کژ نگریستن
Photo
« آنان که برای دفاع از آزادی و انسانیّت به جنگ کلیسا می روند، در نهایت بدان جا می رسند که آزادی و انسانیّت را به دور افکنند تا صرفاً بتوانند به جنگ خویش با کلیسا ادامه دهند.... مردی را می شناسم که چنان شیفته ی اثبات این امر است که پس از مرگ، هیچ نوع وجود شخصی نخواهد داشت که اینک به این موضع در غلطیده که فی الحال فاقد هر نوع وجود شخصی است.. کسانی را می شناسم که از طریق اثبات ناممکن بودن عدالت انسانی، اثبات می کنند عدالت الهی وجود ندارد... ما آن فرد متعصبی را که به خاطر عشق به دنیای دیگر، این دنیا را ویران می کند ستایش که نمی کنیم هیچ، اصلا نمی بخشیم¬اش. اما در مورد آن متعصبی که بخاطر نفرت از جهانی دیگر این دنیا را ویران می کند، چه می توان گفت؟ او خودِ وجود انسان را قربانی عدم وجود خدا می کند. او قربانیانش را پیش کِش محراب نمی کند، مگر به قصد تصدیق پوچی محراب و تاج و تخت(الهی)... اینان با شک های شرقی شان درباره ی تشخص و فردیّت نمی توانند اثبات کنند که ما در آخرت هیچ نوع وجود شخصی نخواهیم داشت؛ بلکه از قضا فقط اثبات می کنند که ما در همین جهان هم وجودِ خوب و کاملی نخواهیم داشت... سکولارها امور الهی را تباه نکرده اند، اما برای دل خوشی شان هم که شده می توان گفت که سکولارها فقط امور سکولار یا دنیوی را تباه کرده اند» گیلبرت چسترتون
امروزه اولین نکته ای که باید به این عبارت اضافه کرد آن است که وضع مدافعان دین نیز از همین قرار است: چه تعداد مدافعان متعصب دین که کار را با حمله ی دیوانه وار به فرهنگ سکولار معاصر آغاز کردند و در نهایت به رها کردنِ خود دین و از دست دادن هر گونه تجربه ی دینی با معنا رسیدند.
اسلاوی ژیژک
منبع : اسلاوی ژیژک، مجموعه مقالات، ترجمه مراد فرهاد پور و امیر احمد آریان
امروزه اولین نکته ای که باید به این عبارت اضافه کرد آن است که وضع مدافعان دین نیز از همین قرار است: چه تعداد مدافعان متعصب دین که کار را با حمله ی دیوانه وار به فرهنگ سکولار معاصر آغاز کردند و در نهایت به رها کردنِ خود دین و از دست دادن هر گونه تجربه ی دینی با معنا رسیدند.
اسلاوی ژیژک
منبع : اسلاوی ژیژک، مجموعه مقالات، ترجمه مراد فرهاد پور و امیر احمد آریان
🍁 «ماریو بارگاس یوسا» برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۰ و از مشهورترین نویسندگان آمریکای لاتین، در سخنرانی اخیر خود (در دانشگاه «د لا سالی» فیلیپین) هفت دلیل زیر را برای کتابخوانی ارائه کرد:
۱. کتابهای خوب، بلندپروازی انسان را تحریک میکنند. یادگیری سواد خواندن مهمترین اتفاق زندگی من بود و حرفه داستانگویی من هم زاده همین مهارت است. هیچ دلیل مشهودی برای به سرانجان رساندن یک رمان خوب وجود ندارد، اما ادبیات همیشه تاثیر خودش را روی خواننده میگذارد؛ این شاید به شکل یک حس رضایتمندی باشد و یا تغییر به سمت خوبیها. هر حسی که باشد، زندگی آدمها با مطالعه کتاب غنی میشود.
۲. ما با خواندن کتابهای خوب، در پنهانیترین وجوه شخصیت انسانیمان به حس نزدیکی با یک فرهنگ میرسیم. خواندن، همانطور که غرایز، شور و احساسات، رفتارهایمان را تعریف میکنند، مطالعه روانشناسی ما را غنا میبخشد.
۳. ادبیات بهترین سلاح در مقابل تعصب است. به نظر من کتابهای خوب، بهترین دفاع در برابر عقاید تحریفشده مردمِ زبانها، باورها و رسوم مختلف است. با وجود تمام این تفاوتها، آنچه مشترکا بین همه زنان و مردان با پیشینه مختلف حکم میراند، از همه چیز مهمتر است؛ چون همه ما انسانیم و همه ما از سوی مشکلات و موانع مشابه به چالش کشیده میشویم؛ مشکلاتی که باید برای زنده ماندن و زندگی کردن بر آنها غلبه کنیم.
۴. ادبیات دشمن طبیعی همه دیکتاتوریهاست. ادبیات نارضایتی را در جهان رشد میدهد و خواندن حس امید و آرزوی داشتن جامعهای بهتر را در درون شهروندان به وجود میآورد؛ جایی که مردم بتوانند رویاهای خود را آزادانه دنبال کنند. وقتی یک نفر مطالعه میکند، رویکردی انتقادی پیدا میکند تا واقعیت را به دنیای کتابها نزدیک کند. ادبیات میل درونی برای تغییر دادن و ایستادن مقابل سلطه را که از گهواره تا گور سعی در کنترل ما دارد، بیدار میکند.
کتاب خوب خواندن راهی برای مجهز شدن در بحبوحه اعتقادات و روبهرو شدن با هرچه نادرستی در جهانی است که در آن زندگی میکنیم. راهی که از آن طریق بتوانیم در جهت تغییر جهان بکوشیم و آن را به دنیای تخیلاتی که با وجود کاستیها و محدودیتهایمان خلق کردهایم، نزدیک کنیم.
۵. مطالعه بهترین نوع سرگرمی است. حتی وقتی کلمات با هم ترکیب میشوند، رنگ و بویی جادویی به خود میگیرند و دریچهای میشوند برای زندگی کردن تجربیات دیگر...
۶. خواندن شالوده تربیت کردن انسانهای آزاد است. در جوامع آزاد، مفهومی وجود دارد مبنی بر این که مطالعه یک سرگرمی و لذت است که میشود آن را از تجربه کلی زندگی افراد حذف کرد. به نظر من این اشتباه بزرگی است؛ نبود آزادی در ابعاد مادی، روحی و فرهنگی، زندگی افراد و کل جامعه را از هم میپاشاند. من فکر میکنم کتابهای خوب امید به تغییر زندگی و این را که جوامع روزی به تمام این محدودیتها غلبه میکنند و جوامعی عادلانهتر به وجود میآیند، ارتقا میبخشد. جوامعی به وجود میآیند که به دنیاهای تخیلی ما نزدیکتر هستند. اشیاء واقعی از درون کتابهای خوب سربرمیآورند و رنگ و بوی واقعیت به خود میگیرند.
۷. مطالعه کتابهای خوب آدمهای بهتری از ما میسازد. ما باید فرزندانمان را قانع کنیم که خواندن مسلما لذتی خارقالعاده است اما در عین حال بهترین راه برای بهتر شدن. مطالعه راهی است برای آمادگی بیشتر در مواجهه با چالشهایی که در تمام طول عمر ما حضور دارند.
@lookingawry
۱. کتابهای خوب، بلندپروازی انسان را تحریک میکنند. یادگیری سواد خواندن مهمترین اتفاق زندگی من بود و حرفه داستانگویی من هم زاده همین مهارت است. هیچ دلیل مشهودی برای به سرانجان رساندن یک رمان خوب وجود ندارد، اما ادبیات همیشه تاثیر خودش را روی خواننده میگذارد؛ این شاید به شکل یک حس رضایتمندی باشد و یا تغییر به سمت خوبیها. هر حسی که باشد، زندگی آدمها با مطالعه کتاب غنی میشود.
۲. ما با خواندن کتابهای خوب، در پنهانیترین وجوه شخصیت انسانیمان به حس نزدیکی با یک فرهنگ میرسیم. خواندن، همانطور که غرایز، شور و احساسات، رفتارهایمان را تعریف میکنند، مطالعه روانشناسی ما را غنا میبخشد.
