Forwarded from تاریخ فلسفه با ابوذر شریعتی (ابوذر شریعتی)
🔷روان کاوی و نشانگان سوژه در سینمای هیچکاک.
مدرس: دکتر رضا احمدی
چهار شنبه ها ساعت ۲۰ کافه فلسفه ی لیمو
دوستان برای شرکت در دوره به آیدی زیر رجوع فرمایند:
@areooso
مدرس: دکتر رضا احمدی
چهار شنبه ها ساعت ۲۰ کافه فلسفه ی لیمو
دوستان برای شرکت در دوره به آیدی زیر رجوع فرمایند:
@areooso
تاریخ فلسفه با ابوذر شریعتی
🔷روان کاوی و نشانگان سوژه در سینمای هیچکاک. مدرس: دکتر رضا احمدی چهار شنبه ها ساعت ۲۰ کافه فلسفه ی لیمو دوستان برای شرکت در دوره به آیدی زیر رجوع فرمایند: @areooso
گویا ترین تعبیری که می توانیم برای بازگویی سیمپتوم( symptom) یا نشانگان در زبان فارسی بیابیم "امر مُهلِک" است. سوژه ها در وفاداری به چنین امر مهلکی است که خود را متمایز و در نهایت بازشناسی می کنند. در ادبیات، نهنگ سفید در داستان موبی دیک ناب ترین شکل تجلی این مفهوم است. ناخدا هرچند در ظاهر بدنبال انتقام از نهنگ سفید است، اما این انتقام و امر مهلک تنها عامل برسازنده ی ناخدا بعنوان یک سوژه است. او محکوم است در این اتفاق با الصاق به نهنگ سفید و رفتن به قعر دریا تجربه ی سوژه بودگی را برای خود رقم بزند. با این تلقی از نشانگان و سیمپتوم، بنا داریم کل سینمای هیچکاک را در این دور از کلاس ها که به همت کافه فلسفه ی لیمو برگذار می شود، خوانش کنیم. و نهایتا نشان دهیم در داستانِ سینمایی هیچکاک چطور این امر مهلک بعنوان یک امر تهی، عامل شکل گیری داستان و سوژه آن است و می تواند مورد تحلیل رونکاوانه قرار گیرد. بنابراین اتفاق جسورانه برای ما نیز این است که به سینمای هیچکاک بعنوان یک امر مهلک و یک ورطه بچسبیم تا تفکر نظری را به سرانجام مطلوبش برسانیم. هرچند پیامد ضمنی چنین دوره ای می تواند طرح نظریه روانکاوانه به میانجی سینمای هیچکاک و همچنین آموزش نقد ادبی با رویکرد روانکاوانه نیز باشد.
رضا احمدی
رضا احمدی
Forwarded from Coffee philosophy کافه فلسفه
🔺روان کاوی و نشانگان سوژه در سینمای هیچکاک.
🔹مدرس: دکتر رضا احمدی
🔺و با حضور دکتر اکبر جباری
🔹امروز ۲۴ مرداد، ساعت ۲۰ غروب
@Cofephilosophy
___
@coffeephilosophy
🔹مدرس: دکتر رضا احمدی
🔺و با حضور دکتر اکبر جباری
🔹امروز ۲۴ مرداد، ساعت ۲۰ غروب
@Cofephilosophy
___
@coffeephilosophy
بودن بهمثابه یک آسیب – Telegraph
https://telegra.ph/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-08-16-2
https://telegra.ph/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-08-16-2
Telegraph
بودن بهمثابه یک آسیب
بنا بر اظهار اسلاوی ژیژک، ژاک لاکان در اواخر زندگیش به این نتیجه رسیده بود که مهمترین آسیب برای انسان همان نفسِ زندگی و حیات آدمی است. بودن و حیات انسانی هموراه بصورت یک امر انحلال ناپذیری است که از خلال همه¬ی رویه های زندگی باقی میماند و به جانبِ ما بر…
👍1
Forwarded from کژ نگریستن
آدمی نه از طریق دست یافتن به هدف بلکه با اثبات این نکته که از پیش به آن دست یافته است، هدف را تحقق می بخشد، حتی وقتی که شیوه ی حصول این هدف از نظر پنهان است. به هنگام پیشروی، آدمی هنوز به آنجا (به مقصد) نرسیده بود، لیکن به ناگهان (چنین می نماید که گویی )تمام مدت آنجا بوده است. "خیلی زود" ناگهان بدل به "خیلی دیر" می شود، آن هم بدون تشخیص لحظه ی دقیق تبدیل آن ها. از این رو کل ماجرا حاوی ساختار قرار ملاقات از دست رفته است. در طول راه، حقیقت، حقیقتی که ما هنوز بدان نایل نشده ایم، هم چون شبحی ما را پیش می راند، و به ما وعده می دهد که در انتهای مسیر در انتظارمان است؛ اما ناگهان در می یابیم که ما همواره از پیش در قلمرو حقیقت به سر می بردیم. این مازاد و اضافه ی (surplus ) پارادوکسیکال که می لغزد و از کف می رود، در این مواجهه و ملاقات از دست رفته "لحظه مغتنم" خود را به مثابه " امری محال" عیان می کند، البته این همان ابژه ی کوچک a( امر دست نیافتنی ) است : نمود نابی که ما را به جانب حقیقت می داند، درست تا لحظه ای که ناگهان در پس ما ظاهر می شود، ( به نحوی که گویی ) ما پیشاپیش جلوتر از آن به مقصد رسیده ایم، یک هستی سراب گونه که واجد "زمان راستین خود نیست، و فقط همواره در فاصله ی بین "خیلی زود" و "خیلی دیر" برجا می ماند.
