دو گسست مهم در تاریخ فلسفه یعنی افلاطون و کانت، بعنوان واکنشی در مقابل نسبی گرایی جدید که بدنه ی سنتی معرفت را تهدید می کرد، رخ داد. در مورد افلاطون، استدلال منطقی سوفیست ها مبنای اسطوره ای رسوم سنتی را تضعیف می کرد؛ در مورد کانت، تجربه گرایی ( مانند هیوم ) متافیزیک سنتی لایب نیتزی- ولفی را تضعیف می ساخت. در هر دو مورد، راه حل ارائه شده ،برگشت به گرایش سنتی ماقبل نبود، بلکه یافتن یک حرکت جدیدی بود که رو دست سوفیست ها بلند شده بود؛ یعنی فائق آمدن بر نسبی گرایی سوفیست ها از طریق رادیکال ساختن آن ( افلاطون نحوه ی استدلال ورزی سوفیست ها را پذیرفت، و کانت خاکسپاری متافیزیک از سوی هیوم را مقبول می دانست). این همان فرضیه ی ما است که لاکان امکانی را ایجاد نمود تا تکرار دیگری از همین حرکت باشد.
منبع
Slavoj Žižek
Tarrying with the Negative
@lookingawry
منبع
Slavoj Žižek
Tarrying with the Negative
@lookingawry
گفتار روانکاوی نقطه مقابل گفتار اربابی است،نقطه مقابل گفتار اقتصاد بازار است.لکان معتقد است ،آنچه را که روانکاوی می خواهد و وظیفه خود می داند که به آن برسد، نه well- being بلکه well-saying است، خوب گفتن در برابر خوب زیستن.
خوب زیستن آن چیزی است که جامعه مدرن به عنوان یک هدف در مقابل افرادش می گذارد و مدام به تبلیغ آن می پردازد.از مشخصات خوب زیستن تطابق با استاندارد های جامعه، تلاش برای کسب رفاه،تلاش برای برقراری نوع خاصی از روابط اجتماعی و امثال اینهاست. در واقع آنچه را که جامعه مدرن به افرادش تکلیف می کند صورت گرایی(formalisme(F، همرنگی(conformisme(F و مصرف است.
خوب گفتن هیچیک از این مشخصات را ندارد و در ضمن به معنای خوب حرف زدن هم نیست.خوب گفتن یعنی رابطه بین کلمات وجود دارد، رابطه بین کلمات و آنچه هستیم.خوب گفتن بنابراین یک دانش است در مورد خود سوژه.در خوب گفتن هدف این است که شخص به نوع رای نهایی در مورد وجود خودش دست یابد،به نوعی قضاوت آخر.یعنی دانش ناخودآگاه در اثر جریان روانکاوی منجر به تولد سوژه ناخودآگاه شود.جریان روانکاوی نه فقط یک دانش جدید در مورد سوژه به وجود می آورد، زیرا که سوژه خوب گفته شده دیگر آن سوژه قبلی نیست.خوب گفتن یعنی تغییر بنیادی در متافورها که این خود تغییر در دیدگاهها و تغییر در جایگاه شخص در جهان را به دنبال دارد.
کتاب: #مکتب_لکان
نویسنده : #میترا_کدیور
خوب زیستن آن چیزی است که جامعه مدرن به عنوان یک هدف در مقابل افرادش می گذارد و مدام به تبلیغ آن می پردازد.از مشخصات خوب زیستن تطابق با استاندارد های جامعه، تلاش برای کسب رفاه،تلاش برای برقراری نوع خاصی از روابط اجتماعی و امثال اینهاست. در واقع آنچه را که جامعه مدرن به افرادش تکلیف می کند صورت گرایی(formalisme(F، همرنگی(conformisme(F و مصرف است.
خوب گفتن هیچیک از این مشخصات را ندارد و در ضمن به معنای خوب حرف زدن هم نیست.خوب گفتن یعنی رابطه بین کلمات وجود دارد، رابطه بین کلمات و آنچه هستیم.خوب گفتن بنابراین یک دانش است در مورد خود سوژه.در خوب گفتن هدف این است که شخص به نوع رای نهایی در مورد وجود خودش دست یابد،به نوعی قضاوت آخر.یعنی دانش ناخودآگاه در اثر جریان روانکاوی منجر به تولد سوژه ناخودآگاه شود.جریان روانکاوی نه فقط یک دانش جدید در مورد سوژه به وجود می آورد، زیرا که سوژه خوب گفته شده دیگر آن سوژه قبلی نیست.خوب گفتن یعنی تغییر بنیادی در متافورها که این خود تغییر در دیدگاهها و تغییر در جایگاه شخص در جهان را به دنبال دارد.