۳. ادبیات بهترین سلاح در مقابل تعصب است. به نظر من کتابهای خوب، بهترین دفاع در برابر عقاید تحریفشده مردمِ زبانها، باورها و رسوم مختلف است. با وجود تمام این تفاوتها، آنچه مشترکا بین همه زنان و مردان با پیشینه مختلف حکم میراند، از همه چیز مهمتر است؛ چون همه ما انسانیم و همه ما از سوی مشکلات و موانع مشابه به چالش کشیده میشویم؛ مشکلاتی که باید برای زنده ماندن و زندگی کردن بر آنها غلبه کنیم.
۴. ادبیات دشمن طبیعی همه دیکتاتوریهاست. ادبیات نارضایتی را در جهان رشد میدهد و خواندن حس امید و آرزوی داشتن جامعهای بهتر را در درون شهروندان به وجود میآورد؛ جایی که مردم بتوانند رویاهای خود را آزادانه دنبال کنند. وقتی یک نفر مطالعه میکند، رویکردی انتقادی پیدا میکند تا واقعیت را به دنیای کتابها نزدیک کند. ادبیات میل درونی برای تغییر دادن و ایستادن مقابل سلطه را که از گهواره تا گور سعی در کنترل ما دارد، بیدار میکند.
کتاب خوب خواندن راهی برای مجهز شدن در بحبوحه اعتقادات و روبهرو شدن با هرچه نادرستی در جهانی است که در آن زندگی میکنیم. راهی که از آن طریق بتوانیم در جهت تغییر جهان بکوشیم و آن را به دنیای تخیلاتی که با وجود کاستیها و محدودیتهایمان خلق کردهایم، نزدیک کنیم.
۵. مطالعه بهترین نوع سرگرمی است. حتی وقتی کلمات با هم ترکیب میشوند، رنگ و بویی جادویی به خود میگیرند و دریچهای میشوند برای زندگی کردن تجربیات دیگر...
۶. خواندن شالوده تربیت کردن انسانهای آزاد است. در جوامع آزاد، مفهومی وجود دارد مبنی بر این که مطالعه یک سرگرمی و لذت است که میشود آن را از تجربه کلی زندگی افراد حذف کرد. به نظر من این اشتباه بزرگی است؛ نبود آزادی در ابعاد مادی، روحی و فرهنگی، زندگی افراد و کل جامعه را از هم میپاشاند. من فکر میکنم کتابهای خوب امید به تغییر زندگی و این را که جوامع روزی به تمام این محدودیتها غلبه میکنند و جوامعی عادلانهتر به وجود میآیند، ارتقا میبخشد. جوامعی به وجود میآیند که به دنیاهای تخیلی ما نزدیکتر هستند. اشیاء واقعی از درون کتابهای خوب سربرمیآورند و رنگ و بوی واقعیت به خود میگیرند.
۷. مطالعه کتابهای خوب آدمهای بهتری از ما میسازد. ما باید فرزندانمان را قانع کنیم که خواندن مسلما لذتی خارقالعاده است اما در عین حال بهترین راه برای بهتر شدن. مطالعه راهی است برای آمادگی بیشتر در مواجهه با چالشهایی که در تمام طول عمر ما حضور دارند.
@lookingawry
❤1
کژ نگریستن
Photo
براساس حکایتی مشهور یک افسر آلمانی که در جریان جنگ جهانی دوم از کارگاه پیکاسو در پاریس دیدن می کرد وقتی نگاهش به تابلوی گورینکا افتاد از آشوب نوگرایانه ای که در این نقاشی مشهود بود یکه خورد و از پیکاسو پرسید: " این کار شماست؟ " پیکاسو آرام جواب داد: نه، کار شماست.
اسلاوی ژیژک
کتاب خشونت
اسلاوی ژیژک
کتاب خشونت
ناخرسندی از خوبی و انکارِ دیگری
رضا احمدی
1 - یکی از شیوه های مناسب برای مواجهه با مسائلِ فرهنگی در جامعه ی ما تعلیقِ داوری های ارزشی در خصوص آن مسأله است. اگر ادموند هوسرل "تحویل پدیدارشناختی" را بمعنای تعلیق حکمِ وجود و عدمِ وجود امر پدیدار شده برای انسان تفسیر می کرد، ما نیز در اینجا می توانیم در خصوص پدیده های فرهنگی چنین تعلیق مشابهی را در مورد داوری ارزشی بکار گیریم. بسطِ مفهومِ تحویل پدیدارشناختی در این جا بدین معناست که برای رسیدن به مُدل توصیفی از پدیده های فرهنگی ابتدا لازم است داوری اخلاقی درباره درستی و نادرستی آنها را کنار گذاشته و تبیین ما تنها معطوف به فهم آن مقوله باشد. نتیجه ی چنین تعلیقی این است که ما تا حدودی قادر خواهیم بود پدیده ها را قبل از تصرّف و تحریف بوسطه ی ذائقه ی ارزشی خودمان، توصیف کنیم و شناخت و تبیین حداقلی از پدیدها بدست بیاوریم. سرایتِ بینشِ اخلاقی که خود در پاره ای از موارد آشفته و مبهم است هر مساله ای را پیش از فهم، به یک موضوع و گزینش اخلاقی مبدّل می سازد و طبعا ما صرفا می توانیم ناظران اخلاقی و نه عالمان معضلات فرهنگی خودمان باشیم. هرچند فهم توصیفی هر واقعیّت اجتماعی می تواند در سطح دیگری زمینه ی روشنی برای نگاه ارزشی فراهم کند.
2 – در اینجا به منظور بکار گیری چنین نگرشی می توانیم دست به یک آزمون بزنیم و معضل فرهنگی را طرح بکنیم که عموما همه ی ما بگونه ای مواردی را از آن عینا تجربه کردیم: اگر تمام رسانه های خبری و شبکه های مَجازی در کشورمان بواسطه ی فیلم و عکس خانواده ی تهیدستی را به تصویر بکشند که در زیر یکی از پل های شهر زندگی می کنند و در فقر و بدبختی به سر می برند، شاهد خواهیم بود که تمام هنرمندان، ورزشکاران، و سیاسیِّیون و عموم مردم برای کمک اعلام آمادگی می کنند و حاضرند انواع کمک ها را در اختیار این خانواده قرار بدهند. اما اگر این افراد و گروه ها مستقیما و به خودی خود از وضعیّت این خانواده اطلاع پیدا می کردند با کمال بی اعتنایی آنها را نادیده می گرفتند و حاضر به یاری آنها نبودند. بنابراین عدم نیکی ما در خصوص مواردی که بشخصه اطلاع پیدا می کنیم همان تناقضی هستش که خیرخواهی ما را مسأله دار می کند. جالب اینکه همه ی ما در اطراف و بستگان خود افراد مستحقی را می شناسیم و از فقر و مشکلات آنها خبر داریم ولی در حین حال حاضر نیستیم در حق آنها اندک خوبی و لطفی داشته باشیم. هنگام طرح چنین ماجرایی ممکن است سریعا یک داوری ارزشی بکنیم و بگوییم کمک کردن به افراد بی بضاعت که از سوی رسانه های جمعی شناختیم یک ریاکاری است و ارزش اخلاقی ندارد. این نوع قضاوت در اینجا دقیقا همان دامی است که باید از آن پرهیز کنیم و باید تلاش کنیم سایر وجوه این رفتار را فهم و بازشناسی کنیم.
رضا احمدی
1 - یکی از شیوه های مناسب برای مواجهه با مسائلِ فرهنگی در جامعه ی ما تعلیقِ داوری های ارزشی در خصوص آن مسأله است. اگر ادموند هوسرل "تحویل پدیدارشناختی" را بمعنای تعلیق حکمِ وجود و عدمِ وجود امر پدیدار شده برای انسان تفسیر می کرد، ما نیز در اینجا می توانیم در خصوص پدیده های فرهنگی چنین تعلیق مشابهی را در مورد داوری ارزشی بکار گیریم. بسطِ مفهومِ تحویل پدیدارشناختی در این جا بدین معناست که برای رسیدن به مُدل توصیفی از پدیده های فرهنگی ابتدا لازم است داوری اخلاقی درباره درستی و نادرستی آنها را کنار گذاشته و تبیین ما تنها معطوف به فهم آن مقوله باشد. نتیجه ی چنین تعلیقی این است که ما تا حدودی قادر خواهیم بود پدیده ها را قبل از تصرّف و تحریف بوسطه ی ذائقه ی ارزشی خودمان، توصیف کنیم و شناخت و تبیین حداقلی از پدیدها بدست بیاوریم. سرایتِ بینشِ اخلاقی که خود در پاره ای از موارد آشفته و مبهم است هر مساله ای را پیش از فهم، به یک موضوع و گزینش اخلاقی مبدّل می سازد و طبعا ما صرفا می توانیم ناظران اخلاقی و نه عالمان معضلات فرهنگی خودمان باشیم. هرچند فهم توصیفی هر واقعیّت اجتماعی می تواند در سطح دیگری زمینه ی روشنی برای نگاه ارزشی فراهم کند.
