در پی انتشار مطلب فوق برخی دوستانم از سر لطف تذکرات اخلاقی دادند و برخی هم ملاحظات دیگری را مطرح کردند، اما من همچنان به دو دلیل بر مضمون آن اصرار دارم: اولا اینکه نقد باید کینه توزانه و مُخرب باشد، چیزی به اسم نقد سازنده وجود ندارد. نقد سازنده توصیه ی سیستم های محافظه کار برای عدم تغییر است. بعبارتی تنها نقد سازنده همان نقد مخرب است.
و دیگر اینکه آنچه نوشتم نقدی بود براساس فرم بیان نه محتوای گفتار،
همانطور که ژیژک در جایی بخوبی توضیح داده؛ کسانی که از آشوویتس نجات پیدا کردند اگر درصدد روایت آن ماجرای تلخ باشند، بی ترید کسی که بصورت منجسم و خیلی سازگارا وقایع را روایت می کند، روایتش مخدوش است؛ بلکه آن کس که چرت و پرت می گوید و نامسجم و متناقض روایت می کند، حقیقت را در فُرم گفتارش بیان می کند نه در محتوایش. زیرا فردی که اردوگاه نازی ها را دیده باشد چنان تروما و آسیب دهشتناکی را تجربه کرده است که قادر به روایت منسجم آن رخداد نیست.
به همین جهت ما برخی از آسیب های اجتماعی خودمان را نمی توانم در قالب گفتار محتوایی نقد کنیم بلکه فقط بصورت یک شکل بیان در فرم می توان در خصوص آن گلایه و ابراز تاسف کرد.
رضا احمدی
و دیگر اینکه آنچه نوشتم نقدی بود براساس فرم بیان نه محتوای گفتار،
همانطور که ژیژک در جایی بخوبی توضیح داده؛ کسانی که از آشوویتس نجات پیدا کردند اگر درصدد روایت آن ماجرای تلخ باشند، بی ترید کسی که بصورت منجسم و خیلی سازگارا وقایع را روایت می کند، روایتش مخدوش است؛ بلکه آن کس که چرت و پرت می گوید و نامسجم و متناقض روایت می کند، حقیقت را در فُرم گفتارش بیان می کند نه در محتوایش. زیرا فردی که اردوگاه نازی ها را دیده باشد چنان تروما و آسیب دهشتناکی را تجربه کرده است که قادر به روایت منسجم آن رخداد نیست.
به همین جهت ما برخی از آسیب های اجتماعی خودمان را نمی توانم در قالب گفتار محتوایی نقد کنیم بلکه فقط بصورت یک شکل بیان در فرم می توان در خصوص آن گلایه و ابراز تاسف کرد.
رضا احمدی
دسیسه هایی علیه خود:
رضا احمدی
از منظر روانکاوی، سکس بمعنای خود ارضایی بواسطه ی دیگری است؛ اما اگر سکس چنین است، نفسِ خود ارضایی چیست؟ خود ارضایی به یک معنا سکس و رابطه جنسی است که بواسطه ی توهّم حضور دیگری ممکن می شود. در این جا خود ارضایی نظیر صحنه ای است که ما در آن برای دیگران جوک بی مزه ای را تعریف می کنیم ولی آنها نمی خندند و ما برای جمع و جور کردند موقعیت، یک خنده نمایشی و بی مزه تر از جوک را انجام می دهیم. شاید این حالت اخته ترین و سِترون ترین موقعیت سوژه بودگی ما باشد. جایی که دیگری( دیگری نمادین) از وظیفه مورد نظر امتناع می کند و نقش خودش را به ما محول می کند. بنابراین سوژه در موقعیت خود ارضایی هم باید نقش عاملِ خودانگیخته را داشته باشد و هم عنصری «دیگری» را با توهم وارد صحنه ی ماجرا کند. اما سؤال اساسی این است که چرا به این عنصر "دیگری" نیاز است و چرا ما نمی توانیم کاملا از شر آن رها شویم؟ برای روشن تر شدن موضوع می توانیم به یک مثال متوسل شویم: زمانی که من اظهار می کنم؛ « من خسته ام» در اینجا با دو سوژه سرکار داریم: یک سوژه ی عملِ سخن گفتن، دو سوژه سخن بیان شده. کلمه "من" در جمله "من خسته ام" همان سوژه بیان است و آن شخصی که در واقعیت جمله ی " من خسته ام" را بیان می کند همان سوژه ی سخن گوست؛ در روانکاوی لاکان، به "منِ" در جمله، سوژه ی امر خیالی یا ایگو و به "من" سخن گو، سوژه امر نمادین اطلاق می شود . بین ایگو یا منِ خیالی و سوژه امر نمادین شکافی وجود دارد که ما قادر نیستم آن را پُر کنیم و یا این اینکه این دو را بر یکدیگر منطبق سازیم. ما بعنوان یک سوژه انسانی حقیقتا کدام یک از این دو نوع عامل ایگو و سوژه ی نمادین هستیم؟ پاسخ روانکاوی این است: ما بعنوان سوژه حقیقی هیچکدام از دو عنصر خیالی و نمادین نیستیم بلکه سوژه بودگی حقیقی انسان همان شکاف و گسست بین این دو است؛ همان خلاء و حفره ای که لاکان از آن بعنوان سوژه خط خورده و کَسر شده یاد می کند. دقیقا سوژه ای که در هنگام سوتی ها و تُپق های کلامی آشکار می شود و در نوسان بین امر خیالی و نمادین قابل رؤیت است. به همین جهت "من" راستین همان واماندگی کلامی است که هیچ وقت به سخن در نمی آید و زاییده نمی شود و در فانتزی ها هم قابل بازآفرینی نیست. بلکه صرفا در راه است؛ مانند گودو در نمایش نامه «در انتظار گودو» اثرساموئل بکت؛ در این نمایش نامه، استراگون(گوگو) و ولادیمیر(دی دی) نقش عمل گر حوزه ی امر خیالی را بعهده دارند، پوزو بعنوان ارباب، ترسیم کننده حوزه امر نمادین است. اما گودو، دالی است که بین آنها رد و بدل می شود و نقش یک فقدان را ایفا می کند و تنها می توان در غیابش بحساب آورد و لحاظ کرد، تنها تا جایی وجود دارد که صرفا بعنوان عنصر غایب و فرضی تلقی می شود. درست به همین دلیل است که اسلاوی ژیژک نمایش نامه ی « در انتظار گودو» را بهترین نمود و تجلی فضای مدرن قلمداد می کند؛ بعبارتی انتظارِ سوژه مدرنی است که زاییده نمی شود و از راه نمی رسد. آیا خود ارضایی بعنوان یک عملِ عقیمِ فردی، مدرن ترین وجه کنش انسانی نیست؛ فَردیّت سترونی که در درون خودش منقسم شده و شکاف خورده و بین خودش و درونش در نوسان است؟ اگر خود ارضایی یک کنش مدرن باشد، در اینصورت متوسل شدن به ابزار آلات مصنوعی متمم پست مدرن عمل جنسی است و پیش از آنها عمل جنسی با شریک مخالف در واقع یک رویکرد سنتی به رابطه جنسی خواهد بود. اگر درصدد تکمیل این فرآیند باشیم، همجنس گرایی و داشتن رابطه جنسی با جنس موافق چگونه است؟ تنها پاسخ احتمالی یک روانکاو به چنین رابطه ای این است که همجنس گرایی عینی ساختن و برون شد تمام فرآیندهای رابطه جنسی است. حال که رابطه جنسی در همه اشکال خودش محکوم به شکست است بنابراین رابطه با خود( شریک جنسی موافق) و نه دیگری( شریک جنسی مخالف) بهترین شیوه ی بیان همین شکست خواهد بود. نشانه ی چنین شکستی را باید در آن کلامِ نیچه که اظهار کرد« خدا مرده است» جست، کلامی که نوید بخش فرواپاشی «دیگری» بود و در بطن گُفتارش جهان، طبیعت و انسانِ هستیریک را معرفی می کرد. هرچند مارکس تلاش کرد با گنجاندن تاریخ در جایگاه خدا بر این اعلان فائق بیاید اما جهان سرمایه داری همه ی این دیگری ها را تحلیل برد و از این حیث ژیژک قرنِ بیستم را قرنِ بیماری هیستری معرفی می کند که در پسِ آن قرن بیست و یکم با نگاه پارانویایی و مذبوحانه بدنبال خلق دیگری های جعلی و متوهمانه است. تجلی چنین دیگری جعلی را می توان در فیلم های پورن تماشا کرد؛ اگر انسان دچار اختگی نمادین است، پس می تواند در جلوی تلوزیون نشسته و با دیدن صحنه پورن مطمئن باشد کسی از جانب او در انجام عمل جنسی موفق است. خلاصه آنکه اگر دیگری حقیقی فروپاشیده، نتیجتا سوژه ی حقیقی نیز تحقق نمی یابد و عمل جنسی در جهان کنونی ناب ترین نمود شکست تحقق آن است.
