌ویژگی‌ درونی نیست، بلکه خصلتی است بیرونی، در جایی و زمانی دیگر اتفاق می افتد. به همین دلیل امید می تواند ما را وادار به عمل و حرکت بکند. او به نقطه و لحظه‌ای دیگری ما را فرا‌می ‌خواند، باید برای پیوستن و یافتن‌اش حرکت کنیم و دست به‌جستجو بزنیم. امید به اکنون و اینجا تعلق ندارد، زیرا از پَس هر لحظه و رخداد می آید، عشوه‌گری می کند و خود را به رخ می‌کشد. فاصله‌اش را حفظ می‌کند تا همیشه خواستنی باشد. غروب و طلوع کاملی ندارد، بشرط نیمه حضورش وجود دارد. سرگردان است تا در اتصال به آدمی حیاتش تدوام یابد، امید به انسان بیشتر محتاج است تا آدمی به او.

رضا احمدی
@lookingawry
اگر بخواهیم به زبان هگلی سخن بگوییم، یک رسوایی کاملا فلسفی وقتی به ظهور می‌رسد که فلسفه‌ای خودِ گوهر هستی جمعی را عملا مشوَّش می‌کند، یعنی آنچه را که لاکان "دیگری بزرگ" می نامد، یا همان مجموعه پنهانی مشترک از باورها و هنجارهایی که کنش و واکنش ما را تنظیم می‌کنند‌.
ترفند (رسوایی ها ) عمدتا این نیست که این‌ها رویدادهای عمومی سخیفی‌اند،بلکه بیشتر این است که جنبه‌ی حقیقی تضاد را جابجا می کنند. مثلا ، دو "رسوای علمی " بزرگ دو قرن گذشته را در نظر بگیریم :داروین و فروید. "رسوایی" کشف داروین این تصور نیست که انسان، از طریق فرآیند طبیعی تکامل، از دل سلسله‌ی حیوانی سربرآورد؛ بر عکس، این رسوایی در آن تصور مرموزتری جای دارد که می گوید تکامل نه یک حرکت پیشرونده ی تدریجی، بلکه عبارت است از ظهور کاملا تصادفی و غیر ضروری گونه های جدید بدون هیچ مقیاسی عینی‌ای که با استفاده از آن بتوان آن گونه‌ها را به ترتیب اولویت و اهمیت مرتب کرد. به همین سان، آنچه در انقلاب فرویدی واقعا رسوایی برانگيز است تأکید بر نقش مرکزی سکسوالیته یا تمایل جنسی در زندگی انسان نیست بلکه برعکس، تأکید بر این است که سکسوالیته‌ی انسانی، بعنوان نقطه ای مقابل جفت گیری حیوانی، به لحاظ ساختاری از خصلتی مازادین و یا شکست خورده برخوردار است.

اسلاوی ژیژک
وحشت از اشک های واقعی
ترجمه فتاح محمدی
@lookingawry
👍1
مضحک بودن دستورات اخلاقی و دینی در این امر نهفته است که آنها چیزی را ممنوع می کنند که پیشاپیش ممنوع و ناممکن است. وقتی همه موانع را کنار می‌زنیم تا تجربه‌ای از خوشی داشته باشیم، به این مساله پی میبریم که خوشی در ذات خودش ناممکن بوده و آنچه توهم امکان دسترسی به لذائذ و خوشی‌ها را در ذهن‌مان بوجود آورده بود، همان ممنوعیت‌های فرهنگی و اجتماعی است. این آگاهی پیامد بسیار فاجعه‌آمیزی در پی دارد، زیرا از این پس دو نقش ظاهری بر عهده فرد گذاشته می‌شود: می‌توانیم با شکلی از ریاضت در قالب بودیسم و صوفیسم همچنان بر امر از دسته رفته سوگواری کنیم و یا اینکه در قالب هِدونیسم و مَصرف، کماکان وانمود کنیم در حال لذت و سرمستی هستیم. اما حقیقت عمل در هر دو مورد ایفای یک نقش و نمایش کاذب است. واکنش متحجرانه نیز برای بازگشت به دوره‌‌ای که انسان از طریق ممنوعیت های دینی و فرهنگی کسب لذت می‌کرد، تنها یک عملیات انتحاری است. انتحار، قانون میل را از طریق دسترس ناپذیر ساختن سوژه و نه ابژه، معکوس می‌سازد. بعبارتی سوژه در این نوع کنش حاضر نیست با قربانی ساختن ابژه‌ی میل، ایثار و فداکاری را بعنوان لذت تجربه کند، بلکه سوژه انتحاری، خودِ "قربانی کردن" و "ایثار" را قربانی می‌کند‌. آیا به راستی این بن‌بست‌های سه‌گانه بهترین دلیل بر شکست پروژه انسانی نیست؟ آیا تلاش‌های نظری در دوره معاصر از نیچه و هایدگر گرفته تا سارتر و دریدا صوربندی‌های متنوع از این بن‌بست محسوب نمی‌شوند؟
رضا احمدی
@lookingawry
👏2👍1
اگر در اول نمایشنامه تفنگی به دیوار آویزان باشد، این تفنگ تا آخر نمایش حتماً یک بار شلیک خواهد کرد...