2 – در اینجا به منظور بکار گیری چنین نگرشی می توانیم دست به یک آزمون بزنیم و معضل فرهنگی را طرح بکنیم که عموما همه ی ما بگونه ای مواردی را از آن عینا تجربه کردیم: اگر تمام رسانه های خبری و شبکه های مَجازی در کشورمان بواسطه ی فیلم و عکس خانواده ی تهیدستی را به تصویر بکشند که در زیر یکی از پل های شهر زندگی می کنند و در فقر و بدبختی به سر می برند، شاهد خواهیم بود که تمام هنرمندان، ورزشکاران، و سیاسیِّیون و عموم مردم برای کمک اعلام آمادگی می کنند و حاضرند انواع کمک ها را در اختیار این خانواده قرار بدهند. اما اگر این افراد و گروه ها مستقیما و به خودی خود از وضعیّت این خانواده اطلاع پیدا می کردند با کمال بی اعتنایی آنها را نادیده می گرفتند و حاضر به یاری آنها نبودند. بنابراین عدم نیکی ما در خصوص مواردی که بشخصه اطلاع پیدا می کنیم همان تناقضی هستش که خیرخواهی ما را مسأله دار می کند. جالب اینکه همه ی ما در اطراف و بستگان خود افراد مستحقی را می شناسیم و از فقر و مشکلات آنها خبر داریم ولی در حین حال حاضر نیستیم در حق آنها اندک خوبی و لطفی داشته باشیم. هنگام طرح چنین ماجرایی ممکن است سریعا یک داوری ارزشی بکنیم و بگوییم کمک کردن به افراد بی بضاعت که از سوی رسانه های جمعی شناختیم یک ریاکاری است و ارزش اخلاقی ندارد. این نوع قضاوت در اینجا دقیقا همان دامی است که باید از آن پرهیز کنیم و باید تلاش کنیم سایر وجوه این رفتار را فهم و بازشناسی کنیم.
3– برای کشف وجوه پنهان دست های یاری رسان که تنها به هنگام باخبری همگان بالا می رود، می توانیم مساله را در چند سه سطح لحاظ کنیم: سطح اول این است که این نوع کمک را صرفا بعنوان امر مبادله ای و یک نوع داد ستد بین شخص خیّر و دیگری بزرگ( همان حوزه نمادین و حوزه یِ جمعی زندگی که بواسطه علایق فرهنگی و زبان بطور مشترک بوجود آوردیم) بدانیم: زمانی که دیگری بزرگ( در این جا رسانه ها، روزنامه ها و شبکه های مجازی) اعلام می کند خانوده ی بی بضاعت این چنینی وجود دارد که به کمک نیاز دارد، به محض چنین اعلانی فرصتی را پدید می آورد که من می توانم خودم را بعنوان شخص نوع دوست، خَیّر و مهربان بازشناسی کنم. من پول در اختیار آن نیازمندان می گذارم و در نتیجه دیگری من را با عنوان یک انسان نوع دوست و نیک سیرت تأیید می کند، چیزی که در غیابِ دیگری بزرگ و تنها با اطلاع و عمل شخصی من و بدون وساطت آن دیگری بدست نمی آمد. این سطح همان چیزی است که ما آن را ریا می نامیم که البته اگر فقط بر همین سطح اکتفا کنیم باید تمام عناوین و هویّت های اجتماعی را ریاکارانه و دروغین بدانیم. اگر این سطح پایان تحلیل و تبیین ما باشد عمل قربانی کردن باید یکی از نمونه های اعلای ریاکاری تعریف شود؛ زیرا براساس این تبیین ما در عمل قربانی چیز با ارزشی را هدیه می دهیم تا در مقابل از دیگری امر ارزش مندتری که در اختیار دارد پس بگیریم.
در سطح دوم این نوع سخاوت ها می تواند معنای دیگری داشته و نیکی لزوماً یک داد وستد متقابل نباشد؛ در واقع ما پس از اطلاع از طریق دیگری( رسانه های خبری) بلافاصله اقدام به کمک می کنیم تا فقدان دیگری را نادیده بگیریم. بعبارتی ما بواسطه ی اجابتِ در خواستِ دیگری و با عمل خیر خواهانه تلاش می کنیم او را تایید و چهره ی او را بازسازی و ترمیم کنیم. وقتی رسانه های جمعی از زندگی در گورستان و زندگی زیر پل شهرها و همچنین مدفون شدن آتش نشانان گزارش تهیه و بخش می کنند گویا چهره ی دیگری بی حیثیّت و رسوا شده و ما باید بلافاصله آن را تطیهر کنیم. تجسم چنین سطحی از رفتار را می توان در توصیفِ گردشگران خارجی از تعامل سخاوت مندانه ی مردم ایران سراغ گرفت. عموما گردشگران اروپایی که به نقاط مختلفی از شهرهای ایران سفر می کنند، شاهد مهمان نوازی، خوش رویی و سخاوت مردم ما هستند در حالی که ما با یکدیگر اینچنین نیستیم و در تعامل با یکدیگر باید مراقب جیب مان باشیم. آیا می توان این نوع عمل را بعنوان نیکی و فضیلت اصیل شناسای کرد؟ یا اینکه این نوع سخاوت و نوع دوستی تنها درصدد پنهان ساختن ویژگی اصلی ما است؟ آیا ما نمی خواهیم به گردشگران بگوییم شما در خصوص ما اشتباه می اندیشید و ما همچنان مردمان خوبی هستیم ؟ در حالی که ما می خواهیم به فریب تصویر مثبتی از دیگریِ اجتماع خودمان در اذهان سایر جوامع پدید بیاوریم. به همین سیاق اگر بخواهیم قربانی کردن را درک کنیم، می توانیم بگوییم قربانی کردن حرکتی است که انکارِ ناتوانی دیگری بزرگ را به نمایش می گذارد؛ در پایه ای ترین سطح، سوژه قربانی خود را تقدیم نمی کند تا از آن سودی برای خود حاصل کند، بلکه با این کار فقدانی را در دیگری پر می کند و مؤَیّد مطلق بودگی و انسجام آن است.
در آخرین مرحله می توان برای چنین اعمال خیری تبیین دیگری یافت: چنین مشارکت نیکوکارانه نه بمعنای داد و ستد و یا نادیده گرفتن ناتوانی و فقدان دیگری بلکه بمثابه اطمینان از توانایی خودِ فردِ خیّر است که البته به تایید دیگری می رسد. بعبارتی زمانی که در محیطِ جمعی برای کمک به گروهی نیازمند خبر رسانی می شود، فرد می تواند در این شرایطِ انعکاسی از توانایی خودش اطمینان حاصل کند. زمانی که مادر ترزا در هندوستان بعنوان نماد نوع دوستی و مهربانی قلمداد می شد، فقر و فلاکت مردمانِ فقیرِ هند شکلِ فرعی از ماجرا بود و آنچه اهمیت داشت پیش آمدن شرایطی بود که غربی ها می توانستند با اندک کمک های مالی که بواسطه مادر ترزا صورت می گرفت خودشان را بعنوان افراد غنی از فرهنگ و انسانیّت بازشناسی کنند.