@lookingawry
رضا احمدی
از منظر روانکاوی، سکس بمعنای خود ارضایی بواسطه ی دیگری است؛ اما اگر سکس چنین است، نفسِ خود ارضایی چیست؟ خود ارضایی به یک معنا سکس و رابطه جنسی است که بواسطه ی توهّم حضور دیگری ممکن می شود. در این جا خود ارضایی نظیر صحنه ای است که ما در آن برای دیگران جوک بی مزه ای را تعریف می کنیم ولی آنها نمی خندند و ما برای جمع و جور کردند موقعیت، یک خنده نمایشی و بی مزه تر از جوک را انجام می دهیم. شاید این حالت اخته ترین و سِترون ترین موقعیت سوژه بودگی ما باشد. جایی که دیگری( دیگری نمادین) از وظیفه مورد نظر امتناع می کند و نقش خودش را به ما محول می کند. بنابراین سوژه در موقعیت خود ارضایی هم باید نقش عاملِ خودانگیخته را داشته باشد و هم عنصری «دیگری» را با توهم وارد صحنه ی ماجرا کند. اما سؤال اساسی این است که چرا به این عنصر "دیگری" نیاز است و چرا ما نمی توانیم کاملا از شر آن رها شویم؟ برای روشن تر شدن موضوع می توانیم به یک مثال متوسل شویم: زمانی که من اظهار می کنم؛ « من خسته ام» در اینجا با دو سوژه سرکار داریم: یک سوژه ی عملِ سخن گفتن، دو سوژه سخن بیان شده. کلمه "من" در جمله "من خسته ام" همان سوژه بیان است و آن شخصی که در واقعیت جمله ی " من خسته ام" را بیان می کند همان سوژه ی سخن گوست؛ در روانکاوی لاکان، به "منِ" در جمله، سوژه ی امر خیالی یا ایگو و به "من" سخن گو، سوژه امر نمادین اطلاق می شود . بین ایگو یا منِ خیالی و سوژه امر نمادین شکافی وجود دارد که ما قادر نیستم آن را پُر کنیم و یا این اینکه این دو را بر یکدیگر منطبق سازیم. ما بعنوان یک سوژه انسانی حقیقتا کدام یک از این دو نوع عامل ایگو و سوژه ی نمادین هستیم؟ پاسخ روانکاوی این است: ما بعنوان سوژه حقیقی هیچکدام از دو عنصر خیالی و نمادین نیستیم بلکه سوژه بودگی حقیقی انسان همان شکاف و گسست بین این دو است؛ همان خلاء و حفره ای که لاکان از آن بعنوان سوژه خط خورده و کَسر شده یاد می کند. دقیقا سوژه ای که در هنگام سوتی ها و تُپق های کلامی آشکار می شود و در نوسان بین امر خیالی و نمادین قابل رؤیت است. به همین جهت "من" راستین همان واماندگی کلامی است که هیچ وقت به سخن در نمی آید و زاییده نمی شود و در فانتزی ها هم قابل بازآفرینی نیست. بلکه صرفا در راه است؛ مانند گودو در نمایش نامه «در انتظار گودو» اثرساموئل بکت؛ در این نمایش نامه، استراگون(گوگو) و ولادیمیر(دی دی) نقش عمل گر حوزه ی امر خیالی را بعهده دارند، پوزو بعنوان ارباب، ترسیم کننده حوزه امر نمادین است. اما گودو، دالی است که بین آنها رد و بدل می شود و نقش یک فقدان را ایفا می کند و تنها می توان در غیابش بحساب آورد و لحاظ کرد، تنها تا جایی وجود دارد که صرفا بعنوان عنصر غایب و فرضی تلقی می شود. درست به همین دلیل است که اسلاوی ژیژک نمایش نامه ی « در انتظار گودو» را بهترین نمود و تجلی فضای مدرن قلمداد می کند؛ بعبارتی انتظارِ سوژه مدرنی است که زاییده نمی شود و از راه نمی رسد. آیا خود ارضایی بعنوان یک عملِ عقیمِ فردی، مدرن ترین وجه کنش انسانی نیست؛ فَردیّت سترونی که در درون خودش منقسم شده و شکاف خورده و بین خودش و درونش در نوسان است؟ اگر خود ارضایی یک کنش مدرن باشد، در اینصورت متوسل شدن به ابزار آلات مصنوعی متمم پست مدرن عمل جنسی است و پیش از آنها عمل جنسی با شریک مخالف در واقع یک رویکرد سنتی به رابطه جنسی خواهد بود. اگر درصدد تکمیل این فرآیند باشیم، همجنس گرایی و داشتن رابطه جنسی با جنس موافق چگونه است؟ تنها پاسخ احتمالی یک روانکاو به چنین رابطه ای این است که همجنس گرایی عینی ساختن و برون شد تمام فرآیندهای رابطه جنسی است. حال که رابطه جنسی در همه اشکال خودش محکوم به شکست است بنابراین رابطه با خود( شریک جنسی موافق) و نه دیگری( شریک جنسی مخالف) بهترین شیوه ی بیان همین شکست خواهد بود. نشانه ی چنین شکستی را باید در آن کلامِ نیچه که اظهار کرد« خدا مرده است» جست، کلامی که نوید بخش فرواپاشی «دیگری» بود و در بطن گُفتارش جهان، طبیعت و انسانِ هستیریک را معرفی می کرد. هرچند مارکس تلاش کرد با گنجاندن تاریخ در جایگاه خدا بر این اعلان فائق بیاید اما جهان سرمایه داری همه ی این دیگری ها را تحلیل برد و از این حیث ژیژک قرنِ بیستم را قرنِ بیماری هیستری معرفی می کند که در پسِ آن قرن بیست و یکم با نگاه پارانویایی و مذبوحانه بدنبال خلق دیگری های جعلی و متوهمانه است. تجلی چنین دیگری جعلی را می توان در فیلم های پورن تماشا کرد؛ اگر انسان دچار اختگی نمادین است، پس می تواند در جلوی تلوزیون نشسته و با دیدن صحنه پورن مطمئن باشد کسی از جانب او در انجام عمل جنسی موفق است. خلاصه آنکه اگر دیگری حقیقی فروپاشیده، نتیجتا سوژه ی حقیقی نیز تحقق نمی یابد و عمل جنسی در جهان کنونی ناب ترین نمود شکست تحقق آن است.
@lookingawry
👍3👎1
کژ نگریستن pinned «دسیسه هایی علیه خود: رضا احمدی از منظر روانکاوی، سکس بمعنای خود ارضایی بواسطه ی دیگری است؛ اما اگر سکس چنین است، نفسِ خود ارضایی چیست؟ خود ارضایی به یک معنا سکس و رابطه جنسی است که بواسطه ی توهّم حضور دیگری ممکن می شود. در این جا خود ارضایی نظیر صحنه ای…»
Forwarded from Radio Zamaneh
بازنمایی سرمایه: سخنرانی مراد فرهادپور و بارانه عمادیان
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/413150&rhash=eec6b76cb50965
در این نشست بارانه عمادیان با عنوان «فانتاسماگوریا: جهان وارونه سرمایه» و مراد فرهادپور با عنوان «نقشه(برداری) سرمایه» سخنرانی کردند. ابتدا عمادیان درباره مفهوم فانتاسماگوریا در تفکر مارکس صحبت کرد. سپس فرهادپور با توضیح مفهوم نقشهبرداری استعلایی/مجازی در تکنولوژی و فلسفه به نقشههای تاریخی/طبقاتی مبتنی بر سرکوب و ستیز رسید و در انتها نکاتی را درباره وضعیت اقتصادی و تحولات قیمت ارز در ایران مطرح کرد.
🌎 https://www.radiozamaneh.com/413150
🔴در انتهای این پست با لمس دکمه instant view در تلفنهمراه و یا تبلت خود این مقاله را به صورت کامل مطالعه کنید🔴
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/413150&rhash=eec6b76cb50965
در این نشست بارانه عمادیان با عنوان «فانتاسماگوریا: جهان وارونه سرمایه» و مراد فرهادپور با عنوان «نقشه(برداری) سرمایه» سخنرانی کردند. ابتدا عمادیان درباره مفهوم فانتاسماگوریا در تفکر مارکس صحبت کرد. سپس فرهادپور با توضیح مفهوم نقشهبرداری استعلایی/مجازی در تکنولوژی و فلسفه به نقشههای تاریخی/طبقاتی مبتنی بر سرکوب و ستیز رسید و در انتها نکاتی را درباره وضعیت اقتصادی و تحولات قیمت ارز در ایران مطرح کرد.