کتاب: #مکتب_لکان
نویسنده : #میترا_کدیور
👍1
میانجی ناپیدایِ گذشته و آینده در گفتمان معاصر اسلامی:
رضا احمدی
1-کارل مارکس در آغاز کتاب "هیجدم برومر لوئی بناپارت" می نویسد: «انسان ها خود سازندگان تاریخ خویش اند اما، نه طبق دلخواه خود و در اوضاع و احوالی که خود انتخاب کرده اند، بلکه در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیما با آن روبرو هستند.» این عبارت دشواری آغازی را مطرح می سازد که نمی تواند گذشته را نادیده بگیرد و از شرایط منقطع کنونی حرکت نوینی را ممکن سازد. بنابراین همواره شرایطی از پیش موجود و داده شده وجود دارد که باید مبنای هر تصمیم و انتخاب جدیدی باشند. در خصوص زمانه و دوره ای که مارکس می زیسته است تنها مساله این است که آینده باید برآمده از گذشته و مجموع امکانات موجود در آن باشد اما وقتی این عبارت را در ارتباط با وضعیت موجود در جهان اسلام بازخوانی می کنیم، محدودیّت های انتخاب ما منحصراً ناشی از گذشته نیست بلکه ما محدودیت های داریم که از آینده می آیند. بعبارت دیگر معضل و دشواری کنونی در جهان اسلام محصور به چیزی نیست که فقط از گذشته به ارث رسیده باشد بلکه ما مسمانان علاوه بر گذشته واجد چیزی هستیم که از آینده به ارث رسیده است. وضعیّت کنونی در جهان اسلام و منظری که گفتمان معاصر اسلامی طرح می کند نقطه ی انقطاع گذشته و آینده است. مرزی که در آن اکنونِ ما نه بخشی از گذشته به حساب می آید و نه بخشی از آینده بلکه گذشته متعلق به پیشینیان ما و آینده ای که متعلق به دیگران است که نمود عینی این دیگران برای ما جهان غرب است. ایستادن در نقطه ای از زمانِ بالفعلِ کنونی که نه می توان قَبل را گذشته ی آن و نه بَعد را آینده آن تلقی نمود، بزرگترین معضل گفتمان معاصر اسلامی است.
2- در مواجهه با چنین معضلی پاسخ های متنوعی از سوی برخی اندیشمندان در جهان اسلام مطرح شده است: من جمله از این متفکرین می توان نصر حامد ابو زید، عبدالکریم سروش، محمد عابد الجابری و محمد آرکون را نام برد. هر چند در تلاش فکری هر یک از این اندیشمندان کاستی هایی می بینیم که باید بصورت مفصل بررسی شود اما در میان این دسته از متفکرین معاصر تنها بصورت خلاصه به برخی از وجوه اندیشه ی محمد عابد الجابری اشاره خواهم نمود که بیشتر مقبول من است. محمد عابد الجابری در کتاب" ما و میراث فلسفی" به درستی اشاره می کند که معضل اصلی در جهان فکری و فرهنگی میان مسلمانان به جهت نسبت نادرست با زمان پیش آمده است و لذا برای فائق آمدن بر چنین معضلی مساله ی معاصر شدن را طرح می کند. از نظر جابری میراث اسلامی که یک منظر و پرسپکتیو تاریخی است افق نگاه ما به جهان، انسان و حتی خودِ گذشته را تعیین می کند. و مادامی که ما برای فهم هر پدیده در جهان فعلی و امروزمان به آن میراث و چشم اندازه برآمده از آن پناه می بریم، گویا ما از یک افق تاریخی بصورت پیش گویانه درصدد هستیم درباره آینده داوری کنیم. بنابراین تحریف و انحراف در جهان کنونی ما نیست بلکه تحریف و انحراف در خود نگاه ما به جهان است. و لذا برای تصحیح این انحراف نباید بدنبال تغییر بنیادگرایانه وضعیّت فعلی باشیم بلکه پیش از هر تلاشی برای تغییر آن باید افق دیدی را اصلاح کرد که جهان فعلی را از گذشته ی دور می نگرد. به همین جهت جابری به منظور رهایی از این تاریخیّت و اصلاح چشم انداز برآمده از آن، نقدِ میراث و پرسش گری در خصوص شکل و محتوای اندیشه های به ثبت رسیده در آنها را مطرح می سازد.
3-آنچه محمد عابدالجابری بعنوان نگاه واپس گرای سنتی و گرفتار در دام تاریخیّت تقبیح می کند، مشکلش این نیست که بسیار متحجّر و مُتصلِّب است بلکه برعکس، مشکل این است که این نوع از نگاه کاملا مدرن است. بنابراین اگر درصدد باشیم که معضل شکل گرفته در جهان اسلام بعنوان واپس گرایی، بنیاد گرایی وانواع ایدئولوژی های ناکارآمد را اصلاح سازیم، باید به همان بستر مدرنی اندیشید که تمام این رویکردهای مدرن را در بطن گفتمان اسلامی بوجود آورده است. بعبارتی هرچند تمام نگرش های شکل گرفته در گفتمان معاصر اسلامی در فرم در ستیز با جهان غرب و دنیای مدرن هستند ولی در محتوا کاملا مدرن بحساب می آیند و برای اینکه بتوانند به یک جریان خود آیین مُبدَّل شوند باید همان موضع و موقعیّتی را نفی بکنند که از طریق آن با غرب و مدرنیته در ستیز قرار می گیرند. به طور مثال کارگر زمانی می تواند سرمایه داری را نفی بکند که ابتدا حاضر باشد موضع خود بعنوان کارگر را کنار بگذارد؛ به همین دلیل با حفظ موقعیّت طبقه ی کارگر، نمی توان سرمایه داری را کنار نهاد زیرا کارگر خود میانجی اصلی باز تولید همان شکل سرمایه داری است. بنابراین تنها در صورتی می توان با غرب و دنیای جدید در ستیز بود که همه اشکال کنونی ستیز و انتقاد را نفی کرد.
