𝑳𝒊𝒔𝒕𝒆𝒏 𝒕𝒐 𝒎𝒆𝄞
425 subscribers
242 photos
11 videos
190 links
Download Telegram
زیبایی یادگیری اینه که:
هیچ کس نمیتونه ازت بگیره.
بعضی اتفاقات، فقط یه اتفاق نیستن که می افتن. فرا تر از اتفاقن. انگار قلبت بود که افتاد، انگار اون گلدون عزیزِ مامانت بود که افتاد، انگار قاب عکس یادگاری کسی که دوستش داشتی بود که افتاد و انگار گوشیِ قسطی‌ت بود که افتاد. شکست، شکست، شکست و شکست. مشکل اینجاست که نمیتونی تو قلبت چسب بریزی که قطعاتش بخوره به همدیگه. صد تا گلدون برای مامانت بخری اون گلدون نمیشه. شیشه قاب رو بند بزنی که عکس رو مثل اول نشون نمیده و تو میمونی و قسطای گوشی ای که نداریش. کاش بعضی اتفاقات فقط یه اتفاق باشن ولی متاسفانه نیستن.

بهمن؛
«آنقد مدارا کرده‌ام
که دیگر مدارا عادتم شده
وقتی خیلی نرم شدی
همه تو را خم می‌کنند.»

سیمین دانشور.
Jomeh (Live) | Farhad Mehrad
@Bahmnbekesh
الان فقط صدای فرهاد جوابه☹️
کوردا یه جمله دارن :
«ساتیک بینینی تو بو یک سالم بسه»
که یعنی یک دقیقه ببینمت میشه اذوقه یک سالم
اخه چی میتونه ازین قشنگتر باشه..♥️
Waltze Chaman
Eendo
چقدر قشنگه به به🥹😍
Gharibeh
Shamaizadeh
🌪از اون موزیکاس ک قفلی میزنی روش😍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی داریوش آهنگ "باران" امید رو میخونه👌
«...دو شب هم پیش از مرگ فروغ با هم رفتیم قهوه‌خانه کاسپین در خیابان تخت جمشید، در آن جا که پارک کردم دیدم حوصله ندارم. به ویژه که فروغ می‌خواست برود مادرش را ببیند، گفتم برویم قهوه بخوریم، رفتیم. آن جا یک زن ارمنی بود که فال قهوه می‌گرفت. این هم راستی از آن حرف‌هاست. به هرحال برای تفریح صدایش زدیم که بیا فال قهوه ما را بگیر. آمد. تا قهوه فروغ را دید گفت من الان حال ندارم و تند بلند شد رفت. فکر کردیم مسخره‌اش کرده بودیم یا از این جور چیزها. دو روز بعد جلال مقدم رفته بود همان جا قهوه بخورد. زن از آشنایی ما با مقدم می‌دانست چون بی‌آن‌که اسم‌مان را بداند باهم دیده بود. زن می‌رود سراغ جلال می‌پرسد از آن زن و مرد دوستت چه خبر؟ جلال می‌گوید کدام. زن نشانه می‌دهد. جلال می‌گوید چرا می‌پرسی؟ زن می‌گوید در فال آن زن حادثه خطرناکی خواندم، دلواپسم. جلال می‌گوید دیروز مرد.»

از نامه های ابراهیم گلستان به سیمین دانشور.
نیازمندی ها؛
گوشیمو خاموش کنم، کتابای مورد علاقمو بردارم و برم همچین جایی از تنهاییام لذت ببرم.
من ‏یک پیرمرد درون دارم که نشسته گوشه‌ی خونه سالمندان و داره چایيشو میخوره و منتظر پیامک واریز حقوقه بازنشستگی‌شه تا برای پیرزن اتاقه بغلی نبات زعفرونی بخره و بهش بگه که چقدر حنا به موهاش میاد؛
-سجاد احمدی‌پور
می‌خوام بهت بگم که؛ هربار موفقیت جدید کسب کنی و برگردی منو می‌بینی که دارم تشویقت می‌کنم. هربار زمین بخوری و برگردی منو می‌بینی که دستمو دراز کردم تا بلند شی. هربار بشکنی و برگردی منو میبینی که آغوشم برات بازه تا اونقدر محکم به آغوش بکشمت که تیکه‌های شکستت به هم بچسبه. این "من" تا وقتی که هستی کنارته.♥️
یجوری دوسِت دارم و برام قشنگی که اصن حیفه پشت گوشی و دور از من بمونی، باید بیارمت بغلِ خودم.
بفرست برای دلبرت