🌎 https://www.radiozamaneh.com/413150
🔴در انتهای این پست با لمس دکمه instant view در تلفنهمراه و یا تبلت خود این مقاله را به صورت کامل مطالعه کنید🔴
t.me
بازنمایی سرمایه: سخنرانی مراد فرهادپور و بارانه عمادیان
ابتدا عمادیان درباره مفهوم فانتاسماگوریا در تفکر مارکس صحبت کرد. سپس فرهادپور با توضیح مفهوم نقشهبرداری استعلایی/مجازی در تکنولوژی و فلسفه به نقشههای تاریخی/طبقاتی مبتنی بر سرکوب و ستیز رسید و در انتها نکاتی را درباره وضعیت اقتصادی و تحولات قیمت ارز در…
♦️اخبار کوتاه
🔺سخنگوی قوه قضائیه: قضات هرچه سریعتر پروندههای مفسدان اقتصادی را رسیدگی کنند؛ مردم باید مزه برخورد با یک مفسد را بچشند
🔹اپ آخرین خبر👇
http://akharinkhabar.ir/app
🔺سخنگوی قوه قضائیه: قضات هرچه سریعتر پروندههای مفسدان اقتصادی را رسیدگی کنند؛ مردم باید مزه برخورد با یک مفسد را بچشند
🔹اپ آخرین خبر👇
http://akharinkhabar.ir/app
کژ نگریستن
♦️اخبار کوتاه 🔺سخنگوی قوه قضائیه: قضات هرچه سریعتر پروندههای مفسدان اقتصادی را رسیدگی کنند؛ مردم باید مزه برخورد با یک مفسد را بچشند 🔹اپ آخرین خبر👇 http://akharinkhabar.ir/app
این نوع نگرش به مساله ی فسادِ اقتصادی، بمعنای بازشناسی مردمِ جامعه ی ما بعنوان سوژه های حسود است که چون در فساد سهیم نبودند، احساس حسادت دارند و لذا برای پاسخ به این حسادت بدنبال انتقام از مفسدین برآمدند. سخنگوی قوه ی قضائیه از منظر تحلیل روانکاوی یک سوژه ی منحرف است زیرا برای این نوع اظهار نظر تلاش دارد خودش را در جایگاه انسان های حسود و قربانی قرار دهد و از زبان آنها بصورت تحریف شده سخن بگوید. آیا مساله ی فساد یک حسادت جمعی است که باید اینگونه به آن پاسخ دهیم؟
زمانی مارکس جامعه را تجلی استیلای سرمایه دار بر کارگر می دانست، فوکو جامعه را شبکه قدرت و دلوز نظم اجتماعی را بعنوان شبکه امیال معرفی می کرد. بنظر می رسد جامعه ی ما شبکه ی از رزائل قبیله ای است که در آن فساد بمنزله ی توفیق برخی اعضای خانواده در ویژه خواری و محرومیت تعداد دیگر که حسود هستند تفسیر می شود.
رضا احمدی
زمانی مارکس جامعه را تجلی استیلای سرمایه دار بر کارگر می دانست، فوکو جامعه را شبکه قدرت و دلوز نظم اجتماعی را بعنوان شبکه امیال معرفی می کرد. بنظر می رسد جامعه ی ما شبکه ی از رزائل قبیله ای است که در آن فساد بمنزله ی توفیق برخی اعضای خانواده در ویژه خواری و محرومیت تعداد دیگر که حسود هستند تفسیر می شود.
رضا احمدی
روانکاوی و فلسفه
"این موضوع در دوازده جلسه
و هرجلسه تحت یک عنوان جزئی تر ارائه می گردد"
جلسه اول(روانکاوی و فلسفه)
جلسه دوم(ناخودآگاه و زبان)
جلسه سوم(ایستادن در جانبِ امر واقعی)
جلسه چهارم (روانکاوی و اخلاقی بودن)
جلسه پنجم(دیگری و امر تراژیک)
جلسه ششم(روانکاوی و تفاوت جنسی)
جلسه هفتم(هستی شناسی سوژه و ابژه در روانکاوی)
جلسه هشتم(مازاد میل و میل مازاد)
جلسه نهم( عشق و بازیابی میل)
جلسه دهم( روانکاوی و امر قدسی)
جلسه یازدهم(ژوئیسانس و باقیمانده انقسام ناپذیر)
جلسه دوازدهم( روانکاوی و تاریخ فلسفه)
"این موضوع در دوازده جلسه
و هرجلسه تحت یک عنوان جزئی تر ارائه می گردد"
جلسه اول(روانکاوی و فلسفه)
جلسه دوم(ناخودآگاه و زبان)
جلسه سوم(ایستادن در جانبِ امر واقعی)
جلسه چهارم (روانکاوی و اخلاقی بودن)
جلسه پنجم(دیگری و امر تراژیک)
جلسه ششم(روانکاوی و تفاوت جنسی)
جلسه هفتم(هستی شناسی سوژه و ابژه در روانکاوی)
جلسه هشتم(مازاد میل و میل مازاد)
جلسه نهم( عشق و بازیابی میل)
جلسه دهم( روانکاوی و امر قدسی)
جلسه یازدهم(ژوئیسانس و باقیمانده انقسام ناپذیر)
جلسه دوازدهم( روانکاوی و تاریخ فلسفه)
کژ نگریستن
تنها احساسِ حقیقی که فریب نمی دهد اضطراب است؛ سایر احساسات تماما جعلی و غیر واقعی هستند. اسلاوی ژیژک
به اعتقاد لاکان، اضطراب ناشی از فقدانِ دال است برخلافِ سایر حالات که با دالِ فقدان پیوند دارند. به همین جهت همه احساسات بهجز اضطراب، نمایشی هستند برای دیگری (دیگری نمادین) اما اضطراب در جایی هست که دیگریِ ناظر غایب است و این ویژگی اضطراب موجب می شود این حالت یک "وضعیتِ در خود" و پیچیده به خود باشد. کافی است اضطراب را با ترس مقایسه کنیم که ترس ابژه دارد و همواره ترس از چیزی ست، ولی اضطراب فاقد ابژه است.
دیگری و اراده ی معطوف به شَرارت:
رضا احمدی
فیلسوفان قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: شرّ اخلاقی نظیرِ قتل و جنایت که ناشی از فعل اختیاری انسان است و دومی، شرّ طبیعی که ناشی از حوادث طبیعی است و تهدیدی برای زندگی انسان محسوب می شود. در این میان شرّ سومی وجود دارد که می توان آن را شرّ الوهی نامید؛ شرّ الوهی سازوکاری شبیه قانون دارد. همچنان که قانون به محضِ موجودیت خودش، برسازنده ی سوژه های خطا کار است، تکلیف الهی به محض ابلاغش، انسانها را به دو گروه، هدایت یافته و گمراه تقسیم می کند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکیلف و قانون الهی در حیات بشری است. لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که می گفت «اگر خداوند نبود هر گناهی ممکن بود»، اظهار می کرد، اگر خداوند نبود هیچ گناهی ممکن نبود. یا به تعبیر ژیژک، ما همه رستگار می شدیم اگر پیامبران نبودند، زیرا کسی که قانون و شریعت را پایه گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت، قربانیانی به اسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی می کند. اما تکلیف الهی بهمثابه قانون و شریعت نه تنها تخطی و تَعدِّی را ممکن می سازد، بلکه بنحو اساسی بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی که بیان می کرد «شرّ در نگاهی نهفته است که همه جهان را شرّ می بیند»، را بپذیریم در این صورت این نگاه شرّ کاملا بر نگاه الهی و قانون گذار استوار است. برحسب تحلیل روانکاوانه کسی که بواسطه زبان قادر است انسان ها را به دو سویهی متقابل تقسیم کند لزوما جایگاه یک نگاه شرورانه را اشغال کرده است. در اینجا تحلیل اسلاوی ژیژک از یک فیلم برای فهمِ نکتهی فوق بسیار راهگشاست: « بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار» اثر کیم کی دوک با حضور راهبی خردمند و شاگرد او که پسر بچهای است معصوم، آغاز میشود. پس از چند سال، زن جوانی برای شفا به معبد میآید و با ورود او هرجومرج آغاز میشود. زن و پسر که اینک نوجوان شده است، با هم رابطۀ جنسی برقرار میکنند. پسر نوجوان فیلم بهدنبال زن به شهر میرود و راهب را در معبد شناور بر آب در دریاچهای کوهستانی تنها میگذارد. چند سال بعدتر، پسر که مردی سی ساله است به معبد بازمیگردد؛ درحالیکه دو کارآگاه او را بهخاطر جرمی که مرتکب شده، تعقیب میکنند. ظاهراً او زن را از روی حسادت به قتل رسانده و پیشگویی راهب را محقق ساخته است که پیشتر به او هشدار داده بود: عشق به یک زن موجب دلبستگی خواهد شد و درنهایت به قتل عاملِ دلبستگی خواهد انجامید. نخستین گام برای فهم این اثر آن است که چرخۀ رویدادهای آن را بیش از آنچه در فیلم، مدنظر است، جدی بگیریم. چرا مرد جوان معشوقش را که بهخاطر مردی دیگر او را ترک کرده بود، به قتل رساند؟ چرا عشق پسر تاایناندازه مالکانه است؟ این در حالی است که مردی عادی در زندگی سکولار، این مسئله را بهسادگی میپذیرد؛ هرچند برایش دردناک بوده باشد.پس چه میشود اگر دریابیم که همین تربیت بوداییِ راهب است که او را به چنین جنایتی واداشته است؟ چه میشود اگر دریابیم که ظهور زن بهعنوان ابژۀ شهوت و مالکیت است که درنهایت مرد را به کشتن او وامیدارد؛ حالآنکه همین رویکرد در دیدگاه بودایی است که کنارهگیری از زنان را توصیه میکند؟ پس آیا میتوان گفت که همین چرخۀ طبیعی که در فیلم به کار گرفته شده و قتل را نیز شامل میشود، امری است متعلق به جهان بودایی؟هگل در «پدیدارشناسی روح» نوشته است که: شر در نگاهِ ثابتی خانه دارد که شرارت را در تمام دورواطراف خودش میبیند. آیا فیلم کیم کی دوک نمونهای کامل از این بینش هگلی نیست؟ شر در اینجا تنها عشق شهوانی و مالکانۀ مرد جوان نیست؛ بلکه شر نگاه ثابت و کاملاً بیطرفانۀ این راهب است، نگاهی که عشقِ شهوانی و مالکانه را شر میشناسد. این همان است که در فلسفه «بازتابندگی» مینامیم؛ مطابق این نظرگاه، محکومکردنِ وضعیتی خاص میتواند خود بخشی از همان وضعیت باشد.