اسلاوی ژیژک
رخداد، گزیده مقالات، انتشارات گام نو
ترجمه جواد گنجی
اسلاوی ژیژک
رخداد، گزیده مقالات، انتشارات گام نو
ترجمه جواد گنجی
نجات گذشته:
زمان و کانوِی ها، اثر جی. بی. پریستلی، نمایشی سه پرده ای درباره ی سرنوشت خانواده ی کانوِی است. در پرده اول، ما شاهد شامی خانوادگی هستیم( که بیست سال پیش اتفاق افتاده) و در آن همه اعضای خانواده مشغول طرح برنامه های پرشور برای آینده هستند. وقایع پرده دوم در زمان حال رخ می دهد، یعنی بیست سال بعد، هنگامی که اعضای خانوداه، که اینک گروهی از افرادِ خرده شده با برنامه های شکست خورده اند، بار دیگر گردهم جمع شده اند. پرده ی سوم دوباره ما را بیست سال به عقب می برد و ماجرای شام را از پرده ی نخست پی می گیرد. تاثیر این بازی با زمان به غایت افسرده کننده، اگر نگوییم آشکارا هولناک است. لیکن آنچه چنین هولناک می نماید نه گذر از پرده اول به دوم ( نخست برنامه های پرشور، سپس واقعیت تلخ)، بلکه بیشتر انتقال از پرده دوم به سوم است. مشاهده واقعیت یأس آلود گروهی از افراد که برنامه های زندگی شان بی رحمانه نقش بر آب شده است، و سپس دیدن همین افراد در بیست سال قبل، زمانی که همگی سرشار از امید و بی خبر از بازی سرنوشت بودند، این یعنی تجربه تمام و کمالِ برباد رفتن امید. در یک روایت مشابه، فیلم خیانت، بر مبنای سناریویی از هارولد پینتر، داستان مبتذل ماجرایی عاشقانه را بازگو می کند، «کَلک» فیلم به سادگی در آن است که اپیزودها به ترتیبِ معکوس چیده شدند: ما نخست عشاق را در حالی می بینیم که یک سال پس از قطع رابطه، یکدیگر را در یک مسافرخانه ملاقات می کنند، آن¬گاه به ترتیب خودِ جدایی، نخستین درگیری، نقطه اوج پرشور این رابطه عاشقانه، نخستین قرار ملاقات مخفی آن دو، و نهایتا لحظه ی نخستین آن ها در یک مهمانی.
می توان انتظار داشت که اینگونه واژگونی ها در نظام روایت، آدمی را به سمت حس تقدیرگرایی تام براند: همه چیز از پیش تعیین شده است، و قهرمانان داستان همچون عروسک های خیمه شب بازی در بی خبری کامل نقش خویش را در سناریوی از پیش نوشته بازی می کنند. لیکن تحلیل دقیق تر آشکار کننده ی وجود منطقی دیگر در پس دهشت ناشی از این شکل از تنظیم رویدادهاست. من بخوبی می دانم چه پیش خواهد آمد زیرا از قبل داستان را می دانم، ولی هنوز آن راکاملا باور ندارم، و از همین روست که سرشار از اضطرابم. آیا آن حادثه اجتناب ناپذیر واقعا رخ خواهد داد؟ به عبارتی دیگر، دقیقا همین واژگونی نظم زمانی است که ما را وا می دارد به نحوی تقریبا ملموس خصلتِ تماماً حادث دنباله ی روایی را تجربه کنم، یعنی این واقعیت را که زندگی در اوضاع و احوال متفاوت می توانست در مسیری دیگر جریان یابد.همین شکل از اضطراب در سرتاسر رمانِ جنایی عالی روث رندل، "داوری در سنگ" موج می زند، داستان مستخدمه ی بی سوادی که( از ترس بی آبرویی در صورت برملا شدن بی سواد بودنش) همه اعضای خانواده مخدوم خویش را می کُشد، که جملگی خیرخواهانی گشاده دست¬اند که می خواهند به هر نحوی به او کمک کنند. داستان به شیوه ی خطی بسط می یابد، به جز آنکه درست در سرآغاز رمان، رندل نتیجه نهایی را آشکار می کند و سپس در هر یک از نقاط عطف داستان توجه ما را به رویدادی تصادفی جلب می کند که سرنوشت همه افراد درگیر را رقم می زند. برای مثال، هنگامی که دختر خانواده مخدوم، پس از کمی این پا و آن پا کردن، رندل مستقیما چنین اظهار نظر می کند که سرنوشت او با همین تصمیم دلبخواهی رقم خورد: او آخرین بختِ گریز از مرگی را که در انتظارش بود از دست داد.. ظهور ناگهانی و خشونت آمیزِ دیدگاه ناظر بر فاجعه نهایی، بسی بیش از آنکه جریان وقایع را به یک زنجیره ی مقدر تبدیل کند، خصلت تماما حادث رخدادها را بر ما ملموس می سازد.
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
زمان و کانوِی ها، اثر جی. بی. پریستلی، نمایشی سه پرده ای درباره ی سرنوشت خانواده ی کانوِی است. در پرده اول، ما شاهد شامی خانوادگی هستیم( که بیست سال پیش اتفاق افتاده) و در آن همه اعضای خانواده مشغول طرح برنامه های پرشور برای آینده هستند. وقایع پرده دوم در زمان حال رخ می دهد، یعنی بیست سال بعد، هنگامی که اعضای خانوداه، که اینک گروهی از افرادِ خرده شده با برنامه های شکست خورده اند، بار دیگر گردهم جمع شده اند. پرده ی سوم دوباره ما را بیست سال به عقب می برد و ماجرای شام را از پرده ی نخست پی می گیرد. تاثیر این بازی با زمان به غایت افسرده کننده، اگر نگوییم آشکارا هولناک است. لیکن آنچه چنین هولناک می نماید نه گذر از پرده اول به دوم ( نخست برنامه های پرشور، سپس واقعیت تلخ)، بلکه بیشتر انتقال از پرده دوم به سوم است. مشاهده واقعیت یأس آلود گروهی از افراد که برنامه های زندگی شان بی رحمانه نقش بر آب شده است، و سپس دیدن همین افراد در بیست سال قبل، زمانی که همگی سرشار از امید و بی خبر از بازی سرنوشت بودند، این یعنی تجربه تمام و کمالِ برباد رفتن امید. در یک روایت مشابه، فیلم خیانت، بر مبنای سناریویی از هارولد پینتر، داستان مبتذل ماجرایی عاشقانه را بازگو می کند، «کَلک» فیلم به سادگی در آن است که اپیزودها به ترتیبِ معکوس چیده شدند: ما نخست عشاق را در حالی می بینیم که یک سال پس از قطع رابطه، یکدیگر را در یک مسافرخانه ملاقات می کنند، آن¬گاه به ترتیب خودِ جدایی، نخستین درگیری، نقطه اوج پرشور این رابطه عاشقانه، نخستین قرار ملاقات مخفی آن دو، و نهایتا لحظه ی نخستین آن ها در یک مهمانی.