رضا احمدی
1-کارل مارکس در آغاز کتاب "هیجدم برومر لوئی بناپارت" می نویسد: «انسان ها خود سازندگان تاریخ خویش اند اما، نه طبق دلخواه خود و در اوضاع و احوالی که خود انتخاب کرده اند، بلکه در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیما با آن روبرو هستند.» این عبارت دشواری آغازی را مطرح می سازد که نمی تواند گذشته را نادیده بگیرد و از شرایط منقطع کنونی حرکت نوینی را ممکن سازد. بنابراین همواره شرایطی از پیش موجود و داده شده وجود دارد که باید مبنای هر تصمیم و انتخاب جدیدی باشند. در خصوص زمانه و دوره ای که مارکس می زیسته است تنها مساله این است که آینده باید برآمده از گذشته و مجموع امکانات موجود در آن باشد اما وقتی این عبارت را در ارتباط با وضعیت موجود در جهان اسلام بازخوانی می کنیم، محدودیّت های انتخاب ما منحصراً ناشی از گذشته نیست بلکه ما محدودیت های داریم که از آینده می آیند. بعبارت دیگر معضل و دشواری کنونی در جهان اسلام محصور به چیزی نیست که فقط از گذشته به ارث رسیده باشد بلکه ما مسمانان علاوه بر گذشته واجد چیزی هستیم که از آینده به ارث رسیده است. وضعیّت کنونی در جهان اسلام و منظری که گفتمان معاصر اسلامی طرح می کند نقطه ی انقطاع گذشته و آینده است. مرزی که در آن اکنونِ ما نه بخشی از گذشته به حساب می آید و نه بخشی از آینده بلکه گذشته متعلق به پیشینیان ما و آینده ای که متعلق به دیگران است که نمود عینی این دیگران برای ما جهان غرب است. ایستادن در نقطه ای از زمانِ بالفعلِ کنونی که نه می توان قَبل را گذشته ی آن و نه بَعد را آینده آن تلقی نمود، بزرگترین معضل گفتمان معاصر اسلامی است.
2- در مواجهه با چنین معضلی پاسخ های متنوعی از سوی برخی اندیشمندان در جهان اسلام مطرح شده است: من جمله از این متفکرین می توان نصر حامد ابو زید، عبدالکریم سروش، محمد عابد الجابری و محمد آرکون را نام برد. هر چند در تلاش فکری هر یک از این اندیشمندان کاستی هایی می بینیم که باید بصورت مفصل بررسی شود اما در میان این دسته از متفکرین معاصر تنها بصورت خلاصه به برخی از وجوه اندیشه ی محمد عابد الجابری اشاره خواهم نمود که بیشتر مقبول من است. محمد عابد الجابری در کتاب" ما و میراث فلسفی" به درستی اشاره می کند که معضل اصلی در جهان فکری و فرهنگی میان مسلمانان به جهت نسبت نادرست با زمان پیش آمده است و لذا برای فائق آمدن بر چنین معضلی مساله ی معاصر شدن را طرح می کند. از نظر جابری میراث اسلامی که یک منظر و پرسپکتیو تاریخی است افق نگاه ما به جهان، انسان و حتی خودِ گذشته را تعیین می کند. و مادامی که ما برای فهم هر پدیده در جهان فعلی و امروزمان به آن میراث و چشم اندازه برآمده از آن پناه می بریم، گویا ما از یک افق تاریخی بصورت پیش گویانه درصدد هستیم درباره آینده داوری کنیم. بنابراین تحریف و انحراف در جهان کنونی ما نیست بلکه تحریف و انحراف در خود نگاه ما به جهان است. و لذا برای تصحیح این انحراف نباید بدنبال تغییر بنیادگرایانه وضعیّت فعلی باشیم بلکه پیش از هر تلاشی برای تغییر آن باید افق دیدی را اصلاح کرد که جهان فعلی را از گذشته ی دور می نگرد. به همین جهت جابری به منظور رهایی از این تاریخیّت و اصلاح چشم انداز برآمده از آن، نقدِ میراث و پرسش گری در خصوص شکل و محتوای اندیشه های به ثبت رسیده در آنها را مطرح می سازد.
