𝑳𝒊𝒔𝒕𝒆𝒏 𝒕𝒐 𝒎𝒆𝄞
Mohsen Yeganeh – Zendegim Sookht
«یه بیداری دقیقا عین یه کابوس
مثه گشتن تو تاریکی و بی فانوس»
مثه گشتن تو تاریکی و بی فانوس»
Introduction
Kayhan Kalhor & Ali Akbar Moradi
چشماتونو ببندید و با خودتون فکر کنید که شما چقدر صبور و باگذشت هستین که تونستین فکرها و آدمهای بد رو از زندگیتون دور کنید و غم زیادی رو تحمل کردین و الان به خودتون افتخار میکنید..
You Were Flowed By My Tears
Peyman Javanmard@BrilaStello
پلی کن و چشمهات رو ببند. اگه فکر میکنی نمیتونی تغییرش بدی و فکرت رو مشغول کرده، با حقیقت کنار بیا، بپذیرش و برای همیشه پشت سرت رهاش کن...
حرف نزدن، دلهرهای بود
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهرهای دیگر...
👤رومن رولان
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهرهای دیگر...
👤رومن رولان
بعضی اتفاقات، فقط یه اتفاق نیستن که می افتن. فرا تر از اتفاقن. انگار قلبت بود که افتاد، انگار اون گلدون عزیزِ مامانت بود که افتاد، انگار قاب عکس یادگاری کسی که دوستش داشتی بود که افتاد و انگار گوشیِ قسطیت بود که افتاد. شکست، شکست، شکست و شکست. مشکل اینجاست که نمیتونی تو قلبت چسب بریزی که قطعاتش بخوره به همدیگه. صد تا گلدون برای مامانت بخری اون گلدون نمیشه. شیشه قاب رو بند بزنی که عکس رو مثل اول نشون نمیده و تو میمونی و قسطای گوشی ای که نداریش. کاش بعضی اتفاقات فقط یه اتفاق باشن ولی متاسفانه نیستن.
بهمن؛
بهمن؛
«آنقد مدارا کردهام
که دیگر مدارا عادتم شده
وقتی خیلی نرم شدی
همه تو را خم میکنند.»
سیمین دانشور.
که دیگر مدارا عادتم شده
وقتی خیلی نرم شدی
همه تو را خم میکنند.»
سیمین دانشور.
کوردا یه جمله دارن :
«ساتیک بینینی تو بو یک سالم بسه»
که یعنی یک دقیقه ببینمت میشه اذوقه یک سالم
اخه چی میتونه ازین قشنگتر باشه..♥️
«ساتیک بینینی تو بو یک سالم بسه»
که یعنی یک دقیقه ببینمت میشه اذوقه یک سالم
اخه چی میتونه ازین قشنگتر باشه..♥️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی داریوش آهنگ "باران" امید رو میخونه👌
«...دو شب هم پیش از مرگ فروغ با هم رفتیم قهوهخانه کاسپین در خیابان تخت جمشید، در آن جا که پارک کردم دیدم حوصله ندارم. به ویژه که فروغ میخواست برود مادرش را ببیند، گفتم برویم قهوه بخوریم، رفتیم. آن جا یک زن ارمنی بود که فال قهوه میگرفت. این هم راستی از آن حرفهاست. به هرحال برای تفریح صدایش زدیم که بیا فال قهوه ما را بگیر. آمد. تا قهوه فروغ را دید گفت من الان حال ندارم و تند بلند شد رفت. فکر کردیم مسخرهاش کرده بودیم یا از این جور چیزها. دو روز بعد جلال مقدم رفته بود همان جا قهوه بخورد. زن از آشنایی ما با مقدم میدانست چون بیآنکه اسممان را بداند باهم دیده بود. زن میرود سراغ جلال میپرسد از آن زن و مرد دوستت چه خبر؟ جلال میگوید کدام. زن نشانه میدهد. جلال میگوید چرا میپرسی؟ زن میگوید در فال آن زن حادثه خطرناکی خواندم، دلواپسم. جلال میگوید دیروز مرد.»
از نامه های ابراهیم گلستان به سیمین دانشور.
از نامه های ابراهیم گلستان به سیمین دانشور.