⨾ درحالی که جسم نیمه هشیارم را در آغوش میگیری، پلک های خسته و عبوسم را به بوسهای معطر دعوت میکنی، میگذاری رایحهی گرم و تند عطرت به درون کالبد سرمازدهام رسوخ کند تا جز عصارهی تنت حواس گیج و خستهام پرتِ محرک دیگری نشود، همزمان با نگاه نوازشگری که قصد داشت شنزار خستگیام را دانه به دانه از روی صورتم کنار بزند، انگشتهای کشیدهات پیراهن نحیفم را کنار میزند تا به تن عریانم برسد و آرامآرام استخوانم را از روی پوست نوازش کند.
در همین حال منی که میان سلسلهی اندامت گیر افتاده بودم فریب خورده و بیخبر از عصارهیِ تنت مینوشیدم تا مست شَوم، بیآنکه به دستان سرکشت توجه کنم که چگونه ناخنهای تیز و بیرحمت را مهمان پوست رنگ پریدهام کرده بود، من تو را میبوئیدم و از لطافت بوسههایت سرمست پلک برهم میگذاشتم و تو در همان دم تهاجم را به بافت بیدفاع پهلویم آغاز کرده بودی، میبوسیدی و خراش میدادی، نوازش میکردی و همان لحظه با نوک انگشتانت راهی برای از هم دریدن پوستم پیدا میکردی، تا از مویرگ گذر کنی و به شریان رگهایم برسی، انگار که تصاحب معنوی وجودم برایت کفایت نمیکرد، تو لازم میدیدی جسمم را از هم بشکافی، به درونم سفر کنی و در انتها با ریسمانی از جنس گوشت تنِ خودت شکاف را بخیه بزنی.
همان لحظه که نبض میزد عصبهای معترضم از این هجوم، لبهای فریبکارت لا به لای تارِ موهای آشفتهام میخزید تا اعتراض را در نطفه خفه کند، تو چه ماهرانه مرا در چنگ خود به بازی گرفته بودی و من چه بیخبر در این افسون گیر افتاده بودم.
حقیقت این بود که حتی اگر این پیشروی به استخوان میرسید و قطره قطره خون میشدم تا به روی انگشتانت بریزم، حتی اگر درنهایتِ این آمیزش از من هیچ نمیماند جز تندیسی خراشیده به دست تو باکی نبود، زیرا که جان با رنج و عشق معنا مییافت و من با تو.
در همین حال منی که میان سلسلهی اندامت گیر افتاده بودم فریب خورده و بیخبر از عصارهیِ تنت مینوشیدم تا مست شَوم، بیآنکه به دستان سرکشت توجه کنم که چگونه ناخنهای تیز و بیرحمت را مهمان پوست رنگ پریدهام کرده بود، من تو را میبوئیدم و از لطافت بوسههایت سرمست پلک برهم میگذاشتم و تو در همان دم تهاجم را به بافت بیدفاع پهلویم آغاز کرده بودی، میبوسیدی و خراش میدادی، نوازش میکردی و همان لحظه با نوک انگشتانت راهی برای از هم دریدن پوستم پیدا میکردی، تا از مویرگ گذر کنی و به شریان رگهایم برسی، انگار که تصاحب معنوی وجودم برایت کفایت نمیکرد، تو لازم میدیدی جسمم را از هم بشکافی، به درونم سفر کنی و در انتها با ریسمانی از جنس گوشت تنِ خودت شکاف را بخیه بزنی.
همان لحظه که نبض میزد عصبهای معترضم از این هجوم، لبهای فریبکارت لا به لای تارِ موهای آشفتهام میخزید تا اعتراض را در نطفه خفه کند، تو چه ماهرانه مرا در چنگ خود به بازی گرفته بودی و من چه بیخبر در این افسون گیر افتاده بودم.
حقیقت این بود که حتی اگر این پیشروی به استخوان میرسید و قطره قطره خون میشدم تا به روی انگشتانت بریزم، حتی اگر درنهایتِ این آمیزش از من هیچ نمیماند جز تندیسی خراشیده به دست تو باکی نبود، زیرا که جان با رنج و عشق معنا مییافت و من با تو.
⨾ 📷 🦢 .
Telegraph
: 𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇 — 𝗅𝗈𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎
غم در چشمانِ تو، خشکی صدای تو؛ آخرین باری که در کنار هم قدم زدیم کی بود؟ در عکس رنگ پریده، به یک لبخند برخورد میکنم که وسعتش بر روی چهرهی پرطراوتت با فصلها پوشیده شده. شب به اندازهای سرد شده که تقریبا غیرواقعی بنظر میرسه، من در سکوتی دیگر بیدار میشم…
: اینبار تو بگو، ماجرا را در کدام جهان جستجو کنیم؟ کدام راز سنگین و نهان را فاش کنیم؟ چه برسر دنیا بیاوریم و از دستان فلاکتبارش به کجا فرار کنیم؟ تو بگو، از کدام رؤیای خوش با حسرت بیدار شویم و کدام کابوس را با گرمایِ تن هم به صبح برسانیم، تو همان تندیس بیکران و جاودانی که در تالار وجودیام جان گرفتی و نیرویی مرا به پرستشِ شکوه و قدرتت وا داشت. چه در خیال چه بیداری، چه در هزیان و چه آگاهی تو مالک سرنوشت مبهم منی، با من میزیستی، به من دوخته شدهای. طلوع که میشود، پلکها که از هم باز میشوند تا دیدگانم را روشن کنند، خودم را میبینم در آغوشِ تو، گاه رقصان، گاه چون طفلی ترسیده گریان، گاه چسبیده به دیوار و درحال فراموش کردن آگاهیاش زیر سایهی شهوتِ تنت لرزان. شرمآور ترمیشود آنگاه که به این میاندیشم چگونه تب میکند تنم برای حقارتی که به آن ارزانی میداری، میان چهرههای غریبه تو را میبینم، احساس میکنم که شیدا شدهام و این شدایی چنان عمیق در من قدرت عمل به چنگ آورده که برای لمس و چشیدن آن چهرهها تردید نمیکنم، تا به اوج نگاهشان ورود میکنم تو محو گشتهای، آنگاه میبینمت که در چهرهای دگر خانه گزیدهای. با اینکه به بازی چهرهها علاقه داری، در نهایت همان مکان همیشگی پیدایت میکنم، لابهلای ملافههای خنکی که باد نوازششان کرده، روی تخت خودم، درون اتاقکی که عطر طبیعی تنم با نبض وجودت جان میگیرد، تو همهجا هستی، شخصیتر از آنکه بتوانم دور از چشمانت خستگی و کثافت روی تنم را بشویم به جانم نفوذ میکنی، درحالی که به هرکجا قدم بگذارم وجودت زودتر از خودم درآنجا حس میشود، تنها در آینه پیدا نمیشوی، برای گریز از تو، مجبورم میکنی به آینه پناه ببرم، اما انقدر نیازمند توام که آینه را میشکنم تا حتی حقیقت هم نتواند تو را از من پنهان کند.