در سطح دوم این نوع سخاوت ها می تواند معنای دیگری داشته و نیکی لزوماً یک داد وستد متقابل نباشد؛ در واقع ما پس از اطلاع از طریق دیگری( رسانه های خبری) بلافاصله اقدام به کمک می کنیم تا فقدان دیگری را نادیده بگیریم. بعبارتی ما بواسطه ی اجابتِ در خواستِ دیگری و با عمل خیر خواهانه تلاش می کنیم او را تایید و چهره ی او را بازسازی و ترمیم کنیم. وقتی رسانه های جمعی از زندگی در گورستان و زندگی زیر پل شهرها و همچنین مدفون شدن آتش نشانان گزارش تهیه و بخش می کنند گویا چهره ی دیگری بی حیثیّت و رسوا شده و ما باید بلافاصله آن را تطیهر کنیم. تجسم چنین سطحی از رفتار را می توان در توصیفِ گردشگران خارجی از تعامل سخاوت مندانه ی مردم ایران سراغ گرفت. عموما گردشگران اروپایی که به نقاط مختلفی از شهرهای ایران سفر می کنند، شاهد مهمان نوازی، خوش رویی و سخاوت مردم ما هستند در حالی که ما با یکدیگر اینچنین نیستیم و در تعامل با یکدیگر باید مراقب جیب مان باشیم. آیا می توان این نوع عمل را بعنوان نیکی و فضیلت اصیل شناسای کرد؟ یا اینکه این نوع سخاوت و نوع دوستی تنها درصدد پنهان ساختن ویژگی اصلی ما است؟ آیا ما نمی خواهیم به گردشگران بگوییم شما در خصوص ما اشتباه می اندیشید و ما همچنان مردمان خوبی هستیم ؟ در حالی که ما می خواهیم به فریب تصویر مثبتی از دیگریِ اجتماع خودمان در اذهان سایر جوامع پدید بیاوریم. به همین سیاق اگر بخواهیم قربانی کردن را درک کنیم، می توانیم بگوییم قربانی کردن حرکتی است که انکارِ ناتوانی دیگری بزرگ را به نمایش می گذارد؛ در پایه ای ترین سطح، سوژه قربانی خود را تقدیم نمی کند تا از آن سودی برای خود حاصل کند، بلکه با این کار فقدانی را در دیگری پر می کند و مؤَیّد مطلق بودگی و انسجام آن است.
در آخرین مرحله می توان برای چنین اعمال خیری تبیین دیگری یافت: چنین مشارکت نیکوکارانه نه بمعنای داد و ستد و یا نادیده گرفتن ناتوانی و فقدان دیگری بلکه بمثابه اطمینان از توانایی خودِ فردِ خیّر است که البته به تایید دیگری می رسد. بعبارتی زمانی که در محیطِ جمعی برای کمک به گروهی نیازمند خبر رسانی می شود، فرد می تواند در این شرایطِ انعکاسی از توانایی خودش اطمینان حاصل کند. زمانی که مادر ترزا در هندوستان بعنوان نماد نوع دوستی و مهربانی قلمداد می شد، فقر و فلاکت مردمانِ فقیرِ هند شکلِ فرعی از ماجرا بود و آنچه اهمیت داشت پیش آمدن شرایطی بود که غربی ها می توانستند با اندک کمک های مالی که بواسطه مادر ترزا صورت می گرفت خودشان را بعنوان افراد غنی از فرهنگ و انسانیّت بازشناسی کنند.
4- در جمع بندی عبارات فوق می توان این نکته را متذکر شد که چرا همه ی موارد فوق الذکر وقاحت یک عمل را فاش می سازد. و نشان از انحراف موضعِ سوژه ی اخلاقی دارد. درست به همین دلیل ژاک لکان ناب ترین عمل اخلاقی را، عملی می داند که بگونه ای انکار دیگری باشد. هر عملی که در پیوند با دیگری بزرگ شکل بگیرد درجه ای از عنصر غیر اخلاقی بودن را به همراه دارد. هر رفتاری اخلاقی که با احتساب نگاه دیگری بزرگ اخلاقی قلمداد شود، در نهایت یک هسته ی غیر اخلاقی درون خود دارد. در واقع دیگری انسان را این گونه به رسمیّت می شناسد: اگر می خواهی من تو را بعنوان فاعل اخلاقی بشناسم باید دست کم یک کار غیر اخلاقی مرتکب شده باشی؛ تو تنها با داشتن یک جرم یا یک گناه در پرونده اعمالت می توانی انتخابِ اخلاقی و گزینش گر اخلاقی باشی. آیا حضرت آدم حدِّ اعلای چنین خطابی نیست؟ آیا او پس از ارتکاب اولین گناه نبود که توانست مجددا بعنوان مخاطب امر اخلاقی خداوند قرار بگیرد؟
روایت اخلاقی مشابهی را در (انتخاب سوفی اثر استایرون) می بینیم. موقعیّت آسیب زای آغازین در یک اردوگاه کار اجباری آلمان روی می دهد که در آن یک افسر نازی سوفی را با یک انتخاب ناممکن رو در رو می کند: او مجبور است یکی از فرزندان خود را برای زنده ماندن انتخاب کند، آن وقت فرزند دیگرش به اتاق گاز فرستاده خواهد شد؛ اگر او از این انتخاب سرباز زند، هردوی آن ها خواهند مرد. سوفی، در این تنگا پسر کوچک تر خود را انتخاب می کند، و بدین ترتیب گرفتار احساس گناهی می شود که او را به ورطه ی جنون می کشاند. در پایان رمان، سوفی خود را از طریق یک حرکت انتحاری تطیر می کند: مستأصل در دو راهی بین دو عاشق هنرمند شکست خورده ی روان پریشی که سوفی زندگی خود پس از ورود به آمریکا را مدیون اوست، و یک نویسنده ی جوان تازه کار، سوفی اولی را انتخاب می کند و آن دو باهم دست به خودکُشی می زنند. همچنان که در مضمون این داستان مشاهده می کنیم دیگری وقتی سوژه انسانی را به رسمیّت می شناسد و در حوزه ی عمومی می پذیرد که ابتدا مُهر یک گناه و بی اخلاقی ازلی را بر پیشانی او بزند. با توجه به چنین نکته ای در اینجا می توان ریسک بزرگی کرد و با واژگونی پرسش قبلی این گونه مسأله را طرح کرد: آیا آن دیگری که تنها با خواستِ از من برای ارتکابِ یک معصیت اولیه که وجود من را برای همیشه آلوده به گناه می کند، خود بزرگترین موجود غیر اخلاقی در عالم نیست؟ و نباید او را بعنوان محور همه ی بی اخلاقی ها شناخت؟
یکی از خطوطی که بر حسب آن لکان و دیالکتیک هگلی بهم پیوند می خوردند همین است که سوژه اخلاقی به این دلیل می تواند اخلاقی باشد که بنیاد بر سازنده اش غیر اخلاقی است. اگر این خطوط را تدوام ببخشیم در سایر موارد می توانیم بگوییم که ما به این دلیل انسان هستیم که در عمق وجودمان حیوانیم و نیز ما بدین دلیل خودمان هستیم، که عمیقا دیگری هستیم. و لذا در موارد مشابه دیگر باید بگوییم مهربانی ما عمیقا ریشه در خشونت دارد و درست به همین دلیل است که ژیژک می گوید لیبرالیسم عمیقا انحصارگراست.
@lookingawry
روایت اخلاقی مشابهی را در (انتخاب سوفی اثر استایرون) می بینیم. موقعیّت آسیب زای آغازین در یک اردوگاه کار اجباری آلمان روی می دهد که در آن یک افسر نازی سوفی را با یک انتخاب ناممکن رو در رو می کند: او مجبور است یکی از فرزندان خود را برای زنده ماندن انتخاب کند، آن وقت فرزند دیگرش به اتاق گاز فرستاده خواهد شد؛ اگر او از این انتخاب سرباز زند، هردوی آن ها خواهند مرد. سوفی، در این تنگا پسر کوچک تر خود را انتخاب می کند، و بدین ترتیب گرفتار احساس گناهی می شود که او را به ورطه ی جنون می کشاند. در پایان رمان، سوفی خود را از طریق یک حرکت انتحاری تطیر می کند: مستأصل در دو راهی بین دو عاشق هنرمند شکست خورده ی روان پریشی که سوفی زندگی خود پس از ورود به آمریکا را مدیون اوست، و یک نویسنده ی جوان تازه کار، سوفی اولی را انتخاب می کند و آن دو باهم دست به خودکُشی می زنند. همچنان که در مضمون این داستان مشاهده می کنیم دیگری وقتی سوژه انسانی را به رسمیّت می شناسد و در حوزه ی عمومی می پذیرد که ابتدا مُهر یک گناه و بی اخلاقی ازلی را بر پیشانی او بزند. با توجه به چنین نکته ای در اینجا می توان ریسک بزرگی کرد و با واژگونی پرسش قبلی این گونه مسأله را طرح کرد: آیا آن دیگری که تنها با خواستِ از من برای ارتکابِ یک معصیت اولیه که وجود من را برای همیشه آلوده به گناه می کند، خود بزرگترین موجود غیر اخلاقی در عالم نیست؟ و نباید او را بعنوان محور همه ی بی اخلاقی ها شناخت؟
یکی از خطوطی که بر حسب آن لکان و دیالکتیک هگلی بهم پیوند می خوردند همین است که سوژه اخلاقی به این دلیل می تواند اخلاقی باشد که بنیاد بر سازنده اش غیر اخلاقی است. اگر این خطوط را تدوام ببخشیم در سایر موارد می توانیم بگوییم که ما به این دلیل انسان هستیم که در عمق وجودمان حیوانیم و نیز ما بدین دلیل خودمان هستیم، که عمیقا دیگری هستیم. و لذا در موارد مشابه دیگر باید بگوییم مهربانی ما عمیقا ریشه در خشونت دارد و درست به همین دلیل است که ژیژک می گوید لیبرالیسم عمیقا انحصارگراست.