می توان انتظار داشت که اینگونه واژگونی ها در نظام روایت، آدمی را به سمت حس تقدیرگرایی تام براند: همه چیز از پیش تعیین شده است، و قهرمانان داستان همچون عروسک های خیمه شب بازی در بی خبری کامل نقش خویش را در سناریوی از پیش نوشته بازی می کنند. لیکن تحلیل دقیق تر آشکار کننده ی وجود منطقی دیگر در پس دهشت ناشی از این شکل از تنظیم رویدادهاست. من بخوبی می دانم چه پیش خواهد آمد زیرا از قبل داستان را می دانم، ولی هنوز آن راکاملا باور ندارم، و از همین روست که سرشار از اضطرابم. آیا آن حادثه اجتناب ناپذیر واقعا رخ خواهد داد؟ به عبارتی دیگر، دقیقا همین واژگونی نظم زمانی است که ما را وا می دارد به نحوی تقریبا ملموس خصلتِ تماماً حادث دنباله ی روایی را تجربه کنم، یعنی این واقعیت را که زندگی در اوضاع و احوال متفاوت می توانست در مسیری دیگر جریان یابد.همین شکل از اضطراب در سرتاسر رمانِ جنایی عالی روث رندل، "داوری در سنگ" موج می زند، داستان مستخدمه ی بی سوادی که( از ترس بی آبرویی در صورت برملا شدن بی سواد بودنش) همه اعضای خانواده مخدوم خویش را می کُشد، که جملگی خیرخواهانی گشاده دست¬اند که می خواهند به هر نحوی به او کمک کنند. داستان به شیوه ی خطی بسط می یابد، به جز آنکه درست در سرآغاز رمان، رندل نتیجه نهایی را آشکار می کند و سپس در هر یک از نقاط عطف داستان توجه ما را به رویدادی تصادفی جلب می کند که سرنوشت همه افراد درگیر را رقم می زند. برای مثال، هنگامی که دختر خانواده مخدوم، پس از کمی این پا و آن پا کردن، رندل مستقیما چنین اظهار نظر می کند که سرنوشت او با همین تصمیم دلبخواهی رقم خورد: او آخرین بختِ گریز از مرگی را که در انتظارش بود از دست داد.. ظهور ناگهانی و خشونت آمیزِ دیدگاه ناظر بر فاجعه نهایی، بسی بیش از آنکه جریان وقایع را به یک زنجیره ی مقدر تبدیل کند، خصلت تماما حادث رخدادها را بر ما ملموس می سازد.
اسلاوی ژیژک
@lookingawry
در پی انتشار مطلب فوق برخی دوستانم از سر لطف تذکرات اخلاقی دادند و برخی هم ملاحظات دیگری را مطرح کردند، اما من همچنان به دو دلیل بر مضمون آن اصرار دارم: اولا اینکه نقد باید کینه توزانه و مُخرب باشد، چیزی به اسم نقد سازنده وجود ندارد. نقد سازنده توصیه ی سیستم های محافظه کار برای عدم تغییر است. بعبارتی تنها نقد سازنده همان نقد مخرب است.
و دیگر اینکه آنچه نوشتم نقدی بود براساس فرم بیان نه محتوای گفتار،
همانطور که ژیژک در جایی بخوبی توضیح داده؛ کسانی که از آشوویتس نجات پیدا کردند اگر درصدد روایت آن ماجرای تلخ باشند، بی ترید کسی که بصورت منجسم و خیلی سازگارا وقایع را روایت می کند، روایتش مخدوش است؛ بلکه آن کس که چرت و پرت می گوید و نامسجم و متناقض روایت می کند، حقیقت را در فُرم گفتارش بیان می کند نه در محتوایش. زیرا فردی که اردوگاه نازی ها را دیده باشد چنان تروما و آسیب دهشتناکی را تجربه کرده است که قادر به روایت منسجم آن رخداد نیست.
به همین جهت ما برخی از آسیب های اجتماعی خودمان را نمی توانم در قالب گفتار محتوایی نقد کنیم بلکه فقط بصورت یک شکل بیان در فرم می توان در خصوص آن گلایه و ابراز تاسف کرد.
رضا احمدی
و دیگر اینکه آنچه نوشتم نقدی بود براساس فرم بیان نه محتوای گفتار،
همانطور که ژیژک در جایی بخوبی توضیح داده؛ کسانی که از آشوویتس نجات پیدا کردند اگر درصدد روایت آن ماجرای تلخ باشند، بی ترید کسی که بصورت منجسم و خیلی سازگارا وقایع را روایت می کند، روایتش مخدوش است؛ بلکه آن کس که چرت و پرت می گوید و نامسجم و متناقض روایت می کند، حقیقت را در فُرم گفتارش بیان می کند نه در محتوایش. زیرا فردی که اردوگاه نازی ها را دیده باشد چنان تروما و آسیب دهشتناکی را تجربه کرده است که قادر به روایت منسجم آن رخداد نیست.
به همین جهت ما برخی از آسیب های اجتماعی خودمان را نمی توانم در قالب گفتار محتوایی نقد کنیم بلکه فقط بصورت یک شکل بیان در فرم می توان در خصوص آن گلایه و ابراز تاسف کرد.