اما برای شرّ الهی سُویه و بُعد دیگری نیز می توان برشُمرد: زمانی شلینگ اظهار کرده بود که خدواند در آفرینش جهان می خواست تجربهای از فانی بودن و زوال پذیری داشته باشد؛ زیرا ابدیت تنها تصویری است که انسان می تواند از دوزخ داشته باشد، اگر درصدد باشیم بهشیوهی خیلی رادیکال این عبارت را فهم کنیم، باید بگوییم خداوند نه تنها خواسته است تجربهای از فناپذیری داشته باشد، بلکه خدا از خلقت جهانِ وانهاده به دنبالِ تجربه ای از جهانِ بی خدا بود. بواسطه این نگرش جهان طبیعی به دلیل اینکه دارای نظم خود بُنیاد است و بصورت فی نفسه، نظم و سیاق پیدا کرده و خداوند در آن مداخله ای ندارد و همچنین انسان نیز موجود مختاری است که برحسب نظرگاه خودش عمل می کند، لذا جهان برای خداوند بعنوان یک جهان بی خدا تجربه می شود. مسأله این نیست که هستی برای انسان یک جلوهی بی خدایی دارد، بلکه بیش از اینها، جهان هستی برای خداوند تجلی یک عَالم فاقد الوهیّت است.
ادامه👇
رضا احمدی
فیلسوفان قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: شرّ اخلاقی نظیرِ قتل و جنایت که ناشی از فعل اختیاری انسان است و دومی، شرّ طبیعی که ناشی از حوادث طبیعی است و تهدیدی برای زندگی انسان محسوب می شود. در این میان شرّ سومی وجود دارد که می توان آن را شرّ الوهی نامید؛ شرّ الوهی سازوکاری شبیه قانون دارد. همچنان که قانون به محضِ موجودیت خودش، برسازنده ی سوژه های خطا کار است، تکلیف الهی به محض ابلاغش، انسانها را به دو گروه، هدایت یافته و گمراه تقسیم می کند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکیلف و قانون الهی در حیات بشری است. لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که می گفت «اگر خداوند نبود هر گناهی ممکن بود»، اظهار می کرد، اگر خداوند نبود هیچ گناهی ممکن نبود. یا به تعبیر ژیژک، ما همه رستگار می شدیم اگر پیامبران نبودند، زیرا کسی که قانون و شریعت را پایه گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت، قربانیانی به اسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی می کند. اما تکلیف الهی بهمثابه قانون و شریعت نه تنها تخطی و تَعدِّی را ممکن می سازد، بلکه بنحو اساسی بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی که بیان می کرد «شرّ در نگاهی نهفته است که همه جهان را شرّ می بیند»، را بپذیریم در این صورت این نگاه شرّ کاملا بر نگاه الهی و قانون گذار استوار است. برحسب تحلیل روانکاوانه کسی که بواسطه زبان قادر است انسان ها را به دو سویهی متقابل تقسیم کند لزوما جایگاه یک نگاه شرورانه را اشغال کرده است. در اینجا تحلیل اسلاوی ژیژک از یک فیلم برای فهمِ نکتهی فوق بسیار راهگشاست: « بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار» اثر کیم کی دوک با حضور راهبی خردمند و شاگرد او که پسر بچهای است معصوم، آغاز میشود. پس از چند سال، زن جوانی برای شفا به معبد میآید و با ورود او هرجومرج آغاز میشود. زن و پسر که اینک نوجوان شده است، با هم رابطۀ جنسی برقرار میکنند. پسر نوجوان فیلم بهدنبال زن به شهر میرود و راهب را در معبد شناور بر آب در دریاچهای کوهستانی تنها میگذارد. چند سال بعدتر، پسر که مردی سی ساله است به معبد بازمیگردد؛ درحالیکه دو کارآگاه او را بهخاطر جرمی که مرتکب شده، تعقیب میکنند. ظاهراً او زن را از روی حسادت به قتل رسانده و پیشگویی راهب را محقق ساخته است که پیشتر به او هشدار داده بود: عشق به یک زن موجب دلبستگی خواهد شد و درنهایت به قتل عاملِ دلبستگی خواهد انجامید. نخستین گام برای فهم این اثر آن است که چرخۀ رویدادهای آن را بیش از آنچه در فیلم، مدنظر است، جدی بگیریم. چرا مرد جوان معشوقش را که بهخاطر مردی دیگر او را ترک کرده بود، به قتل رساند؟ چرا عشق پسر تاایناندازه مالکانه است؟ این در حالی است که مردی عادی در زندگی سکولار، این مسئله را بهسادگی میپذیرد؛ هرچند برایش دردناک بوده باشد.پس چه میشود اگر دریابیم که همین تربیت بوداییِ راهب است که او را به چنین جنایتی واداشته است؟ چه میشود اگر دریابیم که ظهور زن بهعنوان ابژۀ شهوت و مالکیت است که درنهایت مرد را به کشتن او وامیدارد؛ حالآنکه همین رویکرد در دیدگاه بودایی است که کنارهگیری از زنان را توصیه میکند؟ پس آیا میتوان گفت که همین چرخۀ طبیعی که در فیلم به کار گرفته شده و قتل را نیز شامل میشود، امری است متعلق به جهان بودایی؟هگل در «پدیدارشناسی روح» نوشته است که: شر در نگاهِ ثابتی خانه دارد که شرارت را در تمام دورواطراف خودش میبیند. آیا فیلم کیم کی دوک نمونهای کامل از این بینش هگلی نیست؟ شر در اینجا تنها عشق شهوانی و مالکانۀ مرد جوان نیست؛ بلکه شر نگاه ثابت و کاملاً بیطرفانۀ این راهب است، نگاهی که عشقِ شهوانی و مالکانه را شر میشناسد. این همان است که در فلسفه «بازتابندگی» مینامیم؛ مطابق این نظرگاه، محکومکردنِ وضعیتی خاص میتواند خود بخشی از همان وضعیت باشد.
اما برای شرّ الهی سُویه و بُعد دیگری نیز می توان برشُمرد: زمانی شلینگ اظهار کرده بود که خدواند در آفرینش جهان می خواست تجربهای از فانی بودن و زوال پذیری داشته باشد؛ زیرا ابدیت تنها تصویری است که انسان می تواند از دوزخ داشته باشد، اگر درصدد باشیم بهشیوهی خیلی رادیکال این عبارت را فهم کنیم، باید بگوییم خداوند نه تنها خواسته است تجربهای از فناپذیری داشته باشد، بلکه خدا از خلقت جهانِ وانهاده به دنبالِ تجربه ای از جهانِ بی خدا بود. بواسطه این نگرش جهان طبیعی به دلیل اینکه دارای نظم خود بُنیاد است و بصورت فی نفسه، نظم و سیاق پیدا کرده و خداوند در آن مداخله ای ندارد و همچنین انسان نیز موجود مختاری است که برحسب نظرگاه خودش عمل می کند، لذا جهان برای خداوند بعنوان یک جهان بی خدا تجربه می شود. مسأله این نیست که هستی برای انسان یک جلوهی بی خدایی دارد، بلکه بیش از اینها، جهان هستی برای خداوند تجلی یک عَالم فاقد الوهیّت است.