@lookingawry
دو گسست مهم در تاریخ فلسفه یعنی افلاطون و کانت، بعنوان واکنشی در مقابل نسبی گرایی جدید که بدنه ی سنتی معرفت را تهدید می کرد، رخ داد. در مورد افلاطون، استدلال منطقی سوفیست ها مبنای اسطوره ای رسوم سنتی را تضعیف می کرد؛ در مورد کانت، تجربه گرایی ( مانند هیوم ) متافیزیک سنتی لایب نیتزی- ولفی را تضعیف می ساخت. در هر دو مورد، راه حل ارائه شده ،برگشت به گرایش سنتی ماقبل نبود، بلکه یافتن یک حرکت جدیدی بود که رو دست سوفیست ها بلند شده بود؛ یعنی فائق آمدن بر نسبی گرایی سوفیست ها از طریق رادیکال ساختن آن ( افلاطون نحوه ی استدلال ورزی سوفیست ها را پذیرفت، و کانت خاکسپاری متافیزیک از سوی هیوم را مقبول می دانست). این همان فرضیه ی ما است که لاکان امکانی را ایجاد نمود تا تکرار دیگری از همین حرکت باشد.
منبع
Slavoj Žižek
Tarrying with the Negative
@lookingawry
منبع
Slavoj Žižek
Tarrying with the Negative
@lookingawry
گفتار روانکاوی نقطه مقابل گفتار اربابی است،نقطه مقابل گفتار اقتصاد بازار است.لکان معتقد است ،آنچه را که روانکاوی می خواهد و وظیفه خود می داند که به آن برسد، نه well- being بلکه well-saying است، خوب گفتن در برابر خوب زیستن.
خوب زیستن آن چیزی است که جامعه مدرن به عنوان یک هدف در مقابل افرادش می گذارد و مدام به تبلیغ آن می پردازد.از مشخصات خوب زیستن تطابق با استاندارد های جامعه، تلاش برای کسب رفاه،تلاش برای برقراری نوع خاصی از روابط اجتماعی و امثال اینهاست. در واقع آنچه را که جامعه مدرن به افرادش تکلیف می کند صورت گرایی(formalisme(F، همرنگی(conformisme(F و مصرف است.
خوب گفتن هیچیک از این مشخصات را ندارد و در ضمن به معنای خوب حرف زدن هم نیست.خوب گفتن یعنی رابطه بین کلمات وجود دارد، رابطه بین کلمات و آنچه هستیم.خوب گفتن بنابراین یک دانش است در مورد خود سوژه.در خوب گفتن هدف این است که شخص به نوع رای نهایی در مورد وجود خودش دست یابد،به نوعی قضاوت آخر.یعنی دانش ناخودآگاه در اثر جریان روانکاوی منجر به تولد سوژه ناخودآگاه شود.جریان روانکاوی نه فقط یک دانش جدید در مورد سوژه به وجود می آورد، زیرا که سوژه خوب گفته شده دیگر آن سوژه قبلی نیست.خوب گفتن یعنی تغییر بنیادی در متافورها که این خود تغییر در دیدگاهها و تغییر در جایگاه شخص در جهان را به دنبال دارد.
کتاب: #مکتب_لکان
نویسنده : #میترا_کدیور
خوب زیستن آن چیزی است که جامعه مدرن به عنوان یک هدف در مقابل افرادش می گذارد و مدام به تبلیغ آن می پردازد.از مشخصات خوب زیستن تطابق با استاندارد های جامعه، تلاش برای کسب رفاه،تلاش برای برقراری نوع خاصی از روابط اجتماعی و امثال اینهاست. در واقع آنچه را که جامعه مدرن به افرادش تکلیف می کند صورت گرایی(formalisme(F، همرنگی(conformisme(F و مصرف است.
خوب گفتن هیچیک از این مشخصات را ندارد و در ضمن به معنای خوب حرف زدن هم نیست.خوب گفتن یعنی رابطه بین کلمات وجود دارد، رابطه بین کلمات و آنچه هستیم.خوب گفتن بنابراین یک دانش است در مورد خود سوژه.در خوب گفتن هدف این است که شخص به نوع رای نهایی در مورد وجود خودش دست یابد،به نوعی قضاوت آخر.یعنی دانش ناخودآگاه در اثر جریان روانکاوی منجر به تولد سوژه ناخودآگاه شود.جریان روانکاوی نه فقط یک دانش جدید در مورد سوژه به وجود می آورد، زیرا که سوژه خوب گفته شده دیگر آن سوژه قبلی نیست.خوب گفتن یعنی تغییر بنیادی در متافورها که این خود تغییر در دیدگاهها و تغییر در جایگاه شخص در جهان را به دنبال دارد.
کتاب: #مکتب_لکان
نویسنده : #میترا_کدیور
👍1
میانجی ناپیدایِ گذشته و آینده در گفتمان معاصر اسلامی:
رضا احمدی
1-کارل مارکس در آغاز کتاب "هیجدم برومر لوئی بناپارت" می نویسد: «انسان ها خود سازندگان تاریخ خویش اند اما، نه طبق دلخواه خود و در اوضاع و احوالی که خود انتخاب کرده اند، بلکه در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیما با آن روبرو هستند.» این عبارت دشواری آغازی را مطرح می سازد که نمی تواند گذشته را نادیده بگیرد و از شرایط منقطع کنونی حرکت نوینی را ممکن سازد. بنابراین همواره شرایطی از پیش موجود و داده شده وجود دارد که باید مبنای هر تصمیم و انتخاب جدیدی باشند. در خصوص زمانه و دوره ای که مارکس می زیسته است تنها مساله این است که آینده باید برآمده از گذشته و مجموع امکانات موجود در آن باشد اما وقتی این عبارت را در ارتباط با وضعیت موجود در جهان اسلام بازخوانی می کنیم، محدودیّت های انتخاب ما منحصراً ناشی از گذشته نیست بلکه ما محدودیت های داریم که از آینده می آیند. بعبارت دیگر معضل و دشواری کنونی در جهان اسلام محصور به چیزی نیست که فقط از گذشته به ارث رسیده باشد بلکه ما مسمانان علاوه بر گذشته واجد چیزی هستیم که از آینده به ارث رسیده است. وضعیّت کنونی در جهان اسلام و منظری که گفتمان معاصر اسلامی طرح می کند نقطه ی انقطاع گذشته و آینده است. مرزی که در آن اکنونِ ما نه بخشی از گذشته به حساب می آید و نه بخشی از آینده بلکه گذشته متعلق به پیشینیان ما و آینده ای که متعلق به دیگران است که نمود عینی این دیگران برای ما جهان غرب است. ایستادن در نقطه ای از زمانِ بالفعلِ کنونی که نه می توان قَبل را گذشته ی آن و نه بَعد را آینده آن تلقی نمود، بزرگترین معضل گفتمان معاصر اسلامی است.