آنتوان_چخوف
@lookingawry
👍1
Forwarded from Coffee philosophy کافه فلسفه
درسگفتاری در «روانکاوی و فلسفه»(جلسه هشتم)
مدرس: دکتر احمدی
چهارشنبه، ۲۱ آذر، ساعت ۱۹
جهت حضور به ایدی ذیل پیام دهید👇👇
@cofephilosophy
___




@coffeephilosophy
گفتار روانکاوی نقطه مقابل گفتار اربابی است،نقطه مقابل گفتار اقتصاد بازار است.لکان معتقد است ،آنچه را که روانکاوی می خواهد و وظیفه خود می داند که به آن برسد، نه well- being بلکه well-saying است، خوب گفتن در برابر خوب زیستن.
خوب زیستن آن چیزی است که جامعه مدرن به عنوان یک هدف در مقابل افرادش می گذارد و مدام به تبلیغ آن می پردازد.از مشخصات خوب زیستن تطابق با استاندارد های جامعه، تلاش برای کسب رفاه،تلاش برای برقراری نوع خاصی از روابط اجتماعی و امثال اینهاست. در واقع آنچه را که جامعه مدرن به افرادش تکلیف می کند صورت گرایی(formalisme(F، همرنگی(conformisme(F و مصرف است.
خوب گفتن هیچ‌یک از این مشخصات را ندارد و در ضمن به معنای خوب حرف زدن هم نیست.خوب گفتن یعنی رابطه بین کلمات وجود دارد، رابطه بین کلمات و آنچه هستیم.خوب گفتن بنابراین یک دانش است در مورد خود سوژه.در خوب گفتن هدف این است که شخص به رای نهایی در مورد وجود خودش دست یابد،به نوعی قضاوت آخر.یعنی دانش ناخودآگاه در اثر جریان روانکاوی منجر به تولد سوژه ناخودآگاه شود.جریان روانکاوی نه فقط یک دانش جدید در مورد سوژه به وجود می آورد، زیرا که سوژه خوب گفته شده دیگر آن سوژه قبلی نیست.خوب گفتن یعنی تغییر بنیادی در متافورها که این خود تغییر در دیدگاهها و تغییر در جایگاه شخص در جهان را به دنبال دارد.

کتاب: مکتب_لکان
نویسنده : میترا_کدیور
@lookingawry
👍2
شما از شنبه( دوشنبه در غرب) متنفر نیستید، بلکه از نظم سرمایه‌داری بیزار هستین.
اسلاوی ژیژک
👍3
در فیلم Shattered اثر ولفگانگ پترسن، محصول سال ۱۹۹۱، تام برنجر به سختی از یک تصادف اتومبیل جان سالم به در می‌برد. وقتی، هفته‌ها بعد، در بیمارستان با چهره و بدنی وصله پینه شده با جراحی پلاستیک به هوش می‌آید، در خصوص هویت خود دچار فراموشی کامل شده است - نمی تواند به یاد بیاورد‌ که کیست، هر چند همه‌ی اشخاص پیرامون او، از جمله زنی که ادعا می‌کند همسر او است (گر تاساچی)، او را رئیس یک مؤسسه‌ی بزرگ می‌دانند. پس از سلسله‌ای از رویدادهای رازآمیز، به انباری متروکه می رود و در آن به او می‌گویند که جسد شخصی که به دست او کشته شده در بشکه‌ای پر از روغن پنهان است. وقتی سر جسد را از درون مایع بیرون می آورد از وحشت بر جای خود خشک می شود - این که سر خود اوست!