3-آنچه محمد عابدالجابری بعنوان نگاه واپس گرای سنتی و گرفتار در دام تاریخیّت تقبیح می کند، مشکلش این نیست که بسیار متحجّر و مُتصلِّب است بلکه برعکس، مشکل این است که این نوع از نگاه کاملا مدرن است. بنابراین اگر درصدد باشیم که معضل شکل گرفته در جهان اسلام بعنوان واپس گرایی، بنیاد گرایی وانواع ایدئولوژی های ناکارآمد را اصلاح سازیم، باید به همان بستر مدرنی اندیشید که تمام این رویکردهای مدرن را در بطن گفتمان اسلامی بوجود آورده است. بعبارتی هرچند تمام نگرش های شکل گرفته در گفتمان معاصر اسلامی در فرم در ستیز با جهان غرب و دنیای مدرن هستند ولی در محتوا کاملا مدرن بحساب می آیند و برای اینکه بتوانند به یک جریان خود آیین مُبدَّل شوند باید همان موضع و موقعیّتی را نفی بکنند که از طریق آن با غرب و مدرنیته در ستیز قرار می گیرند. به طور مثال کارگر زمانی می تواند سرمایه داری را نفی بکند که ابتدا حاضر باشد موضع خود بعنوان کارگر را کنار بگذارد؛ به همین دلیل با حفظ موقعیّت طبقه ی کارگر، نمی توان سرمایه داری را کنار نهاد زیرا کارگر خود میانجی اصلی باز تولید همان شکل سرمایه داری است. بنابراین تنها در صورتی می توان با غرب و دنیای جدید در ستیز بود که همه اشکال کنونی ستیز و انتقاد را نفی کرد.
4- در این جا می توان به نکته ای بسیار اساسی تری توجه داشت که اگر غرب بعنوان آینده خودش را بر ما تحمیل می کند و گذشته ی ما را نفی می کند ما باید بجای پناه بردند به گذشته برای نفی چنین آینده ای، خودِ همان گذشته ای را نفی بکنیم که در ذیل چنین آینده ای ممکن و قابل رؤیت گشته است. این عمل ناب ترین شکل "نفی در نفی" هگل است. نفی نخستین این است که غرب و دنیای جدید همه وجوه فرهنگی و و جغرافیایی ما که در گذشته پدید آمده است را نفی می کند و تحت تاثیر قرار می دهد ولی در این جا نفیِ دوم این نیست که مابین سنت و تجدّد به زعم برخی روشنفکران آشتی ایجاد کنیم بلکه نفیِ دوم این است که تمام آن گذشته ای را که قادر گشتیم در آینه ی دنیای غرب مشاهد کنیم، نفی سازیم. به همین دلیل نقد اصلی بر گفتمان معاصر اسلامی این است که از طریق یک گذشته ی موهوم آینده ای را نفی می کند که خودِ آن پیشینه و گذشته تنها از طریق همان آینده ممکن می شود. بنابراین تنها میانجی برای گذر از چنین پیشینه موهومی التفات به موهوم بودن آن و نفی خودِ آن است. اگر این نکته ی مارکس را بپذیریم که سرمایه داری
از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند؛ زیرا مالکیّت خصوصی را از دست عاملین اصلی مولِّد خلع می کند و در دست گروه خاص منحصر می سازد، بنابراین بر همین سیاق می توان اظهار داشت که مدرنیته نیز از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند و جهان اسلام تنها در صورتی می تواند بر معضلات پیش روی خود فائق آید که تاحدّی مکمِّل پروژه ی مدرنیته باشد.
@lookingawry
از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند؛ زیرا مالکیّت خصوصی را از دست عاملین اصلی مولِّد خلع می کند و در دست گروه خاص منحصر می سازد، بنابراین بر همین سیاق می توان اظهار داشت که مدرنیته نیز از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند و جهان اسلام تنها در صورتی می تواند بر معضلات پیش روی خود فائق آید که تاحدّی مکمِّل پروژه ی مدرنیته باشد.
@lookingawry
پیامد آگاهی و خشونت در خوانش کتاب های داستانی و ادبی
رضا احمدی
1-یکی از تجربیات مشترک همه ی ما حین تماشای فیلم این است که باید دائما مراقب باشیم با شخصیّتِ منفیِ درونِ فیلم همذات پنداری نکنیم و نسبت به شخصیّت شرور در فیلم و داستان احساس ترحّم و دلسوزی در ما بوجود نیاید؛ زیرا ما بواسطه ی روایت فیلم این آگاهی را پیدا کرده ایم که این شخص یک جانی و خرابکار است و سزای او باید مرگ و مجازات باشد. اما نکته قابل توجه این است که چرا همواره یک حالالت درونی بصورت ترحّم و دلسوزی شکل می گیرد؟ و چرا ما باید در مقابل آن مقاومت کنیم و سعی کنیم با درکی که از رفتار او داریم احساس منفی خودمان را نسبت به او حفظ کنیم؟ یک توضیح از سوی روانکاوان این است که ما در چنین مواردی دو سطح از تجربه را از سر می گذرانیم: یک تجربه ی امر نمادین و دیگری تجربه ی امر واقعی. امر نمادین همان الگو و نقشی است که شخصیّت مثبت در درون فیلم آن را بر عهده گرفته و نمایش می دهد. اما امر واقعی الگوی رفتاری و نقشی است که شحص شرور آن را ایفا می کند. شخص درست کار در فیلم به این جهت که ما را به قوانین اخلاقی و هنجارهای مورد قبول اجتماع ارجاع می دهد، نمادین است، اما فرد شرور تجسّم امیالی است که باید سرکوب و نادیده گرفته شود و درست به همین دلیل ما برای اجتناب از همذات پنداری با او باید به هنجارها و اخلاقیات مورد قبول پناه ببریم. اما آنچه شخص منفی از تجسّمِ امیالِ نادیده گرفته شد به نمایش می گذارد همان امر واقعی است که واقعی تر از واقعیّت است و ما برای عدم مواجهه با چنین واقعیّتی است که دائما به حوزه نمادین پناه می بریم. بنابراین هر نقطه و منظر از داستان، فیلم، کتاب، خاطره و خواب که ما را به واقعیّت نمادین ارجاع می دهد، همان امر واقعی است که در ضمن تروماتیک و آسیب زا هم هست. نظیر این تجربه را ما در خوابی که در آن کابوس می بینیم، شاهد هستیم؛ کابوسی که ما را شدیدا می آزارد و به مثابه یک ضربه ی روانی عمل می کند، اما هنگام بر خواستن از خواب و درک اینکه همه ی آن اتفاقات ناگوار یک کابوس بوده است موجب آسودگی و خرسندی ما می شود.
