روانکاوی و فلسفه
"این موضوع در دوازده جلسه
و هرجلسه تحت یک عنوان جزئی تر ارائه می گردد"
جلسه اول(روانکاوی و فلسفه)
جلسه دوم(ناخودآگاه و زبان)
جلسه سوم(ایستادن در جانبِ امر واقعی)
جلسه چهارم (روانکاوی و اخلاقی بودن)
جلسه پنجم(دیگری و امر تراژیک)
جلسه ششم(روانکاوی و تفاوت جنسی)
جلسه هفتم(هستی شناسی سوژه و ابژه در روانکاوی)
جلسه هشتم(مازاد میل و میل مازاد)
جلسه نهم( عشق و بازیابی میل)
جلسه دهم( روانکاوی و امر قدسی)
جلسه یازدهم(ژوئیسانس و باقیمانده انقسام ناپذیر)
جلسه دوازدهم( روانکاوی و تاریخ فلسفه)
"این موضوع در دوازده جلسه
و هرجلسه تحت یک عنوان جزئی تر ارائه می گردد"
جلسه اول(روانکاوی و فلسفه)
جلسه دوم(ناخودآگاه و زبان)
جلسه سوم(ایستادن در جانبِ امر واقعی)
جلسه چهارم (روانکاوی و اخلاقی بودن)
جلسه پنجم(دیگری و امر تراژیک)
جلسه ششم(روانکاوی و تفاوت جنسی)
جلسه هفتم(هستی شناسی سوژه و ابژه در روانکاوی)
جلسه هشتم(مازاد میل و میل مازاد)
جلسه نهم( عشق و بازیابی میل)
جلسه دهم( روانکاوی و امر قدسی)
جلسه یازدهم(ژوئیسانس و باقیمانده انقسام ناپذیر)
جلسه دوازدهم( روانکاوی و تاریخ فلسفه)
کژ نگریستن
تنها احساسِ حقیقی که فریب نمی دهد اضطراب است؛ سایر احساسات تماما جعلی و غیر واقعی هستند. اسلاوی ژیژک
به اعتقاد لاکان، اضطراب ناشی از فقدانِ دال است برخلافِ سایر حالات که با دالِ فقدان پیوند دارند. به همین جهت همه احساسات بهجز اضطراب، نمایشی هستند برای دیگری (دیگری نمادین) اما اضطراب در جایی هست که دیگریِ ناظر غایب است و این ویژگی اضطراب موجب می شود این حالت یک "وضعیتِ در خود" و پیچیده به خود باشد. کافی است اضطراب را با ترس مقایسه کنیم که ترس ابژه دارد و همواره ترس از چیزی ست، ولی اضطراب فاقد ابژه است.
دیگری و اراده ی معطوف به شَرارت:
رضا احمدی
فیلسوفان قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: شرّ اخلاقی نظیرِ قتل و جنایت که ناشی از فعل اختیاری انسان است و دومی، شرّ طبیعی که ناشی از حوادث طبیعی است و تهدیدی برای زندگی انسان محسوب می شود. در این میان شرّ سومی وجود دارد که می توان آن را شرّ الوهی نامید؛ شرّ الوهی سازوکاری شبیه قانون دارد. همچنان که قانون به محضِ موجودیت خودش، برسازنده ی سوژه های خطا کار است، تکلیف الهی به محض ابلاغش، انسانها را به دو گروه، هدایت یافته و گمراه تقسیم می کند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکیلف و قانون الهی در حیات بشری است. لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که می گفت «اگر خداوند نبود هر گناهی ممکن بود»، اظهار می کرد، اگر خداوند نبود هیچ گناهی ممکن نبود. یا به تعبیر ژیژک، ما همه رستگار می شدیم اگر پیامبران نبودند، زیرا کسی که قانون و شریعت را پایه گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت، قربانیانی به اسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی می کند. اما تکلیف الهی بهمثابه قانون و شریعت نه تنها تخطی و تَعدِّی را ممکن می سازد، بلکه بنحو اساسی بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی که بیان می کرد «شرّ در نگاهی نهفته است که همه جهان را شرّ می بیند»، را بپذیریم در این صورت این نگاه شرّ کاملا بر نگاه الهی و قانون گذار استوار است. برحسب تحلیل روانکاوانه کسی که بواسطه زبان قادر است انسان ها را به دو سویهی متقابل تقسیم کند لزوما جایگاه یک نگاه شرورانه را اشغال کرده است. در اینجا تحلیل اسلاوی ژیژک از یک فیلم برای فهمِ نکتهی فوق بسیار راهگشاست: « بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار» اثر کیم کی دوک با حضور راهبی خردمند و شاگرد او که پسر بچهای است معصوم، آغاز میشود. پس از چند سال، زن جوانی برای شفا به معبد میآید و با ورود او هرجومرج آغاز میشود. زن و پسر که اینک نوجوان شده است، با هم رابطۀ جنسی برقرار میکنند. پسر نوجوان فیلم بهدنبال زن به شهر میرود و راهب را در معبد شناور بر آب در دریاچهای کوهستانی تنها میگذارد. چند سال بعدتر، پسر که مردی سی ساله است به معبد بازمیگردد؛ درحالیکه دو کارآگاه او را بهخاطر جرمی که مرتکب شده، تعقیب میکنند. ظاهراً او زن را از روی حسادت به قتل رسانده و پیشگویی راهب را محقق ساخته است که پیشتر به او هشدار داده بود: عشق به یک زن موجب دلبستگی خواهد شد و درنهایت به قتل عاملِ دلبستگی خواهد انجامید. نخستین گام برای فهم این اثر آن است که چرخۀ رویدادهای آن را بیش از آنچه در فیلم، مدنظر است، جدی بگیریم. چرا مرد جوان معشوقش را که بهخاطر مردی دیگر او را ترک کرده بود، به قتل رساند؟ چرا عشق پسر تاایناندازه مالکانه است؟ این در حالی است که مردی عادی در زندگی سکولار، این مسئله را بهسادگی میپذیرد؛ هرچند برایش دردناک بوده باشد.پس چه میشود اگر دریابیم که همین تربیت بوداییِ راهب است که او را به چنین جنایتی واداشته است؟ چه میشود اگر دریابیم که ظهور زن بهعنوان ابژۀ شهوت و مالکیت است که درنهایت مرد را به کشتن او وامیدارد؛ حالآنکه همین رویکرد در دیدگاه بودایی است که کنارهگیری از زنان را توصیه میکند؟ پس آیا میتوان گفت که همین چرخۀ طبیعی که در فیلم به کار گرفته شده و قتل را نیز شامل میشود، امری است متعلق به جهان بودایی؟هگل در «پدیدارشناسی روح» نوشته است که: شر در نگاهِ ثابتی خانه دارد که شرارت را در تمام دورواطراف خودش میبیند. آیا فیلم کیم کی دوک نمونهای کامل از این بینش هگلی نیست؟ شر در اینجا تنها عشق شهوانی و مالکانۀ مرد جوان نیست؛ بلکه شر نگاه ثابت و کاملاً بیطرفانۀ این راهب است، نگاهی که عشقِ شهوانی و مالکانه را شر میشناسد. این همان است که در فلسفه «بازتابندگی» مینامیم؛ مطابق این نظرگاه، محکومکردنِ وضعیتی خاص میتواند خود بخشی از همان وضعیت باشد.
اما برای شرّ الهی سُویه و بُعد دیگری نیز می توان برشُمرد: زمانی شلینگ اظهار کرده بود که خدواند در آفرینش جهان می خواست تجربهای از فانی بودن و زوال پذیری داشته باشد؛ زیرا ابدیت تنها تصویری است که انسان می تواند از دوزخ داشته باشد، اگر درصدد باشیم بهشیوهی خیلی رادیکال این عبارت را فهم کنیم، باید بگوییم خداوند نه تنها خواسته است تجربهای از فناپذیری داشته باشد، بلکه خدا از خلقت جهانِ وانهاده به دنبالِ تجربه ای از جهانِ بی خدا بود. بواسطه این نگرش جهان طبیعی به دلیل اینکه دارای نظم خود بُنیاد است و بصورت فی نفسه، نظم و سیاق پیدا کرده و خداوند در آن مداخله ای ندارد و همچنین انسان نیز موجود مختاری است که برحسب نظرگاه خودش عمل می کند، لذا جهان برای خداوند بعنوان یک جهان بی خدا تجربه می شود. مسأله این نیست که هستی برای انسان یک جلوهی بی خدایی دارد، بلکه بیش از اینها، جهان هستی برای خداوند تجلی یک عَالم فاقد الوهیّت است.