ادامه👇
👍2
بعبارتی الحاد بمعنای خداناباوری انسان نیست، بلکه بمعنای خداناباوریِ نفسِ خداوند است. او باور ندارد که وجود دارد و پیشاپیش باورش را به این موضوع از دست داده است. در اینجا بر این جمله¬ی لاکان که می گفت« تنها کشیشان هستند که خداناباوری را باور دارند» می توانیم وجه دیگری اعطا کنیم: تنها خداوند است که خداناباوری را باور دارد. همانطور که در نظام استالینی این مردم نبودند که اعتقادشان را به حاکمیت پرولتاریا از دست داده بودند، بلکه خودِ نظام استالینی از پیش بر چنین حاکمیتی باور نداشت.
بنابراین شرّ الهی دو نمود اساسی دارد: شرّ بودگی از این حیث که تلکیف و شریعتی را وارد چرخهی زندگی انسان می کند که سعادت همگانی را ناممکن می سازد و وجه دیگر شربودگی اش این است که باوری را از انسان می خواهد که خود بدان باور ندارد و لذا انسان را در وضعیت وانهاده ای رها می کند تا تجربه خداناباوری برای ذات خداوند ممکن شود.
@lookingawry
بنابراین شرّ الهی دو نمود اساسی دارد: شرّ بودگی از این حیث که تلکیف و شریعتی را وارد چرخهی زندگی انسان می کند که سعادت همگانی را ناممکن می سازد و وجه دیگر شربودگی اش این است که باوری را از انسان می خواهد که خود بدان باور ندارد و لذا انسان را در وضعیت وانهاده ای رها می کند تا تجربه خداناباوری برای ذات خداوند ممکن شود.
@lookingawry
جهان همچون تصویر و اختگی:
رضا احمدی
بهبیان هگلی، واژه ها قاتل حقایقاند و زبان به جهت صرفنظر کردن از واقعیت بیرونی است که می تواند بازنُمایی تحریف شده از حقیقت بیرونی باشد. بر این اساس ما با نادیده گرفتن امر بیرونی، نظام دالها را برای ترسیم جهان عینی انتخاب می کنیم. و لذا درک ما از جهان که به میانجی زبان و امر نشانه ای ممکن می شود، دررون خودش یک امرِ پس زده و ناگفته دارد؛ اما این امر بیان نشده و پَس زده شرط سخن گفتن است. اگر بنا بود زبان همانند چیزی که ویتگنشتاین متقدم اظهار می کرد، همشأن جهان عینی باشد، چیزی به اسم سخن گفتن ممکن نبود، سخن گفتن دربارهی جهان مدیون همین شکاف بین زبان و واقعیت است. اما همچنان که زبان در زنجیرهی دالها نهایتا نمی تواند به معنای خودش قطعیت ببخشد، بلکه وعدهی گفتن حقیقت را می دهد، میل انسان نیز که همواره امر نشانه ای و زبانی است با وعدهی دستیابی به مطلوب، تا لحظه مرگ فاصلهی خودش را از آن مطلوب حفظ می کند. اینکه میل انسان هیچ وقت ارضا نمی شود و ارضا آن همیشه محکوم به شکست است، تنها عامل بازتولید خودِ میل خواهد بود. به زبان بسیار ساده، برای اینکه همواره قادر باشیم میل بورزیم و انگیزه زندگی داشته باشیم، باید این توهم را که هیچ وقت به آرزوهایمان نمی رسیم در خودمان زنده نگه داریم. توهم دسترسناپذیری خواستههایمان همان نکتهای است که لاکان به آن اختگی نمادین می گوید. اختگی نمادین بدین معنا است که اصلِ میل و طلب را با از دست دادن مطلوبِ میل حفظ می کنیم و بین آن دو یک مبادلهی نمادین بوجود می آوریم. بنابراین زبان همچنان که بُعد اختگی واقعیت بیرونی است، تجلی اختگی نمادین انسان نیز خواهد بود. به همین دلیل زبان نه تنها بُعد کنشی انسان نیست، بلکه وجه انفعالی کامل انسان است. زبان برای اینکه به فرد اجازه سخن گفتن دهد، تمام وجودش را تسخیر می کند و او را از هستهی وجودش محروم می سازد و سپس بعنوان سوژه سخن گو به رسمیت می شناسد.
در این میان یک از پدیده های جالب توجه، فرصت سخن گفتنی است که تنها بواسطه ی تصویر صِرف در شبکه های مجازی مانند اینستاگرام پدید آمده و ما می توانیم با تصاویر سخن بگوییم. هر چند عموما ممکن است گمان کنیم در اینجا مجال بهتری برای اظهار نظر و ترسیم خودمان می یابیم، اما حقیقت این است که بُعد اختگی انسان بنحو مضاعفی در این نوع شبکه ها تقویت می شود. زیرا نظم بوجود آمده از طریق تصاویر نه تنها میل ما را به تعویق می اندازد بلکه ما بواسطهی اینکه دیگران تصاویر زندگی شادمانهی خودشان را نمایش می دهند از میل خودمان هم محروم هستیم؛ گویا دیگران بجای ما میل می ورزند. در اینستاگرام افرادی را تماشا می کنیم که غذای لذیذی را تهیه و می خورند، گروهی ماشینهای دلخواهی دارند، گروهی در خانههای مجللی زندگی می کنند، برخی زندگی و عشق رمانتیکی دارند، تعدادی حق سخن گفتن یافتند و گروهی الگوی خیالی خودشان را نمایش میدهند. حتی در مواردی که ناخوشی ها، فقر و فلاک گروهی نشان داده می شود، ما از این حیث که کسانی هستند که به بدبختی دیگران توجه دارند، می توانیم کاملا مطمئن باشیم که به همدردی ما نیازی نیست. بنابراین فضای مجازی و آنچه به نمایش درآمده، تماما تجلی بُعد اختگی انسان است. اما تنها راه ممکن برای رهایی از این اختگی، اطمینان کامل به چنین شبکه هایی است؛ باید وانمود کنیم حالا که تو به من حق سخن گفتن و به نمایش گذاشتن تمام امیال را می دهی، پس من بدون ترس از رسوایی تا انتهای چنین نمایشی پیش خواهم رفت. زمانی که تمام کاربران حاضر باشند فرصت سخن گفتن در چنین شبکه های را پیش از خودشان جدی بگیرند و از رسوایی ترسی نداشته باشند، به سرعت محدودیت ها و دستهای فریبکار «دیگری نمادین» آشکار خواهد شد. به همین جهت برای رهای از بعد ایدئولوژیک چنین شبکههایی باید آنها را حقیقتا جنبه ی جدیدی از هسته نمادین خودمان تلقی کنیم. و نیز برای اینکه در چنین عرصه ای کنشگر باشیم باید مرز بین گفتنی ها و ناگفتی ها را نادیده بگیریم.تا زمانی که از گفتن و نشان دادن برخی امور پرهیز داریم، در واقع دیگری و سوپر اگوی مندرج در این نوع فضاها را تایید می کنیم.