2- در خصوص کتاب باید یادآور شد که در جامعه ی ما کتاب هایی که جایگاه امر واقعی را اشغال کند بسیار اندک است. و لذا محتوای کتاب های ادبی و داستانی که در بازار کتاب عرض می شود عموما استمرار همان وضعیّت حوزه ی نمادین است. بعبارتی همه ی آنچه ما در وضعیّت بالفعل واقعیّت اجتماعی خودمان شاهد هستیم به گونه ای در کتاب ها، فیلم ها، فضای مجازی و حتی رؤیاهای ما انعکاس می یابد. کتاب ادبی و داستانی ماندگار، غنی و اثر بخش کتابی است که بر علیه خواننده خشونت می ورزد. هر چند این خشونت فیزیکی نیست بلکه خشونتی است علیه همه باورهای خواننده و او را مُجاب می کند که در تمام داشته هایش یکبار تجدید نظر کند. درست است که مکانیسم آگاهی در جامعه به مانند خشونت عمل می کند ولی این خشونت همان تجربه ی امر واقعی و تروماتیک است که ما را نسبت به همه ی وضعیّت های پیشین پرسش گر می کند. زمانی که محتوای تمام کتاب ها امتدادِ همان وضعیّت بالفعل جامعه باشد، نتیجه اش رِخوَت، سکون و عدم پویای در اجتماع است. تجربه ی پویای و زنده بودن هنگامی شکل می گیرد که وضعیّتی بوجود بیاید که لحظه ای آن را متوقف کند و همه ی وجوه زندگی را برای ما بصورت پرسش و مسأله پیش چشم قرار دهد. کتاب هایی که باورها، اندیشه های پیشین و هنجارهای مُرتکَز را به چالش می کشند، هم مسیر اصلاح آنها را هموار می کنند و هم بازاندیشی در خصوص آنها را ممکن می سازند.
3- شاید برای ترسیم یک کتابِ مطلوب از نقطه نظری که بیان کردیم، اشاره به یک تفکیک اساسی که میان روان پزشک، روان شناس و روانکاو وجود دارد، مفید باشد: فردی که دچار آسیب روانی است وقتی سراغ روان پزشک می رود مفروض اش این است که خودِ بیمار توضیحی از چرایی بیماری خودش ندارد و همچنین روان پزشک نیز از علّت بیماری او چیزی نمی داند، اما روان پزشک در نهایت برای او داروی را تجویز خواهد کرد که مشکل او را برطرف خواهد نمود. در خصوص روان شناس زمانی که بیمار به او مراجعه می کند، تلقی اش این است که خود او تبیینی و توضیحی درباره ی بیماری اش ندارد، اما روانشناس لزوما تبیینی از مشکل و روان رنجوری او خواهد داشت. بیمار روانی با همین تلقی به روانکاو مراجعه می کند، از نظر بیمار روانکاو کسی است که قرار است بداند، اما حقیقت این است که در این جا قصه کاملا عکس است. آن کسی که از مشکل اش اطلاع دارد خودِ بیمار است و شخصی که کاملا بی اطلاع هست و در نهایت هم چیزی از علت روان رنجوری بیمار آگاه نخواهد شد شخص روانکاو است. تنها کمکی که روانکاو به بیمار می کند این است که او را مهیّا می سازد تا صدای خودش را بشنود. در این جا می توانیم با استمداد از این مورد بگوییم که کتاب مطلوب همان کتابی است که جایگاه روانکاو را اشغال می کند.