ادامه👇
رضا احمدی
فیلسوفان قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: شرّ اخلاقی نظیرِ قتل و جنایت که ناشی از فعل اختیاری انسان است و دومی، شرّ طبیعی که ناشی از حوادث طبیعی است و تهدیدی برای زندگی انسان محسوب می شود. در این میان شرّ سومی وجود دارد که می توان آن را شرّ الوهی نامید؛ شرّ الوهی سازوکاری شبیه قانون دارد. همچنان که قانون به محضِ موجودیت خودش، برسازنده ی سوژه های خطا کار است، تکلیف الهی به محض ابلاغش، انسانها را به دو گروه، هدایت یافته و گمراه تقسیم می کند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکیلف و قانون الهی در حیات بشری است. لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که می گفت «اگر خداوند نبود هر گناهی ممکن بود»، اظهار می کرد، اگر خداوند نبود هیچ گناهی ممکن نبود. یا به تعبیر ژیژک، ما همه رستگار می شدیم اگر پیامبران نبودند، زیرا کسی که قانون و شریعت را پایه گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت، قربانیانی به اسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی می کند. اما تکلیف الهی بهمثابه قانون و شریعت نه تنها تخطی و تَعدِّی را ممکن می سازد، بلکه بنحو اساسی بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی که بیان می کرد «شرّ در نگاهی نهفته است که همه جهان را شرّ می بیند»، را بپذیریم در این صورت این نگاه شرّ کاملا بر نگاه الهی و قانون گذار استوار است. برحسب تحلیل روانکاوانه کسی که بواسطه زبان قادر است انسان ها را به دو سویهی متقابل تقسیم کند لزوما جایگاه یک نگاه شرورانه را اشغال کرده است. در اینجا تحلیل اسلاوی ژیژک از یک فیلم برای فهمِ نکتهی فوق بسیار راهگشاست: « بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار» اثر کیم کی دوک با حضور راهبی خردمند و شاگرد او که پسر بچهای است معصوم، آغاز میشود. پس از چند سال، زن جوانی برای شفا به معبد میآید و با ورود او هرجومرج آغاز میشود. زن و پسر که اینک نوجوان شده است، با هم رابطۀ جنسی برقرار میکنند. پسر نوجوان فیلم بهدنبال زن به شهر میرود و راهب را در معبد شناور بر آب در دریاچهای کوهستانی تنها میگذارد. چند سال بعدتر، پسر که مردی سی ساله است به معبد بازمیگردد؛ درحالیکه دو کارآگاه او را بهخاطر جرمی که مرتکب شده، تعقیب میکنند. ظاهراً او زن را از روی حسادت به قتل رسانده و پیشگویی راهب را محقق ساخته است که پیشتر به او هشدار داده بود: عشق به یک زن موجب دلبستگی خواهد شد و درنهایت به قتل عاملِ دلبستگی خواهد انجامید. نخستین گام برای فهم این اثر آن است که چرخۀ رویدادهای آن را بیش از آنچه در فیلم، مدنظر است، جدی بگیریم. چرا مرد جوان معشوقش را که بهخاطر مردی دیگر او را ترک کرده بود، به قتل رساند؟ چرا عشق پسر تاایناندازه مالکانه است؟ این در حالی است که مردی عادی در زندگی سکولار، این مسئله را بهسادگی میپذیرد؛ هرچند برایش دردناک بوده باشد.پس چه میشود اگر دریابیم که همین تربیت بوداییِ راهب است که او را به چنین جنایتی واداشته است؟ چه میشود اگر دریابیم که ظهور زن بهعنوان ابژۀ شهوت و مالکیت است که درنهایت مرد را به کشتن او وامیدارد؛ حالآنکه همین رویکرد در دیدگاه بودایی است که کنارهگیری از زنان را توصیه میکند؟ پس آیا میتوان گفت که همین چرخۀ طبیعی که در فیلم به کار گرفته شده و قتل را نیز شامل میشود، امری است متعلق به جهان بودایی؟هگل در «پدیدارشناسی روح» نوشته است که: شر در نگاهِ ثابتی خانه دارد که شرارت را در تمام دورواطراف خودش میبیند. آیا فیلم کیم کی دوک نمونهای کامل از این بینش هگلی نیست؟ شر در اینجا تنها عشق شهوانی و مالکانۀ مرد جوان نیست؛ بلکه شر نگاه ثابت و کاملاً بیطرفانۀ این راهب است، نگاهی که عشقِ شهوانی و مالکانه را شر میشناسد. این همان است که در فلسفه «بازتابندگی» مینامیم؛ مطابق این نظرگاه، محکومکردنِ وضعیتی خاص میتواند خود بخشی از همان وضعیت باشد.
اما برای شرّ الهی سُویه و بُعد دیگری نیز می توان برشُمرد: زمانی شلینگ اظهار کرده بود که خدواند در آفرینش جهان می خواست تجربهای از فانی بودن و زوال پذیری داشته باشد؛ زیرا ابدیت تنها تصویری است که انسان می تواند از دوزخ داشته باشد، اگر درصدد باشیم بهشیوهی خیلی رادیکال این عبارت را فهم کنیم، باید بگوییم خداوند نه تنها خواسته است تجربهای از فناپذیری داشته باشد، بلکه خدا از خلقت جهانِ وانهاده به دنبالِ تجربه ای از جهانِ بی خدا بود. بواسطه این نگرش جهان طبیعی به دلیل اینکه دارای نظم خود بُنیاد است و بصورت فی نفسه، نظم و سیاق پیدا کرده و خداوند در آن مداخله ای ندارد و همچنین انسان نیز موجود مختاری است که برحسب نظرگاه خودش عمل می کند، لذا جهان برای خداوند بعنوان یک جهان بی خدا تجربه می شود. مسأله این نیست که هستی برای انسان یک جلوهی بی خدایی دارد، بلکه بیش از اینها، جهان هستی برای خداوند تجلی یک عَالم فاقد الوهیّت است.
ادامه👇
👍2
بعبارتی الحاد بمعنای خداناباوری انسان نیست، بلکه بمعنای خداناباوریِ نفسِ خداوند است. او باور ندارد که وجود دارد و پیشاپیش باورش را به این موضوع از دست داده است. در اینجا بر این جمله¬ی لاکان که می گفت« تنها کشیشان هستند که خداناباوری را باور دارند» می توانیم وجه دیگری اعطا کنیم: تنها خداوند است که خداناباوری را باور دارد. همانطور که در نظام استالینی این مردم نبودند که اعتقادشان را به حاکمیت پرولتاریا از دست داده بودند، بلکه خودِ نظام استالینی از پیش بر چنین حاکمیتی باور نداشت.
بنابراین شرّ الهی دو نمود اساسی دارد: شرّ بودگی از این حیث که تلکیف و شریعتی را وارد چرخهی زندگی انسان می کند که سعادت همگانی را ناممکن می سازد و وجه دیگر شربودگی اش این است که باوری را از انسان می خواهد که خود بدان باور ندارد و لذا انسان را در وضعیت وانهاده ای رها می کند تا تجربه خداناباوری برای ذات خداوند ممکن شود.
@lookingawry
بنابراین شرّ الهی دو نمود اساسی دارد: شرّ بودگی از این حیث که تلکیف و شریعتی را وارد چرخهی زندگی انسان می کند که سعادت همگانی را ناممکن می سازد و وجه دیگر شربودگی اش این است که باوری را از انسان می خواهد که خود بدان باور ندارد و لذا انسان را در وضعیت وانهاده ای رها می کند تا تجربه خداناباوری برای ذات خداوند ممکن شود.
@lookingawry
جهان همچون تصویر و اختگی:
رضا احمدی
بهبیان هگلی، واژه ها قاتل حقایقاند و زبان به جهت صرفنظر کردن از واقعیت بیرونی است که می تواند بازنُمایی تحریف شده از حقیقت بیرونی باشد. بر این اساس ما با نادیده گرفتن امر بیرونی، نظام دالها را برای ترسیم جهان عینی انتخاب می کنیم. و لذا درک ما از جهان که به میانجی زبان و امر نشانه ای ممکن می شود، دررون خودش یک امرِ پس زده و ناگفته دارد؛ اما این امر بیان نشده و پَس زده شرط سخن گفتن است. اگر بنا بود زبان همانند چیزی که ویتگنشتاین متقدم اظهار می کرد، همشأن جهان عینی باشد، چیزی به اسم سخن گفتن ممکن نبود، سخن گفتن دربارهی جهان مدیون همین شکاف بین زبان و واقعیت است. اما همچنان که زبان در زنجیرهی دالها نهایتا نمی تواند به معنای خودش قطعیت ببخشد، بلکه وعدهی گفتن حقیقت را می دهد، میل انسان نیز که همواره امر نشانه ای و زبانی است با وعدهی دستیابی به مطلوب، تا لحظه مرگ فاصلهی خودش را از آن مطلوب حفظ می کند. اینکه میل انسان هیچ وقت ارضا نمی شود و ارضا آن همیشه محکوم به شکست است، تنها عامل بازتولید خودِ میل خواهد بود. به زبان بسیار ساده، برای اینکه همواره قادر باشیم میل بورزیم و انگیزه زندگی داشته باشیم، باید این توهم را که هیچ وقت به آرزوهایمان نمی رسیم در خودمان زنده نگه داریم. توهم دسترسناپذیری خواستههایمان همان نکتهای است که لاکان به آن اختگی نمادین می گوید. اختگی نمادین بدین معنا است که اصلِ میل و طلب را با از دست دادن مطلوبِ میل حفظ می کنیم و بین آن دو یک مبادلهی نمادین بوجود می آوریم. بنابراین زبان همچنان که بُعد اختگی واقعیت بیرونی است، تجلی اختگی نمادین انسان نیز خواهد بود. به همین دلیل زبان نه تنها بُعد کنشی انسان نیست، بلکه وجه انفعالی کامل انسان است. زبان برای اینکه به فرد اجازه سخن گفتن دهد، تمام وجودش را تسخیر می کند و او را از هستهی وجودش محروم می سازد و سپس بعنوان سوژه سخن گو به رسمیت می شناسد.
در این میان یک از پدیده های جالب توجه، فرصت سخن گفتنی است که تنها بواسطه ی تصویر صِرف در شبکه های مجازی مانند اینستاگرام پدید آمده و ما می توانیم با تصاویر سخن بگوییم. هر چند عموما ممکن است گمان کنیم در اینجا مجال بهتری برای اظهار نظر و ترسیم خودمان می یابیم، اما حقیقت این است که بُعد اختگی انسان بنحو مضاعفی در این نوع شبکه ها تقویت می شود. زیرا نظم بوجود آمده از طریق تصاویر نه تنها میل ما را به تعویق می اندازد بلکه ما بواسطهی اینکه دیگران تصاویر زندگی شادمانهی خودشان را نمایش می دهند از میل خودمان هم محروم هستیم؛ گویا دیگران بجای ما میل می ورزند. در اینستاگرام افرادی را تماشا می کنیم که غذای لذیذی را تهیه و می خورند، گروهی ماشینهای دلخواهی دارند، گروهی در خانههای مجللی زندگی می کنند، برخی زندگی و عشق رمانتیکی دارند، تعدادی حق سخن گفتن یافتند و گروهی الگوی خیالی خودشان را نمایش میدهند. حتی در مواردی که ناخوشی ها، فقر و فلاک گروهی نشان داده می شود، ما از این حیث که کسانی هستند که به بدبختی دیگران توجه دارند، می توانیم کاملا مطمئن باشیم که به همدردی ما نیازی نیست. بنابراین فضای مجازی و آنچه به نمایش درآمده، تماما تجلی بُعد اختگی انسان است. اما تنها راه ممکن برای رهایی از این اختگی، اطمینان کامل به چنین شبکه هایی است؛ باید وانمود کنیم حالا که تو به من حق سخن گفتن و به نمایش گذاشتن تمام امیال را می دهی، پس من بدون ترس از رسوایی تا انتهای چنین نمایشی پیش خواهم رفت. زمانی که تمام کاربران حاضر باشند فرصت سخن گفتن در چنین شبکه های را پیش از خودشان جدی بگیرند و از رسوایی ترسی نداشته باشند، به سرعت محدودیت ها و دستهای فریبکار «دیگری نمادین» آشکار خواهد شد. به همین جهت برای رهای از بعد ایدئولوژیک چنین شبکههایی باید آنها را حقیقتا جنبه ی جدیدی از هسته نمادین خودمان تلقی کنیم. و نیز برای اینکه در چنین عرصه ای کنشگر باشیم باید مرز بین گفتنی ها و ناگفتی ها را نادیده بگیریم.تا زمانی که از گفتن و نشان دادن برخی امور پرهیز داریم، در واقع دیگری و سوپر اگوی مندرج در این نوع فضاها را تایید می کنیم.