رضا احمدی
دسیسه هایی علیه خود:
رضا احمدی
از منظر روانکاوی، سکس بمعنای خود ارضایی بواسطه ی دیگری است؛ اما اگر سکس چنین است، نفسِ خود ارضایی چیست؟ خود ارضایی به یک معنا سکس و رابطه جنسی است که بواسطه ی توهّم حضور دیگری ممکن می شود. در این جا خود ارضایی نظیر صحنه ای است که ما در آن برای دیگران جوک بی مزه ای را تعریف می کنیم ولی آنها نمی خندند و ما برای جمع و جور کردند موقعیت، یک خنده نمایشی و بی مزه تر از جوک را انجام می دهیم. شاید این حالت اخته ترین و سِترون ترین موقعیت سوژه بودگی ما باشد. جایی که دیگری( دیگری نمادین) از وظیفه مورد نظر امتناع می کند و نقش خودش را به ما محول می کند. بنابراین سوژه در موقعیت خود ارضایی هم باید نقش عاملِ خودانگیخته را داشته باشد و هم عنصری «دیگری» را با توهم وارد صحنه ی ماجرا کند. اما سؤال اساسی این است که چرا به این عنصر "دیگری" نیاز است و چرا ما نمی توانیم کاملا از شر آن رها شویم؟ برای روشن تر شدن موضوع می توانیم به یک مثال متوسل شویم: زمانی که من اظهار می کنم؛ « من خسته ام» در اینجا با دو سوژه سرکار داریم: یک سوژه ی عملِ سخن گفتن، دو سوژه سخن بیان شده. کلمه "من" در جمله "من خسته ام" همان سوژه بیان است و آن شخصی که در واقعیت جمله ی " من خسته ام" را بیان می کند همان سوژه ی سخن گوست؛ در روانکاوی لاکان، به "منِ" در جمله، سوژه ی امر خیالی یا ایگو و به "من" سخن گو، سوژه امر نمادین اطلاق می شود . بین ایگو یا منِ خیالی و سوژه امر نمادین شکافی وجود دارد که ما قادر نیستم آن را پُر کنیم و یا این اینکه این دو را بر یکدیگر منطبق سازیم. ما بعنوان یک سوژه انسانی حقیقتا کدام یک از این دو نوع عامل ایگو و سوژه ی نمادین هستیم؟ پاسخ روانکاوی این است: ما بعنوان سوژه حقیقی هیچکدام از دو عنصر خیالی و نمادین نیستیم بلکه سوژه بودگی حقیقی انسان همان شکاف و گسست بین این دو است؛ همان خلاء و حفره ای که لاکان از آن بعنوان سوژه خط خورده و کَسر شده یاد می کند. دقیقا سوژه ای که در هنگام سوتی ها و تُپق های کلامی آشکار می شود و در نوسان بین امر خیالی و نمادین قابل رؤیت است. به همین جهت "من" راستین همان واماندگی کلامی است که هیچ وقت به سخن در نمی آید و زاییده نمی شود و در فانتزی ها هم قابل بازآفرینی نیست. بلکه صرفا در راه است؛ مانند گودو در نمایش نامه «در انتظار گودو» اثرساموئل بکت؛ در این نمایش نامه، استراگون(گوگو) و ولادیمیر(دی دی) نقش عمل گر حوزه ی امر خیالی را بعهده دارند، پوزو بعنوان ارباب، ترسیم کننده حوزه امر نمادین است. اما گودو، دالی است که بین آنها رد و بدل می شود و نقش یک فقدان را ایفا می کند و تنها می توان در غیابش بحساب آورد و لحاظ کرد، تنها تا جایی وجود دارد که صرفا بعنوان عنصر غایب و فرضی تلقی می شود. درست به همین دلیل است که اسلاوی ژیژک نمایش نامه ی « در انتظار گودو» را بهترین نمود و تجلی فضای مدرن قلمداد می کند؛ بعبارتی انتظارِ سوژه مدرنی است که زاییده نمی شود و از راه نمی رسد. آیا خود ارضایی بعنوان یک عملِ عقیمِ فردی، مدرن ترین وجه کنش انسانی نیست؛ فَردیّت سترونی که در درون خودش منقسم شده و شکاف خورده و بین خودش و درونش در نوسان است؟ اگر خود ارضایی یک کنش مدرن باشد، در اینصورت متوسل شدن به ابزار آلات مصنوعی متمم پست مدرن عمل جنسی است و پیش از آنها عمل جنسی با شریک مخالف در واقع یک رویکرد سنتی به رابطه جنسی خواهد بود. اگر درصدد تکمیل این فرآیند باشیم، همجنس گرایی و داشتن رابطه جنسی با جنس موافق چگونه است؟ تنها پاسخ احتمالی یک روانکاو به چنین رابطه ای این است که همجنس گرایی عینی ساختن و برون شد تمام فرآیندهای رابطه جنسی است. حال که رابطه جنسی در همه اشکال خودش محکوم به شکست است بنابراین رابطه با خود( شریک جنسی موافق) و نه دیگری( شریک جنسی مخالف) بهترین شیوه ی بیان همین شکست خواهد بود. نشانه ی چنین شکستی را باید در آن کلامِ نیچه که اظهار کرد« خدا مرده است» جست، کلامی که نوید بخش فرواپاشی «دیگری» بود و در بطن گُفتارش جهان، طبیعت و انسانِ هستیریک را معرفی می کرد. هرچند مارکس تلاش کرد با گنجاندن تاریخ در جایگاه خدا بر این اعلان فائق بیاید اما جهان سرمایه داری همه ی این دیگری ها را تحلیل برد و از این حیث ژیژک قرنِ بیستم را قرنِ بیماری هیستری معرفی می کند که در پسِ آن قرن بیست و یکم با نگاه پارانویایی و مذبوحانه بدنبال خلق دیگری های جعلی و متوهمانه است. تجلی چنین دیگری جعلی را می توان در فیلم های پورن تماشا کرد؛ اگر انسان دچار اختگی نمادین است، پس می تواند در جلوی تلوزیون نشسته و با دیدن صحنه پورن مطمئن باشد کسی از جانب او در انجام عمل جنسی موفق است. خلاصه آنکه اگر دیگری حقیقی فروپاشیده، نتیجتا سوژه ی حقیقی نیز تحقق نمی یابد و عمل جنسی در جهان کنونی ناب ترین نمود شکست تحقق آن است.
@lookingawry
رضا احمدی
