کژ نگریستن
2.98K subscribers
112 photos
8 videos
28 files
113 links
✨️ حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد
فلسفه :
الهیات:
روانکاوی :
ادبیات و سینما:

♻️ جهت هماهنگی برای جلسات روان‌کاوی از طریق آیدی زیر اقدام بفرمایید

@Ahmadi_Reza
Download Telegram
کژ نگریستن
Photo
ژاک آلن میلر صورتبندی کلیدی از مفهوم" ظاهر" ارائه می دهد: "ظاهر" نقاب یا حجابی است بر روی هیچ. البته در این جا مسأله با بُت که خود را عرضه می کند، مرتبط است؛ زیرا بت نیز ابژه ای است که خلأای را پنهان می کند. بنابراین "ظاهر" یا نمود مانند حجاب است؛ حجابی که هیچ و نیستی را می پوشاند؛ در حالی که عملکردش بر اساسِ این توهم صورت می گیرد که چیزی زیر آن پنهان است. این مورد ما را به یک قصه ای ارجاع می دهد که توسط لاکان مکرراً نقل شده: زئوکسیس و پارهاسیوس دو نقاش متعلق به دوره یونان باستان هستند، آنها تصمیم می گیرند تا بر سر این موضوع که کدام یک بهتر می تواند توهم متقاعد کننده تری را نقاشی کند، رقابت کنند. زئوکسیس چنان تصویر واقع گرایانه ای از خوشه ی انگور می کشد که پرندگان تلاش می کنند آن را بخورند. اما پارهاسیوس با کشیدن یک پرده بر روی دیوار خانه اش برنده می شود؛ زیرا وقتی زئوکسیس آن پرده بر روی دیوار را می بیند از او می خواهد پرده را کنار زده تا بتواند تصویر زیر آن را مشاهده کند. در نقاشی زئوکسیس، توهم آنچنان متقاعد کننده بود که نقاشی با واقعیّت اشتباه گرفته شد. ولی در نقاشی پارهاسیوس توهم در نفس همان مفهومی واقع شده بود که بیننده گمان می کرد پیش چشم او پرده ای است که زیر آن حقیقتی پنهان است. برای لاکان نقاب زنانه دقیقا همین کارکرد را دارد: زنان نقابی می پوشند تا ما واکنشی نظیر زئوکسیس در مقابل نقاشی پارهاسیوس داشته باشیم؛ یعنی بگوییم: بسیارخب، حالا ماسک و نقاب را بردار و چهره واقعی خودت را به ما نشان بده !!!
اسلاوی ژیژک:
Less than nothing. P46
کژ نگریستن
Photo
نظام های ایدئولوژیک دو گروه را دشمن خود می‌دانند، گروه نخست آنهایی هستند که ایدئولوژی‌شان را جدی می‌گیرند نظیر افرادی که اسلام، عدالت و مردم سالاری دینی را در جامعه‌ی ما جدی تلقی می‌کنند و دسته‌ی دیگر آنهایی هستند که این ایدئولوژی را علنا و صراحتا نقد می کنند. ... اما در مقابل، چنین سیستم هایی تنها یکدسته را می پسندند و آن هم افرادی‌اند که در ظاهر ایدئولوژی شان را قبول دارند ولی در خفا بی اعتناء هستند.
کژ نگریستن
Photo
استراگون: ... بیا بریم.

ولادیمیر: نمی تونیم.

استراگون: چرا؟

ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.

استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟

ولادیمیر: چی؟

استراگون: جایی که باید منتظر باشیم.

ولادیمیر: گفت کنار درخت. (به درخت نگاه می کنند) هیچ درخت دیگه یی می بینی؟

استراگون: این چیه؟

ولادیمیر: نمی دونم. یه درخت بید.

استراگون: پس برگ هاش کجان؟

ولادیمیر: حتمن خشکیدن.

استراگون: پس حالا مجنون نیست.

ولادیمیر: شایدم فصلش نیست.

استراگون: به نظرم بیشتر شبیه یه بوته ست.

ولادیمیر: یه درختچه.

استراگون: یه بوته.

ولادیمیر: اَ...... به چی کنایه می زنی؟ به این که عوضی اومدیم؟

استراگون: باید الان این جا باشه.

ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.

استراگون: و اگه نیاد؟

ولادیمیر: فردا برمی گردیم.

استراگون: و بعدش پس فردا.

ولادیمیر: احتمالن.