@lookingawry
رضا احمدی
بهبیان هگلی، واژه ها قاتل حقایقاند و زبان به جهت صرفنظر کردن از واقعیت بیرونی است که می تواند بازنُمایی تحریف شده از حقیقت بیرونی باشد. بر این اساس ما با نادیده گرفتن امر بیرونی، نظام دالها را برای ترسیم جهان عینی انتخاب می کنیم. و لذا درک ما از جهان که به میانجی زبان و امر نشانه ای ممکن می شود، دررون خودش یک امرِ پس زده و ناگفته دارد؛ اما این امر بیان نشده و پَس زده شرط سخن گفتن است. اگر بنا بود زبان همانند چیزی که ویتگنشتاین متقدم اظهار می کرد، همشأن جهان عینی باشد، چیزی به اسم سخن گفتن ممکن نبود، سخن گفتن دربارهی جهان مدیون همین شکاف بین زبان و واقعیت است. اما همچنان که زبان در زنجیرهی دالها نهایتا نمی تواند به معنای خودش قطعیت ببخشد، بلکه وعدهی گفتن حقیقت را می دهد، میل انسان نیز که همواره امر نشانه ای و زبانی است با وعدهی دستیابی به مطلوب، تا لحظه مرگ فاصلهی خودش را از آن مطلوب حفظ می کند. اینکه میل انسان هیچ وقت ارضا نمی شود و ارضا آن همیشه محکوم به شکست است، تنها عامل بازتولید خودِ میل خواهد بود. به زبان بسیار ساده، برای اینکه همواره قادر باشیم میل بورزیم و انگیزه زندگی داشته باشیم، باید این توهم را که هیچ وقت به آرزوهایمان نمی رسیم در خودمان زنده نگه داریم. توهم دسترسناپذیری خواستههایمان همان نکتهای است که لاکان به آن اختگی نمادین می گوید. اختگی نمادین بدین معنا است که اصلِ میل و طلب را با از دست دادن مطلوبِ میل حفظ می کنیم و بین آن دو یک مبادلهی نمادین بوجود می آوریم. بنابراین زبان همچنان که بُعد اختگی واقعیت بیرونی است، تجلی اختگی نمادین انسان نیز خواهد بود. به همین دلیل زبان نه تنها بُعد کنشی انسان نیست، بلکه وجه انفعالی کامل انسان است. زبان برای اینکه به فرد اجازه سخن گفتن دهد، تمام وجودش را تسخیر می کند و او را از هستهی وجودش محروم می سازد و سپس بعنوان سوژه سخن گو به رسمیت می شناسد.
در این میان یک از پدیده های جالب توجه، فرصت سخن گفتنی است که تنها بواسطه ی تصویر صِرف در شبکه های مجازی مانند اینستاگرام پدید آمده و ما می توانیم با تصاویر سخن بگوییم. هر چند عموما ممکن است گمان کنیم در اینجا مجال بهتری برای اظهار نظر و ترسیم خودمان می یابیم، اما حقیقت این است که بُعد اختگی انسان بنحو مضاعفی در این نوع شبکه ها تقویت می شود. زیرا نظم بوجود آمده از طریق تصاویر نه تنها میل ما را به تعویق می اندازد بلکه ما بواسطهی اینکه دیگران تصاویر زندگی شادمانهی خودشان را نمایش می دهند از میل خودمان هم محروم هستیم؛ گویا دیگران بجای ما میل می ورزند. در اینستاگرام افرادی را تماشا می کنیم که غذای لذیذی را تهیه و می خورند، گروهی ماشینهای دلخواهی دارند، گروهی در خانههای مجللی زندگی می کنند، برخی زندگی و عشق رمانتیکی دارند، تعدادی حق سخن گفتن یافتند و گروهی الگوی خیالی خودشان را نمایش میدهند. حتی در مواردی که ناخوشی ها، فقر و فلاک گروهی نشان داده می شود، ما از این حیث که کسانی هستند که به بدبختی دیگران توجه دارند، می توانیم کاملا مطمئن باشیم که به همدردی ما نیازی نیست. بنابراین فضای مجازی و آنچه به نمایش درآمده، تماما تجلی بُعد اختگی انسان است. اما تنها راه ممکن برای رهایی از این اختگی، اطمینان کامل به چنین شبکه هایی است؛ باید وانمود کنیم حالا که تو به من حق سخن گفتن و به نمایش گذاشتن تمام امیال را می دهی، پس من بدون ترس از رسوایی تا انتهای چنین نمایشی پیش خواهم رفت. زمانی که تمام کاربران حاضر باشند فرصت سخن گفتن در چنین شبکه های را پیش از خودشان جدی بگیرند و از رسوایی ترسی نداشته باشند، به سرعت محدودیت ها و دستهای فریبکار «دیگری نمادین» آشکار خواهد شد. به همین جهت برای رهای از بعد ایدئولوژیک چنین شبکههایی باید آنها را حقیقتا جنبه ی جدیدی از هسته نمادین خودمان تلقی کنیم. و نیز برای اینکه در چنین عرصه ای کنشگر باشیم باید مرز بین گفتنی ها و ناگفتی ها را نادیده بگیریم.تا زمانی که از گفتن و نشان دادن برخی امور پرهیز داریم، در واقع دیگری و سوپر اگوی مندرج در این نوع فضاها را تایید می کنیم.
@lookingawry
تکرار بمنزلهی انکار مضاعف:
اقای آرکادین ( گزارش محرمانه ۱۹۵۵) اثر اورسن ولز داستان مرد بسیار ثروتمندی است که با تظاهر به نسیان، روزنامه نگاری را استخدام می کند تا جزئیات مربوط به گذشتهی او را کشف کند. روزنامه نگار قدم به قدم حقیقت را بازسازی می کند که عبارت است از سرگذشت سیاهی آکنده از قتل، خیانت و کلاهبرداری ، اما همه ی شاهدان گذشته ی آرکادین که روزنامهنگار با آن ها تماس گرفته بود کوتاه زمانی پس از آن می میرند. سرانجام، روزنامه نگار در می یاید که هدف واقعی تحقیقات او چه بوده است: آرکادین او را استخدام کرده بود تا همهی شاهدانِ گذشته ی جنایت بار او را که هنوز زنده بودند، پیدا کند. با خلاص شدن از شر همه ی آنها، و در پایان خود روزنامه نگار، گذشته آرکادین می توانست برای همیشه دفن شود. البته طنز قضیه در این است که در اینجا یادسپاری ( بر ملا کردن حقایق مربوط به گذشته) مستقیما در خدمت فراموشی است.
این داستان دقیقا فرآیند درمان روانکاوی را نشان می دهد؛ روانکاو با بازسای فرآیند ماجراهای گذشته ی بیمار، کمک می کند تا او گذشته ی آسیب زا را فراموش کند. شخص بیمار نهایتا با کنار زدن شخص روانکاو یعنی آخرین مطلع از سر گذشت خودش، موفق به فراموشی و مدفون ساختن خاطرات گذشته می شود.
در فروپاشی روابط عاطفی و جدایی، طرفین پس از مدتی که از یکدیگر بی اطلاع هستند، مجددا هوس می کنند از روی کنجکاوی، دلتنگی و یا با امید به تغییر شرایط همدیگر را ببینند. اما پس از تجدید دیدار و مشاهده اینکه هیچ چیز تغییر نکرده برای همیشه دیگری را فراموش می کنند. در اینجا تکرار بمنزله انکار مضاعف است؛ بعبارتی آنچه سبب می شد مجددا دیدار داشته باشند نه احیای یک رابطه بلکه این دیدار به جهت اطمینان از فراموشی است. آنها همدیگر را ملاقات می کنند تا از جدایی اطمینان حاصل کنند و یقین داشته باشند چیزی برجای نمانده.
رضا احمدی
@lookingawry
اقای آرکادین ( گزارش محرمانه ۱۹۵۵) اثر اورسن ولز داستان مرد بسیار ثروتمندی است که با تظاهر به نسیان، روزنامه نگاری را استخدام می کند تا جزئیات مربوط به گذشتهی او را کشف کند. روزنامه نگار قدم به قدم حقیقت را بازسازی می کند که عبارت است از سرگذشت سیاهی آکنده از قتل، خیانت و کلاهبرداری ، اما همه ی شاهدان گذشته ی آرکادین که روزنامهنگار با آن ها تماس گرفته بود کوتاه زمانی پس از آن می میرند. سرانجام، روزنامه نگار در می یاید که هدف واقعی تحقیقات او چه بوده است: آرکادین او را استخدام کرده بود تا همهی شاهدانِ گذشته ی جنایت بار او را که هنوز زنده بودند، پیدا کند. با خلاص شدن از شر همه ی آنها، و در پایان خود روزنامه نگار، گذشته آرکادین می توانست برای همیشه دفن شود. البته طنز قضیه در این است که در اینجا یادسپاری ( بر ملا کردن حقایق مربوط به گذشته) مستقیما در خدمت فراموشی است.
این داستان دقیقا فرآیند درمان روانکاوی را نشان می دهد؛ روانکاو با بازسای فرآیند ماجراهای گذشته ی بیمار، کمک می کند تا او گذشته ی آسیب زا را فراموش کند. شخص بیمار نهایتا با کنار زدن شخص روانکاو یعنی آخرین مطلع از سر گذشت خودش، موفق به فراموشی و مدفون ساختن خاطرات گذشته می شود.