2- در مواجهه با چنین معضلی پاسخ های متنوعی از سوی برخی اندیشمندان در جهان اسلام مطرح شده است: من جمله از این متفکرین می توان نصر حامد ابو زید، عبدالکریم سروش، محمد عابد الجابری و محمد آرکون را نام برد. هر چند در تلاش فکری هر یک از این اندیشمندان کاستی هایی می بینیم که باید بصورت مفصل بررسی شود اما در میان این دسته از متفکرین معاصر تنها بصورت خلاصه به برخی از وجوه اندیشه ی محمد عابد الجابری اشاره خواهم نمود که بیشتر مقبول من است. محمد عابد الجابری در کتاب" ما و میراث فلسفی" به درستی اشاره می کند که معضل اصلی در جهان فکری و فرهنگی میان مسلمانان به جهت نسبت نادرست با زمان پیش آمده است و لذا برای فائق آمدن بر چنین معضلی مساله ی معاصر شدن را طرح می کند. از نظر جابری میراث اسلامی که یک منظر و پرسپکتیو تاریخی است افق نگاه ما به جهان، انسان و حتی خودِ گذشته را تعیین می کند. و مادامی که ما برای فهم هر پدیده در جهان فعلی و امروزمان به آن میراث و چشم اندازه برآمده از آن پناه می بریم، گویا ما از یک افق تاریخی بصورت پیش گویانه درصدد هستیم درباره آینده داوری کنیم. بنابراین تحریف و انحراف در جهان کنونی ما نیست بلکه تحریف و انحراف در خود نگاه ما به جهان است. و لذا برای تصحیح این انحراف نباید بدنبال تغییر بنیادگرایانه وضعیّت فعلی باشیم بلکه پیش از هر تلاشی برای تغییر آن باید افق دیدی را اصلاح کرد که جهان فعلی را از گذشته ی دور می نگرد. به همین جهت جابری به منظور رهایی از این تاریخیّت و اصلاح چشم انداز برآمده از آن، نقدِ میراث و پرسش گری در خصوص شکل و محتوای اندیشه های به ثبت رسیده در آنها را مطرح می سازد.
3-آنچه محمد عابدالجابری بعنوان نگاه واپس گرای سنتی و گرفتار در دام تاریخیّت تقبیح می کند، مشکلش این نیست که بسیار متحجّر و مُتصلِّب است بلکه برعکس، مشکل این است که این نوع از نگاه کاملا مدرن است. بنابراین اگر درصدد باشیم که معضل شکل گرفته در جهان اسلام بعنوان واپس گرایی، بنیاد گرایی وانواع ایدئولوژی های ناکارآمد را اصلاح سازیم، باید به همان بستر مدرنی اندیشید که تمام این رویکردهای مدرن را در بطن گفتمان اسلامی بوجود آورده است. بعبارتی هرچند تمام نگرش های شکل گرفته در گفتمان معاصر اسلامی در فرم در ستیز با جهان غرب و دنیای مدرن هستند ولی در محتوا کاملا مدرن بحساب می آیند و برای اینکه بتوانند به یک جریان خود آیین مُبدَّل شوند باید همان موضع و موقعیّتی را نفی بکنند که از طریق آن با غرب و مدرنیته در ستیز قرار می گیرند. به طور مثال کارگر زمانی می تواند سرمایه داری را نفی بکند که ابتدا حاضر باشد موضع خود بعنوان کارگر را کنار بگذارد؛ به همین دلیل با حفظ موقعیّت طبقه ی کارگر، نمی توان سرمایه داری را کنار نهاد زیرا کارگر خود میانجی اصلی باز تولید همان شکل سرمایه داری است. بنابراین تنها در صورتی می توان با غرب و دنیای جدید در ستیز بود که همه اشکال کنونی ستیز و انتقاد را نفی کرد.
رضا احمدی
1-کارل مارکس در آغاز کتاب "هیجدم برومر لوئی بناپارت" می نویسد: «انسان ها خود سازندگان تاریخ خویش اند اما، نه طبق دلخواه خود و در اوضاع و احوالی که خود انتخاب کرده اند، بلکه در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیما با آن روبرو هستند.» این عبارت دشواری آغازی را مطرح می سازد که نمی تواند گذشته را نادیده بگیرد و از شرایط منقطع کنونی حرکت نوینی را ممکن سازد. بنابراین همواره شرایطی از پیش موجود و داده شده وجود دارد که باید مبنای هر تصمیم و انتخاب جدیدی باشند. در خصوص زمانه و دوره ای که مارکس می زیسته است تنها مساله این است که آینده باید برآمده از گذشته و مجموع امکانات موجود در آن باشد اما وقتی این عبارت را در ارتباط با وضعیت موجود در جهان اسلام بازخوانی می کنیم، محدودیّت های انتخاب ما منحصراً ناشی از گذشته نیست بلکه ما محدودیت های داریم که از آینده می آیند. بعبارت دیگر معضل و دشواری کنونی در جهان اسلام محصور به چیزی نیست که فقط از گذشته به ارث رسیده باشد بلکه ما مسمانان علاوه بر گذشته واجد چیزی هستیم که از آینده به ارث رسیده است. وضعیّت کنونی در جهان اسلام و منظری که گفتمان معاصر اسلامی طرح می کند نقطه ی انقطاع گذشته و آینده است. مرزی که در آن اکنونِ ما نه بخشی از گذشته به حساب می آید و نه بخشی از آینده بلکه گذشته متعلق به پیشینیان ما و آینده ای که متعلق به دیگران است که نمود عینی این دیگران برای ما جهان غرب است. ایستادن در نقطه ای از زمانِ بالفعلِ کنونی که نه می توان قَبل را گذشته ی آن و نه بَعد را آینده آن تلقی نمود، بزرگترین معضل گفتمان معاصر اسلامی است.
2- در مواجهه با چنین معضلی پاسخ های متنوعی از سوی برخی اندیشمندان در جهان اسلام مطرح شده است: من جمله از این متفکرین می توان نصر حامد ابو زید، عبدالکریم سروش، محمد عابد الجابری و محمد آرکون را نام برد. هر چند در تلاش فکری هر یک از این اندیشمندان کاستی هایی می بینیم که باید بصورت مفصل بررسی شود اما در میان این دسته از متفکرین معاصر تنها بصورت خلاصه به برخی از وجوه اندیشه ی محمد عابد الجابری اشاره خواهم نمود که بیشتر مقبول من است. محمد عابد الجابری در کتاب" ما و میراث فلسفی" به درستی اشاره می کند که معضل اصلی در جهان فکری و فرهنگی میان مسلمانان به جهت نسبت نادرست با زمان پیش آمده است و لذا برای فائق آمدن بر چنین معضلی مساله ی معاصر شدن را طرح می کند. از نظر جابری میراث اسلامی که یک منظر و پرسپکتیو تاریخی است افق نگاه ما به جهان، انسان و حتی خودِ گذشته را تعیین می کند. و مادامی که ما برای فهم هر پدیده در جهان فعلی و امروزمان به آن میراث و چشم اندازه برآمده از آن پناه می بریم، گویا ما از یک افق تاریخی بصورت پیش گویانه درصدد هستیم درباره آینده داوری کنیم. بنابراین تحریف و انحراف در جهان کنونی ما نیست بلکه تحریف و انحراف در خود نگاه ما به جهان است. و لذا برای تصحیح این انحراف نباید بدنبال تغییر بنیادگرایانه وضعیّت فعلی باشیم بلکه پیش از هر تلاشی برای تغییر آن باید افق دیدی را اصلاح کرد که جهان فعلی را از گذشته ی دور می نگرد. به همین جهت جابری به منظور رهایی از این تاریخیّت و اصلاح چشم انداز برآمده از آن، نقدِ میراث و پرسش گری در خصوص شکل و محتوای اندیشه های به ثبت رسیده در آنها را مطرح می سازد.
3-آنچه محمد عابدالجابری بعنوان نگاه واپس گرای سنتی و گرفتار در دام تاریخیّت تقبیح می کند، مشکلش این نیست که بسیار متحجّر و مُتصلِّب است بلکه برعکس، مشکل این است که این نوع از نگاه کاملا مدرن است. بنابراین اگر درصدد باشیم که معضل شکل گرفته در جهان اسلام بعنوان واپس گرایی، بنیاد گرایی وانواع ایدئولوژی های ناکارآمد را اصلاح سازیم، باید به همان بستر مدرنی اندیشید که تمام این رویکردهای مدرن را در بطن گفتمان اسلامی بوجود آورده است. بعبارتی هرچند تمام نگرش های شکل گرفته در گفتمان معاصر اسلامی در فرم در ستیز با جهان غرب و دنیای مدرن هستند ولی در محتوا کاملا مدرن بحساب می آیند و برای اینکه بتوانند به یک جریان خود آیین مُبدَّل شوند باید همان موضع و موقعیّتی را نفی بکنند که از طریق آن با غرب و مدرنیته در ستیز قرار می گیرند. به طور مثال کارگر زمانی می تواند سرمایه داری را نفی بکند که ابتدا حاضر باشد موضع خود بعنوان کارگر را کنار بگذارد؛ به همین دلیل با حفظ موقعیّت طبقه ی کارگر، نمی توان سرمایه داری را کنار نهاد زیرا کارگر خود میانجی اصلی باز تولید همان شکل سرمایه داری است. بنابراین تنها در صورتی می توان با غرب و دنیای جدید در ستیز بود که همه اشکال کنونی ستیز و انتقاد را نفی کرد.