رضا احمدی
1-یکی از تجربیات مشترک همه ی ما حین تماشای فیلم این است که باید دائما مراقب باشیم با شخصیّتِ منفیِ درونِ فیلم همذات پنداری نکنیم و نسبت به شخصیّت شرور در فیلم و داستان احساس ترحّم و دلسوزی در ما بوجود نیاید؛ زیرا ما بواسطه ی روایت فیلم این آگاهی را پیدا کرده ایم که این شخص یک جانی و خرابکار است و سزای او باید مرگ و مجازات باشد. اما نکته قابل توجه این است که چرا همواره یک حالالت درونی بصورت ترحّم و دلسوزی شکل می گیرد؟ و چرا ما باید در مقابل آن مقاومت کنیم و سعی کنیم با درکی که از رفتار او داریم احساس منفی خودمان را نسبت به او حفظ کنیم؟ یک توضیح از سوی روانکاوان این است که ما در چنین مواردی دو سطح از تجربه را از سر می گذرانیم: یک تجربه ی امر نمادین و دیگری تجربه ی امر واقعی. امر نمادین همان الگو و نقشی است که شخصیّت مثبت در درون فیلم آن را بر عهده گرفته و نمایش می دهد. اما امر واقعی الگوی رفتاری و نقشی است که شحص شرور آن را ایفا می کند. شخص درست کار در فیلم به این جهت که ما را به قوانین اخلاقی و هنجارهای مورد قبول اجتماع ارجاع می دهد، نمادین است، اما فرد شرور تجسّم امیالی است که باید سرکوب و نادیده گرفته شود و درست به همین دلیل ما برای اجتناب از همذات پنداری با او باید به هنجارها و اخلاقیات مورد قبول پناه ببریم. اما آنچه شخص منفی از تجسّمِ امیالِ نادیده گرفته شد به نمایش می گذارد همان امر واقعی است که واقعی تر از واقعیّت است و ما برای عدم مواجهه با چنین واقعیّتی است که دائما به حوزه نمادین پناه می بریم. بنابراین هر نقطه و منظر از داستان، فیلم، کتاب، خاطره و خواب که ما را به واقعیّت نمادین ارجاع می دهد، همان امر واقعی است که در ضمن تروماتیک و آسیب زا هم هست. نظیر این تجربه را ما در خوابی که در آن کابوس می بینیم، شاهد هستیم؛ کابوسی که ما را شدیدا می آزارد و به مثابه یک ضربه ی روانی عمل می کند، اما هنگام بر خواستن از خواب و درک اینکه همه ی آن اتفاقات ناگوار یک کابوس بوده است موجب آسودگی و خرسندی ما می شود.
2- در خصوص کتاب باید یادآور شد که در جامعه ی ما کتاب هایی که جایگاه امر واقعی را اشغال کند بسیار اندک است. و لذا محتوای کتاب های ادبی و داستانی که در بازار کتاب عرض می شود عموما استمرار همان وضعیّت حوزه ی نمادین است. بعبارتی همه ی آنچه ما در وضعیّت بالفعل واقعیّت اجتماعی خودمان شاهد هستیم به گونه ای در کتاب ها، فیلم ها، فضای مجازی و حتی رؤیاهای ما انعکاس می یابد. کتاب ادبی و داستانی ماندگار، غنی و اثر بخش کتابی است که بر علیه خواننده خشونت می ورزد. هر چند این خشونت فیزیکی نیست بلکه خشونتی است علیه همه باورهای خواننده و او را مُجاب می کند که در تمام داشته هایش یکبار تجدید نظر کند. درست است که مکانیسم آگاهی در جامعه به مانند خشونت عمل می کند ولی این خشونت همان تجربه ی امر واقعی و تروماتیک است که ما را نسبت به همه ی وضعیّت های پیشین پرسش گر می کند. زمانی که محتوای تمام کتاب ها امتدادِ همان وضعیّت بالفعل جامعه باشد، نتیجه اش رِخوَت، سکون و عدم پویای در اجتماع است. تجربه ی پویای و زنده بودن هنگامی شکل می گیرد که وضعیّتی بوجود بیاید که لحظه ای آن را متوقف کند و همه ی وجوه زندگی را برای ما بصورت پرسش و مسأله پیش چشم قرار دهد. کتاب هایی که باورها، اندیشه های پیشین و هنجارهای مُرتکَز را به چالش می کشند، هم مسیر اصلاح آنها را هموار می کنند و هم بازاندیشی در خصوص آنها را ممکن می سازند.
3- شاید برای ترسیم یک کتابِ مطلوب از نقطه نظری که بیان کردیم، اشاره به یک تفکیک اساسی که میان روان پزشک، روان شناس و روانکاو وجود دارد، مفید باشد: فردی که دچار آسیب روانی است وقتی سراغ روان پزشک می رود مفروض اش این است که خودِ بیمار توضیحی از چرایی بیماری خودش ندارد و همچنین روان پزشک نیز از علّت بیماری او چیزی نمی داند، اما روان پزشک در نهایت برای او داروی را تجویز خواهد کرد که مشکل او را برطرف خواهد نمود. در خصوص روان شناس زمانی که بیمار به او مراجعه می کند، تلقی اش این است که خود او تبیینی و توضیحی درباره ی بیماری اش ندارد، اما روانشناس لزوما تبیینی از مشکل و روان رنجوری او خواهد داشت. بیمار روانی با همین تلقی به روانکاو مراجعه می کند، از نظر بیمار روانکاو کسی است که قرار است بداند، اما حقیقت این است که در این جا قصه کاملا عکس است. آن کسی که از مشکل اش اطلاع دارد خودِ بیمار است و شخصی که کاملا بی اطلاع هست و در نهایت هم چیزی از علت روان رنجوری بیمار آگاه نخواهد شد شخص روانکاو است. تنها کمکی که روانکاو به بیمار می کند این است که او را مهیّا می سازد تا صدای خودش را بشنود. در این جا می توانیم با استمداد از این مورد بگوییم که کتاب مطلوب همان کتابی است که جایگاه روانکاو را اشغال می کند.