در فروپاشی روابط عاطفی و جدایی، طرفین پس از مدتی که از یکدیگر بی اطلاع هستند، مجددا هوس می کنند از روی کنجکاوی، دلتنگی و یا با امید به تغییر شرایط همدیگر را ببینند. اما پس از تجدید دیدار و مشاهده اینکه هیچ چیز تغییر نکرده برای همیشه دیگری را فراموش می کنند. در اینجا تکرار بمنزله انکار مضاعف است؛ بعبارتی آنچه سبب می شد مجددا دیدار داشته باشند نه احیای یک رابطه بلکه این دیدار به جهت اطمینان از فراموشی است. آنها همدیگر را ملاقات می کنند تا از جدایی اطمینان حاصل کنند و یقین داشته باشند چیزی برجای نمانده.
رضا احمدی
@lookingawry
Forwarded from کژ نگریستن
سرمایه و بازنمود استعلایی آن
رضا احمدی
بنابر دیدگاه مارکس پول در سرمایه داری همان نقشی را ایفا می کند که مسیح در باور مسیحیان دارد. مسیح همچون امر انتزاعیِ غیرِ محصور در کالبد جسمانی شیوه ی باز خرید گناهان مومنین است که در قِبال باور به او قرار می گیرد. مسیح نه بعنوان یک شخصیت تاریخی خاص بلکه بعنوان صورت و فرم محض، نقش میانجی گری را دارد که بواسطه او ایمان انسان ها عینیت می یابد. پول نیز نه به جهت ارزش ذاتی بلکه صرفا بدلیل وجه صوری، مبدأ تمام ارزش گذاری ها محسوب می شود. بر این اساس پول را باید فرم محضِ میانجی گری دانست که پیش شرط هر مبادله ای است. در اینجا همچنان که مسیح نقش استعلایی در میان باور مسیحیان دارد؛ پول نیز امروزه شأن استعلایی در شکل گیری تنسیق اجتماعی دارد.
به منظور دریافت صحیح از به کارگیری مفهوم استعلایی در توصیف نقش پول در سرمایه داری جدید، می توان به دو مورد از کاربرد این مفهوم در فلسفه و روانکای اشاره کرد: کانت تحقق ادارک تجربی انسان را وابسته به شروط پیشیی می دانست که نه بعنوان محتوای تجربی بلکه تنها بعنوان عناصر پیشینی در ادراک انسانی عمل می کند. به بیان بسیار ساده و مسامحی شناخت تجربی انسان ماحصل تلفیق عنصر بیرونی( که از طریق اتصال حسی با جهان بیرون بدست می آید) با عنصر درونی که کانت از آنها به حسیات استعلایی و منطق استعلایی تعبیر می کند، حاصل می شود. به اعتقاد کانت مفهوم زمان و مکان دو عنصر پیشین برای درک هر امر تجربی است و تجربه در محتوای اولیه خود فاقد عنصر مکان و زمان است. بعبارتی این دو عنصر از خصیصه های سوژه های انسانی هستند که از چشم انداز این دو مؤلفه وقایع بیرونی را تجربه می کند. همچنان که ما درک بی واسطه ای از جهان بیرونی نداریم و جهان از طریق امور استعلایی وساطت می شود؛ بنابر دیدگاه لکان در روانکاوی، انسان حتی درک بی واسطه ای از خود نیز ندارد. سوژه مندی انسان در گروِ به رسمیت شناختن غیر است و این غیر همان حوزه نمادین است که ما با تصدیق آن می پذیریم که از طریق او وجود ما بعنوان سوژه وساطت شود. امر نمادین و در رأس آن دالِ فالوس شأن همان امر استعلایی کانت را دارد که بعنوان شرایطِ پیشینی، ادراکِ سوژه انسانی را از خود ممکن می سازد.
در اینجا باید به شیوه ی وسوسه آمیزی بگویم ما همچنان که تجربی بی واسطه ای از جهان و سوژه بودگی شخصی خودمان نداریم؛ حتی تجربه ی بی واسطه ای از واقعیت اجتماعی نیز نداریم. زیرا سرمایه داری در جهان امروز از طریق شکاف طبقاتی بین سرمایه دار و کارگر، و تصاحب ارزشِ افزوده ی کالای تولیدی او بر ساخته نمی شود. و همچنین سرمایه داری پسین از طریق تبدیل مؤلفه های زندگی از قبیل هنر، دین، تَن و غیره... به امر مبادله ای خود را ممکن نمی سازد؛ بلکه سرمایه داری به مدد برساختن یک مقوله ی استعلایی و بر کشیدن آن به یک افق نامرئی ساحتی را ایجاد نموده است که ما قادر نیستیم بدون آن امر استعلایی مواجه ای با واقعیت اجتماعی داشته باشیم. پول بِسان یک امر استعلایی در شرایط فعلی درکِ ما از اقتصاد، سیاست، فرهنگ، هنر و تمام وجوه زندگی ما را سامان می دهد. در شرایط فعلی پول نه مقوله ای مؤخر از سرمایه حقیقی و کالا بلکه شرط ماتقدم اساسی و بنیادی هر چیزی است که قرار است بعنوان سرمایه تلقی گردد. با نگرش بسیار ساده انگارانه اگر امروز به این نکته توجه کنیم که پول چگونه تجسم مادی و عینی خودش نظیر صورت اسکناس را از دست می دهد و در حال تحول و تبدیل شدن به امر دیجیتالی و اعتبار محض است، نقش استعلایی آن برای ما بسیار مفهوم خواهد بود. پول در شکل نامرئی و آن هاله قدسی متوهِّمانه اش می تواند مابازاء عینی هر امر رازآلود و قدسی نیز تلقی گردد. در اینجا باید نکته سنجی اسلاوی ژیژک را یادآوری نمود که سرمایه داری با طرح یک فرمِ محضِ ارزش در قالب پول توانسته است وجه پنهان و راز آمیز متافیزکی هر شئ و مقوله ای را با ادغام در رابطه ی مبادله ای آشکار و در نهایت آن را تهی سازد. در آفرینش، وجود انسان، حیات پس از مرگ ،باورهای دینی، آغاز و سرانجام انسان هیچ اسرار پنهانی نهفته نیست، درست نه بدلیل اینکه علم این اعتقادات را رسوا ساخته باشد؛ بلکه مابازائی مانند پول ایجاد شده است که شأن هر باوری از خِلال آن معیَّن می گردد. در واقع پول تجسم عینی و تعبیر هر چیزی است که می توند بعنوان ارزش مازاد مطرح باشد.
کارکرد دستمزد نمونه بسیار عینی از بازنمود استعلایی سرمایه است: یک مشاور روانشناس وقتی در قبال مشاوره ی ارائه شده دستمزد طلب می کند فی الواقع با یک ترفند ناآگانه خود را از چرخه ی احساسی و عاطفی ماجرای مطرح شده برکنار می کند و اگر شخص مورد مراجعه خانومی باشد که در زندگی اش شکستی را تجربه کرده باشد نمی تواند مشاوری را که دستمزد دریافت نموده در ماجرای خود شریک گرداند. کارکرد دستمزد را عینا در شیوه ی کار وُکلا و کاراگاهان ...ادامه 👇
رضا احمدی
بنابر دیدگاه مارکس پول در سرمایه داری همان نقشی را ایفا می کند که مسیح در باور مسیحیان دارد. مسیح همچون امر انتزاعیِ غیرِ محصور در کالبد جسمانی شیوه ی باز خرید گناهان مومنین است که در قِبال باور به او قرار می گیرد. مسیح نه بعنوان یک شخصیت تاریخی خاص بلکه بعنوان صورت و فرم محض، نقش میانجی گری را دارد که بواسطه او ایمان انسان ها عینیت می یابد. پول نیز نه به جهت ارزش ذاتی بلکه صرفا بدلیل وجه صوری، مبدأ تمام ارزش گذاری ها محسوب می شود. بر این اساس پول را باید فرم محضِ میانجی گری دانست که پیش شرط هر مبادله ای است. در اینجا همچنان که مسیح نقش استعلایی در میان باور مسیحیان دارد؛ پول نیز امروزه شأن استعلایی در شکل گیری تنسیق اجتماعی دارد.
به منظور دریافت صحیح از به کارگیری مفهوم استعلایی در توصیف نقش پول در سرمایه داری جدید، می توان به دو مورد از کاربرد این مفهوم در فلسفه و روانکای اشاره کرد: کانت تحقق ادارک تجربی انسان را وابسته به شروط پیشیی می دانست که نه بعنوان محتوای تجربی بلکه تنها بعنوان عناصر پیشینی در ادراک انسانی عمل می کند. به بیان بسیار ساده و مسامحی شناخت تجربی انسان ماحصل تلفیق عنصر بیرونی( که از طریق اتصال حسی با جهان بیرون بدست می آید) با عنصر درونی که کانت از آنها به حسیات استعلایی و منطق استعلایی تعبیر می کند، حاصل می شود. به اعتقاد کانت مفهوم زمان و مکان دو عنصر پیشین برای درک هر امر تجربی است و تجربه در محتوای اولیه خود فاقد عنصر مکان و زمان است. بعبارتی این دو عنصر از خصیصه های سوژه های انسانی هستند که از چشم انداز این دو مؤلفه وقایع بیرونی را تجربه می کند. همچنان که ما درک بی واسطه ای از جهان بیرونی نداریم و جهان از طریق امور استعلایی وساطت می شود؛ بنابر دیدگاه لکان در روانکاوی، انسان حتی درک بی واسطه ای از خود نیز ندارد. سوژه مندی انسان در گروِ به رسمیت شناختن غیر است و این غیر همان حوزه نمادین است که ما با تصدیق آن می پذیریم که از طریق او وجود ما بعنوان سوژه وساطت شود. امر نمادین و در رأس آن دالِ فالوس شأن همان امر استعلایی کانت را دارد که بعنوان شرایطِ پیشینی، ادراکِ سوژه انسانی را از خود ممکن می سازد.
