pixie lixie .
〢 𝗆𝖺𝖽𝗇𝖾𝗌𝗌 𝖻𝗎𝗍 𝗂𝗇 𝖺𝗇 𝖺𝗋𝗍𝗂𝗌𝗍𝗋𝗒 𝗆𝖺𝗇𝗇𝖾𝗋 ⨾
— قطره قطره میچکی روی قلمموی من، پخش
میشی روی بومِ من، طراحی میشی با انگشتان
من و تا ابد زنده میمونی درونِ اثر من.
میشی روی بومِ من، طراحی میشی با انگشتان
من و تا ابد زنده میمونی درونِ اثر من.
— 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝗈𝖿 𝖥𝖤𝖫𝖨𝖷, 𝖺 𝖼𝗈𝗆𝖻𝗂𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇
𝗀𝖾𝗇𝖽𝖾𝗋-𝗂𝗇𝖽𝗂𝗏𝗂𝖽𝗎𝖺𝗅 𝖺𝗇𝖽 𝖿𝖺𝗂𝗋𝗒𝗇𝖾𝗌𝗌 𝖼𝗁𝖺𝗋𝗆.
⨾ بولگاری لیفلیکس رو با یک واژهی جدید معرفی کرده که به زیبایی ماهیت و هویت حقیقتی این هنرمند جوان رو به تصویر میکشه، این برند یونگبوک رو gender-individual خطاب میکنه که اگر بخوایم به بهترین شکل ترجمهش کنیم به معنایِ کسی هست که جنسیتِ منحصربهفرد خودش رو به ثبت رسونده، یک ضمیر فردی که مطلقا فقط به لیفلیکس تعلق داره، اون بارها با فعالیتهای تاثیرگذار خودش در صنعت مد و فشن، همکاریهای متعدد با کالکشنهای زنانه و به خصوص درخشیدن با کالکشن زنانهی لوییویتون در عین حال که کانسپتهای مردانه رو هم تصاحب و شخصیسازی کرده، این حقیقت رو که هیچ چهارچوب جنسیتیای اون رو محدود نمیکنه به اثبات همگان رسونده، لیفلیکس دارای رایحهای از ویژوال بیهمتا و یگانهای هست که در قالب هویت شخصی خودش، ضمیر هنرمندانهای از جنسِ جذابیت پریگونه و به رسم خدایان یونان ارائه میده، بدون هیچ اغراقی محصور کننده و لایقِ ستایش.
☆◝. 𝖺𝗋𝗍𝗂𝖼𝗅𝖾 : 𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 @𝗄𝗎𝗆𝗈𝗇𝗂𝖺
𝗀𝖾𝗇𝖽𝖾𝗋-𝗂𝗇𝖽𝗂𝗏𝗂𝖽𝗎𝖺𝗅 𝖺𝗇𝖽 𝖿𝖺𝗂𝗋𝗒𝗇𝖾𝗌𝗌 𝖼𝗁𝖺𝗋𝗆.
⨾ بولگاری لیفلیکس رو با یک واژهی جدید معرفی کرده که به زیبایی ماهیت و هویت حقیقتی این هنرمند جوان رو به تصویر میکشه، این برند یونگبوک رو gender-individual خطاب میکنه که اگر بخوایم به بهترین شکل ترجمهش کنیم به معنایِ کسی هست که جنسیتِ منحصربهفرد خودش رو به ثبت رسونده، یک ضمیر فردی که مطلقا فقط به لیفلیکس تعلق داره، اون بارها با فعالیتهای تاثیرگذار خودش در صنعت مد و فشن، همکاریهای متعدد با کالکشنهای زنانه و به خصوص درخشیدن با کالکشن زنانهی لوییویتون در عین حال که کانسپتهای مردانه رو هم تصاحب و شخصیسازی کرده، این حقیقت رو که هیچ چهارچوب جنسیتیای اون رو محدود نمیکنه به اثبات همگان رسونده، لیفلیکس دارای رایحهای از ویژوال بیهمتا و یگانهای هست که در قالب هویت شخصی خودش، ضمیر هنرمندانهای از جنسِ جذابیت پریگونه و به رسم خدایان یونان ارائه میده، بدون هیچ اغراقی محصور کننده و لایقِ ستایش.