از منظر روانکاوی، سکس بمعنای خود ارضایی بواسطه ی دیگری است؛ اما اگر سکس چنین است، نفسِ خود ارضایی چیست؟ خود ارضایی به یک معنا سکس و رابطه جنسی است که بواسطه ی توهّم حضور دیگری ممکن می شود. در این جا خود ارضایی نظیر صحنه ای است که ما در آن برای دیگران جوک بی مزه ای را تعریف می کنیم ولی آنها نمی خندند و ما برای جمع و جور کردند موقعیت، یک خنده نمایشی و بی مزه تر از جوک را انجام می دهیم. شاید این حالت اخته ترین و سِترون ترین موقعیت سوژه بودگی ما باشد. جایی که دیگری( دیگری نمادین) از وظیفه مورد نظر امتناع می کند و نقش خودش را به ما محول می کند. بنابراین سوژه در موقعیت خود ارضایی هم باید نقش عاملِ خودانگیخته را داشته باشد و هم عنصری «دیگری» را با توهم وارد صحنه ی ماجرا کند. اما سؤال اساسی این است که چرا به این عنصر "دیگری" نیاز است و چرا ما نمی توانیم کاملا از شر آن رها شویم؟ برای روشن تر شدن موضوع می توانیم به یک مثال متوسل شویم: زمانی که من اظهار می کنم؛ « من خسته ام» در اینجا با دو سوژه سرکار داریم: یک سوژه ی عملِ سخن گفتن، دو سوژه سخن بیان شده. کلمه "من" در جمله "من خسته ام" همان سوژه بیان است و آن شخصی که در واقعیت جمله ی " من خسته ام" را بیان می کند همان سوژه ی سخن گوست؛ در روانکاوی لاکان، به "منِ" در جمله، سوژه ی امر خیالی یا ایگو و به "من" سخن گو، سوژه امر نمادین اطلاق می شود . بین ایگو یا منِ خیالی و سوژه امر نمادین شکافی وجود دارد که ما قادر نیستم آن را پُر کنیم و یا این اینکه این دو را بر یکدیگر منطبق سازیم. ما بعنوان یک سوژه انسانی حقیقتا کدام یک از این دو نوع عامل ایگو و سوژه ی نمادین هستیم؟ پاسخ روانکاوی این است: ما بعنوان سوژه حقیقی هیچکدام از دو عنصر خیالی و نمادین نیستیم بلکه سوژه بودگی حقیقی انسان همان شکاف و گسست بین این دو است؛ همان خلاء و حفره ای که لاکان از آن بعنوان سوژه خط خورده و کَسر شده یاد می کند. دقیقا سوژه ای که در هنگام سوتی ها و تُپق های کلامی آشکار می شود و در نوسان بین امر خیالی و نمادین قابل رؤیت است. به همین جهت "من" راستین همان واماندگی کلامی است که هیچ وقت به سخن در نمی آید و زاییده نمی شود و در فانتزی ها هم قابل بازآفرینی نیست. بلکه صرفا در راه است؛ مانند گودو در نمایش نامه «در انتظار گودو» اثرساموئل بکت؛ در این نمایش نامه، استراگون(گوگو) و ولادیمیر(دی دی) نقش عمل گر حوزه ی امر خیالی را بعهده دارند، پوزو بعنوان ارباب، ترسیم کننده حوزه امر نمادین است. اما گودو، دالی است که بین آنها رد و بدل می شود و نقش یک فقدان را ایفا می کند و تنها می توان در غیابش بحساب آورد و لحاظ کرد، تنها تا جایی وجود دارد که صرفا بعنوان عنصر غایب و فرضی تلقی می شود. درست به همین دلیل است که اسلاوی ژیژک نمایش نامه ی « در انتظار گودو» را بهترین نمود و تجلی فضای مدرن قلمداد می کند؛ بعبارتی انتظارِ سوژه مدرنی است که زاییده نمی شود و از راه نمی رسد. آیا خود ارضایی بعنوان یک عملِ عقیمِ فردی، مدرن ترین وجه کنش انسانی نیست؛ فَردیّت سترونی که در درون خودش منقسم شده و شکاف خورده و بین خودش و درونش در نوسان است؟ اگر خود ارضایی یک کنش مدرن باشد، در اینصورت متوسل شدن به ابزار آلات مصنوعی متمم پست مدرن عمل جنسی است و پیش از آنها عمل جنسی با شریک مخالف در واقع یک رویکرد سنتی به رابطه جنسی خواهد بود. اگر درصدد تکمیل این فرآیند باشیم، همجنس گرایی و داشتن رابطه جنسی با جنس موافق چگونه است؟ تنها پاسخ احتمالی یک روانکاو به چنین رابطه ای این است که همجنس گرایی عینی ساختن و برون شد تمام فرآیندهای رابطه جنسی است. حال که رابطه جنسی در همه اشکال خودش محکوم به شکست است بنابراین رابطه با خود( شریک جنسی موافق) و نه دیگری( شریک جنسی مخالف) بهترین شیوه ی بیان همین شکست خواهد بود. نشانه ی چنین شکستی را باید در آن کلامِ نیچه که اظهار کرد« خدا مرده است» جست، کلامی که نوید بخش فرواپاشی «دیگری» بود و در بطن گُفتارش جهان، طبیعت و انسانِ هستیریک را معرفی می کرد. هرچند مارکس تلاش کرد با گنجاندن تاریخ در جایگاه خدا بر این اعلان فائق بیاید اما جهان سرمایه داری همه ی این دیگری ها را تحلیل برد و از این حیث ژیژک قرنِ بیستم را قرنِ بیماری هیستری معرفی می کند که در پسِ آن قرن بیست و یکم با نگاه پارانویایی و مذبوحانه بدنبال خلق دیگری های جعلی و متوهمانه است. تجلی چنین دیگری جعلی را می توان در فیلم های پورن تماشا کرد؛ اگر انسان دچار اختگی نمادین است، پس می تواند در جلوی تلوزیون نشسته و با دیدن صحنه پورن مطمئن باشد کسی از جانب او در انجام عمل جنسی موفق است. خلاصه آنکه اگر دیگری حقیقی فروپاشیده، نتیجتا سوژه ی حقیقی نیز تحقق نمی یابد و عمل جنسی در جهان کنونی ناب ترین نمود شکست تحقق آن است.
@lookingawry
👍3👎1
کژ نگریستن pinned «دسیسه هایی علیه خود: رضا احمدی از منظر روانکاوی، سکس بمعنای خود ارضایی بواسطه ی دیگری است؛ اما اگر سکس چنین است، نفسِ خود ارضایی چیست؟ خود ارضایی به یک معنا سکس و رابطه جنسی است که بواسطه ی توهّم حضور دیگری ممکن می شود. در این جا خود ارضایی نظیر صحنه ای…»
Forwarded from Radio Zamaneh
بازنمایی سرمایه: سخنرانی مراد فرهادپور و بارانه عمادیان
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/413150&rhash=eec6b76cb50965
در این نشست بارانه عمادیان با عنوان «فانتاسماگوریا: جهان وارونه سرمایه» و مراد فرهادپور با عنوان «نقشه(برداری) سرمایه» سخنرانی کردند. ابتدا عمادیان درباره مفهوم فانتاسماگوریا در تفکر مارکس صحبت کرد. سپس فرهادپور با توضیح مفهوم نقشهبرداری استعلایی/مجازی در تکنولوژی و فلسفه به نقشههای تاریخی/طبقاتی مبتنی بر سرکوب و ستیز رسید و در انتها نکاتی را درباره وضعیت اقتصادی و تحولات قیمت ارز در ایران مطرح کرد.
🌎 https://www.radiozamaneh.com/413150
🔴در انتهای این پست با لمس دکمه instant view در تلفنهمراه و یا تبلت خود این مقاله را به صورت کامل مطالعه کنید🔴
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/413150&rhash=eec6b76cb50965
در این نشست بارانه عمادیان با عنوان «فانتاسماگوریا: جهان وارونه سرمایه» و مراد فرهادپور با عنوان «نقشه(برداری) سرمایه» سخنرانی کردند. ابتدا عمادیان درباره مفهوم فانتاسماگوریا در تفکر مارکس صحبت کرد. سپس فرهادپور با توضیح مفهوم نقشهبرداری استعلایی/مجازی در تکنولوژی و فلسفه به نقشههای تاریخی/طبقاتی مبتنی بر سرکوب و ستیز رسید و در انتها نکاتی را درباره وضعیت اقتصادی و تحولات قیمت ارز در ایران مطرح کرد.