در اینجا باید به شیوه ی وسوسه آمیزی بگویم ما همچنان که تجربی بی واسطه ای از جهان و سوژه بودگی شخصی خودمان نداریم؛ حتی تجربه ی بی واسطه ای از واقعیت اجتماعی نیز نداریم. زیرا سرمایه داری در جهان امروز از طریق شکاف طبقاتی بین سرمایه دار و کارگر، و تصاحب ارزشِ افزوده ی کالای تولیدی او بر ساخته نمی شود. و همچنین سرمایه داری پسین از طریق تبدیل مؤلفه های زندگی از قبیل هنر، دین، تَن و غیره... به امر مبادله ای خود را ممکن نمی سازد؛ بلکه سرمایه داری به مدد برساختن یک مقوله ی استعلایی و بر کشیدن آن به یک افق نامرئی ساحتی را ایجاد نموده است که ما قادر نیستیم بدون آن امر استعلایی مواجه ای با واقعیت اجتماعی داشته باشیم. پول بِسان یک امر استعلایی در شرایط فعلی درکِ ما از اقتصاد، سیاست، فرهنگ، هنر و تمام وجوه زندگی ما را سامان می دهد. در شرایط فعلی پول نه مقوله ای مؤخر از سرمایه حقیقی و کالا بلکه شرط ماتقدم اساسی و بنیادی هر چیزی است که قرار است بعنوان سرمایه تلقی گردد. با نگرش بسیار ساده انگارانه اگر امروز به این نکته توجه کنیم که پول چگونه تجسم مادی و عینی خودش نظیر صورت اسکناس را از دست می دهد و در حال تحول و تبدیل شدن به امر دیجیتالی و اعتبار محض است، نقش استعلایی آن برای ما بسیار مفهوم خواهد بود. پول در شکل نامرئی و آن هاله قدسی متوهِّمانه اش می تواند مابازاء عینی هر امر رازآلود و قدسی نیز تلقی گردد. در اینجا باید نکته سنجی اسلاوی ژیژک را یادآوری نمود که سرمایه داری با طرح یک فرمِ محضِ ارزش در قالب پول توانسته است وجه پنهان و راز آمیز متافیزکی هر شئ و مقوله ای را با ادغام در رابطه ی مبادله ای آشکار و در نهایت آن را تهی سازد. در آفرینش، وجود انسان، حیات پس از مرگ ،باورهای دینی، آغاز و سرانجام انسان هیچ اسرار پنهانی نهفته نیست، درست نه بدلیل اینکه علم این اعتقادات را رسوا ساخته باشد؛ بلکه مابازائی مانند پول ایجاد شده است که شأن هر باوری از خِلال آن معیَّن می گردد. در واقع پول تجسم عینی و تعبیر هر چیزی است که می توند بعنوان ارزش مازاد مطرح باشد.
کارکرد دستمزد نمونه بسیار عینی از بازنمود استعلایی سرمایه است: یک مشاور روانشناس وقتی در قبال مشاوره ی ارائه شده دستمزد طلب می کند فی الواقع با یک ترفند ناآگانه خود را از چرخه ی احساسی و عاطفی ماجرای مطرح شده برکنار می کند و اگر شخص مورد مراجعه خانومی باشد که در زندگی اش شکستی را تجربه کرده باشد نمی تواند مشاوری را که دستمزد دریافت نموده در ماجرای خود شریک گرداند. کارکرد دستمزد را عینا در شیوه ی کار وُکلا و کاراگاهان ...ادامه 👇
Forwarded from کژ نگریستن
نیز مشاهده می کنیم. در فیلم های کاراگاهی کلاسیک مانند هرکول پوآرو و شرلوک هلمز که برای آنچه استخدام شدند، پول دریافت می کنند هیچ وقت شاهد شکل گیری رابطه ی عاطفی و عاشقانه بین کاراگاه و ارباب رجوع نیستیم، بالعکس در فیلم های پلیسی هالیوودی پلیس قهرمان تنها با افتادن در یک رابطه عاشقانه می تواند قصه را خاتمه دهد.
مثال های فوق الذکر را می توان در قالب یک تئوری روانکاوانه اینگونه صورتبندی نمود: هر زمانی که قادر باشیم یک محتوای ایجابی را بواسطه ی یک امر نشانه ای و نمادین جایگزین سازیم، در عوض می توانیم از آن محتوای ایجابی چشم پوشی کنیم. دقیقا پول همان امر نمادین است که به مدد آن می توانیم در حوزه عمومی از محتوای ایجابی هر مقوله ای چشم پوشی کنیم و آن را به یک امر صوری تقلیل دهیم. درست به همین دلیل که پول شأنیت استعلایی برای سرمایه داری دارد، هر بحرانی فرصت بازتولید خودِ سرمایه داری است. اگر در موقعیت فعلی به این باور برسیم که کالاهای تولیدی نظیر نوشابه و سس بجهت قند و چربی های بیش از حد مُضرّ هستند، سرمایه داری نمونه ای از نوشابه های بدون قند و سس های بدون چربی را روانه بازار می کند. بنابراین از خلال تمام ناکامی های مطرح از قبیل بحران های زیست محیطی ، تولید مواد غذایی ناسالم و آشفتگی بازار سرمایه آنچه بازتولید می شود خود سرمایه داری و قواعد آن است.
مثال های فوق الذکر را می توان در قالب یک تئوری روانکاوانه اینگونه صورتبندی نمود: هر زمانی که قادر باشیم یک محتوای ایجابی را بواسطه ی یک امر نشانه ای و نمادین جایگزین سازیم، در عوض می توانیم از آن محتوای ایجابی چشم پوشی کنیم. دقیقا پول همان امر نمادین است که به مدد آن می توانیم در حوزه عمومی از محتوای ایجابی هر مقوله ای چشم پوشی کنیم و آن را به یک امر صوری تقلیل دهیم. درست به همین دلیل که پول شأنیت استعلایی برای سرمایه داری دارد، هر بحرانی فرصت بازتولید خودِ سرمایه داری است. اگر در موقعیت فعلی به این باور برسیم که کالاهای تولیدی نظیر نوشابه و سس بجهت قند و چربی های بیش از حد مُضرّ هستند، سرمایه داری نمونه ای از نوشابه های بدون قند و سس های بدون چربی را روانه بازار می کند. بنابراین از خلال تمام ناکامی های مطرح از قبیل بحران های زیست محیطی ، تولید مواد غذایی ناسالم و آشفتگی بازار سرمایه آنچه بازتولید می شود خود سرمایه داری و قواعد آن است.
مساله کنونی ما این نیست که نمی توانیم جهان خیالی خودمان را تحقق ببخشیم، بلکه معضل ما این است که قادر نیستیم جهان بیرونی را بعنوان بخشی از قاب خیالی خودمان تلقی کنیم... در این وضعیت از خودبیگانگی، بصورت بیگانگی سوژه از خودش تجربه نمی شود، بلکه از خودبیگانگی یعنی آن دیگری و واقعیت نمادین بیرونی بخشی از خود نیست و مسئولیتش را وانهاده و به سوژه های منفرد و پراکنده تقلیل یافته است.
اسلاوی ژیژک
اسلاوی ژیژک
Telegram
attach 📎
کژ نگریستن
مساله کنونی ما این نیست که نمی توانیم جهان خیالی خودمان را تحقق ببخشیم، بلکه معضل ما این است که قادر نیستیم جهان بیرونی را بعنوان بخشی از قاب خیالی خودمان تلقی کنیم... در این وضعیت از خودبیگانگی، بصورت بیگانگی سوژه از خودش تجربه نمی شود، بلکه از خودبیگانگی…
مقصود ژیژک این است که امروز شاهد از خود بیگانگی نیستیم و مساله ای بنام از خودبیگانگی نداریم، در واقع معضل اصلی "دیگربیگانگی" است و دیگری( امر نمادین ) از خودش بیگانه شده، این همان تعریفی است که ژیژک از وضعیت پستمدرن دارد. به باور او پست مدرنیسم یعنی فروپاشی دیگری. وقتی دیگری از خودبیگانه شد نتیجه اش انسان های هیستریک و مضطرب در جامعه است.
چگونه نقد منصفانه میتواند #براندازانه باشد؟
محسن-سلگی
12آبان ماه 97
دوست فرهیختهام جناب دکتررضا احمدی در گروه فرهیختگان، نقد سازنده و نقد منصفانه را از جمله مفاهیم استبدادی و ریاکارانه خوانده و مدعی شده که تنها حالت نقد سازنده، همان نقد مخرب است. با او هم همدل و هم مخالفام. از این حیث همدلام که اگر نقد سازنده و منصفانه را ملزم کنیم –مانند استلزام منطقی یا دلالت التزام-به برشمردن خوبیها، این الزام، استبدادی و حبسکردن نقد و بیاثرکردن ژانر نقد بهخصوص در برابر رژیم خطا و سیستم ستم است. نقد مخرب هم میتواند سازنده باشد و در آنی که تخریب میکند، بسازد و رهاییبخش باشد. برای مثال، آثار کانت را اگر از سر نفی مطلق نقد کنیم، میتواند سازنده باشد اما منصفانه نه. چراکه برجستگیهای آثار او را نادیده گرفته است. این نقد چه بسا توانسته یک زوایه مطلق و بزرگنما از ضعفهای کانت را به ما نشان دهد که با رویکردی معتدل امکان دستیابی به این منظرگاه و نظربازی با آن میسر نبود. این نقد هم دریچهای تازه است که نباید آن را سرکوب کرد. این نقد در عین منصفانهنبودن از جهاتی ممکن است سازنده باشد. در سطحی کلانتر، میتوان از مقام تقدیر نسبت به برخی تجربهگرایان یا عقلگرایان، فردگرایان، جامعهگرایان و نظایر اینها وارد شد؛ از این حیث که بعضاً توانستهاند قابلیتهای امر جزئی و امر کلی را در نهایت خود به ما بنمایانند. بدینسان، تمامیتخواهی روشی یا انحصار روشی بسا رهاوردهای خوبی هم داشته باشد.
در مواجهه با یک متن، میتوان سنگ لقهای آن را متن کشید و ویرانش کرد و درعینحال میتوان به مواد یا عناصری از آن ویرانه تحسین روانه کرد.
ازاین حیث که نقد منصفانه لزوماً استبدادی و ریاکارانه است، با او مخالفام. میتوان چیزی یا کسی را تماماً نفی کرد و در عین حال در این نقد، اتصاف به انصاف داشت. برای نمونه، قتل کودکان توسط اسرائیل باید به نقد نفیای و مطلق کشیده شود. در این نقد، منتقد ممکن است از جاده انصاف و جانب جناب حقیقت خارج شود؛ برای نمونه اگر درباره رفتار نظامیان صهیونیست اغراق کند یا واقعیت را آنگونه که هست به تصور و یا تصویر نکشاند.
نقد همچنین میتواند به ضد خود بدل شود. در وضعیت اغراق و افراطیگری، گروهی مانند سازمان مجاهدین را میتوان مثال زد که در مبارزهشان با پهلوی، از سلاح نقد نتوانستند به نقد سلاح رسیده و بل به سلاح دست بردند و این چنین از صلاح و اصلاح دور و دست بر قضا هم درون سازمان یک سانترالیسم مخوف را رقم زدند و هم در جامعه پیش و پس از انقلاب عامل وحشت، ترور و خشونت و سرکوب شدند.