@lookingawry
رضا احمدی
بهبیان هگلی، واژه ها قاتل حقایقاند و زبان به جهت صرفنظر کردن از واقعیت بیرونی است که می تواند بازنُمایی تحریف شده از حقیقت بیرونی باشد. بر این اساس ما با نادیده گرفتن امر بیرونی، نظام دالها را برای ترسیم جهان عینی انتخاب می کنیم. و لذا درک ما از جهان که به میانجی زبان و امر نشانه ای ممکن می شود، دررون خودش یک امرِ پس زده و ناگفته دارد؛ اما این امر بیان نشده و پَس زده شرط سخن گفتن است. اگر بنا بود زبان همانند چیزی که ویتگنشتاین متقدم اظهار می کرد، همشأن جهان عینی باشد، چیزی به اسم سخن گفتن ممکن نبود، سخن گفتن دربارهی جهان مدیون همین شکاف بین زبان و واقعیت است. اما همچنان که زبان در زنجیرهی دالها نهایتا نمی تواند به معنای خودش قطعیت ببخشد، بلکه وعدهی گفتن حقیقت را می دهد، میل انسان نیز که همواره امر نشانه ای و زبانی است با وعدهی دستیابی به مطلوب، تا لحظه مرگ فاصلهی خودش را از آن مطلوب حفظ می کند. اینکه میل انسان هیچ وقت ارضا نمی شود و ارضا آن همیشه محکوم به شکست است، تنها عامل بازتولید خودِ میل خواهد بود. به زبان بسیار ساده، برای اینکه همواره قادر باشیم میل بورزیم و انگیزه زندگی داشته باشیم، باید این توهم را که هیچ وقت به آرزوهایمان نمی رسیم در خودمان زنده نگه داریم. توهم دسترسناپذیری خواستههایمان همان نکتهای است که لاکان به آن اختگی نمادین می گوید. اختگی نمادین بدین معنا است که اصلِ میل و طلب را با از دست دادن مطلوبِ میل حفظ می کنیم و بین آن دو یک مبادلهی نمادین بوجود می آوریم. بنابراین زبان همچنان که بُعد اختگی واقعیت بیرونی است، تجلی اختگی نمادین انسان نیز خواهد بود. به همین دلیل زبان نه تنها بُعد کنشی انسان نیست، بلکه وجه انفعالی کامل انسان است. زبان برای اینکه به فرد اجازه سخن گفتن دهد، تمام وجودش را تسخیر می کند و او را از هستهی وجودش محروم می سازد و سپس بعنوان سوژه سخن گو به رسمیت می شناسد.
در این میان یک از پدیده های جالب توجه، فرصت سخن گفتنی است که تنها بواسطه ی تصویر صِرف در شبکه های مجازی مانند اینستاگرام پدید آمده و ما می توانیم با تصاویر سخن بگوییم. هر چند عموما ممکن است گمان کنیم در اینجا مجال بهتری برای اظهار نظر و ترسیم خودمان می یابیم، اما حقیقت این است که بُعد اختگی انسان بنحو مضاعفی در این نوع شبکه ها تقویت می شود. زیرا نظم بوجود آمده از طریق تصاویر نه تنها میل ما را به تعویق می اندازد بلکه ما بواسطهی اینکه دیگران تصاویر زندگی شادمانهی خودشان را نمایش می دهند از میل خودمان هم محروم هستیم؛ گویا دیگران بجای ما میل می ورزند. در اینستاگرام افرادی را تماشا می کنیم که غذای لذیذی را تهیه و می خورند، گروهی ماشینهای دلخواهی دارند، گروهی در خانههای مجللی زندگی می کنند، برخی زندگی و عشق رمانتیکی دارند، تعدادی حق سخن گفتن یافتند و گروهی الگوی خیالی خودشان را نمایش میدهند. حتی در مواردی که ناخوشی ها، فقر و فلاک گروهی نشان داده می شود، ما از این حیث که کسانی هستند که به بدبختی دیگران توجه دارند، می توانیم کاملا مطمئن باشیم که به همدردی ما نیازی نیست. بنابراین فضای مجازی و آنچه به نمایش درآمده، تماما تجلی بُعد اختگی انسان است. اما تنها راه ممکن برای رهایی از این اختگی، اطمینان کامل به چنین شبکه هایی است؛ باید وانمود کنیم حالا که تو به من حق سخن گفتن و به نمایش گذاشتن تمام امیال را می دهی، پس من بدون ترس از رسوایی تا انتهای چنین نمایشی پیش خواهم رفت. زمانی که تمام کاربران حاضر باشند فرصت سخن گفتن در چنین شبکه های را پیش از خودشان جدی بگیرند و از رسوایی ترسی نداشته باشند، به سرعت محدودیت ها و دستهای فریبکار «دیگری نمادین» آشکار خواهد شد. به همین جهت برای رهای از بعد ایدئولوژیک چنین شبکههایی باید آنها را حقیقتا جنبه ی جدیدی از هسته نمادین خودمان تلقی کنیم. و نیز برای اینکه در چنین عرصه ای کنشگر باشیم باید مرز بین گفتنی ها و ناگفتی ها را نادیده بگیریم.تا زمانی که از گفتن و نشان دادن برخی امور پرهیز داریم، در واقع دیگری و سوپر اگوی مندرج در این نوع فضاها را تایید می کنیم.
@lookingawry
تکرار بمنزلهی انکار مضاعف:
اقای آرکادین ( گزارش محرمانه ۱۹۵۵) اثر اورسن ولز داستان مرد بسیار ثروتمندی است که با تظاهر به نسیان، روزنامه نگاری را استخدام می کند تا جزئیات مربوط به گذشتهی او را کشف کند. روزنامه نگار قدم به قدم حقیقت را بازسازی می کند که عبارت است از سرگذشت سیاهی آکنده از قتل، خیانت و کلاهبرداری ، اما همه ی شاهدان گذشته ی آرکادین که روزنامهنگار با آن ها تماس گرفته بود کوتاه زمانی پس از آن می میرند. سرانجام، روزنامه نگار در می یاید که هدف واقعی تحقیقات او چه بوده است: آرکادین او را استخدام کرده بود تا همهی شاهدانِ گذشته ی جنایت بار او را که هنوز زنده بودند، پیدا کند. با خلاص شدن از شر همه ی آنها، و در پایان خود روزنامه نگار، گذشته آرکادین می توانست برای همیشه دفن شود. البته طنز قضیه در این است که در اینجا یادسپاری ( بر ملا کردن حقایق مربوط به گذشته) مستقیما در خدمت فراموشی است.
این داستان دقیقا فرآیند درمان روانکاوی را نشان می دهد؛ روانکاو با بازسای فرآیند ماجراهای گذشته ی بیمار، کمک می کند تا او گذشته ی آسیب زا را فراموش کند. شخص بیمار نهایتا با کنار زدن شخص روانکاو یعنی آخرین مطلع از سر گذشت خودش، موفق به فراموشی و مدفون ساختن خاطرات گذشته می شود.
در فروپاشی روابط عاطفی و جدایی، طرفین پس از مدتی که از یکدیگر بی اطلاع هستند، مجددا هوس می کنند از روی کنجکاوی، دلتنگی و یا با امید به تغییر شرایط همدیگر را ببینند. اما پس از تجدید دیدار و مشاهده اینکه هیچ چیز تغییر نکرده برای همیشه دیگری را فراموش می کنند. در اینجا تکرار بمنزله انکار مضاعف است؛ بعبارتی آنچه سبب می شد مجددا دیدار داشته باشند نه احیای یک رابطه بلکه این دیدار به جهت اطمینان از فراموشی است. آنها همدیگر را ملاقات می کنند تا از جدایی اطمینان حاصل کنند و یقین داشته باشند چیزی برجای نمانده.
رضا احمدی
@lookingawry
اقای آرکادین ( گزارش محرمانه ۱۹۵۵) اثر اورسن ولز داستان مرد بسیار ثروتمندی است که با تظاهر به نسیان، روزنامه نگاری را استخدام می کند تا جزئیات مربوط به گذشتهی او را کشف کند. روزنامه نگار قدم به قدم حقیقت را بازسازی می کند که عبارت است از سرگذشت سیاهی آکنده از قتل، خیانت و کلاهبرداری ، اما همه ی شاهدان گذشته ی آرکادین که روزنامهنگار با آن ها تماس گرفته بود کوتاه زمانی پس از آن می میرند. سرانجام، روزنامه نگار در می یاید که هدف واقعی تحقیقات او چه بوده است: آرکادین او را استخدام کرده بود تا همهی شاهدانِ گذشته ی جنایت بار او را که هنوز زنده بودند، پیدا کند. با خلاص شدن از شر همه ی آنها، و در پایان خود روزنامه نگار، گذشته آرکادین می توانست برای همیشه دفن شود. البته طنز قضیه در این است که در اینجا یادسپاری ( بر ملا کردن حقایق مربوط به گذشته) مستقیما در خدمت فراموشی است.
این داستان دقیقا فرآیند درمان روانکاوی را نشان می دهد؛ روانکاو با بازسای فرآیند ماجراهای گذشته ی بیمار، کمک می کند تا او گذشته ی آسیب زا را فراموش کند. شخص بیمار نهایتا با کنار زدن شخص روانکاو یعنی آخرین مطلع از سر گذشت خودش، موفق به فراموشی و مدفون ساختن خاطرات گذشته می شود.
در فروپاشی روابط عاطفی و جدایی، طرفین پس از مدتی که از یکدیگر بی اطلاع هستند، مجددا هوس می کنند از روی کنجکاوی، دلتنگی و یا با امید به تغییر شرایط همدیگر را ببینند. اما پس از تجدید دیدار و مشاهده اینکه هیچ چیز تغییر نکرده برای همیشه دیگری را فراموش می کنند. در اینجا تکرار بمنزله انکار مضاعف است؛ بعبارتی آنچه سبب می شد مجددا دیدار داشته باشند نه احیای یک رابطه بلکه این دیدار به جهت اطمینان از فراموشی است. آنها همدیگر را ملاقات می کنند تا از جدایی اطمینان حاصل کنند و یقین داشته باشند چیزی برجای نمانده.