🌎 https://www.radiozamaneh.com/413150
🔴در انتهای این پست با لمس دکمه instant view در تلفنهمراه و یا تبلت خود این مقاله را به صورت کامل مطالعه کنید🔴
t.me
بازنمایی سرمایه: سخنرانی مراد فرهادپور و بارانه عمادیان
ابتدا عمادیان درباره مفهوم فانتاسماگوریا در تفکر مارکس صحبت کرد. سپس فرهادپور با توضیح مفهوم نقشهبرداری استعلایی/مجازی در تکنولوژی و فلسفه به نقشههای تاریخی/طبقاتی مبتنی بر سرکوب و ستیز رسید و در انتها نکاتی را درباره وضعیت اقتصادی و تحولات قیمت ارز در…
♦️اخبار کوتاه
🔺سخنگوی قوه قضائیه: قضات هرچه سریعتر پروندههای مفسدان اقتصادی را رسیدگی کنند؛ مردم باید مزه برخورد با یک مفسد را بچشند
🔹اپ آخرین خبر👇
http://akharinkhabar.ir/app
🔺سخنگوی قوه قضائیه: قضات هرچه سریعتر پروندههای مفسدان اقتصادی را رسیدگی کنند؛ مردم باید مزه برخورد با یک مفسد را بچشند
🔹اپ آخرین خبر👇
http://akharinkhabar.ir/app
کژ نگریستن
♦️اخبار کوتاه 🔺سخنگوی قوه قضائیه: قضات هرچه سریعتر پروندههای مفسدان اقتصادی را رسیدگی کنند؛ مردم باید مزه برخورد با یک مفسد را بچشند 🔹اپ آخرین خبر👇 http://akharinkhabar.ir/app
این نوع نگرش به مساله ی فسادِ اقتصادی، بمعنای بازشناسی مردمِ جامعه ی ما بعنوان سوژه های حسود است که چون در فساد سهیم نبودند، احساس حسادت دارند و لذا برای پاسخ به این حسادت بدنبال انتقام از مفسدین برآمدند. سخنگوی قوه ی قضائیه از منظر تحلیل روانکاوی یک سوژه ی منحرف است زیرا برای این نوع اظهار نظر تلاش دارد خودش را در جایگاه انسان های حسود و قربانی قرار دهد و از زبان آنها بصورت تحریف شده سخن بگوید. آیا مساله ی فساد یک حسادت جمعی است که باید اینگونه به آن پاسخ دهیم؟
زمانی مارکس جامعه را تجلی استیلای سرمایه دار بر کارگر می دانست، فوکو جامعه را شبکه قدرت و دلوز نظم اجتماعی را بعنوان شبکه امیال معرفی می کرد. بنظر می رسد جامعه ی ما شبکه ی از رزائل قبیله ای است که در آن فساد بمنزله ی توفیق برخی اعضای خانواده در ویژه خواری و محرومیت تعداد دیگر که حسود هستند تفسیر می شود.
رضا احمدی
زمانی مارکس جامعه را تجلی استیلای سرمایه دار بر کارگر می دانست، فوکو جامعه را شبکه قدرت و دلوز نظم اجتماعی را بعنوان شبکه امیال معرفی می کرد. بنظر می رسد جامعه ی ما شبکه ی از رزائل قبیله ای است که در آن فساد بمنزله ی توفیق برخی اعضای خانواده در ویژه خواری و محرومیت تعداد دیگر که حسود هستند تفسیر می شود.
رضا احمدی
روانکاوی و فلسفه
"این موضوع در دوازده جلسه
و هرجلسه تحت یک عنوان جزئی تر ارائه می گردد"
جلسه اول(روانکاوی و فلسفه)
جلسه دوم(ناخودآگاه و زبان)
جلسه سوم(ایستادن در جانبِ امر واقعی)
جلسه چهارم (روانکاوی و اخلاقی بودن)
جلسه پنجم(دیگری و امر تراژیک)
جلسه ششم(روانکاوی و تفاوت جنسی)
جلسه هفتم(هستی شناسی سوژه و ابژه در روانکاوی)
جلسه هشتم(مازاد میل و میل مازاد)
جلسه نهم( عشق و بازیابی میل)
جلسه دهم( روانکاوی و امر قدسی)
جلسه یازدهم(ژوئیسانس و باقیمانده انقسام ناپذیر)
جلسه دوازدهم( روانکاوی و تاریخ فلسفه)
"این موضوع در دوازده جلسه
و هرجلسه تحت یک عنوان جزئی تر ارائه می گردد"
جلسه اول(روانکاوی و فلسفه)
جلسه دوم(ناخودآگاه و زبان)
جلسه سوم(ایستادن در جانبِ امر واقعی)
جلسه چهارم (روانکاوی و اخلاقی بودن)
جلسه پنجم(دیگری و امر تراژیک)
جلسه ششم(روانکاوی و تفاوت جنسی)
جلسه هفتم(هستی شناسی سوژه و ابژه در روانکاوی)
جلسه هشتم(مازاد میل و میل مازاد)
جلسه نهم( عشق و بازیابی میل)
جلسه دهم( روانکاوی و امر قدسی)
جلسه یازدهم(ژوئیسانس و باقیمانده انقسام ناپذیر)
جلسه دوازدهم( روانکاوی و تاریخ فلسفه)
کژ نگریستن
تنها احساسِ حقیقی که فریب نمی دهد اضطراب است؛ سایر احساسات تماما جعلی و غیر واقعی هستند. اسلاوی ژیژک
به اعتقاد لاکان، اضطراب ناشی از فقدانِ دال است برخلافِ سایر حالات که با دالِ فقدان پیوند دارند. به همین جهت همه احساسات بهجز اضطراب، نمایشی هستند برای دیگری (دیگری نمادین) اما اضطراب در جایی هست که دیگریِ ناظر غایب است و این ویژگی اضطراب موجب می شود این حالت یک "وضعیتِ در خود" و پیچیده به خود باشد. کافی است اضطراب را با ترس مقایسه کنیم که ترس ابژه دارد و همواره ترس از چیزی ست، ولی اضطراب فاقد ابژه است.