اگر منتقدان حاضر به شنیدن صدای دیگران نشوند و مدام مانند سیرنها در داستان اولیس آواز سر دهند-بنویسند و حرف بزنند- و در پی اغوای ایدئولوژیک مخاطبان و فراخواندن آنان به دنیای جزیرهای خویش باشند، در نهایت شاید سبب غرق خود و دیگران شوند؛ نه خود در آن جزیرهشان بمانند و نه کسی به جزیره آنها راه یابد.
لازم به ذکر است که سیرنها پریانی بودند که با آوازهای سحار و اغواءگرشان، ملوانان را بیاختیار کرده و سوی خود میکشاندند و غرق میکردند. اما در نهایت سیرنها هم غرق شدند.
اولیس که از جادوی صدای سیرنها خبر داشت، گوش ملوانان را از موم پر کرد تا صدای سیرنها را نشنوند و کشتی را منحرف نکنند اما خود او که به دکل کشتی بسته شده بود گوشهایش را باز گذاشت تا از صدای سیرن ها لذت ببرد. یک درس که از این داستان اسطورهای میتوان گرفت این است که گاه «شنیدن» میتواند سبب استبداد شود و این تنها نشنیدن و یکنواخت و تکراری سخنگفتن مستبدان و حکومتهای استبدادی نیست که عامل استبداد است. ای بسا منتقدان هم اگر به جای نقد به نقزدن روی آورند و دچار بیماری نقد شده و مدام از همه چیز انتقاد کنند، به دام تکرار، تمامیتخواهی نقد و بازتولید استبداد از در پشتی میافتدند.
گاه لازم است سکوت کرد و گاه لازم است گوشهایمان را بر برخی سخنان تکراری و تکگویانه استبدادی –اگرچه زیبا و احساسبرانگیز باشد-ببندیم.
دکتراحمدی در ادامه مواضعشان از نقد کینتوزانه دفاع کردند. نقد کینتوزانه ممکن است از حقارت روح باشد؛ درست مانند برخی پتیبورژواها که فکر میکنند ثروتمندان بزرگ حتماً از راه نامشروع به داراییشان رسیدهاند.
نقد کینتوزانه هم ممکن است منصفانه باشد؛ مانند آنچه در ابتدای متن در خصوص کودککشی گفتم اما نقد حسادتورزانه –حسادت در متن و نه در ماتن یا نویسنده- بیتردید منصفانه نیست. در مقابل نقد کینتوزانه میتواند همان رسانتیمان باشد که نیچه آن را حقارت روح میانگاشت.
در نهایت به رالز استناد میکنم که نسبت انصاف و عدالت شبیه نسبت استعاره و شعر است. استعاره و شعر، اینهمانی ندارند اما شعر، استعاری است. عدالت و انصاف هم چنیناند.تحقق انصاف همچون تحقق دقت آسانتر ازتحقق عدالت است.
محسن-سلگی
12آبان ماه 97
دوست فرهیختهام جناب دکتررضا احمدی در گروه فرهیختگان، نقد سازنده و نقد منصفانه را از جمله مفاهیم استبدادی و ریاکارانه خوانده و مدعی شده که تنها حالت نقد سازنده، همان نقد مخرب است. با او هم همدل و هم مخالفام. از این حیث همدلام که اگر نقد سازنده و منصفانه را ملزم کنیم –مانند استلزام منطقی یا دلالت التزام-به برشمردن خوبیها، این الزام، استبدادی و حبسکردن نقد و بیاثرکردن ژانر نقد بهخصوص در برابر رژیم خطا و سیستم ستم است. نقد مخرب هم میتواند سازنده باشد و در آنی که تخریب میکند، بسازد و رهاییبخش باشد. برای مثال، آثار کانت را اگر از سر نفی مطلق نقد کنیم، میتواند سازنده باشد اما منصفانه نه. چراکه برجستگیهای آثار او را نادیده گرفته است. این نقد چه بسا توانسته یک زوایه مطلق و بزرگنما از ضعفهای کانت را به ما نشان دهد که با رویکردی معتدل امکان دستیابی به این منظرگاه و نظربازی با آن میسر نبود. این نقد هم دریچهای تازه است که نباید آن را سرکوب کرد. این نقد در عین منصفانهنبودن از جهاتی ممکن است سازنده باشد. در سطحی کلانتر، میتوان از مقام تقدیر نسبت به برخی تجربهگرایان یا عقلگرایان، فردگرایان، جامعهگرایان و نظایر اینها وارد شد؛ از این حیث که بعضاً توانستهاند قابلیتهای امر جزئی و امر کلی را در نهایت خود به ما بنمایانند. بدینسان، تمامیتخواهی روشی یا انحصار روشی بسا رهاوردهای خوبی هم داشته باشد.
در مواجهه با یک متن، میتوان سنگ لقهای آن را متن کشید و ویرانش کرد و درعینحال میتوان به مواد یا عناصری از آن ویرانه تحسین روانه کرد.
ازاین حیث که نقد منصفانه لزوماً استبدادی و ریاکارانه است، با او مخالفام. میتوان چیزی یا کسی را تماماً نفی کرد و در عین حال در این نقد، اتصاف به انصاف داشت. برای نمونه، قتل کودکان توسط اسرائیل باید به نقد نفیای و مطلق کشیده شود. در این نقد، منتقد ممکن است از جاده انصاف و جانب جناب حقیقت خارج شود؛ برای نمونه اگر درباره رفتار نظامیان صهیونیست اغراق کند یا واقعیت را آنگونه که هست به تصور و یا تصویر نکشاند.
نقد همچنین میتواند به ضد خود بدل شود. در وضعیت اغراق و افراطیگری، گروهی مانند سازمان مجاهدین را میتوان مثال زد که در مبارزهشان با پهلوی، از سلاح نقد نتوانستند به نقد سلاح رسیده و بل به سلاح دست بردند و این چنین از صلاح و اصلاح دور و دست بر قضا هم درون سازمان یک سانترالیسم مخوف را رقم زدند و هم در جامعه پیش و پس از انقلاب عامل وحشت، ترور و خشونت و سرکوب شدند.
اگر منتقدان حاضر به شنیدن صدای دیگران نشوند و مدام مانند سیرنها در داستان اولیس آواز سر دهند-بنویسند و حرف بزنند- و در پی اغوای ایدئولوژیک مخاطبان و فراخواندن آنان به دنیای جزیرهای خویش باشند، در نهایت شاید سبب غرق خود و دیگران شوند؛ نه خود در آن جزیرهشان بمانند و نه کسی به جزیره آنها راه یابد.
لازم به ذکر است که سیرنها پریانی بودند که با آوازهای سحار و اغواءگرشان، ملوانان را بیاختیار کرده و سوی خود میکشاندند و غرق میکردند. اما در نهایت سیرنها هم غرق شدند.
اولیس که از جادوی صدای سیرنها خبر داشت، گوش ملوانان را از موم پر کرد تا صدای سیرنها را نشنوند و کشتی را منحرف نکنند اما خود او که به دکل کشتی بسته شده بود گوشهایش را باز گذاشت تا از صدای سیرن ها لذت ببرد. یک درس که از این داستان اسطورهای میتوان گرفت این است که گاه «شنیدن» میتواند سبب استبداد شود و این تنها نشنیدن و یکنواخت و تکراری سخنگفتن مستبدان و حکومتهای استبدادی نیست که عامل استبداد است. ای بسا منتقدان هم اگر به جای نقد به نقزدن روی آورند و دچار بیماری نقد شده و مدام از همه چیز انتقاد کنند، به دام تکرار، تمامیتخواهی نقد و بازتولید استبداد از در پشتی میافتدند.
گاه لازم است سکوت کرد و گاه لازم است گوشهایمان را بر برخی سخنان تکراری و تکگویانه استبدادی –اگرچه زیبا و احساسبرانگیز باشد-ببندیم.
دکتراحمدی در ادامه مواضعشان از نقد کینتوزانه دفاع کردند. نقد کینتوزانه ممکن است از حقارت روح باشد؛ درست مانند برخی پتیبورژواها که فکر میکنند ثروتمندان بزرگ حتماً از راه نامشروع به داراییشان رسیدهاند.
نقد کینتوزانه هم ممکن است منصفانه باشد؛ مانند آنچه در ابتدای متن در خصوص کودککشی گفتم اما نقد حسادتورزانه –حسادت در متن و نه در ماتن یا نویسنده- بیتردید منصفانه نیست. در مقابل نقد کینتوزانه میتواند همان رسانتیمان باشد که نیچه آن را حقارت روح میانگاشت.
در نهایت به رالز استناد میکنم که نسبت انصاف و عدالت شبیه نسبت استعاره و شعر است. استعاره و شعر، اینهمانی ندارند اما شعر، استعاری است. عدالت و انصاف هم چنیناند.تحقق انصاف همچون تحقق دقت آسانتر ازتحقق عدالت است.
Forwarded from Radio Zamaneh
گفتوگو با صالح نجفی ــ رفع حجاب اجباری: حلقه مفقوده پیوند اقتصاد و سیاست
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/418625&rhash=eec6b76cb50965
صالح نجفی، نویسنده و مترجم ایرانی در گفتوگوی حاضر ابتدا توصیفی کلی از ساختار چهاردهه حکمرانی جمهوری اسلامی به دست میدهد. او با توسل به صورتبندی لکان از نظمهای نمادین، خیالی و واقعی وضعیت چهاردهه گذشته را ترکیبی از دموکراسی، تئوکراسی و تیموکراسی (مالکسالاری) میداند و معتقد است دلیل تداوم نظام کنونی را باید در ترکیب خاص و منحصربهفرد این سه سطح با یکدیگر دانست. او سپس به بررسی اعتراضات ۸۸ و ۹۶ میپردازد و بر اهمیت مبارزه با حجاب اجباری تأکید میکند.