استراگون: و همین طور.

ولادیمیر: و این قضیه هست...

استراگون: تا اون بیاد. ...

استراگون : به من دست نزن ! از من سوال نکن ! با من حرف نزن ! پیشم بمون !

ولادیمیر : هیچ وقت از پیشت رفتم ؟

استراگون : تو گذاشتی من برم ...

بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! (مکث، با حرارت) بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز به وجود ما احتیاج نیست! در واقع مشخصاً به وجود ما احتیاجی نیست... بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده ی این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده...ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کوچکترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مساله این نیست. این که ما اینجا چکار می کنیم، مساله این است و خوشبختی ما هم در این است که اتفاقاً جواب این را می دانیم. بله در این اوضاع کاملاً مغشوش فقط یک چیز مسلّم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاد...

ولادیمیر: اگه فکر می‌کنی بهتره، می‌تونیم از هم جدا بشیم.
استراگون: حالا دیگه خیلی دیره.
سکوت
ولادیمیر: آره حالا خیلی دیره.
سکوت
استراگون: خب، بریم؟
ولادیمیر: آره، بریم.
حرکت نمی‌کنند.

در انتظار گودو - ساموئل بکت
حقیقت زمانی آشکار می شود که یک قربانی، از جایگاه فاجعه بار کنونی اش، به بصیرتی ناگهانی نسبت به کل گذشته در مقام دنباله ای از فجايع که به مخمصه ی فعلی اش ختم شده است، دست یابد.
گئورگ لوکاچ
1
مهیای پرواز است این دو بال،
و من سر آن دارم که به عقب برگردم،
و چه اندک می بود نصیبم از اقبال،
حتی اگر جاودانه بر جای می ماندم.

گرهارد شولم، سلام فرشته
کژ نگریستن
Photo
این یک پیپ نیست اثر رنه ماگریت تصویری را نشان می دهد که در زیر آن به فرانسوی نوشته شده "این یک پیپ نیست ". در ابتدا به نظر می رسد این تصویر و نوشته با یکدیگر همخوانی ندارند و متناقض هستند ولی فی الواقع تصویر یک پیپ، پیپ نیست و اگر نوشته می شد: این یک پیپ است کاملا دروغ بود. اما این تصویر و نوشته ی آن شاید بهترین توضیح درباره ی کارکرد زبان باشد زیرا واژگان جایگزین اشیاء می شوند و البته به این دلیل که دیگر خود آن اشیاء نیستند و درست به همین جهت بود که هگل می گفت زبان قاتل ابژه است و پس از زدودن واقعیت آن اشیاء ممکن می شود. بنابراین زبان و هر نشانه ای مضمون این چنینی دارد: وقتی که می گویم، عاشقت هستم؛ باید گفت این یک عشق نیست.
کژ نگریستن
Photo
ایمانِ بدون باور !
بنیاد گرایی و ایدئولوژی معاصر اسلامی نه ایده ای درباره ی زندگی و نه ایده ای درباره ی مرگ، بلکه شیوه ای برای ادغام نمودن مرگ با زندگی است. بعبارتی همه ی آنچه به باور یک مؤمن در ظرفِ مرگِ انسان تحقق می یابد، از دید یک بنیادگرا باید تلاش شود در خود زندگی ظهور و نمود پیدا کند و به همین جهت بنیادگرا کاملا در باور به روز پاداش و عِقاب در تردید است و درست به همین دلیل تلاش می کند تکلیف همه ی امور را در این دنیا مشخص سازد. به بیان دیگر بنیادگرایان به روز رستاخیز و زندگی پس از مرگ اعتقاد ندارند و لذا تلاش دارند این اعتقاد را با تلفیق کردن مرگ و عینی ساختن آن در زندگی دنیوی جبران کنند. اگر نمی توان به روز جزا اعتقاد داشت، دست کم این عدمِ اعتقاد سبب می شود یک بنیاد گرا زندگی را به دو سویه ی عمل و محاسبه بدل سازد. او در تلاش است حیات دنیوی را بگونه ای سامان بخشد تا در آن واحد مرگ و زندگیِ پس از مرگ در مقطع این جهانی محقق گردد. اگر قادر نیستیم زندگی را در آن سوی مرگ جستجو کنیم، می توانیم مرز مرگ و زندگی را در خودِ زندگی ترسیم کنیم. بنابراین ایدئولوژی دینی بر خلاف باور خودش فرصتِ زیستنِ دنیا را بعنوان عرصه ی عمل و زندگی اخروی را بعنوان ثمره و نتیجه ی آن شناسای نمی کند، بلکه درصدد است حیات دنیوی را نتیجه و پیامد ایمان خودش قرار دهد.
شاید نیهیلیسم مضاعف در چنین نگرشی به همین سبب باشد که مرگ را به جانب زندگی سوق داده و زیستن را اساسا بر پایه ی مرگ تعریف نموده است. در واقع مرگ بر حسب تلقی رویکردهای بنیادگرا در مرزهای خودش نمی ماند و عرصه ی زندگی را اشغال می کند. بر این اساس ایدئولوژی دینی را باید بارزترین تجلی انکار نیهیلیستی و ماتریالیسم تاریخی قلمداد نمود. در این شکل از ماده باوری اکتفاء به امری مادّی نیست که آن را قوام می بخشد بلکه تعیین مرزهای امر مادّی و غیر مادّی در درون حیات طبیعی و مادّی است که آن را برمی سازد.