دیگری و اراده ی معطوف به شَرارت:
رضا احمدی
فیلسوفان قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: شرّ اخلاقی نظیرِ قتل و جنایت که ناشی از فعل اختیاری انسان است و دومی، شرّ طبیعی که ناشی از حوادث طبیعی است و تهدیدی برای زندگی انسان محسوب می شود. در این میان شرّ سومی وجود دارد که می توان آن را شرّ الوهی نامید؛ شرّ الوهی سازوکاری شبیه قانون دارد. همچنان که قانون به محضِ موجودیت خودش، برسازنده ی سوژه های خطا کار است، تکلیف الهی به محض ابلاغش، انسانها را به دو گروه، هدایت یافته و گمراه تقسیم می کند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکیلف و قانون الهی در حیات بشری است. لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که می گفت «اگر خداوند نبود هر گناهی ممکن بود»، اظهار می کرد، اگر خداوند نبود هیچ گناهی ممکن نبود. یا به تعبیر ژیژک، ما همه رستگار می شدیم اگر پیامبران نبودند، زیرا کسی که قانون و شریعت را پایه گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت، قربانیانی به اسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی می کند. اما تکلیف الهی بهمثابه قانون و شریعت نه تنها تخطی و تَعدِّی را ممکن می سازد، بلکه بنحو اساسی بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی که بیان می کرد «شرّ در نگاهی نهفته است که همه جهان را شرّ می بیند»، را بپذیریم در این صورت این نگاه شرّ کاملا بر نگاه الهی و قانون گذار استوار است. برحسب تحلیل روانکاوانه کسی که بواسطه زبان قادر است انسان ها را به دو سویهی متقابل تقسیم کند لزوما جایگاه یک نگاه شرورانه را اشغال کرده است. در اینجا تحلیل اسلاوی ژیژک از یک فیلم برای فهمِ نکتهی فوق بسیار راهگشاست: « بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار» اثر کیم کی دوک با حضور راهبی خردمند و شاگرد او که پسر بچهای است معصوم، آغاز میشود. پس از چند سال، زن جوانی برای شفا به معبد میآید و با ورود او هرجومرج آغاز میشود. زن و پسر که اینک نوجوان شده است، با هم رابطۀ جنسی برقرار میکنند. پسر نوجوان فیلم بهدنبال زن به شهر میرود و راهب را در معبد شناور بر آب در دریاچهای کوهستانی تنها میگذارد. چند سال بعدتر، پسر که مردی سی ساله است به معبد بازمیگردد؛ درحالیکه دو کارآگاه او را بهخاطر جرمی که مرتکب شده، تعقیب میکنند. ظاهراً او زن را از روی حسادت به قتل رسانده و پیشگویی راهب را محقق ساخته است که پیشتر به او هشدار داده بود: عشق به یک زن موجب دلبستگی خواهد شد و درنهایت به قتل عاملِ دلبستگی خواهد انجامید. نخستین گام برای فهم این اثر آن است که چرخۀ رویدادهای آن را بیش از آنچه در فیلم، مدنظر است، جدی بگیریم. چرا مرد جوان معشوقش را که بهخاطر مردی دیگر او را ترک کرده بود، به قتل رساند؟ چرا عشق پسر تاایناندازه مالکانه است؟ این در حالی است که مردی عادی در زندگی سکولار، این مسئله را بهسادگی میپذیرد؛ هرچند برایش دردناک بوده باشد.پس چه میشود اگر دریابیم که همین تربیت بوداییِ راهب است که او را به چنین جنایتی واداشته است؟ چه میشود اگر دریابیم که ظهور زن بهعنوان ابژۀ شهوت و مالکیت است که درنهایت مرد را به کشتن او وامیدارد؛ حالآنکه همین رویکرد در دیدگاه بودایی است که کنارهگیری از زنان را توصیه میکند؟ پس آیا میتوان گفت که همین چرخۀ طبیعی که در فیلم به کار گرفته شده و قتل را نیز شامل میشود، امری است متعلق به جهان بودایی؟هگل در «پدیدارشناسی روح» نوشته است که: شر در نگاهِ ثابتی خانه دارد که شرارت را در تمام دورواطراف خودش میبیند. آیا فیلم کیم کی دوک نمونهای کامل از این بینش هگلی نیست؟ شر در اینجا تنها عشق شهوانی و مالکانۀ مرد جوان نیست؛ بلکه شر نگاه ثابت و کاملاً بیطرفانۀ این راهب است، نگاهی که عشقِ شهوانی و مالکانه را شر میشناسد. این همان است که در فلسفه «بازتابندگی» مینامیم؛ مطابق این نظرگاه، محکومکردنِ وضعیتی خاص میتواند خود بخشی از همان وضعیت باشد.
اما برای شرّ الهی سُویه و بُعد دیگری نیز می توان برشُمرد: زمانی شلینگ اظهار کرده بود که خدواند در آفرینش جهان می خواست تجربهای از فانی بودن و زوال پذیری داشته باشد؛ زیرا ابدیت تنها تصویری است که انسان می تواند از دوزخ داشته باشد، اگر درصدد باشیم بهشیوهی خیلی رادیکال این عبارت را فهم کنیم، باید بگوییم خداوند نه تنها خواسته است تجربهای از فناپذیری داشته باشد، بلکه خدا از خلقت جهانِ وانهاده به دنبالِ تجربه ای از جهانِ بی خدا بود. بواسطه این نگرش جهان طبیعی به دلیل اینکه دارای نظم خود بُنیاد است و بصورت فی نفسه، نظم و سیاق پیدا کرده و خداوند در آن مداخله ای ندارد و همچنین انسان نیز موجود مختاری است که برحسب نظرگاه خودش عمل می کند، لذا جهان برای خداوند بعنوان یک جهان بی خدا تجربه می شود. مسأله این نیست که هستی برای انسان یک جلوهی بی خدایی دارد، بلکه بیش از اینها، جهان هستی برای خداوند تجلی یک عَالم فاقد الوهیّت است.