🌎 https://www.radiozamaneh.com/418625
🔴در انتهای این پست با لمس دکمه instant view در تلفنهمراه و یا تبلت خود این مقاله را به صورت کامل مطالعه کنید🔴
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/418625&rhash=eec6b76cb50965
صالح نجفی، نویسنده و مترجم ایرانی در گفتوگوی حاضر ابتدا توصیفی کلی از ساختار چهاردهه حکمرانی جمهوری اسلامی به دست میدهد. او با توسل به صورتبندی لکان از نظمهای نمادین، خیالی و واقعی وضعیت چهاردهه گذشته را ترکیبی از دموکراسی، تئوکراسی و تیموکراسی (مالکسالاری) میداند و معتقد است دلیل تداوم نظام کنونی را باید در ترکیب خاص و منحصربهفرد این سه سطح با یکدیگر دانست. او سپس به بررسی اعتراضات ۸۸ و ۹۶ میپردازد و بر اهمیت مبارزه با حجاب اجباری تأکید میکند.
🌎 https://www.radiozamaneh.com/418625
🔴در انتهای این پست با لمس دکمه instant view در تلفنهمراه و یا تبلت خود این مقاله را به صورت کامل مطالعه کنید🔴
t.me
گفتوگو با صالح نجفی ــ رفع حجاب اجباری: حلقه مفقوده پیوند اقتصاد و سیاست
از نظر صالح نجفی باید بر حلقه ضعیف زنجیر پیکار سیاسی در وضعیت کنونی انگشت نهاد. و این حلقه به باور او مقابله با حجاب اجباری است.
Radio Zamaneh
گفتوگو با صالح نجفی ــ رفع حجاب اجباری: حلقه مفقوده پیوند اقتصاد و سیاست 🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/418625&rhash=eec6b76cb50965 صالح نجفی، نویسنده و مترجم ایرانی در گفتوگوی حاضر ابتدا توصیفی کلی از ساختار چهاردهه حکمرانی جمهوری…
این گفتگو تحلیلی مناسبی از وضعیت کنونی ماست و ارزش آن را دارد که بخوانیم.
ایمانِ بدون باور !
بنیاد گرایی و ایدئولوژی معاصر اسلامی نه ایدهای درباره ی زندگیست و نه ایدهای درباره ی مرگ، بلکه شیوه ای برای ادغام نمودن مرگ در زندگی است. بعبارتی همه ی آنچه به باور یک مؤمن در ظرفِ مرگِ انسان تحقق می یابد، از دید یک بنیادگرا باید تلاش شود در خودِ زندگی ظهور و نمود پیدا کند و به همین جهت بنیادگرا کاملا در باور به روز پاداش و عِقاب در تردید است و دقیقا به همین دلیل تلاش می کند تکلیف همه ی امور را در این دنیا مشخص سازد. به بیان دیگر بنیادگرایان به روز رستاخیز و زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارند و لذا تلاش میکنند این اعتقاد را با تلفیق کردن مرگ و عینی ساختن آن در زندگی دنیوی جبران کنند. اگر نمی توان به روز جزا اعتقاد داشت، دستکم این عدمِ اعتقاد سبب می شود یک بنیادگرا زندگی را به دو سویه ی عمل و محاسبه بدل سازد. او در تلاش است حیات دنیوی را بگونهای سامان بخشد تا در آن واحد "مرگ" و "زندگیِ پس از مرگ" در مقطع این جهانی محقق گردد. به باور آنها اگر قادر نیستیم زندگی را در آن سوی مرگ جستجو کنیم، می توانیم مرز بین مرگ و زندگی را در خودِ زندگی ترسیم کنیم. بنابراین ایدئولوژی دینی بر خلاف باور خودش، فرصتِ زیستنِ دنیا را بعنوان عرصه ی عمل، و زندگی اخروی را بعنوان ثمره و نتیجه ی آن شناسایی نمی کند، بلکه درصدد است حیات دنیوی را نتیجه و پیامد ایمان خودش قرار دهد.
شاید نیهیلیسم مضاعف در چنین نگرشی به همین سبب باشد که مرگ را به جانب زندگی سوق داده و زیستن را اساسا بر پایه ی مرگ تعریف نموده است. در واقع مرگ بر حسب تلقی رویکردهای بنیادگرا در مرزهای خودش نمی ماند و عرصه ی زندگی را اشغال می کند. بر این اساس ایدئولوژی دینی را باید بارزترین تجلی انکار نیهیلیستی و ماتریالیسم تاریخی قلمداد نمود. در این شکل از ماده باوری اکتفاء به امری مادّی نیست که آن را قوام می بخشد، همانا تعیین مرزهای امر مادّی و غیر مادّی در درون حیات طبیعی و مادّی است که آن را برمی سازد.
رضا احمدی
@lookingawry
بنیاد گرایی و ایدئولوژی معاصر اسلامی نه ایدهای درباره ی زندگیست و نه ایدهای درباره ی مرگ، بلکه شیوه ای برای ادغام نمودن مرگ در زندگی است. بعبارتی همه ی آنچه به باور یک مؤمن در ظرفِ مرگِ انسان تحقق می یابد، از دید یک بنیادگرا باید تلاش شود در خودِ زندگی ظهور و نمود پیدا کند و به همین جهت بنیادگرا کاملا در باور به روز پاداش و عِقاب در تردید است و دقیقا به همین دلیل تلاش می کند تکلیف همه ی امور را در این دنیا مشخص سازد. به بیان دیگر بنیادگرایان به روز رستاخیز و زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارند و لذا تلاش میکنند این اعتقاد را با تلفیق کردن مرگ و عینی ساختن آن در زندگی دنیوی جبران کنند. اگر نمی توان به روز جزا اعتقاد داشت، دستکم این عدمِ اعتقاد سبب می شود یک بنیادگرا زندگی را به دو سویه ی عمل و محاسبه بدل سازد. او در تلاش است حیات دنیوی را بگونهای سامان بخشد تا در آن واحد "مرگ" و "زندگیِ پس از مرگ" در مقطع این جهانی محقق گردد. به باور آنها اگر قادر نیستیم زندگی را در آن سوی مرگ جستجو کنیم، می توانیم مرز بین مرگ و زندگی را در خودِ زندگی ترسیم کنیم. بنابراین ایدئولوژی دینی بر خلاف باور خودش، فرصتِ زیستنِ دنیا را بعنوان عرصه ی عمل، و زندگی اخروی را بعنوان ثمره و نتیجه ی آن شناسایی نمی کند، بلکه درصدد است حیات دنیوی را نتیجه و پیامد ایمان خودش قرار دهد.
شاید نیهیلیسم مضاعف در چنین نگرشی به همین سبب باشد که مرگ را به جانب زندگی سوق داده و زیستن را اساسا بر پایه ی مرگ تعریف نموده است. در واقع مرگ بر حسب تلقی رویکردهای بنیادگرا در مرزهای خودش نمی ماند و عرصه ی زندگی را اشغال می کند. بر این اساس ایدئولوژی دینی را باید بارزترین تجلی انکار نیهیلیستی و ماتریالیسم تاریخی قلمداد نمود. در این شکل از ماده باوری اکتفاء به امری مادّی نیست که آن را قوام می بخشد، همانا تعیین مرزهای امر مادّی و غیر مادّی در درون حیات طبیعی و مادّی است که آن را برمی سازد.
رضا احمدی
@lookingawry
ابژهی والای تنهایی
رضا احمدی
فیلم "وقتی غریبهای زنگ می زند" محصول 2006 به کارگردانی سایمون وست؛ شاید بهترین پرداخت از مضمون غریبهای باشد که با تلفن مزاحم کسی می شود و او را به وحشت می افکند. بخش نخست فیلم از منظر چشم پرستاری جوان روایت می شود که در خانهای بزرگ واقع در حومهی شهر کار می کند. دو بچهی خانه در طبقه دوم به خواب عمیقی رفته اند و پرستار در اتاق نشیمنِ طبقه اول تلوزیون تماشا می کند. وقتی غریبه شروع می کند به تلفن کردند و یک ریز این سؤال را تکرار میکند که « به بچهها سرزدی؟ پرستار به پلیس زنگ می زند و پلیس از او می خواهد که همه درها و پنجره ها را قفل کند و دفعهی بعد که مزاحم زنگ می زند با مکالمهای طولانی سرش را گرم کند تا پلیس بتواند رَدش را از روی تلفن پیدا کند. بعد از اینکه مزاحم چندبار دیگر زنگ می زند، پلیس به پرستار تلفن می کند: پلیس متوجه شده است که مزاحم از تلفن دیگری از همان خانه به پرستار زنگ می زده. مزاحم تمام این مدت در خانه و بغل گوش او بوده؛ و همان شب بچهها را با سنگدلی کشته و از همان اتاق بچه ها به پرستار تلفن می کرده. وحشت و ترس مضاعف در چنین داستانپردازی ریشه در این امر دارد که تهدیدی که گمان می شد بیرون از خانه است، ناگهان معلوم میشود درون خانه و بیخ گوش قربانی است. یکی از ترفندهای ساخت فیلمهای وحشت استفاده از همین دیالکتیک بین موقعیتها است: بطور مثال، نزدیک کردن سوژهی ترسناک، کسی که آشناست ناگهان بصورت غریبه تجربه می شود، جابجای بین موقعیتِ خواب و بیداری، وارونه ساختن نقطه آغاز و پایان داستان و ترفندهای از این قبیل. یکی از وضعیت های که ما در آن یک چنین دیالکتیکی را تجربه می کنیم، "تنهایی" ست؛ انسان "تنهایی" را نه در بیرون، بلکه در درون خودش تجربه می کند به همین دلیل "تنهایی" یک حالت بیرونی نیست. زمانی که ما در میان دوستان و سایر نزدیکانمان هستیم، اتفاق پیش آمده این است که "تنهایی" را در میان وجودمان تنها گذاشتیم و پس از اینکه آنها را ترک می کنیم، بسوی "تنهایی" برمی گردیم. "تنهایی" در میان جان ما اقامت داره و او کاملا تنهاست. وحشت و هراسِ "تنهایی" این است که ما نمی خواهیم با او خلوت کنیم و نمی خواهیم او درون خانه باشد. به همین دلیل "تنهایی" مهمترین وجه نمود "دیگری ِ" درونِ ماست. دیگری در وجود ما بصورت تَک و تنها خلوت گزیده و نمی خواهیم با او هَمسان و همدم باشیم. اگر سارتر می گفت «جهنم یعنی دیگری»، مشکل این است که این دیگری در وجود ما قرار دارد و ما از آن خلاصی نداریم. و زمانی که تلاش می کنیم با این دیگریِ درونی که تنهایی ما را آشکار می کند، همسان و یکی شویم در او چیزی وجود دارد که بیگانه بودگیاش را سریعا نمایان می کند. در فیلمهای که انسان ها بصورت زامبیهای تسخیر شده توسط بیگانگان روایت می شود، شاهدیم که زامبی ها کاملا شبیه انسانند الاّ اینکه امر جزئی مانند دندان های تِیزتَر یا ناخن های بزرگرتر سریعا همذات پنداری را ناممکن می سازند. ما دیگریِ درونی را همین گونه تجربه می کنیم؛ او کاملا خودِ ما است فقط همین تفاوت جزئی نظیر دندانِ نیشِ تِیزتَرش سبب می شود این همذات پنداری و یکی شدن کاملا از هم گسیخته شود. بنابراین دیگری درونی بعنوان امرِ یکه و تنها، ما را ابژهی خودش می سازد و موجب می شود با گریختن از او به افراد و اشخاص بیرونی پناه ببریم. در اینجا نیز، عنصر ناپیدایی که میان دیگریِ درونی و دیگریِ بیرونی قرار دارد، ابژه والایی است که مانند زن پرستار وقتی از دیگری های بیرونی کناره می گیرد، ناگهان ملتفت می شود دیگری و غریبه درونِ خانه بوده است.