رضا احمدی
@lookingawry
فاجعه حقیقی این نیست که مبادا اتفاقی رخ دهد وهمه چیز نابودشود. بلکه فاجعه حقیقی دقیقا آن است که هیچ اتفاقی روی نمی دهد وهیچ چیزی تغییرنمی کند.

والتر_بنیامین
تصور ما این است که آزادیم، زیرا فاقد همان زبانی هستیم که عدم آزادی ما را مشخص می سازد.

اسلاوی ژیژک
کژ نگریستن
Photo
وضعیت استثنایی بعنوان صورت قانونی آن چه نمی تواند صورت قانونی به خود بگیرد.. در حکم واکنشی فوری قدرت دولتی به حادترین منازعات و کشمکش های داخلی است که در یک منطقه تصمیم ناپذیر قرار می گیرد..
توتالیتاریسم مدرن را می توان بر پا کردن جنگ داخلی قانونی از طریق اعلام وضعیت استثنایی تعریف کرد، جنگی که امکان حذف فیزیکی نه فقط دشمنان سیاسی، بلکه تمام آن گروه هایی از شهروندان را فراهم می آورد که به دلایلی قابل ادغام در کلیت نظام سیاسی نیستند. از آن زمان به بعد، ایجاد دلبخواهی وضعیت اضطراری دائمی ( گرچه شاید نه با اعلام رسمی در معنای حقوقی کلمه ) به یکی از رویه های اصلی دولت های معاصر از جمله دول به اصطلاح دموکراتیک بدل شده است.
در برابر گسترش توقف ناپذیر آن چه به " جنگ داخلی عالم گیر" موسوم شده، وضعیّت استثنایی به طور روز افزونی رو به آن دارد که به پارادايم اصلی حکومت در سیاست معاصر بدل شود. این تبدیل وضعیت استثنایی از تمهیدی موقتی و استثنایی به تکنیکی حکومتی ساختار و معنای تمایز سنتی میان اشکال قانون اساسی را در معرض استحاله ی ریشه ای قرار می دهد. در واقع این استحاله پیشاپیش به طور محسوسی رخ داده است. این منظر، وضعیت استثنایی عملا آستانه ی تعیین ناپذیری میان دمکراسی و استبداد مطلقه جلوه گر می شود.
جورجو آگامبن
کژ نگریستن
Photo
هر اخلاق والامنشانه از دل آری گویی پیروزمندانه به خویش بر می روید؛ اما اخلاق بردگان نخست به آن چه "بیرونی" است، به آن چه "دیگر"، به آن چه" جز او" ست نه می گوید. و این همانا کنش آفرینندگی اوست. این منعکس ساختن نگاه ارزش گذارانه، این نیاز به چشم دوختن به بیرون به جای گرداندن آن به خویش، زاده ی همان کینه توزی ست. اخلاق بردگان برای رویش همیشه نخست نیاز به یک جهان بیرونی دشمنانه دارد. به زبان فیزیولوژیک، برای آن که کنشی داشته باشد به یک انگیزه بیرونی نیازمند است - زیرا کنش آن از بنیاد واکنش است. اما ماجرا در مورد شیوه ای ارزش گذاری والامنشانه عکس این است: او خود به خود در کار است و در رویش؛ و ضد خویش را تنها از آن رو می جوید که به خود شکر گزارانه و پیروزمندانه آری می گوید.
نیچه
تبار شناسی اخلاق
کژ نگریستن
Photo
هنگامی که جامعه‌ای به دروغ‌گوییِ سازمان یافته روی آورد و دروغ گفتن تبدیل به اصل کلّی شود و به دروغ گفتن در موارد استثنایی و جزئی اکتفا نکند، "صداقت" به خودی خود تبدیل به یک عمل سیاسی می شود و گوینده‌ حقیقت، حتی اگر به دنبال کسب قدرت یا هیچ منفعتی دیگر هم نباشد یک کنشگر سیاسی محسوب می شود!
در چنین شرایطی شما نمی توانید از سیاست کناره بگیرید و راه خود را بروید!
شما ناچارید یکی از این دو راه را انتخاب کنید:
یا به وزارت دروغ می پیوندید،
یا یک مخالف سیاسی محسوب می شوید!