4- در این جا می توان به نکته ای بسیار اساسی تری توجه داشت که اگر غرب بعنوان آینده خودش را بر ما تحمیل می کند و گذشته ی ما را نفی می کند ما باید بجای پناه بردند به گذشته برای نفی چنین آینده ای، خودِ همان گذشته ای را نفی بکنیم که در ذیل چنین آینده ای ممکن و قابل رؤیت گشته است. این عمل ناب ترین شکل "نفی در نفی" هگل است. نفی نخستین این است که غرب و دنیای جدید همه وجوه فرهنگی و و جغرافیایی ما که در گذشته پدید آمده است را نفی می کند و تحت تاثیر قرار می دهد ولی در این جا نفیِ دوم این نیست که مابین سنت و تجدّد به زعم برخی روشنفکران آشتی ایجاد کنیم بلکه نفیِ دوم این است که تمام آن گذشته ای را که قادر گشتیم در آینه ی دنیای غرب مشاهد کنیم، نفی سازیم. به همین دلیل نقد اصلی بر گفتمان معاصر اسلامی این است که از طریق یک گذشته ی موهوم آینده ای را نفی می کند که خودِ آن پیشینه و گذشته تنها از طریق همان آینده ممکن می شود. بنابراین تنها میانجی برای گذر از چنین پیشینه موهومی التفات به موهوم بودن آن و نفی خودِ آن است. اگر این نکته ی مارکس را بپذیریم که سرمایه داری
از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند؛ زیرا مالکیّت خصوصی را از دست عاملین اصلی مولِّد خلع می کند و در دست گروه خاص منحصر می سازد، بنابراین بر همین سیاق می توان اظهار داشت که مدرنیته نیز از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند و جهان اسلام تنها در صورتی می تواند بر معضلات پیش روی خود فائق آید که تاحدّی مکمِّل پروژه ی مدرنیته باشد.
@lookingawry
از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند؛ زیرا مالکیّت خصوصی را از دست عاملین اصلی مولِّد خلع می کند و در دست گروه خاص منحصر می سازد، بنابراین بر همین سیاق می توان اظهار داشت که مدرنیته نیز از تحقق ناکامل پروژه ی خود ارتزاق می کند و جهان اسلام تنها در صورتی می تواند بر معضلات پیش روی خود فائق آید که تاحدّی مکمِّل پروژه ی مدرنیته باشد.
@lookingawry
پیامد آگاهی و خشونت در خوانش کتاب های داستانی و ادبی
رضا احمدی
1-یکی از تجربیات مشترک همه ی ما حین تماشای فیلم این است که باید دائما مراقب باشیم با شخصیّتِ منفیِ درونِ فیلم همذات پنداری نکنیم و نسبت به شخصیّت شرور در فیلم و داستان احساس ترحّم و دلسوزی در ما بوجود نیاید؛ زیرا ما بواسطه ی روایت فیلم این آگاهی را پیدا کرده ایم که این شخص یک جانی و خرابکار است و سزای او باید مرگ و مجازات باشد. اما نکته قابل توجه این است که چرا همواره یک حالالت درونی بصورت ترحّم و دلسوزی شکل می گیرد؟ و چرا ما باید در مقابل آن مقاومت کنیم و سعی کنیم با درکی که از رفتار او داریم احساس منفی خودمان را نسبت به او حفظ کنیم؟ یک توضیح از سوی روانکاوان این است که ما در چنین مواردی دو سطح از تجربه را از سر می گذرانیم: یک تجربه ی امر نمادین و دیگری تجربه ی امر واقعی. امر نمادین همان الگو و نقشی است که شخصیّت مثبت در درون فیلم آن را بر عهده گرفته و نمایش می دهد. اما امر واقعی الگوی رفتاری و نقشی است که شحص شرور آن را ایفا می کند. شخص درست کار در فیلم به این جهت که ما را به قوانین اخلاقی و هنجارهای مورد قبول اجتماع ارجاع می دهد، نمادین است، اما فرد شرور تجسّم امیالی است که باید سرکوب و نادیده گرفته شود و درست به همین دلیل ما برای اجتناب از همذات پنداری با او باید به هنجارها و اخلاقیات مورد قبول پناه ببریم. اما آنچه شخص منفی از تجسّمِ امیالِ نادیده گرفته شد به نمایش می گذارد همان امر واقعی است که واقعی تر از واقعیّت است و ما برای عدم مواجهه با چنین واقعیّتی است که دائما به حوزه نمادین پناه می بریم. بنابراین هر نقطه و منظر از داستان، فیلم، کتاب، خاطره و خواب که ما را به واقعیّت نمادین ارجاع می دهد، همان امر واقعی است که در ضمن تروماتیک و آسیب زا هم هست. نظیر این تجربه را ما در خوابی که در آن کابوس می بینیم، شاهد هستیم؛ کابوسی که ما را شدیدا می آزارد و به مثابه یک ضربه ی روانی عمل می کند، اما هنگام بر خواستن از خواب و درک اینکه همه ی آن اتفاقات ناگوار یک کابوس بوده است موجب آسودگی و خرسندی ما می شود.
2- در خصوص کتاب باید یادآور شد که در جامعه ی ما کتاب هایی که جایگاه امر واقعی را اشغال کند بسیار اندک است. و لذا محتوای کتاب های ادبی و داستانی که در بازار کتاب عرض می شود عموما استمرار همان وضعیّت حوزه ی نمادین است. بعبارتی همه ی آنچه ما در وضعیّت بالفعل واقعیّت اجتماعی خودمان شاهد هستیم به گونه ای در کتاب ها، فیلم ها، فضای مجازی و حتی رؤیاهای ما انعکاس می یابد. کتاب ادبی و داستانی ماندگار، غنی و اثر بخش کتابی است که بر علیه خواننده خشونت می ورزد. هر چند این خشونت فیزیکی نیست بلکه خشونتی است علیه همه باورهای خواننده و او را مُجاب می کند که در تمام داشته هایش یکبار تجدید نظر کند. درست است که مکانیسم آگاهی در جامعه به مانند خشونت عمل می کند ولی این خشونت همان تجربه ی امر واقعی و تروماتیک است که ما را نسبت به همه ی وضعیّت های پیشین پرسش گر می کند. زمانی که محتوای تمام کتاب ها امتدادِ همان وضعیّت بالفعل جامعه باشد، نتیجه اش رِخوَت، سکون و عدم پویای در اجتماع است. تجربه ی پویای و زنده بودن هنگامی شکل می گیرد که وضعیّتی بوجود بیاید که لحظه ای آن را متوقف کند و همه ی وجوه زندگی را برای ما بصورت پرسش و مسأله پیش چشم قرار دهد. کتاب هایی که باورها، اندیشه های پیشین و هنجارهای مُرتکَز را به چالش می کشند، هم مسیر اصلاح آنها را هموار می کنند و هم بازاندیشی در خصوص آنها را ممکن می سازند.
3- شاید برای ترسیم یک کتابِ مطلوب از نقطه نظری که بیان کردیم، اشاره به یک تفکیک اساسی که میان روان پزشک، روان شناس و روانکاو وجود دارد، مفید باشد: فردی که دچار آسیب روانی است وقتی سراغ روان پزشک می رود مفروض اش این است که خودِ بیمار توضیحی از چرایی بیماری خودش ندارد و همچنین روان پزشک نیز از علّت بیماری او چیزی نمی داند، اما روان پزشک در نهایت برای او داروی را تجویز خواهد کرد که مشکل او را برطرف خواهد نمود. در خصوص روان شناس زمانی که بیمار به او مراجعه می کند، تلقی اش این است که خود او تبیینی و توضیحی درباره ی بیماری اش ندارد، اما روانشناس لزوما تبیینی از مشکل و روان رنجوری او خواهد داشت. بیمار روانی با همین تلقی به روانکاو مراجعه می کند، از نظر بیمار روانکاو کسی است که قرار است بداند، اما حقیقت این است که در این جا قصه کاملا عکس است. آن کسی که از مشکل اش اطلاع دارد خودِ بیمار است و شخصی که کاملا بی اطلاع هست و در نهایت هم چیزی از علت روان رنجوری بیمار آگاه نخواهد شد شخص روانکاو است. تنها کمکی که روانکاو به بیمار می کند این است که او را مهیّا می سازد تا صدای خودش را بشنود. در این جا می توانیم با استمداد از این مورد بگوییم که کتاب مطلوب همان کتابی است که جایگاه روانکاو را اشغال می کند.