@lookingawry
رضا احمدی
فیلم "وقتی غریبهای زنگ می زند" محصول 2006 به کارگردانی سایمون وست؛ شاید بهترین پرداخت از مضمون غریبهای باشد که با تلفن مزاحم کسی می شود و او را به وحشت می افکند. بخش نخست فیلم از منظر چشم پرستاری جوان روایت می شود که در خانهای بزرگ واقع در حومهی شهر کار می کند. دو بچهی خانه در طبقه دوم به خواب عمیقی رفته اند و پرستار در اتاق نشیمنِ طبقه اول تلوزیون تماشا می کند. وقتی غریبه شروع می کند به تلفن کردند و یک ریز این سؤال را تکرار میکند که « به بچهها سرزدی؟ پرستار به پلیس زنگ می زند و پلیس از او می خواهد که همه درها و پنجره ها را قفل کند و دفعهی بعد که مزاحم زنگ می زند با مکالمهای طولانی سرش را گرم کند تا پلیس بتواند رَدش را از روی تلفن پیدا کند. بعد از اینکه مزاحم چندبار دیگر زنگ می زند، پلیس به پرستار تلفن می کند: پلیس متوجه شده است که مزاحم از تلفن دیگری از همان خانه به پرستار زنگ می زده. مزاحم تمام این مدت در خانه و بغل گوش او بوده؛ و همان شب بچهها را با سنگدلی کشته و از همان اتاق بچه ها به پرستار تلفن می کرده. وحشت و ترس مضاعف در چنین داستانپردازی ریشه در این امر دارد که تهدیدی که گمان می شد بیرون از خانه است، ناگهان معلوم میشود درون خانه و بیخ گوش قربانی است. یکی از ترفندهای ساخت فیلمهای وحشت استفاده از همین دیالکتیک بین موقعیتها است: بطور مثال، نزدیک کردن سوژهی ترسناک، کسی که آشناست ناگهان بصورت غریبه تجربه می شود، جابجای بین موقعیتِ خواب و بیداری، وارونه ساختن نقطه آغاز و پایان داستان و ترفندهای از این قبیل. یکی از وضعیت های که ما در آن یک چنین دیالکتیکی را تجربه می کنیم، "تنهایی" ست؛ انسان "تنهایی" را نه در بیرون، بلکه در درون خودش تجربه می کند به همین دلیل "تنهایی" یک حالت بیرونی نیست. زمانی که ما در میان دوستان و سایر نزدیکانمان هستیم، اتفاق پیش آمده این است که "تنهایی" را در میان وجودمان تنها گذاشتیم و پس از اینکه آنها را ترک می کنیم، بسوی "تنهایی" برمی گردیم. "تنهایی" در میان جان ما اقامت داره و او کاملا تنهاست. وحشت و هراسِ "تنهایی" این است که ما نمی خواهیم با او خلوت کنیم و نمی خواهیم او درون خانه باشد. به همین دلیل "تنهایی" مهمترین وجه نمود "دیگری ِ" درونِ ماست. دیگری در وجود ما بصورت تَک و تنها خلوت گزیده و نمی خواهیم با او هَمسان و همدم باشیم. اگر سارتر می گفت «جهنم یعنی دیگری»، مشکل این است که این دیگری در وجود ما قرار دارد و ما از آن خلاصی نداریم. و زمانی که تلاش می کنیم با این دیگریِ درونی که تنهایی ما را آشکار می کند، همسان و یکی شویم در او چیزی وجود دارد که بیگانه بودگیاش را سریعا نمایان می کند. در فیلمهای که انسان ها بصورت زامبیهای تسخیر شده توسط بیگانگان روایت می شود، شاهدیم که زامبی ها کاملا شبیه انسانند الاّ اینکه امر جزئی مانند دندان های تِیزتَر یا ناخن های بزرگرتر سریعا همذات پنداری را ناممکن می سازند. ما دیگریِ درونی را همین گونه تجربه می کنیم؛ او کاملا خودِ ما است فقط همین تفاوت جزئی نظیر دندانِ نیشِ تِیزتَرش سبب می شود این همذات پنداری و یکی شدن کاملا از هم گسیخته شود. بنابراین دیگری درونی بعنوان امرِ یکه و تنها، ما را ابژهی خودش می سازد و موجب می شود با گریختن از او به افراد و اشخاص بیرونی پناه ببریم. در اینجا نیز، عنصر ناپیدایی که میان دیگریِ درونی و دیگریِ بیرونی قرار دارد، ابژه والایی است که مانند زن پرستار وقتی از دیگری های بیرونی کناره می گیرد، ناگهان ملتفت می شود دیگری و غریبه درونِ خانه بوده است.
@lookingawry
Forwarded from Coffee philosophy کافه فلسفه
✅ درسگفتاری در «روانکاوی و فلسفه»(جلسه چهارم)
✅ مدرس: دکتر احمدی
✅ چهارشنبه، ۲۳ آبان، ساعت ۱۹
✅ جهت حضور به ایدی ذیل پیام دهید👇👇
@cofephilosophy
___
@coffeephilosophy
✅ مدرس: دکتر احمدی
✅ چهارشنبه، ۲۳ آبان، ساعت ۱۹
✅ جهت حضور به ایدی ذیل پیام دهید👇👇
@cofephilosophy
___
@coffeephilosophy
Forwarded from اتچ بات
در سال ۱۵۸۶ که ملکه الیزابت اول از سوی وزرا برای اعدام ماری استوارت تحت فشار بود، او پاسخی بدون پاسخ به آنها داد: "من اگر به شما بگویم که با درخواست شما موافق نیستم، ممکن است حرفی زده باشم که فراتر از چیزیست که فکر میکنم. و اگر بگویم که می خواهم او را اعدام کنید، احتمالا خودم را در ورطه ی خطر میاندازم، کسی که شما برای حفظ او کار میکنید."
پیام او اشکار بود؛ او حاضر نیست که بگوید نمی خواهد ماری استوارت کشته شود، زیرا فکر میکند که این بیش از آن چیزی است که حقیقتا می خواهد و فکر میکند. بلکه او به روشنی می خواهد که ماری استوارت بمیرد، اما با این وجود نمی خواهد در نگاه عمومی فرض بر این باشد که در چنین جنایتی شریک بوده است. بنابراین پیامضمنی پاسخش روشن است: اگر شما وزیران، خدمتکاران راستین من هستید، این جنایت را از سوی من مرتکب شوید و او را بکشید، بدون اینکه من را برای مرگش مسئول قرار بدید. حتی اجازه بدید من بی خبر از اقدام شما باشم تا در صورت لزوم برخی از شماها را بجهت این خودسری تنبیه کنم.
Slavoj zizak
Antigone
پیام او اشکار بود؛ او حاضر نیست که بگوید نمی خواهد ماری استوارت کشته شود، زیرا فکر میکند که این بیش از آن چیزی است که حقیقتا می خواهد و فکر میکند. بلکه او به روشنی می خواهد که ماری استوارت بمیرد، اما با این وجود نمی خواهد در نگاه عمومی فرض بر این باشد که در چنین جنایتی شریک بوده است. بنابراین پیامضمنی پاسخش روشن است: اگر شما وزیران، خدمتکاران راستین من هستید، این جنایت را از سوی من مرتکب شوید و او را بکشید، بدون اینکه من را برای مرگش مسئول قرار بدید. حتی اجازه بدید من بی خبر از اقدام شما باشم تا در صورت لزوم برخی از شماها را بجهت این خودسری تنبیه کنم.
Slavoj zizak
Antigone
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
لازاروس( Lazarus) اثر رامبرانت یکیاز تروماتیکترین نقاشی های کلاسیک است که چهرهی مسیح را هنگام زنده کردن لازاروس پس از مرگ ترسیم میکند. آن چیزی که در نقاشی به چشممی خورد، تنها لازاروس، مردهی هیولایی که به زندگی برگشته، نیست؛ بلکه بیش از همه وحشتِ موجود در چهره مسیح است؛ گویا چهره ساحری است که از اینکه وِردهایش حقیقتا عمل می کند و به کار میآید متعجب شده؛ و منزجر از کسی که به زندگی برگردانده و آگاه از اینکه آنچه با نیرویش صورت گرفته بهتر بود انجام نمی شد. فیگور ترسیم شده در نقاشی، یک مسیح کیرکه گاردی حقیقی ست، شوکه شدن او به جهت فناپذیریاش نیست بلکه بواسطه مسئولیت سنگیش در قبال قدرت ماوراء طبیعیاش هست که کفرآمیز است. این کفر یقینا در هر بیوگرافی خوبی وجود دارد: بیوگرافی در واقع یک هنر مرموز است. از ابزارهای علمی نظیر سند سازی، تحلیل و بررسی استفاده می کند تا یک پایان هرمسی و کیمیاگرانهای نظیر تبدیل مواد اولیه به طلا را بوجود آورد، هدف نهایاش که زنده ساختن مرده است، بسیار جاه طلبانهتر و کفرآمیزتر از هر چیزی خواهد بود.
Slavoj zizak
Antigone
@lookingawry
Slavoj zizak
Antigone
@lookingawry
Telegram
attach 📎