⨾ 📷 🦢 .
Telegraph
: 𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇 — 𝗅𝗈𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎
غم در چشمانِ تو، خشکی صدای تو؛ آخرین باری که در کنار هم قدم زدیم کی بود؟ در عکس رنگ پریده، به یک لبخند برخورد میکنم که وسعتش بر روی چهرهی پرطراوتت با فصلها پوشیده شده. شب به اندازهای سرد شده که تقریبا غیرواقعی بنظر میرسه، من در سکوتی دیگر بیدار میشم…
: اینبار تو بگو، ماجرا را در کدام جهان جستجو کنیم؟ کدام راز سنگین و نهان را فاش کنیم؟ چه برسر دنیا بیاوریم و از دستان فلاکتبارش به کجا فرار کنیم؟ تو بگو، از کدام رؤیای خوش با حسرت بیدار شویم و کدام کابوس را با گرمایِ تن هم به صبح برسانیم، تو همان تندیس بیکران و جاودانی که در تالار وجودیام جان گرفتی و نیرویی مرا به پرستشِ شکوه و قدرتت وا داشت. چه در خیال چه بیداری، چه در هزیان و چه آگاهی تو مالک سرنوشت مبهم منی، با من میزیستی، به من دوخته شدهای. طلوع که میشود، پلکها که از هم باز میشوند تا دیدگانم را روشن کنند، خودم را میبینم در آغوشِ تو، گاه رقصان، گاه چون طفلی ترسیده گریان، گاه چسبیده به دیوار و درحال فراموش کردن آگاهیاش زیر سایهی شهوتِ تنت لرزان. شرمآور ترمیشود آنگاه که به این میاندیشم چگونه تب میکند تنم برای حقارتی که به آن ارزانی میداری، میان چهرههای غریبه تو را میبینم، احساس میکنم که شیدا شدهام و این شدایی چنان عمیق در من قدرت عمل به چنگ آورده که برای لمس و چشیدن آن چهرهها تردید نمیکنم، تا به اوج نگاهشان ورود میکنم تو محو گشتهای، آنگاه میبینمت که در چهرهای دگر خانه گزیدهای. با اینکه به بازی چهرهها علاقه داری، در نهایت همان مکان همیشگی پیدایت میکنم، لابهلای ملافههای خنکی که باد نوازششان کرده، روی تخت خودم، درون اتاقکی که عطر طبیعی تنم با نبض وجودت جان میگیرد، تو همهجا هستی، شخصیتر از آنکه بتوانم دور از چشمانت خستگی و کثافت روی تنم را بشویم به جانم نفوذ میکنی، درحالی که به هرکجا قدم بگذارم وجودت زودتر از خودم درآنجا حس میشود، تنها در آینه پیدا نمیشوی، برای گریز از تو، مجبورم میکنی به آینه پناه ببرم، اما انقدر نیازمند توام که آینه را میشکنم تا حتی حقیقت هم نتواند تو را از من پنهان کند.
// و آن روحِ نامیرا، محبوس و گرفتار این احساسِ غریب را خلسهی تعلق نام نهاد، خلسهای از جنسِ پنهان گشتن میان آغوش سلطه.
Telegraph
𝖳𝗋𝖺𝗇𝖼𝖾 𝗈𝖿 𝖡𝖾𝗅𝗈𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 .
: صدای نفسهای سنگین و دلهرهآورت به گوش میرسد، انقدر نزدیک که میتوانم گرمای تبآلودش را احساس کنم، پلکهایم روی هم سنگینی میکنند، چه بیباک و سلطهگر شدهای که اینگونه خواسته هایت از مرز تنم فراتر رفته است. به غنیمت بردن جسم و تن بیآلایشم کافی نبود…