رضا احمدی
@lookingawry
Forwarded from کژ نگریستن
سرمایه و بازنمود استعلایی آن
رضا احمدی
بنابر دیدگاه مارکس پول در سرمایه داری همان نقشی را ایفا می کند که مسیح در باور مسیحیان دارد. مسیح همچون امر انتزاعیِ غیرِ محصور در کالبد جسمانی شیوه ی باز خرید گناهان مومنین است که در قِبال باور به او قرار می گیرد. مسیح نه بعنوان یک شخصیت تاریخی خاص بلکه بعنوان صورت و فرم محض، نقش میانجی گری را دارد که بواسطه او ایمان انسان ها عینیت می یابد. پول نیز نه به جهت ارزش ذاتی بلکه صرفا بدلیل وجه صوری، مبدأ تمام ارزش گذاری ها محسوب می شود. بر این اساس پول را باید فرم محضِ میانجی گری دانست که پیش شرط هر مبادله ای است. در اینجا همچنان که مسیح نقش استعلایی در میان باور مسیحیان دارد؛ پول نیز امروزه شأن استعلایی در شکل گیری تنسیق اجتماعی دارد.
به منظور دریافت صحیح از به کارگیری مفهوم استعلایی در توصیف نقش پول در سرمایه داری جدید، می توان به دو مورد از کاربرد این مفهوم در فلسفه و روانکای اشاره کرد: کانت تحقق ادارک تجربی انسان را وابسته به شروط پیشیی می دانست که نه بعنوان محتوای تجربی بلکه تنها بعنوان عناصر پیشینی در ادراک انسانی عمل می کند. به بیان بسیار ساده و مسامحی شناخت تجربی انسان ماحصل تلفیق عنصر بیرونی( که از طریق اتصال حسی با جهان بیرون بدست می آید) با عنصر درونی که کانت از آنها به حسیات استعلایی و منطق استعلایی تعبیر می کند، حاصل می شود. به اعتقاد کانت مفهوم زمان و مکان دو عنصر پیشین برای درک هر امر تجربی است و تجربه در محتوای اولیه خود فاقد عنصر مکان و زمان است. بعبارتی این دو عنصر از خصیصه های سوژه های انسانی هستند که از چشم انداز این دو مؤلفه وقایع بیرونی را تجربه می کند. همچنان که ما درک بی واسطه ای از جهان بیرونی نداریم و جهان از طریق امور استعلایی وساطت می شود؛ بنابر دیدگاه لکان در روانکاوی، انسان حتی درک بی واسطه ای از خود نیز ندارد. سوژه مندی انسان در گروِ به رسمیت شناختن غیر است و این غیر همان حوزه نمادین است که ما با تصدیق آن می پذیریم که از طریق او وجود ما بعنوان سوژه وساطت شود. امر نمادین و در رأس آن دالِ فالوس شأن همان امر استعلایی کانت را دارد که بعنوان شرایطِ پیشینی، ادراکِ سوژه انسانی را از خود ممکن می سازد.
در اینجا باید به شیوه ی وسوسه آمیزی بگویم ما همچنان که تجربی بی واسطه ای از جهان و سوژه بودگی شخصی خودمان نداریم؛ حتی تجربه ی بی واسطه ای از واقعیت اجتماعی نیز نداریم. زیرا سرمایه داری در جهان امروز از طریق شکاف طبقاتی بین سرمایه دار و کارگر، و تصاحب ارزشِ افزوده ی کالای تولیدی او بر ساخته نمی شود. و همچنین سرمایه داری پسین از طریق تبدیل مؤلفه های زندگی از قبیل هنر، دین، تَن و غیره... به امر مبادله ای خود را ممکن نمی سازد؛ بلکه سرمایه داری به مدد برساختن یک مقوله ی استعلایی و بر کشیدن آن به یک افق نامرئی ساحتی را ایجاد نموده است که ما قادر نیستیم بدون آن امر استعلایی مواجه ای با واقعیت اجتماعی داشته باشیم. پول بِسان یک امر استعلایی در شرایط فعلی درکِ ما از اقتصاد، سیاست، فرهنگ، هنر و تمام وجوه زندگی ما را سامان می دهد. در شرایط فعلی پول نه مقوله ای مؤخر از سرمایه حقیقی و کالا بلکه شرط ماتقدم اساسی و بنیادی هر چیزی است که قرار است بعنوان سرمایه تلقی گردد. با نگرش بسیار ساده انگارانه اگر امروز به این نکته توجه کنیم که پول چگونه تجسم مادی و عینی خودش نظیر صورت اسکناس را از دست می دهد و در حال تحول و تبدیل شدن به امر دیجیتالی و اعتبار محض است، نقش استعلایی آن برای ما بسیار مفهوم خواهد بود. پول در شکل نامرئی و آن هاله قدسی متوهِّمانه اش می تواند مابازاء عینی هر امر رازآلود و قدسی نیز تلقی گردد. در اینجا باید نکته سنجی اسلاوی ژیژک را یادآوری نمود که سرمایه داری با طرح یک فرمِ محضِ ارزش در قالب پول توانسته است وجه پنهان و راز آمیز متافیزکی هر شئ و مقوله ای را با ادغام در رابطه ی مبادله ای آشکار و در نهایت آن را تهی سازد. در آفرینش، وجود انسان، حیات پس از مرگ ،باورهای دینی، آغاز و سرانجام انسان هیچ اسرار پنهانی نهفته نیست، درست نه بدلیل اینکه علم این اعتقادات را رسوا ساخته باشد؛ بلکه مابازائی مانند پول ایجاد شده است که شأن هر باوری از خِلال آن معیَّن می گردد. در واقع پول تجسم عینی و تعبیر هر چیزی است که می توند بعنوان ارزش مازاد مطرح باشد.
کارکرد دستمزد نمونه بسیار عینی از بازنمود استعلایی سرمایه است: یک مشاور روانشناس وقتی در قبال مشاوره ی ارائه شده دستمزد طلب می کند فی الواقع با یک ترفند ناآگانه خود را از چرخه ی احساسی و عاطفی ماجرای مطرح شده برکنار می کند و اگر شخص مورد مراجعه خانومی باشد که در زندگی اش شکستی را تجربه کرده باشد نمی تواند مشاوری را که دستمزد دریافت نموده در ماجرای خود شریک گرداند. کارکرد دستمزد را عینا در شیوه ی کار وُکلا و کاراگاهان ...ادامه 👇
رضا احمدی
بنابر دیدگاه مارکس پول در سرمایه داری همان نقشی را ایفا می کند که مسیح در باور مسیحیان دارد. مسیح همچون امر انتزاعیِ غیرِ محصور در کالبد جسمانی شیوه ی باز خرید گناهان مومنین است که در قِبال باور به او قرار می گیرد. مسیح نه بعنوان یک شخصیت تاریخی خاص بلکه بعنوان صورت و فرم محض، نقش میانجی گری را دارد که بواسطه او ایمان انسان ها عینیت می یابد. پول نیز نه به جهت ارزش ذاتی بلکه صرفا بدلیل وجه صوری، مبدأ تمام ارزش گذاری ها محسوب می شود. بر این اساس پول را باید فرم محضِ میانجی گری دانست که پیش شرط هر مبادله ای است. در اینجا همچنان که مسیح نقش استعلایی در میان باور مسیحیان دارد؛ پول نیز امروزه شأن استعلایی در شکل گیری تنسیق اجتماعی دارد.
به منظور دریافت صحیح از به کارگیری مفهوم استعلایی در توصیف نقش پول در سرمایه داری جدید، می توان به دو مورد از کاربرد این مفهوم در فلسفه و روانکای اشاره کرد: کانت تحقق ادارک تجربی انسان را وابسته به شروط پیشیی می دانست که نه بعنوان محتوای تجربی بلکه تنها بعنوان عناصر پیشینی در ادراک انسانی عمل می کند. به بیان بسیار ساده و مسامحی شناخت تجربی انسان ماحصل تلفیق عنصر بیرونی( که از طریق اتصال حسی با جهان بیرون بدست می آید) با عنصر درونی که کانت از آنها به حسیات استعلایی و منطق استعلایی تعبیر می کند، حاصل می شود. به اعتقاد کانت مفهوم زمان و مکان دو عنصر پیشین برای درک هر امر تجربی است و تجربه در محتوای اولیه خود فاقد عنصر مکان و زمان است. بعبارتی این دو عنصر از خصیصه های سوژه های انسانی هستند که از چشم انداز این دو مؤلفه وقایع بیرونی را تجربه می کند. همچنان که ما درک بی واسطه ای از جهان بیرونی نداریم و جهان از طریق امور استعلایی وساطت می شود؛ بنابر دیدگاه لکان در روانکاوی، انسان حتی درک بی واسطه ای از خود نیز ندارد. سوژه مندی انسان در گروِ به رسمیت شناختن غیر است و این غیر همان حوزه نمادین است که ما با تصدیق آن می پذیریم که از طریق او وجود ما بعنوان سوژه وساطت شود. امر نمادین و در رأس آن دالِ فالوس شأن همان امر استعلایی کانت را دارد که بعنوان شرایطِ پیشینی، ادراکِ سوژه انسانی را از خود ممکن می سازد.