رضا احمدی
1-یکی از تجربیات مشترک همه ی ما حین تماشای فیلم این است که باید دائما مراقب باشیم با شخصیّتِ منفیِ درونِ فیلم همذات پنداری نکنیم و نسبت به شخصیّت شرور در فیلم و داستان احساس ترحّم و دلسوزی در ما بوجود نیاید؛ زیرا ما بواسطه ی روایت فیلم این آگاهی را پیدا کرده ایم که این شخص یک جانی و خرابکار است و سزای او باید مرگ و مجازات باشد. اما نکته قابل توجه این است که چرا همواره یک حالالت درونی بصورت ترحّم و دلسوزی شکل می گیرد؟ و چرا ما باید در مقابل آن مقاومت کنیم و سعی کنیم با درکی که از رفتار او داریم احساس منفی خودمان را نسبت به او حفظ کنیم؟ یک توضیح از سوی روانکاوان این است که ما در چنین مواردی دو سطح از تجربه را از سر می گذرانیم: یک تجربه ی امر نمادین و دیگری تجربه ی امر واقعی. امر نمادین همان الگو و نقشی است که شخصیّت مثبت در درون فیلم آن را بر عهده گرفته و نمایش می دهد. اما امر واقعی الگوی رفتاری و نقشی است که شحص شرور آن را ایفا می کند. شخص درست کار در فیلم به این جهت که ما را به قوانین اخلاقی و هنجارهای مورد قبول اجتماع ارجاع می دهد، نمادین است، اما فرد شرور تجسّم امیالی است که باید سرکوب و نادیده گرفته شود و درست به همین دلیل ما برای اجتناب از همذات پنداری با او باید به هنجارها و اخلاقیات مورد قبول پناه ببریم. اما آنچه شخص منفی از تجسّمِ امیالِ نادیده گرفته شد به نمایش می گذارد همان امر واقعی است که واقعی تر از واقعیّت است و ما برای عدم مواجهه با چنین واقعیّتی است که دائما به حوزه نمادین پناه می بریم. بنابراین هر نقطه و منظر از داستان، فیلم، کتاب، خاطره و خواب که ما را به واقعیّت نمادین ارجاع می دهد، همان امر واقعی است که در ضمن تروماتیک و آسیب زا هم هست. نظیر این تجربه را ما در خوابی که در آن کابوس می بینیم، شاهد هستیم؛ کابوسی که ما را شدیدا می آزارد و به مثابه یک ضربه ی روانی عمل می کند، اما هنگام بر خواستن از خواب و درک اینکه همه ی آن اتفاقات ناگوار یک کابوس بوده است موجب آسودگی و خرسندی ما می شود.
2- در خصوص کتاب باید یادآور شد که در جامعه ی ما کتاب هایی که جایگاه امر واقعی را اشغال کند بسیار اندک است. و لذا محتوای کتاب های ادبی و داستانی که در بازار کتاب عرض می شود عموما استمرار همان وضعیّت حوزه ی نمادین است. بعبارتی همه ی آنچه ما در وضعیّت بالفعل واقعیّت اجتماعی خودمان شاهد هستیم به گونه ای در کتاب ها، فیلم ها، فضای مجازی و حتی رؤیاهای ما انعکاس می یابد. کتاب ادبی و داستانی ماندگار، غنی و اثر بخش کتابی است که بر علیه خواننده خشونت می ورزد. هر چند این خشونت فیزیکی نیست بلکه خشونتی است علیه همه باورهای خواننده و او را مُجاب می کند که در تمام داشته هایش یکبار تجدید نظر کند. درست است که مکانیسم آگاهی در جامعه به مانند خشونت عمل می کند ولی این خشونت همان تجربه ی امر واقعی و تروماتیک است که ما را نسبت به همه ی وضعیّت های پیشین پرسش گر می کند. زمانی که محتوای تمام کتاب ها امتدادِ همان وضعیّت بالفعل جامعه باشد، نتیجه اش رِخوَت، سکون و عدم پویای در اجتماع است. تجربه ی پویای و زنده بودن هنگامی شکل می گیرد که وضعیّتی بوجود بیاید که لحظه ای آن را متوقف کند و همه ی وجوه زندگی را برای ما بصورت پرسش و مسأله پیش چشم قرار دهد. کتاب هایی که باورها، اندیشه های پیشین و هنجارهای مُرتکَز را به چالش می کشند، هم مسیر اصلاح آنها را هموار می کنند و هم بازاندیشی در خصوص آنها را ممکن می سازند.
3- شاید برای ترسیم یک کتابِ مطلوب از نقطه نظری که بیان کردیم، اشاره به یک تفکیک اساسی که میان روان پزشک، روان شناس و روانکاو وجود دارد، مفید باشد: فردی که دچار آسیب روانی است وقتی سراغ روان پزشک می رود مفروض اش این است که خودِ بیمار توضیحی از چرایی بیماری خودش ندارد و همچنین روان پزشک نیز از علّت بیماری او چیزی نمی داند، اما روان پزشک در نهایت برای او داروی را تجویز خواهد کرد که مشکل او را برطرف خواهد نمود. در خصوص روان شناس زمانی که بیمار به او مراجعه می کند، تلقی اش این است که خود او تبیینی و توضیحی درباره ی بیماری اش ندارد، اما روانشناس لزوما تبیینی از مشکل و روان رنجوری او خواهد داشت. بیمار روانی با همین تلقی به روانکاو مراجعه می کند، از نظر بیمار روانکاو کسی است که قرار است بداند، اما حقیقت این است که در این جا قصه کاملا عکس است. آن کسی که از مشکل اش اطلاع دارد خودِ بیمار است و شخصی که کاملا بی اطلاع هست و در نهایت هم چیزی از علت روان رنجوری بیمار آگاه نخواهد شد شخص روانکاو است. تنها کمکی که روانکاو به بیمار می کند این است که او را مهیّا می سازد تا صدای خودش را بشنود. در این جا می توانیم با استمداد از این مورد بگوییم که کتاب مطلوب همان کتابی است که جایگاه روانکاو را اشغال می کند.
خواننده در مواجهه با کتاب ادبی تلقی اش این است که کتاب بیش از او می داند و نکات جدیدی به او خواهد آموخت؛ اما آنکه در بی خبری محض است خود کتاب است و خواننده است که در موقعیّت متفاوتی پس از خواندن کتاب قرار گرفته است. کتاب ادبی مناسب به ما کمک خواهد کرد که خود را مجددا مرور کنیم و در احساسات، عواطف و هیجانات خودمان تجدید نظر کنیم. بعبارتی چنین کتاب هایی ما را مجددا در وضعیّت دشوار همه انتخاب های که در تمام طول زندگی مان داشته ایم، قرار می دهد. دقیقا روانکاو به این دلیل می تواند ما را از همه ی آسیب روانی گذشته رهایی ببخشد که او دارای نقش میانجی گری است که ما را مجددا در موقعیّت انتخابِ آغازین قرار می دهد. و لذا زمانی که دوباره بواسطه ی مرور گذشته در فرصت انتخاب قرار گرفته ایم، می توانیم مسئولیّت های همه انتخاب های خودمان را کاملا بر عهده بگیریم و از اینکه آنها پیامد انتخاب دیگران بود، رها شویم. گذشته به این دلیل برای بیمارِ روان پریش آسیب است که گمان می کند از جایی نگریسته می شود که خود قادر به دیدنش از آن نقطه نیست. ولی روانکاو به او کمک می کند تا قادر باشد دوباره از آن مَنظرِ گذشته خودش را ببیند و همه ی انتخاب های قبل را مرور و مجددا انتخاب کند. کتاب های داستانی نیز زمانی که قادر باشند در چنین جایگاهی بنشینند و ما را قادر سازند تا از منظرِ نادیده خودمان را نظاره کنیم، نقش درمانگر را خواهند داشت.
@lookingawry
@lookingawry