پاسخ معما این است که او در واقع نه شوهر بلکه دوست پیشین زنی است که ادعا می کند همسر اوست. وقتی مرد، در حین رانندگی با اتومبیل و شوهر سابق زن، دچار سانحه می‌شود و به سختی از تصادف جان به در می برد، و چون صورت‌اش چنان تغییر شکل یافته که قابل شناسایی نیست، زن شوهرش را می‌کشد و او را به عنوان شوهر خود معرفی می‌کند و به جراحان دستور می دهد تا صورت او را براساس صورت شوهرش بازسازی کنند.
♦️ این وحشت ناشی از رویاروی شدن با خود در هیأتِ همزاد خود، بیرون از خود، حقیقتِ غایی خود این‌همانی سوژه است: سوژه در آن با خودش به عنوان یک شئ یا‌ ابژه بیرونی رویاروی می شود. این نوع بیرونی شدن فاجعه است، زیرا برای فرد جهانِ واقع و عینی باید شرایط تحقق ناکاملش باشد، انسان همواره باید احساس کند شرایط اجتماعی او را به تعویق می‌اندازد تا رغبت کند براساس یکسری تلاش‌های مذبوحانه خودش را اثبات سازد. بعبارتی تصویر آرمانی "خود" هیچ وقت نباید عینی و بیرونی شود، چون در این صورت یک شخصیت پیش‌ پافتاده در کنار دیگران است. شکافِ بین منِ ایده‌آل با حقیقت بُرون‌شده‌اش همان حقیقتی است که سبب می‌شود "من" یا ایگوی خیالیِ انسان خواستی و محبوب فرد باشد. انسان باید در مرز درون و بیرون قرار گیرد، نه کاملا هویت بیرونی‌اش باشد و نه کاملا هویت درونی‌اش‌. عدم انطباق کامل با شاکله‌ی درونی و بیرونی، سبب می‌شود شخص هویت غیر قطعی و متغیری پیدا کند. شکافی که فرصت ایفای هزار نقش برای انسان را ممکن می‌سازد. اگر به جانب هویت بیرونی و یا درونی بغلتیم، از تحقق کاملِ خودمان و عدمِ امکانِ ایفای نقش‌های دروغین سرخورده خواهیم شد. بنابراین زیستن در فاصله‌ی میان درون و بیرون هویت حقیقی سوژه‌ی انسانی است. و میل انسان نیز زاییده‌ی چنین عدم قطعیت و ناشکوفایی است.