در اینجا باید به شیوه ی وسوسه آمیزی بگویم ما همچنان که تجربی بی واسطه ای از جهان و سوژه بودگی شخصی خودمان نداریم؛ حتی تجربه ی بی واسطه ای از واقعیت اجتماعی نیز نداریم. زیرا سرمایه داری در جهان امروز از طریق شکاف طبقاتی بین سرمایه دار و کارگر، و تصاحب ارزشِ افزوده ی کالای تولیدی او بر ساخته نمی شود. و همچنین سرمایه داری پسین از طریق تبدیل مؤلفه های زندگی از قبیل هنر، دین، تَن و غیره... به امر مبادله ای خود را ممکن نمی سازد؛ بلکه سرمایه داری به مدد برساختن یک مقوله ی استعلایی و بر کشیدن آن به یک افق نامرئی ساحتی را ایجاد نموده است که ما قادر نیستیم بدون آن امر استعلایی مواجه ای با واقعیت اجتماعی داشته باشیم. پول بِسان یک امر استعلایی در شرایط فعلی درکِ ما از اقتصاد، سیاست، فرهنگ، هنر و تمام وجوه زندگی ما را سامان می دهد. در شرایط فعلی پول نه مقوله ای مؤخر از سرمایه حقیقی و کالا بلکه شرط ماتقدم اساسی و بنیادی هر چیزی است که قرار است بعنوان سرمایه تلقی گردد. با نگرش بسیار ساده انگارانه اگر امروز به این نکته توجه کنیم که پول چگونه تجسم مادی و عینی خودش نظیر صورت اسکناس را از دست می دهد و در حال تحول و تبدیل شدن به امر دیجیتالی و اعتبار محض است، نقش استعلایی آن برای ما بسیار مفهوم خواهد بود. پول در شکل نامرئی و آن هاله قدسی متوهِّمانه اش می تواند مابازاء عینی هر امر رازآلود و قدسی نیز تلقی گردد. در اینجا باید نکته سنجی اسلاوی ژیژک را یادآوری نمود که سرمایه داری با طرح یک فرمِ محضِ ارزش در قالب پول توانسته است وجه پنهان و راز آمیز متافیزکی هر شئ و مقوله ای را با ادغام در رابطه ی مبادله ای آشکار و در نهایت آن را تهی سازد. در آفرینش، وجود انسان، حیات پس از مرگ ،باورهای دینی، آغاز و سرانجام انسان هیچ اسرار پنهانی نهفته نیست، درست نه بدلیل اینکه علم این اعتقادات را رسوا ساخته باشد؛ بلکه مابازائی مانند پول ایجاد شده است که شأن هر باوری از خِلال آن معیَّن می گردد. در واقع پول تجسم عینی و تعبیر هر چیزی است که می توند بعنوان ارزش مازاد مطرح باشد.
کارکرد دستمزد نمونه بسیار عینی از بازنمود استعلایی سرمایه است: یک مشاور روانشناس وقتی در قبال مشاوره ی ارائه شده دستمزد طلب می کند فی الواقع با یک ترفند ناآگانه خود را از چرخه ی احساسی و عاطفی ماجرای مطرح شده برکنار می کند و اگر شخص مورد مراجعه خانومی باشد که در زندگی اش شکستی را تجربه کرده باشد نمی تواند مشاوری را که دستمزد دریافت نموده در ماجرای خود شریک گرداند. کارکرد دستمزد را عینا در شیوه ی کار وُکلا و کاراگاهان ...ادامه 👇
Forwarded from کژ نگریستن
نیز مشاهده می کنیم. در فیلم های کاراگاهی کلاسیک مانند هرکول پوآرو و شرلوک هلمز که برای آنچه استخدام شدند، پول دریافت می کنند هیچ وقت شاهد شکل گیری رابطه ی عاطفی و عاشقانه بین کاراگاه و ارباب رجوع نیستیم، بالعکس در فیلم های پلیسی هالیوودی پلیس قهرمان تنها با افتادن در یک رابطه عاشقانه می تواند قصه را خاتمه دهد.
مثال های فوق الذکر را می توان در قالب یک تئوری روانکاوانه اینگونه صورتبندی نمود: هر زمانی که قادر باشیم یک محتوای ایجابی را بواسطه ی یک امر نشانه ای و نمادین جایگزین سازیم، در عوض می توانیم از آن محتوای ایجابی چشم پوشی کنیم. دقیقا پول همان امر نمادین است که به مدد آن می توانیم در حوزه عمومی از محتوای ایجابی هر مقوله ای چشم پوشی کنیم و آن را به یک امر صوری تقلیل دهیم. درست به همین دلیل که پول شأنیت استعلایی برای سرمایه داری دارد، هر بحرانی فرصت بازتولید خودِ سرمایه داری است. اگر در موقعیت فعلی به این باور برسیم که کالاهای تولیدی نظیر نوشابه و سس بجهت قند و چربی های بیش از حد مُضرّ هستند، سرمایه داری نمونه ای از نوشابه های بدون قند و سس های بدون چربی را روانه بازار می کند. بنابراین از خلال تمام ناکامی های مطرح از قبیل بحران های زیست محیطی ، تولید مواد غذایی ناسالم و آشفتگی بازار سرمایه آنچه بازتولید می شود خود سرمایه داری و قواعد آن است.
مثال های فوق الذکر را می توان در قالب یک تئوری روانکاوانه اینگونه صورتبندی نمود: هر زمانی که قادر باشیم یک محتوای ایجابی را بواسطه ی یک امر نشانه ای و نمادین جایگزین سازیم، در عوض می توانیم از آن محتوای ایجابی چشم پوشی کنیم. دقیقا پول همان امر نمادین است که به مدد آن می توانیم در حوزه عمومی از محتوای ایجابی هر مقوله ای چشم پوشی کنیم و آن را به یک امر صوری تقلیل دهیم. درست به همین دلیل که پول شأنیت استعلایی برای سرمایه داری دارد، هر بحرانی فرصت بازتولید خودِ سرمایه داری است. اگر در موقعیت فعلی به این باور برسیم که کالاهای تولیدی نظیر نوشابه و سس بجهت قند و چربی های بیش از حد مُضرّ هستند، سرمایه داری نمونه ای از نوشابه های بدون قند و سس های بدون چربی را روانه بازار می کند. بنابراین از خلال تمام ناکامی های مطرح از قبیل بحران های زیست محیطی ، تولید مواد غذایی ناسالم و آشفتگی بازار سرمایه آنچه بازتولید می شود خود سرمایه داری و قواعد آن است.
مساله کنونی ما این نیست که نمی توانیم جهان خیالی خودمان را تحقق ببخشیم، بلکه معضل ما این است که قادر نیستیم جهان بیرونی را بعنوان بخشی از قاب خیالی خودمان تلقی کنیم... در این وضعیت از خودبیگانگی، بصورت بیگانگی سوژه از خودش تجربه نمی شود، بلکه از خودبیگانگی یعنی آن دیگری و واقعیت نمادین بیرونی بخشی از خود نیست و مسئولیتش را وانهاده و به سوژه های منفرد و پراکنده تقلیل یافته است.
اسلاوی ژیژک
اسلاوی ژیژک
Telegram
attach 📎
کژ نگریستن
مساله کنونی ما این نیست که نمی توانیم جهان خیالی خودمان را تحقق ببخشیم، بلکه معضل ما این است که قادر نیستیم جهان بیرونی را بعنوان بخشی از قاب خیالی خودمان تلقی کنیم... در این وضعیت از خودبیگانگی، بصورت بیگانگی سوژه از خودش تجربه نمی شود، بلکه از خودبیگانگی…
مقصود ژیژک این است که امروز شاهد از خود بیگانگی نیستیم و مساله ای بنام از خودبیگانگی نداریم، در واقع معضل اصلی "دیگربیگانگی" است و دیگری( امر نمادین ) از خودش بیگانه شده، این همان تعریفی است که ژیژک از وضعیت پستمدرن دارد. به باور او پست مدرنیسم یعنی فروپاشی دیگری. وقتی دیگری از خودبیگانه شد نتیجه اش انسان های هیستریک و مضطرب در جامعه است.