خواننده در مواجهه با کتاب ادبی تلقی اش این است که کتاب بیش از او می داند و نکات جدیدی به او خواهد آموخت؛ اما آنکه در بی خبری محض است خود کتاب است و خواننده است که در موقعیّت متفاوتی پس از خواندن کتاب قرار گرفته است. کتاب ادبی مناسب به ما کمک خواهد کرد که خود را مجددا مرور کنیم و در احساسات، عواطف و هیجانات خودمان تجدید نظر کنیم. بعبارتی چنین کتاب هایی ما را مجددا در وضعیّت دشوار همه انتخاب های که در تمام طول زندگی مان داشته ایم، قرار می دهد. دقیقا روانکاو به این دلیل می تواند ما را از همه ی آسیب روانی گذشته رهایی ببخشد که او دارای نقش میانجی گری است که ما را مجددا در موقعیّت انتخابِ آغازین قرار می دهد. و لذا زمانی که دوباره بواسطه ی مرور گذشته در فرصت انتخاب قرار گرفته ایم، می توانیم مسئولیّت های همه انتخاب های خودمان را کاملا بر عهده بگیریم و از اینکه آنها پیامد انتخاب دیگران بود، رها شویم. گذشته به این دلیل برای بیمارِ روان پریش آسیب است که گمان می کند از جایی نگریسته می شود که خود قادر به دیدنش از آن نقطه نیست. ولی روانکاو به او کمک می کند تا قادر باشد دوباره از آن مَنظرِ گذشته خودش را ببیند و همه ی انتخاب های قبل را مرور و مجددا انتخاب کند. کتاب های داستانی نیز زمانی که قادر باشند در چنین جایگاهی بنشینند و ما را قادر سازند تا از منظرِ نادیده خودمان را نظاره کنیم، نقش درمانگر را خواهند داشت.
@lookingawry
@lookingawry
کژ نگریستن
Photo
اخلاقی کردن سیاست ضرورتاً به نقطه ی مقابل خود منجر می شود؛ یعنی به سیاسی کردن اخلاق به همان شدت. آنانی که تضاد سیاسی ای را که درگیرش هستند مستقیما به زبان اخلاقی ترجمه می کنند (یعنی به زبان مبارزه میان خیر و شر یا درست کاری و فساد ) دیر یا زود مجبور می شوند ابزاری کردن حیطه ی اخلاق به نحو سیاسی را تحقق بخشند؛ یعنی ارزیابی اخلاقی خویش را تابع نیازهای واقعی مبارزه ی سیاسی شان سازند: " من از x حمایت می کنم زیرا او بلحاظ اخلاقی آدم خوبی است" به طرز نامحسوسی به " x باید خوب باشد زیرا من از او حمایت می کنم" تبدیل می شود.
اسلاوی ژیژک
اسلاوی ژیژک
کژ نگریستن
Photo
ژاک آلن میلر صورتبندی کلیدی از مفهوم" ظاهر" ارائه می دهد: "ظاهر" نقاب یا حجابی است بر روی هیچ. البته در این جا مسأله با بُت که خود را عرضه می کند، مرتبط است؛ زیرا بت نیز ابژه ای است که خلأای را پنهان می کند. بنابراین "ظاهر" یا نمود مانند حجاب است؛ حجابی که هیچ و نیستی را می پوشاند؛ در حالی که عملکردش بر اساسِ این توهم صورت می گیرد که چیزی زیر آن پنهان است. این مورد ما را به یک قصه ای ارجاع می دهد که توسط لاکان مکرراً نقل شده: زئوکسیس و پارهاسیوس دو نقاش متعلق به دوره یونان باستان هستند، آنها تصمیم می گیرند تا بر سر این موضوع که کدام یک بهتر می تواند توهم متقاعد کننده تری را نقاشی کند، رقابت کنند. زئوکسیس چنان تصویر واقع گرایانه ای از خوشه ی انگور می کشد که پرندگان تلاش می کنند آن را بخورند. اما پارهاسیوس با کشیدن یک پرده بر روی دیوار خانه اش برنده می شود؛ زیرا وقتی زئوکسیس آن پرده بر روی دیوار را می بیند از او می خواهد پرده را کنار زده تا بتواند تصویر زیر آن را مشاهده کند. در نقاشی زئوکسیس، توهم آنچنان متقاعد کننده بود که نقاشی با واقعیّت اشتباه گرفته شد. ولی در نقاشی پارهاسیوس توهم در نفس همان مفهومی واقع شده بود که بیننده گمان می کرد پیش چشم او پرده ای است که زیر آن حقیقتی پنهان است. برای لاکان نقاب زنانه دقیقا همین کارکرد را دارد: زنان نقابی می پوشند تا ما واکنشی نظیر زئوکسیس در مقابل نقاشی پارهاسیوس داشته باشیم؛ یعنی بگوییم: بسیارخب، حالا ماسک و نقاب را بردار و چهره واقعی خودت را به ما نشان بده !!!