رضا احمدی
@lookingawry
👍1
Forwarded from Coffee philosophy کافه فلسفه
خوانش کتاب «less than nothing» اثر «اسلاوی ژیژک»
مدرس: اقای دکتر احمدی
زمان: چهارشنبه ها، ساعت ۱۹
🔹 جهت ثبت نام، به آیدی ذیل پیام دهید:
@cofephilosophy
______________


@coffeephilosophy
Coffee philosophy کافه فلسفه
خوانش کتاب «less than nothing» اثر «اسلاوی ژیژک» مدرس: اقای دکتر احمدی زمان: چهارشنبه ها، ساعت ۱۹ 🔹 جهت ثبت نام، به آیدی ذیل پیام دهید: @cofephilosophy ______________ @coffeephilosophy
به باور مارکس، بورژوازی نخستین طبقه‌ای است که در تاریخ بشر بعنوان یک «طبقه» ظهور می‌کند، و پس از آن تنها با روی کارآمدن سرمایه‌داری است که قادر هستیم کل تاریخِ قبل و بعد را بمثابه تاریخِ مبارزه‌ی طبقاتی خوانش کنیم. بر همین سیاق در تاریخ فلسفه، یک لحظه‌ی منحصر به‌فردی وجود دارد که فلسفه، بعنوان فلسفه ظهور می‌کند و آن لحظه، نقطه‌ی کلیدی در اختیار می‌گذارد که از طریق آن می‌توان کل تاریخ فلسفه‌ی پیش و پس را قرائت کرد. به باور ما این لحظه منحصر بفرد همان ایده‌آلیسم آلمانی است که میان سالهای 1787، سال انتشار نقد عقل محض کانت تا سال 1831، سال مرگ هگل بوقوع می‌پیوند. این چند دهه غلظت و تراکم خیره کننده‌ای از اندیشه را متبلور می‌سازد. در این زمان کوتاه، توسعه اندیشه انسانی بیش از همه‌ی آن چیزی است که در تمام اعصار و قرون بشری بصورت نرمال پدید آمده است. همه آنچه از اندیشه پیش از این تاریخ طرح شده، می تواند و باید بعنوان تمهید و مقدمه‌ای جهت قرائت چنین انفجار فکری لحاظ گردد. و نیز همه آنچه از اندیشه پس از هگل رخ نموده، می‌تواند و باید بعنوان تفسیر، معکوس‌سازی و خوانش انتقادی ایده‌آلیسم آلمانی محسوب گردد. (ژیژک Less Than Nothing P 7-8)
کتاب Less Than Nothing اثر اسلاوی ژیژک که در سال 2012 منتشر شده، اثر جنجال برانگیزی است که دو ویژگی اساسی دارد: اولا شرح و تفسیری است از فلسفه‌ی هگل براساس همه فلسفه‌های پساهگلی و علی الخصوص خوانش لاکانی از فلسفه‌ی هگل. ژیژک در این اثر تلاش دارد خوانش منحصر بفردی از هگل و ماتریالیسم دیالکتیک ارائه دهد. از منظر ژیژک ماتریالیسم دیالکتیک معنای حقیقی‌اش را به میانجی روانکاوی فرویدی- لاکانی و مفاهیم رانه مرگ، سوژه‌ی خط خورده، ابژه کوچکa و مفهوم خلأ و بعد منفیت آن می‌یابد. برای ژیژک بازخوانی فلسفه هگلی فرصت مناسبی است برای مواجهه‌ی انتقادی با فلسفه هایدگر، بودیسم و سایر جریانهای فرهنگی و فلسفی معاصر. و ثانیا کتاب «کمتر از هیچ» بازنویسی کتاب «پدیدار شناسی روح» هگل است؛ به اعتقاد ژیژک اگر بنا بود کتاب پدیدراشناسی روح در قرن بیست و یکم نوشته شود همان کتاب Less Than Nothing می‌بود. برای ما بعنوان علاقه‌مندان فلسفه نیز کتاب حاضر همان نقطه منحصر بفردی است که از طریق آن می‌توانیم خودمان را در بطنِ نزاعِ فلسفیِ معاصر اروپایی بگنجانیم و تلاش کنیم در عین فهم آن، بخشی از آن نیز باشیم.
رضا احمدی
@lookingawry
رمبو عبارتی غریب را به کار می برد: «شورش های منطقی» (les révoltes | logiques). فلسفه چیزی همچون یک «شورش منطقی» است. فلسفه تفکر را با بی عدالتی سرشاخ می کند، با وضعیت معیوب جهان و زندگی. لیکن فلسفه با حرکتی که حافظ و مدافع عقل و برهان است، تفکر را با بی عدالتی سرشاخ می کند، حرکتی که نهایتا منطق جدیدی پیش می نهد.
مالارمه می گوید: «هر فکری پرتاب تاسی است.» به نظرم می رسد. این فرمول معمایی در عین حال معرِّف فلسفه نیز است، زیرا فلسفه فکر امر کلی - آنچه برای هر تفکری، حقیقی است را پیش می‌کشد، لیکن این کار را بر مبنای تعهدی انجام می‌دهد که در آن بخت همواره نقشی ایفا می کند، تعهدی که در عین حال نوعی ریسک و خطر کردن یا نوعی شرط بندی است.
آلن بدیو