هانا‌آرنت
شادی-بنا به گفته ی آلن بدیو-از مقوله ی حقیقت نیست،بلکه از مقوله ی هستی محض(mere being)است،و از همین رو سر در گم،نامتعین و نامنسجم است(پاسخ مشهور یک مهاجر آلمانی را به پرسش یک آمریکایی در نظر بگیرید که از او پرسید:آیا شادید؟ و پاسخ شنید:بله،شادم،aber gluckich bin ich nicht، (اما خوشبخت نیستم).این عبارت مفهومی مشرکانه است:برای مشرکان،هدف زندگی شاد بودن است (ایده ی از این پس شاد زیستن روایت مسیحی شده ی شرک است)،و تجربه ی مذهبی و فعالیت سیاسی شکل های والای شادمانی تلقی می شود (نگاه کنید به ارسطو)-جای تعجبی ندارد که دالایی لاما اخیرا به چنین توفیقی دست یافته است،آن هم با تبلیغ انجیل شادمانی در سرتاسر جهان،و جای تعجبی ندارد که بیشترین پاسخ را دقیقا در آمریکا دریافت کرده است،یعنی در بزرگترین امپراطوری (طلبِ)شادی...مختصر آن که -شادی-به اصل لذت تعلق دارد و آن چه آن را تحلیل می برد،پافشاری بر فراسوی اصل لذت است.

اسلاوی_ژیژک
گزینش و ویرایش: #مراد_فرهادپور #مازیار_اسلامی #امیدمهرگان
کتاب:رخداد
ﺩﺭﺑﺎﺭه‌ی ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻭﺩ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﺁﺗﺶﺑﺲ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭه‌ی ﭘﺴﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺶ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﯾﮑﯽﺷﺎﻥ ﺑﻪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻧﺮﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:‏ «ﺣﺎﻻ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﮑﻦ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ.‏» ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻟُﺐّ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ­ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺁﻥﻫﺎ ﺗﻤﮑﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺭابطه‌ی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ نمیﺭﻭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺩﺭ ﺷﺮﻭﻉ همه‌ی ﻣﺎ ﺩﻟﺮﺑﺎﺋﯿﻢ.
ﯾﺎﺩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢﻫﺎﯼ ﻭﻭﺩﯼ ﺁﻟﻦ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ – ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﺍﻣﻮﺭ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ- ﺯﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﺎ شبیه ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻟﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻭن‌ﻮﻗﺘﺎ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩی!» ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ، ﺍﻭﻥﻭﻗﺖ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﻮﺭ ﺟﻔﺖ ﺷﺪﻧﻮ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻡ، همه‌ی ﺍﻧﺮﮊﯼﻣﻮ ﺑﮑﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻡ، ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﯽﺷﺪﻡ!» ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎیی ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺎﻫﻮﺵﺍﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﺍﻧﺮﮊﯼ. ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻧﻮﺑﺖ ﺧﺰﯾﺪﻥ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖﻫﺎﺳﺖ. ‏«ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ، ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺨﺶ ﻭ ﭘﻼ ﮐﺮﺩﯼ، ﺩﯾﻮﺍنه‌ی ﺍﺣﻤﻖ! ﺳﯿﻔﻮﻧﻮ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﻨﺪﻩﻫﺎﺕ ﺗﻮﯼ ﺗﻮﺍﻟﺘﻪ!» ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﺍبطه‌ی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ، ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ. ﻫﺪﻑ ﻫﻢ ﭘﯿﺶﺭﻓﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ.

چارلز_بوکفسکی