اسلاوی ژیژک:
Less than nothing. P46
اسلاوی ژیژک:
Less than nothing. P46
کژ نگریستن
Photo
نظام های ایدئولوژیک دو گروه را دشمن خود میدانند، گروه نخست آنهایی هستند که ایدئولوژیشان را جدی میگیرند نظیر افرادی که اسلام، عدالت و مردم سالاری دینی را در جامعهی ما جدی تلقی میکنند و دستهی دیگر آنهایی هستند که این ایدئولوژی را علنا و صراحتا نقد می کنند. ... اما در مقابل، چنین سیستم هایی تنها یکدسته را می پسندند و آن هم افرادیاند که در ظاهر ایدئولوژی شان را قبول دارند ولی در خفا بی اعتناء هستند.
کژ نگریستن
Photo
استراگون: ... بیا بریم.
ولادیمیر: نمی تونیم.
استراگون: چرا؟
ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.
استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟
ولادیمیر: چی؟
استراگون: جایی که باید منتظر باشیم.
ولادیمیر: گفت کنار درخت. (به درخت نگاه می کنند) هیچ درخت دیگه یی می بینی؟
استراگون: این چیه؟
ولادیمیر: نمی دونم. یه درخت بید.
استراگون: پس برگ هاش کجان؟
ولادیمیر: حتمن خشکیدن.
استراگون: پس حالا مجنون نیست.
ولادیمیر: شایدم فصلش نیست.
استراگون: به نظرم بیشتر شبیه یه بوته ست.
ولادیمیر: یه درختچه.
استراگون: یه بوته.
ولادیمیر: اَ...... به چی کنایه می زنی؟ به این که عوضی اومدیم؟
استراگون: باید الان این جا باشه.
ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.
استراگون: و اگه نیاد؟
ولادیمیر: فردا برمی گردیم.
استراگون: و بعدش پس فردا.
ولادیمیر: احتمالن.
استراگون: و همین طور.
ولادیمیر: و این قضیه هست...
استراگون: تا اون بیاد. ...
استراگون : به من دست نزن ! از من سوال نکن ! با من حرف نزن ! پیشم بمون !
ولادیمیر : هیچ وقت از پیشت رفتم ؟
استراگون : تو گذاشتی من برم ...
بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! (مکث، با حرارت) بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز به وجود ما احتیاج نیست! در واقع مشخصاً به وجود ما احتیاجی نیست... بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده ی این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده...ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کوچکترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مساله این نیست. این که ما اینجا چکار می کنیم، مساله این است و خوشبختی ما هم در این است که اتفاقاً جواب این را می دانیم. بله در این اوضاع کاملاً مغشوش فقط یک چیز مسلّم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاد...
ولادیمیر: اگه فکر میکنی بهتره، میتونیم از هم جدا بشیم.
استراگون: حالا دیگه خیلی دیره.
سکوت
ولادیمیر: آره حالا خیلی دیره.
سکوت
استراگون: خب، بریم؟
ولادیمیر: آره، بریم.
حرکت نمیکنند.
در انتظار گودو - ساموئل بکت
ولادیمیر: نمی تونیم.
استراگون: چرا؟
ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.
استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟
ولادیمیر: چی؟
استراگون: جایی که باید منتظر باشیم.
ولادیمیر: گفت کنار درخت. (به درخت نگاه می کنند) هیچ درخت دیگه یی می بینی؟
استراگون: این چیه؟
ولادیمیر: نمی دونم. یه درخت بید.
استراگون: پس برگ هاش کجان؟
ولادیمیر: حتمن خشکیدن.
استراگون: پس حالا مجنون نیست.
ولادیمیر: شایدم فصلش نیست.
استراگون: به نظرم بیشتر شبیه یه بوته ست.
ولادیمیر: یه درختچه.
استراگون: یه بوته.
ولادیمیر: اَ...... به چی کنایه می زنی؟ به این که عوضی اومدیم؟
استراگون: باید الان این جا باشه.
ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.
استراگون: و اگه نیاد؟
ولادیمیر: فردا برمی گردیم.
استراگون: و بعدش پس فردا.
ولادیمیر: احتمالن.
استراگون: و همین طور.
ولادیمیر: و این قضیه هست...
استراگون: تا اون بیاد. ...
استراگون : به من دست نزن ! از من سوال نکن ! با من حرف نزن ! پیشم بمون !
ولادیمیر : هیچ وقت از پیشت رفتم ؟
استراگون : تو گذاشتی من برم ...
بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! (مکث، با حرارت) بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز به وجود ما احتیاج نیست! در واقع مشخصاً به وجود ما احتیاجی نیست... بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده ی این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده...ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کوچکترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مساله این نیست. این که ما اینجا چکار می کنیم، مساله این است و خوشبختی ما هم در این است که اتفاقاً جواب این را می دانیم. بله در این اوضاع کاملاً مغشوش فقط یک چیز مسلّم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاد...
ولادیمیر: اگه فکر میکنی بهتره، میتونیم از هم جدا بشیم.
استراگون: حالا دیگه خیلی دیره.
سکوت
ولادیمیر: آره حالا خیلی دیره.
سکوت
استراگون: خب، بریم؟
ولادیمیر: آره، بریم.
حرکت نمیکنند.
در انتظار گودو - ساموئل بکت