ادامه👇
رضا احمدی
فیلسوفان قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: شرّ اخلاقی نظیرِ قتل و جنایت که ناشی از فعل اختیاری انسان است و دومی، شرّ طبیعی که ناشی از حوادث طبیعی است و تهدیدی برای زندگی انسان محسوب می شود. در این میان شرّ سومی وجود دارد که می توان آن را شرّ الوهی نامید؛ شرّ الوهی سازوکاری شبیه قانون دارد. همچنان که قانون به محضِ موجودیت خودش، برسازنده ی سوژه های خطا کار است، تکلیف الهی به محض ابلاغش، انسانها را به دو گروه، هدایت یافته و گمراه تقسیم می کند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکیلف و قانون الهی در حیات بشری است. لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که می گفت «اگر خداوند نبود هر گناهی ممکن بود»، اظهار می کرد، اگر خداوند نبود هیچ گناهی ممکن نبود. یا به تعبیر ژیژک، ما همه رستگار می شدیم اگر پیامبران نبودند، زیرا کسی که قانون و شریعت را پایه گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت، قربانیانی به اسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی می کند. اما تکلیف الهی بهمثابه قانون و شریعت نه تنها تخطی و تَعدِّی را ممکن می سازد، بلکه بنحو اساسی بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی که بیان می کرد «شرّ در نگاهی نهفته است که همه جهان را شرّ می بیند»، را بپذیریم در این صورت این نگاه شرّ کاملا بر نگاه الهی و قانون گذار استوار است. برحسب تحلیل روانکاوانه کسی که بواسطه زبان قادر است انسان ها را به دو سویهی متقابل تقسیم کند لزوما جایگاه یک نگاه شرورانه را اشغال کرده است. در اینجا تحلیل اسلاوی ژیژک از یک فیلم برای فهمِ نکتهی فوق بسیار راهگشاست: « بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار» اثر کیم کی دوک با حضور راهبی خردمند و شاگرد او که پسر بچهای است معصوم، آغاز میشود. پس از چند سال، زن جوانی برای شفا به معبد میآید و با ورود او هرجومرج آغاز میشود. زن و پسر که اینک نوجوان شده است، با هم رابطۀ جنسی برقرار میکنند. پسر نوجوان فیلم بهدنبال زن به شهر میرود و راهب را در معبد شناور بر آب در دریاچهای کوهستانی تنها میگذارد. چند سال بعدتر، پسر که مردی سی ساله است به معبد بازمیگردد؛ درحالیکه دو کارآگاه او را بهخاطر جرمی که مرتکب شده، تعقیب میکنند. ظاهراً او زن را از روی حسادت به قتل رسانده و پیشگویی راهب را محقق ساخته است که پیشتر به او هشدار داده بود: عشق به یک زن موجب دلبستگی خواهد شد و درنهایت به قتل عاملِ دلبستگی خواهد انجامید. نخستین گام برای فهم این اثر آن است که چرخۀ رویدادهای آن را بیش از آنچه در فیلم، مدنظر است، جدی بگیریم. چرا مرد جوان معشوقش را که بهخاطر مردی دیگر او را ترک کرده بود، به قتل رساند؟ چرا عشق پسر تاایناندازه مالکانه است؟ این در حالی است که مردی عادی در زندگی سکولار، این مسئله را بهسادگی میپذیرد؛ هرچند برایش دردناک بوده باشد.پس چه میشود اگر دریابیم که همین تربیت بوداییِ راهب است که او را به چنین جنایتی واداشته است؟ چه میشود اگر دریابیم که ظهور زن بهعنوان ابژۀ شهوت و مالکیت است که درنهایت مرد را به کشتن او وامیدارد؛ حالآنکه همین رویکرد در دیدگاه بودایی است که کنارهگیری از زنان را توصیه میکند؟ پس آیا میتوان گفت که همین چرخۀ طبیعی که در فیلم به کار گرفته شده و قتل را نیز شامل میشود، امری است متعلق به جهان بودایی؟هگل در «پدیدارشناسی روح» نوشته است که: شر در نگاهِ ثابتی خانه دارد که شرارت را در تمام دورواطراف خودش میبیند. آیا فیلم کیم کی دوک نمونهای کامل از این بینش هگلی نیست؟ شر در اینجا تنها عشق شهوانی و مالکانۀ مرد جوان نیست؛ بلکه شر نگاه ثابت و کاملاً بیطرفانۀ این راهب است، نگاهی که عشقِ شهوانی و مالکانه را شر میشناسد. این همان است که در فلسفه «بازتابندگی» مینامیم؛ مطابق این نظرگاه، محکومکردنِ وضعیتی خاص میتواند خود بخشی از همان وضعیت باشد.
اما برای شرّ الهی سُویه و بُعد دیگری نیز می توان برشُمرد: زمانی شلینگ اظهار کرده بود که خدواند در آفرینش جهان می خواست تجربهای از فانی بودن و زوال پذیری داشته باشد؛ زیرا ابدیت تنها تصویری است که انسان می تواند از دوزخ داشته باشد، اگر درصدد باشیم بهشیوهی خیلی رادیکال این عبارت را فهم کنیم، باید بگوییم خداوند نه تنها خواسته است تجربهای از فناپذیری داشته باشد، بلکه خدا از خلقت جهانِ وانهاده به دنبالِ تجربه ای از جهانِ بی خدا بود. بواسطه این نگرش جهان طبیعی به دلیل اینکه دارای نظم خود بُنیاد است و بصورت فی نفسه، نظم و سیاق پیدا کرده و خداوند در آن مداخله ای ندارد و همچنین انسان نیز موجود مختاری است که برحسب نظرگاه خودش عمل می کند، لذا جهان برای خداوند بعنوان یک جهان بی خدا تجربه می شود. مسأله این نیست که هستی برای انسان یک جلوهی بی خدایی دارد، بلکه بیش از اینها، جهان هستی برای خداوند تجلی یک عَالم فاقد الوهیّت است.
ادامه👇
👍2
بعبارتی الحاد بمعنای خداناباوری انسان نیست، بلکه بمعنای خداناباوریِ نفسِ خداوند است. او باور ندارد که وجود دارد و پیشاپیش باورش را به این موضوع از دست داده است. در اینجا بر این جمله¬ی لاکان که می گفت« تنها کشیشان هستند که خداناباوری را باور دارند» می توانیم وجه دیگری اعطا کنیم: تنها خداوند است که خداناباوری را باور دارد. همانطور که در نظام استالینی این مردم نبودند که اعتقادشان را به حاکمیت پرولتاریا از دست داده بودند، بلکه خودِ نظام استالینی از پیش بر چنین حاکمیتی باور نداشت.
بنابراین شرّ الهی دو نمود اساسی دارد: شرّ بودگی از این حیث که تلکیف و شریعتی را وارد چرخهی زندگی انسان می کند که سعادت همگانی را ناممکن می سازد و وجه دیگر شربودگی اش این است که باوری را از انسان می خواهد که خود بدان باور ندارد و لذا انسان را در وضعیت وانهاده ای رها می کند تا تجربه خداناباوری برای ذات خداوند ممکن شود.
@lookingawry
بنابراین شرّ الهی دو نمود اساسی دارد: شرّ بودگی از این حیث که تلکیف و شریعتی را وارد چرخهی زندگی انسان می کند که سعادت همگانی را ناممکن می سازد و وجه دیگر شربودگی اش این است که باوری را از انسان می خواهد که خود بدان باور ندارد و لذا انسان را در وضعیت وانهاده ای رها می کند تا تجربه خداناباوری برای ذات خداوند ممکن شود.
@lookingawry