☆◝. 𝖺𝗋𝗍𝗂𝖼𝗅𝖾 : 𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 @𝗄𝗎𝗆𝗈𝗇𝗂𝖺
⨾ درحالی که جسم نیمه هشیارم را در آغوش میگیری، پلک های خسته و عبوسم را به بوسهای معطر دعوت میکنی، میگذاری رایحهی گرم و تند عطرت به درون کالبد سرمازدهام رسوخ کند تا جز عصارهی تنت حواس گیج و خستهام پرتِ محرک دیگری نشود، همزمان با نگاه نوازشگری که قصد داشت شنزار خستگیام را دانه به دانه از روی صورتم کنار بزند، انگشتهای کشیدهات پیراهن نحیفم را کنار میزند تا به تن عریانم برسد و آرامآرام استخوانم را از روی پوست نوازش کند.
در همین حال منی که میان سلسلهی اندامت گیر افتاده بودم فریب خورده و بیخبر از عصارهیِ تنت مینوشیدم تا مست شَوم، بیآنکه به دستان سرکشت توجه کنم که چگونه ناخنهای تیز و بیرحمت را مهمان پوست رنگ پریدهام کرده بود، من تو را میبوئیدم و از لطافت بوسههایت سرمست پلک برهم میگذاشتم و تو در همان دم تهاجم را به بافت بیدفاع پهلویم آغاز کرده بودی، میبوسیدی و خراش میدادی، نوازش میکردی و همان لحظه با نوک انگشتانت راهی برای از هم دریدن پوستم پیدا میکردی، تا از مویرگ گذر کنی و به شریان رگهایم برسی، انگار که تصاحب معنوی وجودم برایت کفایت نمیکرد، تو لازم میدیدی جسمم را از هم بشکافی، به درونم سفر کنی و در انتها با ریسمانی از جنس گوشت تنِ خودت شکاف را بخیه بزنی.
همان لحظه که نبض میزد عصبهای معترضم از این هجوم، لبهای فریبکارت لا به لای تارِ موهای آشفتهام میخزید تا اعتراض را در نطفه خفه کند، تو چه ماهرانه مرا در چنگ خود به بازی گرفته بودی و من چه بیخبر در این افسون گیر افتاده بودم.
حقیقت این بود که حتی اگر این پیشروی به استخوان میرسید و قطره قطره خون میشدم تا به روی انگشتانت بریزم، حتی اگر درنهایتِ این آمیزش از من هیچ نمیماند جز تندیسی خراشیده به دست تو باکی نبود، زیرا که جان با رنج و عشق معنا مییافت و من با تو.
در همین حال منی که میان سلسلهی اندامت گیر افتاده بودم فریب خورده و بیخبر از عصارهیِ تنت مینوشیدم تا مست شَوم، بیآنکه به دستان سرکشت توجه کنم که چگونه ناخنهای تیز و بیرحمت را مهمان پوست رنگ پریدهام کرده بود، من تو را میبوئیدم و از لطافت بوسههایت سرمست پلک برهم میگذاشتم و تو در همان دم تهاجم را به بافت بیدفاع پهلویم آغاز کرده بودی، میبوسیدی و خراش میدادی، نوازش میکردی و همان لحظه با نوک انگشتانت راهی برای از هم دریدن پوستم پیدا میکردی، تا از مویرگ گذر کنی و به شریان رگهایم برسی، انگار که تصاحب معنوی وجودم برایت کفایت نمیکرد، تو لازم میدیدی جسمم را از هم بشکافی، به درونم سفر کنی و در انتها با ریسمانی از جنس گوشت تنِ خودت شکاف را بخیه بزنی.
همان لحظه که نبض میزد عصبهای معترضم از این هجوم، لبهای فریبکارت لا به لای تارِ موهای آشفتهام میخزید تا اعتراض را در نطفه خفه کند، تو چه ماهرانه مرا در چنگ خود به بازی گرفته بودی و من چه بیخبر در این افسون گیر افتاده بودم.
حقیقت این بود که حتی اگر این پیشروی به استخوان میرسید و قطره قطره خون میشدم تا به روی انگشتانت بریزم، حتی اگر درنهایتِ این آمیزش از من هیچ نمیماند جز تندیسی خراشیده به دست تو باکی نبود، زیرا که جان با رنج و عشق معنا مییافت و من با تو.